تبليغاتX
پرواز تا بیکران

آمریکا و ما!؟

مرجع : وبلاگ آرمان خواهی
"شیطان بزرگ" تعبیر عرفانی بلندی بود از ابراهیم قرن که بزرگترین تباه کننده انسانیت و نورانیت و معنویت را به خوبی توصیف می کرد، لیکن برخی آنرا در حد تعبیری سیاسی یا تبلیغاتی فهمیدند و آنگاه امکان مذاکره با شیطان بزرگ حتی در طبقه هفتم جهنم موجه نمود و کاری غیرعقلایی به حساب نمی آمد!
"شیطان بزرگ" تعبیر عرفانی بلندی بود از ابراهیم قرن که بزرگترین تباه کننده انسانیت و نورانیت و معنویت را به خوبی توصیف می کرد، لیکن برخی آنرا در حد تعبیری سیاسی یا تبلیغاتی فهمیدند و آنگاه امکان مذاکره با شیطان بزرگ حتی در طبقه هفتم جهنم موجه نمود و کاری غیرعقلایی به حساب نمی آمد!
در قبال مساله "آمریکا و ما" در ماه های اخیر تحولات بسیاری اتفاق افتاده که بسیار تامل برانگیز است البته اگر نخواهیم حق سوال کردن را نیز محدود نمائیم و امکان طرح سوالاتی که شاید همگان آنرا بنحوی توجیه کرده اند وجود داشته باشد!
در مساله اخیر با تغییر عنوان "مذاکره" به "گفتگو" و همچنین مسائل "ایران" به مساله "عراق"، این امر مباح اعلام شد و موجه جلوه کرد لیکن فارغ از امکان سوال از اصل این پبشنهاد و امکان اثربحشی بر آمریکا و نتیجه عملی حاصله، که مسوولان مربوطه بایدبدان پاسخ دهند، دلایلی پیشینی نیز موجوداند.
رهبری در سال 76 و 77 با این استدلال که طرح مساله مذاکره نشانگر سلطه آمریکائیها، مخدوش نمودن مواضع امام، عادی سازی روابط، تضعیف اقتدار انقلاب، ناامیدی مستضعفان جهان، حذف محوریت و علمداری انقلاب، مجبور نشان دادن ایران به مذاکره و.. می باشد، آنرا غیرمشروع دانسته اند که البته به نظر می رسد آن دلایل همچنان به جای خود باقی بوده است که این اتفاق رخ داد و توجیه گردید!
مساله دبگر پبوند میزان قدرت یابی آمریکا در منطقه با موضوعات مهمی چون استقلال اسرائیل، حذف فلسطین و حزب الله لبنان، فشار بر سوریه و... است که چنانچه می بینیم در این موارد آمریکائیها تندتر از قبل شده اند و حتی به فروش سلاح در منطقه و تغییر استراتژی دموکراسی خواهی به ارعاب و نظامی گری همت گمارده اند! در این برحه آیا قدرت بخشی به آمریکا توجیهی دارد؟ آیا دادن امکان تبلیغ علیه نظام مانند طرح مساله لزوم محدودسازی سپاه و... بعنوان مسائل مطرح در این مذاکرات قابل جلوگیری یا توجیه و شفاف سازی است؟
و مساله دیگر اینکه مگر پیش نیاز مذاکره در کلام رهبران انقلاب و منطق صحیح، تغییر شرایط گرگ و میشی و ستیز آمریکا نبوده و مگر می شود در عین تصویب بودجه سالانه برای براندازی انقلاب آنرا تغییریافته دانست که چنین امری را با توجیه عدم طرح مسائل مشترک خودمان، گشودیم؟ آیا تاکنون مساله ما، نداشتن افراد معتمد برای مذاکره بوده که با تغییر دولت، این مساله رفع شده باشد؟! تشکیل کمیته همکاری مشترک چه توجیهی دارد؟
و نگاهی هم به بازخوردهای مساله، چرا تا دیروز هیچ کس حق نداشت سخنی از مذاکره بگوید و اگر می گفت ده ها اعتراض صورت می گرفت و حال . . . اینها سوالاتی است که باید نخبگان و مسوولان بدانها پاسخ دهند چرا که متاسفانه حتی برای سخنان رهبری نیز استدلال و توجیه مناسبی مطرح نشده چه رسد به عملکرد دستگاه ضعیف و خودباخته دیپلماسی که . . .!
+ نوشته شده توسط محمد در 86/06/24 و ساعت 0:28 |


"لبنان نمونه اي بي‌نظير در تاريخ تمدن جهاني است. هيچ كشوري را نمي‌توان يافت كه اين اينقدر كوچك باشد، اما 16 طايفه، 3 تمدن و مجموعه‌اي مختلف از تاريخ و فرهنگها را در خود جاي داده باشد.
لبنان امروز به‌ واسطه تركيب جمعيتي كه دارد، وجودي ضروري براي تمدن جهاني، دليلي بر انفتاح و تسامح مسلمين، و سمبل گفتگو ميان تمدن‌هاي عربي و اروپا است". (1)
همچنين آقاي موسي صدر از لبنان تعريف كرده است. به نظر مي‌رسد اين ديدگاه خوشبينانه ناظر به ويژگي‌هاي انساني و تمدني و نقاط مثبت و مشترك تجربه جامعه لبنان است، در مقابل آن، يك ديدگاه كاملاً متضاد وجود دارد و در آن جامعه لبنان و بويژه جمهوري لبنان معاصر يك كشور تصنعي و كهنه بشمار مي‌رود ـ كه بر بنيانها ي سياسي و جمعيتي متزلزلي بنا شده ـ و محكوم است كه به دست دشمنان داخلي و خارجي خود، از پاي در آيد.
پيش از بحث پيرامون جامعه معاصر لبنان و قدرت اجتماعي فرق مذهبي آن، به‌جا به‌نظر مي‌رسد تا بحث مختصري در مورد ماهيت دولت لبنان و ميزان پيوستگي لبنان باستاني با دولتي كه پس از جنگ جهاني اول در اين كشور به‌وجود آمد، داشته باشيم.
فكر ايجاد حكومتي بنام لبنان براي اولين بار در سال 1861م عملي شد، يعني زمانيكه با فشار‌ها و تضمين دول اروپايي، يك حكومت خود مختار (متصرفيه) در دامنة جبل لبنان بوجود آمد. ايجاد اين حكومت حاصل چندين روند تاريخي بود كه با پيچيدگي‌ها و ظرايف خود در دوران بعدي تاريخ سياسي لبنان منعكس گرديدند.
براي در ك چگونگي تشكيل لبنان لازم است كه ميان سرزمين، جمعيت و نظام سياسي آن تمييز قائل شويم.
نام «جبل لبنان» در اصل تنها به قسمت شمالي كوه اطلاق مي‌شد ولي با مهاجرت جمعيت رو به رشد «ماروني‌ها» بتدريج اين اسم به همه كوه سرايت كرد.
جوامع اقليت همچون دروزي‌ها و مسيحياني كه در اواخر قرون وسطي و اوائل دوران جديد از دست امپراطوران سني حاكم (مملوك و عثماني) به اين محل پناه آورده بودند، از ساكنان سنتي اين كوه خشن به شمار مي‌آمدند. هر چند «دروز» و «ماروني‌ها» دو گروه اصلي ساكن در كوه لبنان را تشكيل مي‌دادند، ليكن شيعيان و مسلمانان سني، به خاطر زندگي در كنار اين كوه و به دليل قبول حكومت ايران لبنان يعني سلسله‌هاي معنيان(1697ـ1516م) و شهابيان (1841ـ1697م) با موجوديت لبنان عجين شده بودند.
اميران «معني» با استفاده از تخاصم طبقات اجتماعي، تصرف زمين، نيروي نظامي و برنامه جمع‌آوري ماليات، در كوه «شوف» ـ كه مركز اصلي دروزيان بود ـ ظاهر شدند. اين حكومت در دوران اوج خود يعني حكومت فخر الدين معني (1635 ـ‌ 1585م)، داراي چنين مشخصاتي بود:

الف ـ خود مختاري واقعي در چهار چوب امپراطوري عثماني.
ب ـ همكاري ميان دروزي‌ها و ماروني‌ها.
ج ـ توسعه قلمرو امير به قسمتهاي ديگر امپراطوري عثماني در سوريه.
د ـ توسعه روابط لبنان با اروپاي كاتوليك.
در قرن هيجدهم دو تحول مهم به وقوع پيوست:

1ـ تعداد زيادي از «دروزي‌ها» در نتيجة برخوردهاي محلي به جنوب سوريه مهاجرت كردند و به جاي «معني‌ها» شهابيان «سني» سر كار و امارت آمدند.

2ـ قلمرو ماروني‌ها رو به گسترش نهاد. اين امر تا حد زيادي توسط كليساي ماروني ـ كه به خرج زمينداران، برتري خود را در جامعه كسب كرده بود ـ انجام گرفت.
دهه 1860 شاهد جنگ داخلي بين دروزي‌ها و ماروني‌ها بود، در اولين مرحله دروزي‌ها دشمنان خود را شكست دادند ولي دخالت نيروي اعزامي فرانسه، ماروني‌ها را نجات بخشيد. اين دخالت فرانسوي‌ها و فشار دول اروپايي باعث ايجاد حكومت خود مختار لبنان در داخل امپراطوري عثماني شد. در اين حكومت ـ كه در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم بوجود آمد ـ مسيحيان اكثريت قاطعي داشتند.
اين حكومت در سرزمين‌هاي اسلامي پيرامون خود يك نمونه استثنائي به شمار مي‌آمد و وجود خود را مرهون حمايت دول اروپايي بود بخش اعظم جامعه ماروني به لبنان كوچك(منطقه جبل لبنا والمتن ) سالهاي (1915ـ1861) رضايت نداده و خواهان آن بودند تمامي بخشهاي «امارت» سابق (شامل منطقه شمال و بقاع و جنوب و بيروت) درلبنان جديد وجود داشته باشد به نظر ملي گرايان ماروني حكومت «متصرفيه» بدون بيروت و مناطق كشاورزي و تجاري و ساحلي چهره اي مفلوك و ضعيف داشت.(2)
زمان مناسب براي اين گروه از ماروني‌ها بعد از 1918 به وجود آمد، يعني هنگامي كه فرانسه قيموميت لبنان و سوريه را به دست گرفت. تعدادي از دست اندركاران سياست فرانسه در شرق مديترانه از اين خواستة شبه نظاميان ماروني حمايت كردند.
اين افراد چنان استدلال مي‌كردند كه جمعيت كاتوليك مذهب لبنان تنها متحد قابل اعتماد فرانسه بر عليه دشمنان ملي گراي عرب و مسلمانان در كرانه ساحلي به شمار مي‌رود، پس لازم است كه اقتصاد لبنان را سر پا نگه داشت، بدين ترتيب هنگاميكه در اول سپتامبر 1920 فرانسه بخشهايي از امپراطوري عثماني را در سوريه به سرزمين اصلي لبنان «كوچك» افزود كشور مشخصي بنام «لبنان بزرگ»(لبنان كنوني) بوجود آٍمد(3)


استقلال لبنان و «ميثاق ملي»:

بسياري از لبناني‌ها اعتقاد دارند كه استقلال لبنان ( 1943 ) همواره بي محتوا و ظاهري بوده رهبران لبنان تحت تأثير كشور‌هاي با نفوذ منطقه اي و فرامنطقه‌اي مي‌باشد و اگر رقابت فرانسه و انگليس بر سر تسلط بر شرق نبود، استقلال كشور لبنان قابل تحقق به نظر نمي‌رسيد،
ايجاد لبنان بزرگ و تحميل ان برگروه‌هاي مسلمانان ـ اعم از شيعه و سني ـ كه خواهان وحدت عربي و اسلامي‌شده بودند، نه فقط مورد اعتراض و مقاومت جمعي از نخبگان شيعه و سني نشده بلكه بعضي از مقامات فرانسوي و همچنين مسيحي و به دلايل متفاوت، عواقب چنين اقدامي را منفي وخطرناك ارزيابي كردند.
«رابرت دوكه» يكي از مقامات فرانسوي و به عنوان يكي از دست اندر كاران سياست فرانسه در شرق مديترانه در نامه غير رسمي خود نسبت به خطراتي كه تصميم به ايجاد لبنان بزرگ در بر خواهد داشت، هشدارداد، وي در ژوئيه1920 مي‌نويسد: ” دليلي براي انضمام «طرابلس» به خاك لبنان وجود ندارد. آنجا مركز مسلمانان سني است كه مسلمانان نسبتاً متعصب، ابداً تمايلي ندارند كه در قلمرو كشوري درآيند كه اكثريت آن را مسيحيان تشكيل مي‌دهند “.
آقاي «دوكه» سپس چنين استدلال مي‌كند:
” اين نكته بيش از هر چيز قابل تأمل است كه آيا شهر بزرگي چون بيروت كه طي چند سال آينده بدون شك نيمي از جمعيت لبنان را در بر خواهد گرفت، مناسب ترين مكان براي تعيين پايتخت اين حكومت بشمار مي‌آيد؟! حكومتي كه ممكن است بر اثر اين تحولات بطور كلي تغيير شكل دهد. (3)
همچنين يكي از جناح‌هاي فكري ماروني به رهبري «اميل اده» (رئيس جمهور لبنان بين سال‌هاي (41ـ1936) با توجه به سرشماري 1932 معتقد بود كه مسلمانان در لبنان بزودي اكثريت خواهند يافت و در آنصورت احتمال اينكه فرانسه مسيحيان لبنان را به حال خود رها كند زياد است. «اده» فكر مي‌كرد با كاهش قلمرو لبنان مي‌توان كاري كرد كه اكثريت همچنان مسيحيان باشد، اگر طرابلس و جنوب لبنان را از كشور فعلي جدا سازيم آنگاه لبنان از شر حدود 140 هزار مسلمان شيعه و سنيٍ راحت خواهد شد و در قسمت باقي مانده حدود هشتاد درصد جمعيت را مسيحيان تشكيل خواهند داد.(5)
افول سياسي فرانسه در جريان جنگ دوم جهاني با پيروزي درخشان ناسيوناليزم عربي همراه شده و پيروزي «بشارة الخوري» ـ ماروني ـ (اولين رئيس جمهور بعد از استقلال) و رهبران ديگري كه در درون جامعة ماروني خواهان همزيستي با جوامع مسلمان لبنان و دنياي عرب و كنار نهادن آرزوي كهن ايجاد لبنان مسيحي بودند تسهيل نمود. همزمان با اين تحولات «رياضي الصلح» (اولين نخست وزير بعد از استقلال لبنان) نيز درميان مسلمانان سني رهبري را در دست گرفت، ولي عليرغم تعهدات ظاهري خود به ناسيو ناليزم و وحدت عربي، مايل بود تادر تقسيم قدرت در دولت لبنان با همتاي ماروني خود سهيم گردد.


تاريخچه شيعه لبنان

علماي شيعه جبل عامل كه منطقه اي كوهستاني در جنوب لبنان است و شهرهاي نبطيه، مرجعيون، بنت جبيل و روستاهاي حومه را شامل مي‌شود، مدعي اندكه جامعه شيعي لبنان از تمام جوامع ديگر بجز حجاز كهن تر است. آنان تأسيس جامعه شيعه جبل عامل را به ابوذر، از اصحاب پيامبر اكرم كه از نخستين حاميان دعوي امامت و جانشيني امام علي بعد از پيامبر بوده نسبت مي‌دهند. آنچه مسلم است اين است كه قرن سوم هجري (نهم ميلادي) مناطق عراق، ايران، شام، شمال آفريقا و مصر شاهد جرياني از تشيع بوده است. دوراني كه دول توانمند شيعي مذهب آل بويه در ايران و عراق، فاطميها در مصر و شمال آفريقا و حمداني‌ها در موصل و حلب حكومت مي‌كردند
از قرن سوم هجري جوامع شيعه در منطقه اي بين رود علوي در شمال و ناحيه جليه در جنوب، معروف به جبل عامل، سكونت داشته اند. شيعيان ديگري نيز در بخش شمالي دره بقاع و همچنين در طرابلس و كسروان واقع در لبنان شمالي سكونت اختيار كردند. اما بدنبال فتح سوريه به دست صلاح‌الدين ايوبي و فرمانروايي نخستين حكام ايوبي و بعد از ايشان سلطه مماليك، شيعيان از منطقه شمالي لبنان بيرون رانده شدند. از اين ايام به بعد شيعيان در همان مناطقي كه امروزه نيز همچنان در آن ساكن‌اند، تمركز و اسكان يافته‌اند. به هر حال شيعيان به عنوان يك اقليت مذهبي در مناطق امن و در مناطق اطراف كه از دسترس حكمرانان مركزي به دور بوده سكني گزيدند. دورافتادگي جغرافيايي اين ناحيه و حمايتهاي خانواده‌هاي برجسته شيعي نه تنها سبب تداوم و استمرار يك فرهنگ شيعي در اين ناحيه كه هنوز هم پابرجاست،گرديد بلكه باعث جلب و جذب شيعيان اماميه از ساير بخشهاي سوريه به اين ناحيه نيز شد.(8)
شيعيان در واقع از صحنه سياسي به دور بودند. خصوصاً در قرن نوزدهم ميلادي كه لبنان يك تحول سياسي، اجتماعي و فكري را پشت سر گذاشت. در اين زمان بود كه فاصله و شكاف ميان شيعيان و همسايگانش زيادتر شد. در اين قرن مارونيها با فرانسه، دروزي‌ها با بريتانيا، ارتدوكس يوناني با روسيه و سنيها با خلافت عثماني روابط نيكو داشتند. تنها شيعيان بودند كه از حمايت بيگانگان بهره اي نداشتند و از هرگونه حمايت خارجي محروم بودند. فقط گاهگاهي از جانب حكام قاجاريه علاقه اي نسبت به وضع آنها نشان داده مي‌شد كه آنها هم بشدت ضعيف بوده و نفوذ چنداني نداشتند.
در خود نواحي شيعه نشين نوعي دگرگوني محدود اقتصادي ـ اجتماعي طي نيمه دوم قرن نوزدهم ميلادي پديد آمد. اصلاحات ارضي كه توسط حكومت عثماني در سال 1858 آغاز شد، به رشد روزافزون گروه كوچكي بنام «اشراف» و يا به قول لبناني‌ها «الزعماء» كمك كرد. اين گروه توانستند مالكيت اراضي وسيعي را بدست آورند. در اواخر قرن نوزدهم طبقه زعماء گسترش يافت. بدين صورت كه سه يا چهار خاندان در صيدا، صور و نواحي ديگر با بدست آوردن مالكيت بر اراضي يا تبديل شدن به كشاورزان مقتدر ماليات پرداز، خود را وارد اين طبقه كردند كه مي‌توان ظهور آنان را ناشي از سياست ارضي دولت عثماني دانست. تمركز ثروت در دست زعما داراي آثار سياسي نيز شد زيرا اعضاي آنها، نمايندگان مناطق شيعي در شوراهاي اداري عثماني محسوب مي‌شدند. ليكن بزودي در اثر رقابتهاي داخلي نفوذ خانواده‌هاي زعما كاهش بسيار يافت. پيدايش زعما در عين حال محدود به منطقه جنوب شيعه نشين بود و ساختار جامعه شيعه در بقاع همچنان به صورت عشيره اي باقي ماند.
به موازات زعما، خاندانهاي تحصيل‌كرده علما وجود داشتند. اينان كه از طبقات مختلف جامعه بودند به واسطه تحصيلاتشان از وجهه اجتماعي قابل ملاحظه‌اي برخوردار بودند. در رأس اين طبقه دو يا سه مجتهد وجود داشت و در سلسله مراتب بعدي علما و شيوخ با تحصيلات علمي متفاوت قرار داشتند. از آنجا كه علما و روحانيون پايگاه اقتصادي گسترده اي نداشتند به هم پيماني با طبقه اول (زعما) تكيه داشتند كه اين مسئله موجب شده بود آنان در شكل گيري طيفهاي مستقل سياسي توافق نمايند.
طبقه سوم، طبقه روستاييان و دهقانان بودند كه به نحو وسيعي تابع زعما بودند. اگرچه در اواخر قرن نوزدهم گروهي كه به تازگي وارد طبقه زعما شده بودند باني تجديدحيات ادبي و فزوني بيداري سياسي گرديدند، با اين حال اكثريت شيعيان به لحاظ جغرافيايي در انزوا، به لحاظ سياسي ضعيف و از نظر اقتصادي تابع حكومت خاندانهاي فئودال متخاصم باقي ماندند. شيعيان با اين وضعيت با تحولات قرن بيستم روبه رو شدند.
خانواده‌هاي فئودال شيعه تا اواخر دهه 1960 بر سياست شيعه مسلط بودند. در اواخر دهه شصت بود كه امام موسي صدر يكي از رهبران مذهبي كه از ايران به لبنان مهاجرت كرد، خواستار اصلاحات اجتماعي شد. وي با درايت و زيركي، بعضي از فئودالهاي بقاع را عليه رقباي جنوبي با خود همراه نمود و شبكه نيرومندي از حمايت دهقانان را در جنوب تحت عنوان حركه المحرومين فراهم آورد. در اوت 1978، درست در شرايطي كه امام موسي صدر مي‌رفت تا شيعه را به جايگاه حقيقي و واقعيش در صحنه لبنان برساند، با توطئه عوامل مشكوكي، طي سفر به ليبي ناپديد شد، ولي حركتي كه وي آغاز كرد همچنان توسط ديگر شيعيان مبارز ادامه يافت و بعدها جامعه شيعه را دچار تحول نمود.(9)
رشد آگاهي در جامعه شيعيان لبنان كه جرقه آن توسط امام موسي صدر زده شد، ناپديد شدن ايشان، تهاجم نظامي اسرائيل به لبنان در سالهاي 1978 و 1982 و مقابله قهرمانانه شيعيان لبنان در برابر آنها و بالاخره پيروزي انقلاب اسلامي ايران به جامعه شيعه اعتمادبه نفس و قوت قلب بخشيد. اكنون شيعيان لبنان هرچند با توجه به داشتن اكثريت جمعيت، هنوز به حقوق قانوني و واقعي خويش دست نيافته اند ولي با در پيش گرفتن سياستهايي حكيمانه ومدبرانه نقش مؤثر و معني‌داري در صحنه سياسي لبنان ايفاء مي‌كنند، بطوري كه واقعيت حضور فعال و قوي آنها در صحنه را هيچكدام از گروهها و طوايف ديگر لبناني نمي‌توانند ناديده بگيرند. براي نمونه حزب‌الله لبنان يك گروه متنفذ و فعال در صحنه لبنان است كه يك حزب شيعي است و عليرغم خلع سلاح تمام شبه نظاميان در لبنان، اين حزب هنوز در جنوب لبنان حضور مسلحانه قدرتمندي دارد و هرازچندگاه، عملياتهاي قهرمانانه و شهادت طلبانه‌اي را عليه مواضع صهيونيستها و مزدورانشان به اجرا مي‌گذارد. همچنين حضور اين حزب در مجلس لبنان نيز بسيار قوي و مؤثر بوده و فراكسيون حزب‌الله در مجلس لبنان، قوي ترين و منسجم ترين فراكسيون مجلس است. حضور حزب‌الله در دولت لبنان نيز بارها مطرح شده ولي اين حزب بدليل اينكه ورودش به دولت باعث بروز محدوديتهاي فراواني براي آن خواهد شد تاكنون اين حضور را نپذيرفته است.(10)


ماروني‌ها " الموارنه"

«ماروني‌ها» كه بزرگترين طايفه در بين مسيحيان لبنان هستند، نام خود را از يك راهب مرتاض به نام مارمارون زاهد كه در قرن پنجم ميلادي در شرق انطاكيه زندگي مي‌كرد گرفته اند. اينان با استناد به دكترين مونوتئيسم از كليساي جهاني رم منشعب شده و تحت نظارت پاترياك انطاكيه و همه مناطق شرق قرار گرفتند.
ماروني‌ها در قرن هفتم ميلادي مهاجرت از سوريه به منطقه جبل لبنان را آغاز كردند و در قسمت شمالي جبل لبنان در روستاها ساكن شده و كليساهاي خود را به شكل دژهايي در برابر جهان خارج بنا كردند و طايفه آنها طي قرون گذشته بعلت فعاليتهاي اقتصادي و اجتماعي رشد پيدا نمود و منطقه ماروني نشين به سمت جنوب گسترش يافت. هرچند لبنان مهد دكترين و نظريات ماروني نبوده ولي اين محل كه در واقع آزمايشگاه خوبي براي جامعه ماروني بوده اكنون بصورت مركز مارونيها در جهان درآمده است. سيستم فئودالي بر اساس خانوادگي همچنان بر طايفه مارونيها حاكم است.( 14)


سني‌هاي لبنان

تا زماني كه ارتش‌هاي فرانسه و انگليس طي جنگ اول جهاني به ساحل مديترانه آمدند، بيروت، طرابلس و ساير شهرهاي ساحلي كه سني‌ها در آن اكثريت داشتند بخشي از امپراطوري عثماني بود و توسط تركهاي سني اداره مي‌شد. پس از آن در سال 1920 سني‌هاي سواحل لبنان بعنوان بخشي از امپراطوري عثماني تقسيم شده، بعد از جنگ اول به صورت يك اقليت فرقه اي در واحد لبنان بزرگ تحت حمايت فرانسه درآمدند.


دروزيان لبنان

دين دروزي يا دروزيه از اديان كمتر شناخته شده مي‌باشد. دروزيه انشعابي است از مذهب اسماعيلي كه در قرن پنجم هجري يا يازدهم ميلادي در زمان خليفه فاطمي مصرالحاكم بامرالله به دست يكي از ياران او كه داعيه باطنيه داشت و بنام محمدبن اسماعيل الدرزي خوانده مي‌شد در سال 1012 ميلادي تأسيس شد.
دروزيه از جمله مسلكهاي باطني و درونگراي منسوب به اسلام است كه اساس اين آئين را تركيبي از تعلميات و باورهاي تشيع، زرتشت و مسيحيت به همراه اعتقادات و اساطير رنگ و بو گرفته از فرهنگ بومي و اقليمي منطقه كه طي قرون و اعصار نيز اضافاتي بر آن شده است تشكيل مي‌دهد.
+ نوشته شده توسط محمد در 86/06/24 و ساعت 0:17 |
من این مطلب را برای روزنامه «جام جم» که به واقع ارگان نشراتی صدا و سیمای ایران است فرستادم، ولی متولیان امر در آن نشریه از چاپ آن خودداری کردند.


محمد کاظم کاظمی - این نوشته، تاملی است دربارة مجموعة تلویزیونی «چهارخانه» که هم‌اکنون هر شب از شبکه سه سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می‌شود. من این مطلب را برای روزنامه «جام جم» که به واقع ارگان نشراتی صدا و سیمای ایران است فرستادم، ولی متولیان امر در آن نشریه از چاپ آن خودداری کردند. بنابراین من بهتر می‌بینم آن را در وبلاگ خویش، یعنی تنها جایی که در آن اختیار تمام دارم، درج کنم، چون به نظر می‌رسد که مطرح کردن این سخنان در مطبوعات ایران، نوعی شناکردن بر خلاف جریان آب است.

بسيار رنجبار است كه كسي لهجه‌ات‌، اين ركن مهم هويتت را به سخره بگيرد. و رنجبارتر اين است كه لهجه‌اي نازيبا و ناخوشايند را به تو نسبت دهند و آن را به نام تو به سخره بگيرند. و اين رنجي است مضاعف‌.

ما مهاجران افغان در ايران‌، هر شب با ديدن مجموعه طنز «چهارخانه‌» چنين رنجي را متحمل مي‌شويم‌. البته ما مردم‌، فرزند رنجيم و با آن بزرگ شده‌ايم‌، ولي اين بار، دشواري در اين است كه زبانمان را به سُخره گرفته‌اند و زبان خانة حقيقت آدمي است‌.

باري‌، من به ديگر جوانب شخصيتي با عنوان «نذير شنبه‌» در اين مجموعه درنمي‌پيچم و از اينها به اختصار مي‌گذرم كه در افغانستان كسي را «شنبه‌» و «يك شنبه‌» نام نمي‌نهند و خود مي‌دانند كه اينها نام روزهاي هفته است‌، نه نام آدميان‌. فقط كلمة «جمعه‌» آن هم به خاطر قداستي كه دارد، وارد بعضي نامهاي ما شده است‌، مثل «جمعه‌گل‌» و امثال اينها. و نيز به اين موضوع نمي‌پيچم كه نحوة حضور اين شخصيت و اين كه به مرور زمان‌، از كارگري به مراتب و شئون ديگر اجتماعي مي‌رسد و حتي جاي را براي ديگران هم تنگ مي‌كند، خود كنايه‌گونه‌اي است بر حضور مردم مهاجر افغانستان در ايران‌.

باري‌، نقطة تأكيد و گلاية اصلي من كه حدود بيست سال است در اين مملكت قلم مي‌زنم و دربارة زبان فارسي افغانستان و ايران پژوهش هايي كمابيش هم داشته‌ام‌، اين است كه به‌سخره‌گرفتن لهجة هر فارسي‌زبان‌، چه ايراني و چه غيرايراني‌، در اين روزگاري كه ما فارسي‌زبانان نياز به همراهي و همسويي با هم داريم‌، كاري است ناستودني‌. اين بسيار فرق مي‌كند با اين كه در برنامة كودك‌، لهجة فلان قبيلة افريقايي را تقليد مي‌كنند (مثلاً در برنامة فيتيله‌) چون تشابه يا عدم تشابه اين صورت تقليدشده با اصل آن‌، نه چندان محرز است و نه چندان مهم‌.

از اين گذشته‌، چنان كه پيشتر اشاره كردم‌، اين تقليد از لهجة افغانستان‌، متأسفانه بسيار مضحك و ناشيانه از كار درآمده است‌. شايد بگوييد اين ويژگي يك برنامة طنز است‌، ولي همگان نيك مي‌دانيم كه طنزآميزبودن يك مجموعة تلويزيوني‌، نمي‌تواند جوازي براي به سخره‌گرفتن لهجه‌ها باشد، چون يك طنز واقعي‌، بايد بيش از لهجه‌هاي خنده‌آور، بر عناصر باطني‌تر و عميق‌تري متكي باشد، به‌گونه‌اي كه با يك لهجة معيار و بهنجار نيز تأثير خود را برجاي گذارد، چنان كه ديگر شخصيتهاي اين مجموعه‌، لهجه‌هايي سالم و مطابق هنجار دارند. اگر در اينجا نيز ما شخصيتي مي‌داشتيم كه تا حدود زيادي معرّف چهرة واقعي مردم افغانستان باشد، البته جاي چنين چند و چوني نبود.

از آن گذشته‌، من نمي‌دانم كه چرا فقط در برنامه‌هاي طنز نوبت به ما مردم مي‌رسد و چرا كمتر اتفاق افتاده است كه در مجموعه‌هاي تلويزيوني‌، باري يك افغان واقعي‌، با همان رفتار و گفتار طبيعي خودش نشان داده شود، تا حداقل زمينة شناخت بهتر ميان همزبانان فراهم آيد. به راستي شما مي‌خواهيد از همزبانانتان در آن سوي مرز، يعني از بخش عمده‌اي از فارسي‌زبانان دنيا، چه تصويري به مردم خود ارائه كنيد؟ به راستي اين به نفع اين حوزة زباني و فرهنگي است‌؟
البته سازندگان مجموعه‌، گويا براي پيش‌گيري از انتقادهايي كه از اين رهگذر بر كارشان وارد مي‌شود، داستان را چنين تنظيم كرده‌اند كه اين «شنبه‌» به واقع يك ايراني است كه خود را افغان وانمود كرده است‌. ولي اين تمهيد، در كل مجموعه بسيار كمرنگ است و در هر حال‌، اين شخصيت از هر جايي باشد، گويا لهجة افغانستان را تقليد مي‌كند و تأثير منفي خود را بر جاي مي‌گذارد.

باري‌، چنان كه گفتيم‌، دردآور اين است كه آنچه با عنوان لهجة افغانستان در اين مجموعه به نمايش درآمده است‌، با لهجة فصيح‌، شيرين و فاخر مردم اين كشور تفاوتي بسيار دارد. زبان فارسي در افغانستان‌، از جهاتي‌، دست‌نخورده‌، خالص و باستانگونه (آركائيك‌) باقي مانده است‌، به گونه‌اي كه مي‌تواند يادآور لهجة فارسي كهن‌، حتي فارسي كهن ايران كنوني باشد.

نماياندن درست و صادقانة لهجة مردم افغانستان‌، به واقع تصويركردن بخشي از تاريخ پرافتخار زبان ادب فارسي است‌. اين لهجه مي‌تواند همانند يك شي‌ء تاريخي گرانبها براي مردم ايران نيز جذاب باشد. ما شنيده‌ايم داستان حيرت‌كردن استادان دانشگاه ايران را از اين جملة يك دختر فقير در كابل كه به دوستش گفته بود «شرمت باد، از بيگانه دريوزه مي‌كني‌؟»(1)و ديده‌ايم كه يك نويسندة صاحب‌نام ايران‌، باري نام مقاله‌اش را از گفتارهاي يك كارگر افغان انتخاب كرده بود كه «از تلخ پروا نيست‌»(2)

چنان كه پژوهشگران زبان و ادب فارسي مسجل كرده‌اند، لهجة فارسي افغانستان و تاجيكستان‌، به‌ويژه در نظام آوايي خود، با لهجة كهن فارسي قرابت بسياري دارد. بررسي شعر مولانا، فردوسي و حتي حافظ، نشان داده‌است كه قرائت درست شعر آنان‌، بيش از آن كه به لهجة رايج در ايران كنوني نزديك باشد، به لهجة افغانستان نزديك است‌. مثالها و شواهد اين بحث‌، بسيار است و من فقط به منابع مورد نظر ارجاع مي‌دهم.‌(3)

با اين وصف‌، مي‌توان گفت كه ما در افغانستان امروز، به واقع لهجة ايران قديم را مي‌بينيم‌، كه مردم آن روز طوس و اصفهان و شيراز بدان سخن مي‌گفته‌اند. در ايران‌، همان‌گونه كه تحولات سازندة زبان بيشتر بوده است‌، گويش فارسي نيز بيشتر تغيير كرده است‌، ولي در افغانستان به تبع ركود نسبي زبان‌، لهجة قديم سالم‌تر باقي مانده است‌. يادآوري مي‌كنم كه اين سخن ما دربارة لهجة واقعي مردم افغانستان است‌، نه آنچه از زبان نذير شنبه و آن دوستش در مجموعة «چهارخانه‌» مي‌شنويم‌.

براي ما مردم افغانستان ماية مباهات است كه بعضي واژگان كهن فارسي را حفظ كرده‌ايم‌. بسياري از ما، به «اجاق‌»، «آتشدان‌» مي‌گوييم‌; به «چكمه‌»، «موزه‌» مي‌گوييم‌; به «شلوار»، «ازار» مي‌گوييم‌; به «سفره‌»، «دسترخوان‌» (دستارخوان‌) مي‌گوييم و كسي كه با اين واژگان آشنا باشد، لاجرم شاهنامة فردوسي و تاريخ بيهقي و ديگر متون كهن فارسي را بهتر درك مي‌كند.

ولي به همان ميزان‌، ماية دريغ است كه در شبكه‌هاي گوناگون صدا و سيما، تقريباً هيچ‌گاه به اين ذخاير زباني اشاره‌اي نشده و راهي براي دادوستدهاي سازنده كه پيوستگي بيشتر ميان فارسي‌زبانان را سبب خواهد شد، باز نشده است‌.

با اين وصف‌، به نظر مي‌رسد آنچه در مجموعة «چهارخانه‌» ديده مي‌شود ـ صرف نظر از جوانب اجتماعي و كنايه‌هاي خاص آن ـ كاري در راستاي شناخت و همدلي بيشتر ميان فارسي‌زبانان نيست‌. حتي مي‌توان گفت در اين مجموعه‌، به صورت غيرمستقيم‌، لهجة فاخر فارسي قديم ايران نيز به سخره گرفته شده است‌.


پي‌نوشت‌ها
1. شفيعي كدكني‌، محمدرضا، موسيقي شعر; چاپ دوم‌، تهران‌: آگاه‌، ۱۳۶۸ صفحة ۲۶.
2. عنوان مقاله‌اي است از يوسفعلي ميرشكاك كه متأسفانه نشاني آن را در اين لحظه ندارم‌.
3. شواهد اين بحث را مي‌توانيد در اين منابع بيابيد:
ـ روان فرهادي‌، عبدالغفور، «ياري شاهنامه در پژوهش‌ِ تلفّظِ واژه‌هاي فارسي‌»، برگ بي‌برگي‌، به كوشش نجيب مايل هروي‌; چاپ اول‌، تهران‌: طرح نو، ۱۳۷۸، صص ۱۴۱ ـ ۱۷۲.
ـ فكرت‌، محمدآصف‌، «لهجة بلخ و دريافت بهتر سخن مولوي‌»; نثر دري افغانستان‌; جلد دوم‌، چاپ اول‌، پشاور: بنياد انتشارات جيهاني‌، ۱۳۸۰.
ـ وحيديان كاميار، تقي‌; «زبان فارسي در عصر حافظ»، در قلمرو زبان و ادبيات فارسي‌، چاپ اول‌، مشهد: انتشارات محقق‌، ۱۳۷۶، صص ۱۵۱ ـ ۱۹۴.
ـ بهار، محمد تقي‌; سبك‌شناسي‌: تاريخ تطوّر نثر فارسي‌; ۳ جلد، چاپ نهم‌، تهران‌: مجيد، ۱۳۷۶، صفحات ۲۲۸، ۲۳۰، ۲۳۴، ۳۵۱، ۳۷۸، ۳۹۴ و ۶۳۲.

منبع: http://www.mkkazemi.persianblog.ir/

+ نوشته شده توسط محمد در 86/06/22 و ساعت 22:50 |

یادداشتی از دکتر محمد صادق کوشکی:

 

مرجع : عدالتخانه 17 شهريور 1386 ساعت 9:06
اخیرا خبری منتشر شده است که آقای مهرداد بذرپاش رییس سابق گروه مشاوران جوان رییس جمهور و مدیرعامل فعلی شرکت پارس خودرو در آزمون دکترای دانشگاه علامه طباطبایی پذیرفته شده اند. در صورت صحت خبر که این طور به نظر می رسد باز هم خبر زیاد جنجالی نیست. چرا؟ دلیل آن را باید در رسم رسوم نانوشته ای جستجو کنید که در میان اصحاب قدرت باب شده است و الحمدلله، فراجناحی نیز هست.
پدیده دکترای رانتی اتفاق جدیدی نیست!
عدالتخانه - گروه تحلیل سیاسی
دکتر محمد صادق کوشکی*
اخیرا خبری منتشر شده است که آقای مهرداد بذرپاش رییس سابق گروه مشاوران جوان رییس جمهور و مدیرعامل فعلی شرکت پارس خودرو در آزمون دکترای دانشگاه علامه طباطبایی پذیرفته شده اند. در صورت صحت خبر که این طور به نظر می رسد باز هم خبر زیاد جنجالی نیست. چرا؟ دلیل آن را باید در رسم رسوم نانوشته ای جستجو کنید که در میان اصحاب قدرت باب شده است و الحمدلله، فراجناحی نیز هست.
پدیده دکترای رانتی یا بهتر بگوییم تحصیل رانتی اتفاق جدیدی در کشور نیست که با آمدن مهرداد بذرپاش به دانشگاه علامه طباطبایی واقعه بی سابقه ای رخ داده باشد. در طی سال های گذشته، همواره از دستگاه های دولتی، افرادی بر اساس قانونی نانوشته و بدون شرکت در آزمون های ورودی بر سر کلاس ها حاضر می شدند و ای کاش حاضر می شدند! تنها زمانی خبر منتشر می شد که جناب مدیر پایان نامه اش را نیز ارائه کرده بود.
برای خود من این تجربه یک بار در سال 1376 عینی شد. پس از پذیرفته شدن در آزمون دکتری، کسانی را سر کلاس دیدم که اساسا نه در آزمون شرکت کرده بودند و نه در مصاحبه ها؛ شاید بد نباشد از آنها نام ببرم. کسانی که در حال حاضر مسوولیت های دولتی نیز دارند. آقای دکتر "ذاکر اصفهانی" که در حال حاضر رییس مرکز بررسی های استراتژیک ریاست جمهوری هستند؛ آقای فتح اللهی، آقای موسی نجفی و آقای مظفر نامدار.
هیچ قانونی درباره اجازه ورود افراد به دوره های آموزش عالی از طریق سفارش دستگاه های دولتی وجود ندارد. اما این اتفاق به یک رسم تبدیل شده؛ رسم نامیمونی که چپ و راست و اصولگرا نمی شناسد و البته حالا باید تاسف خورد که چشم مان به این اتفاق در دولت عدالتخواه هم روشن شده است.
این که یک جوان باید حداقل یک سال از وقت و فرصت خود را صرف مطالعه کند و در آخر هم در امتحانات دوره های عالی تحصیلی موفق نشود و مدیری با استفاده از رانت قدرت به راحتی بر صندلی دانشگاه تکیه زند مرّ بی عدالتی و تبعیض است و با هیچ توجیهی قابلیت اغماض از آن وجود ندارد. البته این نکته را هم در مورد مساله اخیر نباید نادیده گرفت که مگر ریاست آقای بذرپاش بر گروه خودروسازی پارس خودرو عادلانه بود و منطبق بر شایسته سالاری که حالا بخواهیم بر سر مساله قبولی اش در کنکور دکتری جنجال به پا کنیم.
مساله این است که این غائله باید از ریشه حل شود. به طوری که امکان استفاده از این رانت برای هیچ دستگاه سیاسی و جناحی ممکن نگردد و ریشه این بی عدالتی و تبعیض قطع گردد. 

* عضو هیات علمی دانشگاه خواجه نصیر طوسی
 

در حاشیه پذیرش مهرداد بذرپاش در مقطع دکتری دانشگاه علامه

مهرداد تقصیر ندارد!

مرجع : فریاد سبز 15 شهريور 1386 ساعت 15:36
خبر را چند وقت پيش یکی از سايت ها منعكس كرده بود. ولي اين بار سايت دانشگاه علامه طباطبايي يه طور رسمي نام آقاي مهرداد بذر پاش را در ليست پذيرفته شدگان دوره دكترا رشته مديريت بازرگاني قرار داد.
مهرداد تقصیر ندارد!
خبر را چند وقت پيش یکی از سايت ها منعكس كرده بود. ولي اين بار سايت دانشگاه علامه طباطبايي يه طور رسمي نام آقاي مهرداد بذر پاش را در ليست پذيرفته شدگان دوره دكترا رشته مديريت بازرگاني قرار داد.
اتفاقي نيافتاده كه اين همه بلوا مي كني بنده خدا. دوست دارند مدير پرورش دهند. دوست دارند براي آينده نظام سرمايه گذاري كنند. به تو چه ربطي دارد حسود. برو پي كارت عقده اي غير خودي.
مهرداد بذرپاش رييس سابق بسيج دانشگاه شريف جواني بيست و هفت ساله مصداق بارز هماي سعادت در اين آب و خاك مي باشد. مدير عامل شركت پارس خودرو و رييس سابق حوزه مشاوران جوان رياست جمهوري همچنان كه در عرصه هاي صنعت و مديريت و سياست مي تازد، در عرصه علم و دانش نيز بي رقيب است. 
مهرداد تقصيري ندارد شايد خيلي هاي ديگر نيز به جاي او بودند، دست رد بر سينه اين فرصت ها نمي زدند، مقصر سيستمي است كه اينچنين بي در و پيكر رانت را در اختيار اصحاب قدرت و سياست مي گذارد و همچنان داعيه عدالتش شانه به شانه موعود مي زند. مقصر قانون گذار نا بخردي است كه جلوي اين زد و بندها را نمي گيرد. مقصر رسانه هايي هستند كه تقواي قلم را با سكوت خود در برابر اين بي عدالتي ها خدشه دار مي سازند. مقصر مردماني هستند كه براي تحصيل فرزندان شان از نان شب خود مي زنند و خبر ندارند به بيراهه مي روند. مقصر آن فردي است كه مهرداد جاي او را به حق در دانشگاه گرفت و او بايد كوله بار سفر را براي تحصيل در بلاد كفر ببندد. مقصر من و تو هستيم كه جمع مان ما مي شود و افسوس كه از ماست كه بر ماست.
مقصر ....
....
ظاهر امر اين رويه تازگي ندارد و در دولت هاي قبلي نيز عزيزان دانشمندي تربيت يافته اند.
سوال - مهرداد عزيز با اين مشغله هايي كه دارد چگونه دوره دكترا را به پايان خواهد رساند؟
پاسخ : خداوند سايه اساتيد و دانشجويان همكلاسي را از سر مهرداد دريغ نفرمايد.
+ نوشته شده توسط محمد در 86/06/17 و ساعت 22:52 |
سرخوش زسبوي غم پنهاني خويشم
چون زلف تو سرگرم پريشاني خويشم

در بزم وصال تو نگويم زكم و بيش
چون آينه خو كرده به حيراني خويشم

لب باز نكردم به خروشي و فغاني
من محرم راز دل طوفاني خويشم

يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي
عمريست پشيمان زپشيماني خويشم

از شوق شكرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جاني خويشم

بشكسته‌تر ازخويش نديدم به همه عمر
افسرده دل از خويشم و زنداني خويشم

هر چند امين، بسته دنيا نيم اما
دلبسته ياران خراساني خويشم 

+ نوشته شده توسط محمد در 86/06/10 و ساعت 0:40 |