تبليغاتX
پرواز تا بیکران
آنچه در ادامه می آید خاطرات آقای "غلام شاه پسندی" از محافظان رهبر معظم انقلاب است.

من برای قضایای رهبری تا اینجا به ذهنم میاد مطالبی از خصوصیات ایشون تو فرصت نماز اذیتتون نمیکنیم خدمتتون عرض کنم یه سیره هایی وجود داره اونهایی که ما مجازیم که بگیم چون بعضی چیزها رو هنوز هم که هنوزه بعد از این چند سال میدونیم خصوصیات اخلاقی آقا رو آقا اصلا راضی نیست. مطالبی که حالا تو خونه اش، تو خودش میگذره که حالا باب جامعه شاید نیست پخش نشه ما هم خب نمیگیم. نه که ندیدیم دیدیم مگه بعضی جاها که اهلش نشستن و یه جوری میخوان و طالب این موضوعند که آدم بهشونم میگه میبینه برای زندگی شونم به درد بخوره میخوان عمل کنند چون جاهایی که عمومیت داره مطالب عمومی آقا رو میگیم چیزی که آقارو رسوند به مرجعیت به رهبری به یک روحانی فاضل با این عظمت فقط و فقط خودشونند و اون حرکات خودشونه.

 

همه چیز را مدیون والدین هستند

ایشون میگن من تمام این چیزهایی که لطف خداوند می دونستم فقط و فقط از این می دونم احترام به پدر و مادرم از احترام به پدر و مادر همه ی این چیزها به من رسید و اگر احترام به پدر و مادرم نبود هیچ کدوم اینها به من نمی رسید.

خودشون تعریف می کردند من وقتی تو حوزه ی علمیه ی قم می اومدم خوشحال بودم کوچکترین فرد حوزه ی علمیه ی قم. خیلی کوچک بودم وقتی حجره بندی کردند من هم حجره ای شدم با دو نفر دیگه رفتم توی اتاق دیدم اِ یکی از من کوچکتره خیلی برخورد بهم اولش چون یه نفر از من کوچکتره من فکر می کردم کوچکتره منم دیگه اون کوچکتره آقای هاشمی بود.بعد که باهم مأنوس شدیم دیدم نه اینم الحمدلله از من بزرگتره. حالا ریش نداره قیافه اش کوچکتر دیده میشه.

عاشق درس امام بودند

تو حوزه، شهید بهشتی آقای خامنه ای آقای هاشمی توی یه حجره با هم زندگی می کردند چند سال گفتند دوران درس امام بود وقتی درسی رو امام می اومد خیلی مهم بود فرض کن حالا یه درسی رو برای شما می گذارند خیلی با رغبت نیستید حالا میاید گوش می کنید. دانشجویی ولی یه درسی رو عاشقید حاضرید سه ساعت از خوابتون بزنید حالا اون درس رو درک کنید.

می گفت امام این جور بود که ما حاضر بودیم همه چیزمون رو بگذاریم درس امام رو درک کنیم تو این شرایط که درس امام می رفتیم از مشهد تماس گرفتند به من گفتند پدرتون جایی رو نمی بینه در حالی که من بچه دوم خانواده بودم. بچه ی اولمون آسید محمد آقا بود.

به خاطر پدر، درس امام نرفتم

سید محمد هم با من درس می خواند. یه حجره ی دیگه هم طلبه شاگرد دیگری بود. آقا محمد اون احساس وظیفه ای که من برای پدر کردم اون شاید کمتر کرد و چون بزرگتر بود بزرگی کرد مارو فرستاد من رفتم مشهد.

 چندین وقت شغلم این بود .پدرم هیچی نمی دید مطلقا دید نداشت چشمهاش هم آب مروارید آورده بود جفت چشمهاش و حاضرم نبود عمل جراحی کنه اعتقادهای قدیمی خودش رو داشت به هیچ عنوان هم نمی خواست آمپول دکتر رو به خودش بزنه، قرص دکترو  بخوره نهایتا خیلی سختگیر بود.

نسبت به خودش این آمپولهای شیمیایی اینها رو به هیچ عنوان راه نمی داد. چند وقت من شغلم این بود.من یه طلبه بودم دوست داشتم تو اون وضعیت شاگرد امام باشم دست پدرم رو می گرفتم از تو کوچه ی خامنه ای ها که تو مشهد تو بغل بازار بزرگ هست دست پدرم رو میگرفتم میاوردم سر چهارراه شهدا مسجد حکمت ایشون نماز می خواند.

نماز که تمام میشد مینشستند پاسخ به سوالات شرعی مردم وجوهات مسائل دیگه ای که بودش انجام می دادند. من مجدد دستشون رو می گرفتم بر می گشتم منزل. دوباره غروب همین بود سه بار شغل من این بود که بابا رو بردارم ببرم بیارم حالا تو این بردن و آوردن از بحث هایی که پدر داشت سعی میکردم استفاده کنم با شاگردهایی که داشت به اضافه ی مطالعه ی کتابهایی که داشتم باید می خواندم رو ول نمی کردم.

هر چه بود از همان روزها بود

بعد از مدتی پدرمون الحمدلله قبول کرد که یه دکتری بره. بردیم دکتر. به محض بردن دکتر دکتر چشمش رو نگاه کرد. خوابوند عمل کرد جفت چشمهاش خوب شد. وقتی چشمش خوب شد یه ذره هم به دکترها اعتماد پیدا کرد. دیگه ماهم راحت شدیم ما رفتیم مجدد قم.

من هر آنچه گیرم اومده تو اون قضایا خودم می دونم از اون لحظه بود که من درس و وضعیت و همه ی اینها رو رها کردم. پدرم مهمتر از درسم بود. رفتم خدمت پدرم رو کردم و ایشون دعای خیرش همیشه با من بود.هیچگاه نشد که برای من دعای خیر نکنه.

همین آخرهای عمر پدرشون سال 69 یا70 بود یعنی آقای خامنه ای رهبر شدند. بعد پدرشون مرحوم شدند یعنی رهبریِ آقای خامنه ای رو دیدن الان هم تو حرم امام رضا(علیه السلام) قسمت اون خانم هایی که رفتند یه دونه لوستر سبز آویزونه زیر لوستر دقیقا مقبره ی مرحوم آسید جواد خامنه ای پدر ایشونه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد در 91/02/05 و ساعت 15:20 |
امام که به ترکیه تبعید شد، رئیس امنیت ترکیه برای اینکه امام را بترساند، یک روز امام را سوار ماشین کرد و گفت: یک جایی برویم. او را برد و یک منطقه‌ای را نشان داد. گفت: این منطقه را می‌بینی؟ چهل نفر از علمای ترکیه که علیه حکومت حرف زدند، در همین میدان اعدام شدند. یعنی امام را برد، که بترساند. امام فرمود: عجب! ای کاش ما هم طوری اقدام می‌کردیم که اعدام می‌شدیم. دید بدتر شد. یعنی اگر لیموترش دست آدم عاقل بیفتد از همان لیموترش لیمونات درست می‌کند. رئیس امنیت ترکیه ایشان را برد که بترساند، ایشان بیشتر شجاع شد. گفت: معلوم می‌شود ما کوتاهی کردیم. علمای اهل سنت چهل نفرشان اینجا اعدام شدند؟! پس چرا علمای شیعه اعدام نشدند؟


حجت‌الاسلام والمسلمین قرائتی


برچسب‌ها: امام خمینی, ره, روحانیت, خاطره
+ نوشته شده توسط محمد در 91/01/26 و ساعت 10:53 |

گفت‌وگوی حسین بهزاد (نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس)‌ با سردار سعید قاسمی مسئول وقت واحد اطلاعات ـ عملیات لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) مندرج در نشریه «پلاک هشت»

قبل از شروع عملیات «والفجر یک» در جریان شناسایی منطقه فکه شمالی، از ناحیه گلو به شدت مجروح شدم به طوری که بعدها فهمیدم، به دستور همت، مرا در حالت اغماء به پشت جبهه برای مداوا تخلیه کردند.

علی‌ای‌ِحال، بعد از مرخصی از بیمارستان نمازی شیراز، به تهران آمدم و بعد از حدود یک ماه دوری، دوباره همت را دیدم. به من گفت «سعید، فردا صبح بیا تا برویم سپاه منطقه 10» گفتم «چشم حاج‌آقا».

روز بعد، حوالی ساعت 10 صبح، با همت رفتیم به تشکیلات منطقه 10 در خیابان پاستور. آنجا حاجی با دو، سه نفر از مسئولان واحد عملیات منطقه 10، جلسه کوتاهی داشت، بعد که از اتاق عملیات خارج شدیم، توی کریدور، همت گفت «سعید، تو برو توی ماشین، من سری به [...] می‌زنم و می‌آیم که برویم».

من از حاجی جدا شدم و رفتم سمت راه‌پله‌ها. هنوز چند پله پایین نرفته بودم، که متوجه قیل و قالی در کریدور شدم. از نو، از پله‌ها بالا آمدم، دیدم وسط کریدور، چهار پنج نفر ملبس به لباس فرم سپاه، راه همت را سد کرده‌اند و جلودارشان کسی نیست، جز اکبر گنجی، که خوش‌نشین ازلی ابدی سپاه تهران بود و خودش را از آمدن به جبهه، معذور معرفی می‌کرد و بعدها هم از سپاه اخراجش کردند.

القصه، برادر گنجی صدایش را انداخته بود پس کله‌اش و با قیافه‌ای مفتّش‌مآب، به همت نگاه می‌کرد و می‌گفت «خوب واسه متوسلیان آبرو خریدی!... ما خیال می‌کردیم فقط احمد متوسلیان این هنر رو داشت که بچه‌های تهران رو ببره کنار جاده اهواز ـ خرمشهر، اونا رو صدتا، صدتا، به کشتن بده!... حالا می‌بینیم نه بابا؛ اوستاتر از اونم هست؛ خوب بچه‌های تهرون رو بردی و هزار هزار، کانال فکه رو با جنازه‌هاشون پُر کردی؛ حاج همت!».

این «حاج همت» را هم، به صورت کشدار و با لحنی مسخره، به زبان آورد. من از این همه وقاحت برادرها، خصوصاً سردسته‌شان برادر گنجی ـ که بین بچه‌های منطقه 10 به «اکبر قمپوز» و «اکبر پونز» هم معروف بود ـ خشکم زده بود.

یک نگاه که به همت انداختم، دیدم صورت سبزه‌اش از غضب مثل لبو سرخ شده و در سکوت با آن نگاه تیز خودش، زُل زده به اکبر گنجی. آمدم قدم از قدم بردارم و به سمت حاجی بروم که... کار خودش را کرد!

با دست راست، چنگ زد یقه اکبر قمپوز را گرفت و به یک ضرب، او را مثل اعلامیه، کوبید لای سه کنج دیوار کریدور و مشت چپ‌اش را برد عقب و فرستاد طرف فک و فیکِ او. گفتم چانه‌اش له شد. دیدم مشت گره شده حاجی، به فاصله چند سانتی صورت گنجی، توی هوا متوقف مانده و طرف، از خوفِ خوردن این مشت، کم مانده خودش را خیس کند.

رفتم جلو. حاجی در همان وضعیت معلق، گنجی را توی سه کنج دیوار، نگه داشته بود. با احتیاط گفتم «حاج‌آقا، تو رو خدا ولش کن، غلطی کرد، شما بی‌خیال شو، بیا بریم از اینجا».

همت برای چند ثانیه، هیچ واکنشی به التماس درخواست‌های من نشان نداد. فقط همان‌طور بُراق، زُل زده بود به گنجی. دست آخر، در حالی که از غیظ، دندان‌هایش به هم سائیده می‌شد، به او گفت «آخه چی بهت بگم بچه مُزلّف؟ خدا وکیلی، ارزش خوردن این مشت منم، نداری!». بعد، خیلی آرام یقه او را ول کرد و برگشت طرفم و گفت‌ «خیلی خب سعید، حالا بیا بریم!».

این واقعه سوای من، چهار پنج شاهد عینی دیگر هم دارد که همگی زنده‌اند و اگر لازم شد، اسم و آدرس‌شان را به شما می‌دهم تا بروید و درباره کم و کیف آن از آنها پرس‌وجو کنید.
برچسب‌ها: همت, سعید قاسمی
+ نوشته شده توسط محمد در 91/01/25 و ساعت 18:2 |
قلعه گنج انقلاب بیداری اسلامی اقتصاد مقاومتی بازيابي آرايش تهاجمي ديده بان نابينا گند زدايي از نمکستان
پارازيت روي موج ايران جدال جمهوری با زنگيان كافوري آرزوي حکومت بي دردسر آقازاده گان صدر اسلام جامعه شناسي يک دروغ
عزه در محاصره، جهان در اشغال تاوان دموكراسي بيش از اندازه حقيقت برو گم شو! گفتگو با یک متهم به تشویش اذهان عمومی عدالت زمینی
نظارت شعاري به سوي مجلس سايه ده سال جلوتر از جامعه شهدا براي چه آينده اي جنگيده اند مهندسي فرهنگي يا ديکتاتوري دکوراتورها
   



برچسب‌ها: کتابخانه, مجله راه, اصول گرایی
+ نوشته شده توسط محمد در 91/01/24 و ساعت 12:24 |
بزرگ ترین نعمت خداوند برای ایران اسلامی در دوران کنونی را باید وجود بابرکت ذریه باکفایت حضرت زهرا (س) ولی فقیه جامع شرایط حضرت آیت ا... خامنه‌ای دانست؛فقیهی بت شکن که باید به امام زمان(عج) به واسطه چنین نائبی تبریک گفت.

مراجع عظام تقلید و عارفان روشن ضمیر، همواره در خط مقدم دفاع از نظام جمهوری اسلامی و ولی فقیه زمان که نائب حضرت ولی‌عصر(عج) می‌باشد قرار دارند. اینان در موقعیت‌های گوناگون بارها در وصف ولایت فقیه و مصداق آن سخنانی راهگشا بیان کرده اند. گزیده‌ای از این بیانات‌‌، هدیه‌ای است تقدیم به همه کسانی که قلبشان به عشق قائم آل محمد(عج) و در پرتو ایشان، به عشق رهبر محبوبمان می‌تپد.

آیت ا... العظمی اراکی(ره)

اعلام می‌دارد انتخاب شایسته جناب عالی به مقام رهبری جمهوری اسلامی ایران مایه دلگرمی و امیدواری ملت قهرمان ایران است.

شهید آیت ا... دکتر بهشتی

-بنا بر اسناد ساواک، شهید مظلوم بهشتی در سال‌های پیش از انقلاب ضمن تمجید از شخصیت حضرت آیت‌ا... خامنه‌ای پیش بینی کرده بود که در آینده ایشان یکی از علمای موجه ملی و با نفوذ کشور خواهند شد.

همچنین در این اسناد آمده است که آیت ا... سید محمد بهشتی در مشهد با حضرت آیت‌ا... خامنه‌ای رابطه بسیار نزدیک داشت و از افکار او بسیار تمجید و تحسین می‌کرد.

-آیت‌ا... دکتر شهید بهشتی، چند ساعت قبل از شهادت‌شان با اشاره به پیامی که حضرت امام به آیت‌ا... ‌خامنه‌ای فرستاده بودند، فرمودند: خوشا به حال آقای خامنه‌ای که ولی امر مسلمین چنین پیامی را برای ایشان فرستاده است و این پیام نه برای دنیای ایشان، بلکه برای آخرت او هم بسیار ارزشمند است و من آرزو دارم با چنین پیامی از ولی امر مسلمین از دنیا بروم.




شهید آیت ا... مطهری(ره)
-گزارش ساواک: مرتضی مطهری ضمن اظهار تأسف از بازداشت[آیت ا...] سیدعلی خامنه‌ای اظهار داشته ما کم تر نمونه ارزنده چون [آیت ا...]خامنه‌ای داریم‌.

-من از اخلاص آقای خامنه‌ای تعجب می‌کنم، ایشان هیچ به دنبال خودنمایی نیست که بخواهد خودش را مطرح کند و خودش را نشان بدهد، (به نقل از همسر شهید مطهری)

حضرت آیت‌ا... سیدکاظم‌حائری
حضرت آیت‌ا... «سیدکاظم حائری»، از مراجع قم، که مقلدان زیادی در عراق دارد، وقتی به دیدار رهبری رفتند، اصرار داشتند دست رهبری را ببوسند اما آقا اجازه ندادند. بعد از آن، آقا به دیدار ایشان رفتند و به گفته حجت‌الاسلام «مروی»، حضرت آیت‌ا... حائری، در تماسی اعلام شرط کردند که اگر ملتزم به این شرط می‌شوید، بازدید آقا را قبول می‌کنم و آن شرط این بود که دست آقا را ببوسد و بالاخره به زور دست آقا را بوسید.

این‌ها، برای کسی که امروز در عراق بعد از آیت‌ا... «سیستانی»، مقلدانش از همه بیش تر است و همه معتقدند آیت‌ا... حائری عصاره فقه و اصول شهید «صدر» هستند، مسایلی ساده و احساسات و هیجان نیست، هر چند خوشبختانه این موقعیت بین همه مراجع به وجود آمده بود.

آیت ا... ملکوتی:
- من از زمانی که حضرت آیت ا... خامنه‌ای رییس جمهور بودند ایشان را درک کردم و متوجه شدم که به تمام معنا لیاقت کامل را برای اداره و مدیریت نظام اسلامی و جمهوری اسلامی ایران داشتند.

-بعد از ارتحال امام راحل، حضرت آیت ا... خامنه‌ای به بهترین شکل ممکن انقلاب اسلامی را اداره کرده اند و این نعمت بسیار بزرگی است که همه باید قدردان آن باشیم.

-علمای قم، مراجع تقلید و آقایان و فضلا بهتر از دیگران به لیاقت و شایستگی و اهلیت مقام معظم رهبری آگاه هستند و ایشان به نحو احسن این نظام را حفظ کرده اند.

همان گونه که حضرت آیت ا... خامنه‌ای در اجتماع مردم قم فرمودند اهل قم اهل فهم و علم هستند و برای حفظ نظام اسلامی باید از رهبر معظم انقلاب اسلامی مراقبت و مواظبت کنند.

-امیدوارم در سایه حمایت و عنایت خداوند تبارک و تعالی و وجود مقام معظم رهبری، این انقلاب اسلامی به ظهور حضرت ولی عصر(عج) متصل شود و خداوند حضرت آیت ا... خامنه‌ای را برای اسلام و انقلاب اسلامی حفظ بفرماید و سایه ایشان را بر سر ما مستدام بدارد.

- بر همه اعم از مراجع و غیر مراجع واجب است که اسلام را حفظ کنند و در حال حاضر حفظ دین اسلام با حفظ کردن حضرت آیت ا... خامنه‌ای میسر است.




آیت الله العظمی بهجت(ره):
- بهتر از ایشان برای رهبری سراغ ندارم.

-حجت الاسلام والمسلمین دکتر مرتضی آقاتهرانی در پاسخ به سوالی در خصوص ارتباط مقام معظم رهبری و آیت ا... العظمی بهجت به نشریه 9 دی گفـته است: ما مشهد بودیم که حاج آقا مصباح برای بیعت با آقا به تهران آمده بودند و از آن جا هم به مشهد آمدند. ما خدمتشان رسیدیم و از وضع و اوضاع پرسیدیم. حاج آقا فرمودند که برای بیعت خدمت آقا رفته بودم ولی خدا را شکر دست خالی نرفتم، چون آیت ا... بهجت یک نامه چهار صفحه‌ای برای حضرت آقا که تازه رهبر شده بودند، نوشتند. شروع نامه هم این بود که بنده انتصاب حضرتعالی را به سمت مقام ولایت و رهبری تبریک عرض می‌کنم. بعد آقا به آیت ا... مصباح فرموده بودند که تا حالا خیلی‌ها از مردم و مسوولان با من بیعت کردند ولی هیچ کدام دلم را آرام نکرد که من در این جایگاه باید باشم یا نه الا این نامه که خیالم را راحت کرد. چون می‌دانم که ایشان اصلا بر مبنایی که دیگران ممکن است بنویسند و حرف بزنند، نمی‌نویسند و صحبت نمی‌کنند.

-چند سال پیش که حضرت آیت ا... خامنه‌ای یک هفته‌ای تشریف آوردند قم، جمعیت زیادی برای استقبال آمده بودند در خیابان‌ها. آیت ا... العظمی بهجت(ره) هم آمدند جزء جمعیت استقبال کنندگان. حالا یک مرجعی در سن حدود نود سال‌! ایشان هم آمدند در جمع استقبال کنندگان. شخصی به ایشان گفت که حاج آقا شما با این سن و سال آمدید وسط این جمعیت استقبال کنندگان ؟ آیت ا... العظمی بهجت فرمودند‌: " اگر مردم می‌دانستند که استقبال این سید چقدر ثواب دارد هیچ کس در خانه نمی‌نشست‌".

-فرزند آیت ا... العظمی بهجت با اشاره به همزمانی روزهای پایانی عمر پدر بزرگوارشان با سفر رهبر انقلاب به استان کردستان، در بیان حالت روحی ایشان، به حساسیت این مرجع تقلید نسبت به سلامت رهبری اشاره می‌کند و می‌گوید: این موضوع سبب شد تا معظم له برای سلامتی رهبر انقلاب چندین ختم ویژه صلوات و ذکر را گرفتند و مداومت بر این ختم‌ها که برای سلامتی رهبر انقلاب بوده است تا آخرین ساعت عمر حضرت آیت ا... بهجت ادامه داشته است. برخی نیز از پیش بینی رهبری آقا چند سال پیش از رهبری توسط ایشان خبر داده اند.

- در یکی از موارد که فردی می‌خواست از آقا گله کند حضرت آیت‌ا... بهجت با اعتراض فرمودند: آیا شما بهتر از ایشان سراغ دارید؟! من که بهتر از ایشان سراغ ندارم.


برچسب‌ها: ولایت فقیه, امام خامنه ایی, رهبری, اصلح, جانشین حضرت مهدی
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد در 91/01/15 و ساعت 18:29 |

لبنان

 آنگاه  که هدایت شدم


برچسب‌ها: کتابخانه
+ نوشته شده توسط محمد در 91/01/10 و ساعت 23:45 |

این رو برای اونایی می ذارم که سه ساله  دعوت نکردن


از وبلاگ : حي علي الجهاد


اين خاطره را همان سال 87 در اتوبوسي كه راهي نور بود، از يكي از راويان نوراني شنيدم كه خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سيخ مي‌كند... بخوانيدش كه قطعا خالي از لطف نيست:

"چند سال قبل اتوبوسي از دانشجويان دختر يكي از دانشگاه‌هاي بزرگ كشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبيند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجيب و غريب بودند كه هيچ كدام از راويان، تحمل نيم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرايش آن‌چناني، مانتوي تنگ و روسري هم كه ديگر روسري نبود، شال گردن شده بود.

اخلاق‌شان را هم كه نپرس... حتي اجازه يك كلمه حرف زدن به راوي را نمي‌دادند، فقط مي‌خنديدند و مسخره مي‌كردند و آوازهاي آن‌چناني بود كه...

از هر دري خواستم وارد شوم، نشد كه نشد؛ يعني نگذاشتند كه بشود...

ديدم فايده‌اي ندارد! گوش اين جماعت اناث، بده‌كار خاطره و روايت نيست كه نيست!

بايد از راه ديگري وارد مي‌شدم... ناگهان فكري به ذهنم رسيد... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌مي‌آمد...

سپردم به خودشان و شروع كردم.

گفتم: بياييد با هم شرط ببنديم!

خنديدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطي؟

گفتم: من شما را به يكي از مناطق جنگي مي‌برم و معجزه‌اي نشان‌تان مي‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمينان پيدا كرديد، قول بدهيد راه‌تان را تغيير دهيد و به دستورات اسلام عمل كنيد.

گفتند: اگر نتوانستي معجزه كني، چه؟

گفتم: هرچه شما بگوييد.

گفتند: با همين چفيه‌اي كه به گردنت انداخته‌اي، ميايي وسط اتوبوس و شروع مي‌كني به رقصيدن!!!

اول انگار دچار برق‌گرفتگي شده باشم، شوكه شدم، اما چند لحظه بعد ياد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره كار را به آن‌ها سپردم و قبول كردم.

دوباره همه‌شون زدند زير خنده كه چه شود!!! حاج آقا با چفيه بياد وسط اين همه دختر و...

در طول مسير هم از جلف‌بازي‌هاي اين جماعت حرص مي‌خوردم و هم نگران بودم كه نكند شهدا حرفم را زمين بيندازند؟ نكند مجبور شوم...! دائم در ذكر و توسل بودم و از شهدا كمك مي‌خواستم...

مي‌دانستم در اثر يك حادثه، يادمان شهداي طلائيه سوخته و قبرهاي آن‌ها بي‌حفاظ است...

از طرفي مي‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قيامت هم برپا مي‌كنند، چه رسد به معجزه!!!

به طلائيه كه رسيديم، همه‌شان را جمع كردم و راه افتاديم ... اما آن‌ها كه دست‌بردار نبودند! حتي يك لحظه هم از شوخي‌هاي جلف و سبك و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌هاي بلند دست برنمي‌داشتند و دائم هم مرا مسخره مي‌كردند.

كنار قبور مطهر شهداي طلائيه كه رسيديم، يك نفر از بين جمعيت گفت: پس كو اين معجزه حاج آقا! ما كه اين‌جا جز خاك و چند تا سنگ قبر چيز ديگه‌اي نمي‌بينيم! به دنبال حرف او بقيه هم شروع كردند: حاج آقا بايد...

براي آخرين بار دل سپردم. يا اباالفضل گفتم و از يكي از بچه‌ها خواستم يك ليوان آب بدهد.

آب را روي قبور مطهر پاشيدم و...

تمام فضاي طلائيه پر از شميم مطهر و معطر بهشت شد... عطري كه هيچ جاي دنيا مثل آن پيدا نمي‌شود! همه اون دختراي بي‌حجاب و قرتي، مست شده بودند از شميم عطري كه طلائيه را پر كرده بود. طلائيه آن روز بوي بهشت مي‌داد...

همه‌شان روي خاك افتادند و غرق اشك شدند! سر روي قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهاي فرزند از دست داده ضجه مي‌زدند ... شهدا خودي نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صداي محزون‌شان به سختي شنيده مي‌شد. هرچه كردم نتوانستم آن‌ها را از روي قبرها بلند كنم. قصد كرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با كلي اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتي‌ترين خاك دنيا بلند كردم ...

به اتوبوس كه رسيديم، خواستم بگويم: من به قولم عمل كردم، حالا نوبت شماست، كه ديدم روسري‌ها كاملا سر را پوشانده‌اند و چفيه‌ها روي گردن‌شان خودنمايي مي‌كند.

هنوز بي‌قرار بودند... چند دقيقه‌اي گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت مي‌كردند...

پرسيدم: به كجا رسيديد؟ چيزي نگفتند.

سال بعد كه براي رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهميدم دانشگاه را رها كرده‌اند و به جامعه‌الزهراي قم رفته‌اند ... آري آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند ..."

.............

طلاییه  مال  حضرت ابوالفضله 

........آمد کنار بدن برادر .....

ای ساقی لب تشنگان

آرام جانانم 

سقای طفلانم

ای ساقی لب تشنگان

آرام جانانم 

سقای طفلانم

..............






از این سیاهی به خدا

شهدا شرمنده ایم

خالی شده جای شما

شهدا شرمنده ایم

دلی که تنگه میخونه

شهدا شرمنده ایم شهدا شرمنده ایم

دلی که تنگه میخونه

شهدا شرمنده ایم شهدا شرمنده ایم

حضرت زهرا می دونه

شهدا شرمنده ایم شهدا شرمنده ایم



باورش سخت است         زود باوران را چه شد؟!


برچسب‌ها: اردوی راهیان نور, خاطره جنوب, طلائیه, مناطق جنگی
+ نوشته شده توسط محمد در 91/01/02 و ساعت 23:42 |
بیست و ششم بهمن 1364 در فاو ـ پایگاه موشکی عراق. 5 روز از عملیات عظیم آبی ـ خاکی «والفجر8» سپری می‌شد، تا آن لحظه دو مرحله از عملیات با موفقیت انجام گرفته بود. صدام که تصور نمی‌کرد به این راحتی بتواند بندر حساس و سوق‌الجیشی فاو را از دست بدهد، یکی از زبده‌ترین فرماندهانش را مأمور ‌کرد تا نیروهای ایرانی را از فاو بیرون کرده و آنها را درون آب‌های اروند بریزند.
 
سرلشکر زرهی ستاد «ماهر عبدالرشید» گوش تا گوش جاده فاو ـ‌ ام‌القصر را با تانک‌های پیشرفته تی ـ 72 آرایش داده و درصدد بود تا با یک حمله گاز انبری، شهر فاو را پس بگیرد؛ تعداد تانک‌ها آن‌قدر زیاد بود که نگرانی را به اردوی فرماندهان خودی سرازیر می‌کرد. 
 
دشمن پاتک سنگین خودش را شروع ‌کرد. هواپیماهای جنگنده و هلی‌کوپترهای توپدارش از هوا، تانک و نفربرهایش از زمین و توپ‌های سهمگین‌اش از دورترها همه اطراف و مواضع ایرانی‌ها و حتی عقبه آنها را هدف قرار ‌داده بود. هر کس هر کاری از او برمی‌آمد، انجام می‌داد تا جلوی پیشروی دشمن گرفته شود. 
 
شرایط آنقدر سخت بود که شهید «سیدمحمدرضا دستواره» جانشین لشکر 27 محمد رسول‌الله(ص) هم آر.پی.جی به دست به شکار تانک‌ها می‌رفت. فشار دشمن زیاد بود و همین باعث افت روحیه نیروها می‌شد. باید برای تقویت روحیه‌های بچه‌ها کاری انجام داده می‌شد، اما چه کاری؟!
 
به راستی در این شرایط که از زمین و آسمان گلوله و موشک می‌بارید چه کاری می‌شد، انجام داد؟ که ناگاه او از راه ‌رسید. با همان پاترول فکسنی‌ و بلندگویی که بر بام آن قرار گرفته بود. حاج‌بخشی می‌آید با سربندی بر سر و گلاب‌پاش بزرگی بر دوش و عطر و بسته‌ شکلاتی در دست. هنوز از راه نرسیده شعار ‌داد «کی خسته است؟» و صداهایی که از حلقوم تشنه بچه‌ها بیرون می‌آمد و در پاسخ او فریاد می‌زدند «دشمن!». 
 ـ کی بریده؟ 
ـ آمریکا 
ـ کجا می‌رید؟ 
با این شعار حاج بخشی، لبخند بر لبان خشکیده بچه‌ها می‌نشیند و همگی، با یک صدا فریاد می‌زدند
-کربلا
- منم ببرید
- جا نداریم! 
و او با شکلک درآوردن مثلاً به بچه‌ها اعتراض می‌کند. ساعتی بعد پاتک دشمن دفع می‌شود و نیروها و تانک‌های عراقی مجبور به عقب‌نشینی می‌شوند. 



{{به گزارش فارس ، گل‌علی بابایی از رزمندگان لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) و نویسنده دفاع مقدس به بهانه درگذشت پیر جبهه‌های نبرد ابوالشهید «حاج ذبیح‌الله بخشی» روایتی از روحیه دادن وی به رزمندگان در سخت‌ترین شرایط در فاو را در اختیار خبرگزاری فارس قرار داده است. این روایت را بخوانید.}}


1- این متن متن اصلی نیست چون ذخیره نشد پربد ، حیف شد  به قول مولا شقشقیه ایی بود

2-شهدا شرمنده

3- من یکی بریدم

4-انتخابات بین بدتر و بدترین بودش بخاطر کاندیداهای مشکوک        اما    حضور مردم     بهترین و عالی بودش و از منی نمیاد که بتونم حتی تعریفش کنم مثل تعریف یه ماهی تنگی از اقیانوس میمونه

5- این بماند

و الاخر


 شهید اهل قلم  مرتضی آوینی  :

پندار ما این است که مانده ایم

و شهدا رفته اند

اما

حقیقت آنست که

زمان ما را باخود برده است

و

شهدا مانده اند





برچسب‌ها: شهید اهل قلم مرتضی آوینی, حاج بخشی
+ نوشته شده توسط محمد در 90/12/29 و ساعت 21:44 |

سپاه کوفه

لمیده اند در سایه نخلهای سرافکنده

و باد می زنند خودشان را

و چاه ها

فریادهای علی را

به گوش همدیگر می رسانند

 

و من

نشسته ام پشت کیبورد کامپیوتر

و کلید ها را فشار می دهم

تا کلماتی از جنس صفر و یک

پیش رویم ظاهر شوند

مگر منفجر کنند

بغض های جا مانده را

که شعاع موج انفجارشان

از محدوده سینه ها

تجاوز نمی کند.

وبلاگ سجیل - از امیدمهدی  نژاد(http://sejjil.blogfa.com/post-40.aspx)

+ نوشته شده توسط محمد در 90/10/15 و ساعت 23:14 |

ما آمده بودیم که مردانه بمیریم
در پیچ و خم جنگ، دلیرانه بمیریم

آن جا که جنون حاکم بی چون و چرا بود
شوریده و شیدایی و مستانه بمیریم

سخت است در این شهر که در بین رفیقان
این گونه پریشان و غریبانه بمیریم

مهلت بده ای عمر نفس گیر که شاید
خونین کفن و شاد و شهیدانه بمیریم

http://davodabadi.persianblog.ir

+ نوشته شده توسط محمد در 90/01/12 و ساعت 1:22 |