تبليغاتX
پرواز تا بیکران

 معاون شبكه حمل و نقل تورينو ساوونا، در حال گشتزني روزانه‌اش بود كه در ميانه راه به اتومبيل فيات كروماي خاكستري‌رنگي برخورد كه در وسط پل رومانو بدون سرنشين پارك شده بود. چراغ راهنماي ماشين روشن بود و درها قفل نشده بودند. او ابتدا فكر مي‌كند كه اتومبيل دچار نقص فني شده و راننده آن پاي پياده به تعميرگاهي در حوالي آن جا رفته؛ اما وقتي پرسنل تعميرگاه از مراجعه چنين شخصي اظهار بي‌اطلاعي مي‌كنند، فرانكليني متوجه مي‌شود كه بايد اتفاق وحشتناكي افتاده باشد. به محل پارك اتومبيل بازمي‌گردد و به آرامي از نرده‌هاي پل به پايين نگاه مي‌كند و جسد مردي را در ارتفاع 5/1 متري مي‌بيند كه با صورت بر روي زمين افتاده است. او به سرعت نيروي پليس را خبر مي‌كند. ساعت 11 نيروهاي پليس بالاي سر جسد مي‌رسند. صورت مرد در اثر ضربه به شدت مجروح شده است؛ اما كارت شناسايي‌اي كه در جيب كتش يافت شد متعلق به ادواردو آنيلي، تنها پسر سناتور جيوواني آنيلي، مالك كمپاني فيات و باشگاه يوونتوس است. ادواردو آنيلي (Edoardo Agnelli) تنها پسر ثروتمندترين خانواده ايتاليايي، يك مسلمان شيعه بود...............


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد در 86/05/29 و ساعت 22:43 |

 

هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
 یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
 کز دیدن روزگار سیرم
 دیری ست که در زمانه ی دون
 از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
 تا باقی عمر چون سپارم
 نه بخت بد مراست سامان
 و ای شب ،‌نه توراست هیچ پایان
 چندین چه کنی مرا ستیزه
 بس نیست مرا غم زمانه ؟
 دل می بری و قرار از من
 هر لحظه به یک ره و فسانه
 بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
 سرمایه ی درد و دشمن بخت
 این قصه که می کنی تو با من
 زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
 بشکست دلم ز بی قراری
 کوتاه کن این فسانه ،‌باری
آنجا که ز شاخ گل فروریخت
 آنجا که بکوفت باد بر در
 و آنجا که بریخت آب مواج
 تابید بر او مه منور
 ای تیره شب دراز دانی
 کانجا چه نهفته بد نهانی ؟
بودست دلی ز درد خونین
 بودست رخی ز غم مکدر
 بودست بسی سر پر امید
 یاری که گرفته یار در بر
 کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
 کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
 کز دیده ی عالمی نهان است ؟
 عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است ؟
 در سیر تو طاقتم بفرسود
 زین منظره چیست عاقبت سود ؟
 تو چیستی ای شب غم انگیز
 در جست و جوی چه کاری آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
 استاده به شکل خوف آور
 تاریخچه ی گذشتگانی
 یا رازگشای مردگانی؟
تو اینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
 یا شدمن جان من شدستی ؟
 ای شب بنه این شگفتکاری
 بگذار مرا به حالت خویش
 با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیرد دم خواب
 کز هر طرفی همی وزد باد
 وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
 شد محو یکان یکان ستاره
 تا چند کنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر ایم
 کز شومی گردش زمانه
 یکدم کمتر به یاد آرم
 و آزاد شوم ز هر فسانه
 بگذار که چشم ها ببندد
 کمتر به من این جهان بخندد

نیما یوشیج

http://www.avayeazad.com

+ نوشته شده توسط محمد در 86/05/28 و ساعت 2:24 |

به کابوس استاندارد خوش آمدید.

این داستان را حتمنا  بخوانبد <تمام داستان در ادامه مطلب آورده شده است>

جانی گفت: «باشه پیش خودت. من یكی دوتا خواهش كوچولو ازت دارم كه البته فكر نمی‌كنم باهاشون مخالفتی داشته باشی. اما اگه اعتراض كنی، اونوقت...»ویرهه گفت: «تصور می‌كنم این پیشگویی برایتان جالب باشد. ما ویژگیهای نژادی شما را ارزیابی كردیم و متوجه شدیم كه با ویژگیهای نژادی ما تقابل دارد. به نظر می‌رسد كه شروع یك درگیری بر سر احراز برتری بین مردم ما حتمی است. البته این درگیری را شما شروع خواهید كرد، نه ما. اهالی سیاره شما آرام نمی‌گیرند، مگر اینكه بر ما مسلط شوند، یا ما بر آنها چیره شویم. با توجه به سطح تمدنتان، این وضعیتی اجتناب‌ناپذیر است.»«این چیزی نیست كه لازم باشه یه اداره یا یه آدم خیالباف بهم یاد بده. حالا نیگا كن...»ویرهه گفت: «عرایضم تمام نشده. حالا اگر صرفاً از جنبه فنی و علمی به قضیه نگاه كنیم، شما زمینیها هیچ شانسی ندارید. هر چیزی كه به سمت ما بفرستید و بخواهید بر ضد ما استفاده كنید، نابودش می‌كنیم.»«پس لازم نیست نگران چیزی باشین.»«آخر در این موارد تكنولوژی به اندازه روانشناسی اهمیت ندارد. شما زمینیها آنقدر پیشرفت كرده‌اید كه به همین سادگی خودتان را جلوی آتش سلاحهای ما قرار ندهید. اول مذاكره می‌كنید، بعد معاهده امضاء می‌كنید، نقض پیمان می‌كنید، باز مذاكره می‌كنید، بعد تعرّض می‌كنید، توجیه می‌كنید، قصب می‌كنید، برخورد نظامی می‌كنید و از این جور كارها. از طرفی ما نمی‌توانیم وجودتان را نادیده بگیریم و از طرف دیگر قادر نیستیم از همكاری با شما برای دستیابی به راه حلهای منطقی و منصفانه چشم بپوشیم. چنین كاری صرفاً برایمان ناممكن است، همانطور كه برای شما صرفاً غیرممكن است كه ما را به حال خودمان بگذارید. ما مردمانی صدیق، ثابت‌قدم، منطقی و قابل اعتماد هستیم. شما نژادی پرخاشجو، خشن و نامتعادل هستید و قادرید مرتكب شیطنتها و تزویرهای باور نكردنی بشوید. حتی به نظر نمی‌رسد با این واقعیت كه دلایل روشن و قدرت كافی برای نابود كردنتان در اختیار داریم، قانع شوید. به همین دلیل و بر اساس حقایق دیگر، شما تردید ندارید كه قادر هستید بر ما چیره شوید و ما هم تردید نداریم كه قادر نیستیم طرز فكرتان را عوض كنیم. به بیان خودتان، آنچه كه رخ می‌دهد، برخورد یك فرهنگ كاملاً آپولونی در برابر یك فرهنگ كاملاً دیونیزی است.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد در 86/05/13 و ساعت 23:33 |
می دونین تفاوت شهرداری با صدا و سیما چیه؟...

اولی آشغال جمع می کنه ..

دومی آشغال پخش می کنه ....

همین عرزاد حسنی  رو ببینیدد با این آرایشش !

 

+ نوشته شده توسط محمد در 86/05/02 و ساعت 0:22 |