تبليغاتX
پرواز تا بیکران

بنام خدا

هنگامی که  دو انسان با یکدیگر شروع به دیالوگ ( بحث ، مباحثه ،گفتمان ،گفتگو) در مورد ی می نمایند مبنا را بر یک اصول می گیرند که دو طرف آن را قبول دارن و سپس بحث را آهسته به نقاط افتراق می کشانند ، یا اینکه ابتدا یکی از طرفین بنا بر اصولی که طرف مقابل قبول دارد شروع بهبحث می کند و  از همان اصول که شنونده به آن معتقد است به  هدف و نتیجه که می خواهد می رسد .

بطور مثال : شیعیان با اینکه معتقد هستند پیامبر جانشین برای خود تعیین کرد اما اگر در بعضی از جاها بنا را بر صحبت اهل تسنن قرار می دهد که  پیامبر چنین کاری نکرد و سپس از همین  گذاره یک نتیجه می گیرد که اگر پیامبر چنینی کاری نکرد و امر خلافت را به مردم واگذار کرد چرا خلافی اول و دوم از این امر تبعیت نکردند ؟ یا چرا خیلفه ششم ( با احتساب دوره شش ماه امام حسن(ع)) جناب معاویه با جنگ بر ضد دو خلیفه قبل از خود به خلافت رسید و این امر مورد قبول قرار گرفت ؟

بماند که جواب این بحث چیست و نمی خواهیم وارد آن بشویم ، اما این شیوه ایی است عاقلانه در بحث اصول طرف را مد نظر قرار دادن و سپس از همان اصول جهت نتیجه دلخواه را استنباط کردن.

با این مقدمه به استقبال بررسی نامه حضرت علی (ع) به معاویه می رویم :

حضرت در این نامه چنین می نگارد :

نامه 6 نهج البلاغه

از نامه هاى آن حضرت است بـه معـاويه

آن مردمى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند با همان شرايط و مقررات با من بيعت كردند،

 حاضر را حقّى نيست كه غير را اختيار كند، و غايب را نمى رسد كه آن را قبول نكند.

شورا براى مهاجرين و انصار است. اگر بر مردى در خلافت اجتماع كردند و او را پيشوا ناميدند خداوند به آن راضى است،

 بنابراين اگر كسى از فرمان اهل شورا با انكار و بدعت بيرون رود او را به آن برمى گردانند،

 و اگر فرمان آنان را نپذيرد با او به خاطر پيروى از غير راه اهل ايمان مى جنگند،

 و خداوند بر گردن او نهد آن را كه خود بر عهده گرفته

 به جان خودم سوگند اى معاويه،

 اگر با ديده عقل نظر كنى نه از روى هوا و هوس، خواهى يافت كه كه من از همه مردم از خون عثمان مبرّاترم،

 

 و خواهى دانست كه از آن گوشه گرفتم، مگر آنكه مرا متّهم كنى، پس هر اتهامى كه به نظرت مى رسد وارد آر. والسلام

 

این نامه ایی است که حضرت به معاویه می فرستد و در خلال آن مواردی که معاویه به آن اعتقاد دارد و از اصول ایشان است را مورد استناد قرار می دهد ، حال حضرت خلافت ایشانرا قبول داشته است زا می توان در ماجرا شورای شش گانه جانشینی عمر که در پستهای قبلی آمده دید ، آنجا که خلافت علی را پیروی ایشان در طریقه خلفای سابق  شرط می کنند که حضرت بنا به منابع اهل تسنن هر سه بار مخالفت می کند و عثمان هر سه دفعه موافقت .

چرا حضرت علی با روش ایشان مخالفت کرد و تنها روش رسول اکرم را مبنا قرار داد ؟ آیا روش حضرت رسول با دو خلیفه بعد از او فرق می کرد که حضرت علی (ع) آن را بطور مشخص فصل خطاب خلافت خویش قرار داد ؟

این سوالات خیلی پایه ای و اساسی هستند که متاسفانه در لفافه های تو در تو سعی در پاسخ آن دارند ولی تا بحال بطور روشن اعلام نکرده اند .

 

سپس از همین اصول خلافت خویش را بر معاویه اعلام می کند و ایشان را بنا بر سنت خلافای قبلی به بیعت خویش فرا می خواند که متاسفانه معاویه روی بر می تابد و آتش جنگ صفین شعله ور می شود .

در این نامه بهنکته ایی دیگر ی توان پی برد این نامه نشان می دهد که مخالفان ایشان حضرت را متهم می کنند به شراکت در قتل عثمان ، اگر غیر این صحبت بود چرا در فراز ی که با رنگ قرمز مشخص کرده ام آنگونه صحبت می کنند ؟

 

پست آینده در باره  زبیر و طلحه و عایشه از دیدگاه نهج البلاغه  خواهیم نوشت .

 

===

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در 86/12/13 و ساعت 21:35 |

مورخين گفته اند پس از فوت آن حضرت، عمر، مرگ پيامبر را انكار مى كرد و مدعى بود پيامبر غايب شده است و بزودى برمى گردد .و گفته اند قاصدى به منزلابوبكر" (كه در منطقه اى در بيرون مدينه به نامسنح" قرار داشت) رفت و او را از فوت رسول گرامى آگاه كرد .

او نيز به مدينه آمد و با عمر گفت و گو كرد و او را از ادامه اين حركات بازداشت .

يقينا اگر خبر فوت رسول خدا (ص) به سپاه رسيده بود،- بواسطه اهميتى كه داشت،- از كسى پنهان نمى ماند و ابوبكر نيز به مدينه مى آمد و نيازى نبود كسى به او در خارج شهر خبر دهد آن حضرت فوت كرده است .

در هر حال مورخينابوبكر" وعمر بن خطاب" را از متخلفين سپاه بر شمرده اند كه در اين تخلف جاى بسى تأمل است .

عمر بن خطاب پس از رحلت پيامبر (ص) نخستين حركت عمر بن خطاب، پس از رحلت حضرت محمد (ص)، كه براستى عجيب و غير قابل توجيه بود، انكار فوت آن حضرت بود .

او بين مردم مى گشت و مى گفت:او نمرده است؛ بلكه غايب شده است، همان طور كه موسى از ميان قومش غايب شد .

پيامبر بزودى برمى گردد و دست و پاى كسانى را كه مى گويند او مرده است، قطع مى كند!" و حتى كسانى را كه مى گفتند پيغمبر رحلت نموده است به مرگ تهديد مى كرد تا آن كه ابوبكر آمد و گفت:هر كس محمد را مى پرستد، بداند كه محمد مرده است و هر كس، پروردگار محمد را مى پرستد، بداند كه پروردگارش زنده و نمرده است .

" سپس اين آيه قرآن را خواند:أفإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابكم" آيا اگر او (يعنى پيامبر) فوت كرد، يا كشته شد، شما بايد به گذشته برگرديد .

(- سورهآل عمران"، آيه 144"( در اين آيه به تصريح سخن از رحلت رسول خداست .

عمر، بعد در اين مورد چنين گفت:وقتى اين آيه را شنيدم، گويى در زمين فرو رفتم و يقين كردم كه رسول خدا مرده است!" توجه به اين نكته، لازم است كه هنگام رحلت نبى خاتم (ص)، ابوبكر در منزلش كه خارج از مدينه و تا شهر يك ميل فاصله داشت، بود و عمر، پيش از آن كه ابوبكر به شهر بيايد و با او روبرو شود، مورد سرزنش ديگران نيز قرار گرفته بود .

هنگامى كه او ادعاى خود را مطرح مى كرد و مردم را نيز بدون هيچ منطق صحيحى، تهديد به مرگ مى كرد،ابن ام مكتوم"، يكى از اصحاب رسول خدا (ص) كه نام اصليشعمر بن قيس" است، عمر بن خطاب را مخاطب قرار داد و اين آيه را براى او خواند:و ما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابكم" (يعنى همان آيه اى را كه ابوبكر بعد از ملاقاتش براى او خواند) .

سپسعباس بن عبدالمطلب"، عموى پيامبر (ص) به عمر گفت:رسول خدا بطور حتم مرده است و من در سيمايش، همان علائم و آثارى را كه هميشه درصورت فرزندان عبدالمطلب هنگام مرگ ديده ام، مشاهده كردم" اما عمر با شنيدن آيه اى كهابن ام مكتوم" خواند و همچنين استدلال عباس قانع نشد و باز تهديد مى كرد .

عباس بن عبدالمطلب از مردمى كه در آنجا بودند پرسيد:آيا كسى از شما به ياد دارد كه رسول خدا (ص) درباره مرگ خود، سخنى گفته باشد .

هر كس حديثى شنيده است براى ما بگويد!" همه گفتند:نه" .

آنگاه رو به عمر كرد و پرسيد:آيا تو چيزى در اين باره از پيامبر به ياد دارى؟" عمر گفت:نه" در اين هنگام عباس جمعيت را مخاطب قرار داد و گفت:اى مردم! گواه باشيد كه حتى يك نفر نيز گواهى نداد كه رسول خدا (ص) درباره مرگ خودش، به او عهدى سپرده باشد! به خدايى كه جز او خدايى نيست سوگند ياد مى كنم كه رسول خدا (ص) شربت مرگ را نوشيد!" اما عمر همچنان مى غريد و تهديد مى كردد .

عباس بن عبدالمطلب ادامه داد:همانا رسول خدا (ص) مانند ساير مردم در معرض آفات و حوادث است و از دنيا رفته .

بدنش را هر چه زودتر به خاك بسپاريد! آيا خداوند شما را يك بار مى ميراند و رسولش را دو بار؟ او نزد خدا گراميتر از آن است كه دوبار شربت مرگ را به او بچشاند! هرگاه گفتار شما درست باشد (كه او برمى گردد)، باز براى خدا دشوار نيست كه خاكهاى فراز بدنش رابه كنارى بريزد و او را از زير خاك درآورد .

رسول خدا (ص) تا راه سعادت و نجات رابراى مردم، روشن و هموار نساخت، از دنيا نرفت .

" ولى عمر همچنان حرف خود را تكرار مى كرد تا آنكه دهانش كف كرد .

در اينجا بود كه شخصى ("عايشه" دختر ابوبكر، ياسالم بن ابى عبيد") خبر رحلت رسول خدا (ص) را به ابوبكر داد و او خود را به مدينه رسانده، در برابر عمر قرار گرفت و سخنانى را گفت كه نقل كرديم .

آيا عجيب نيست كه عمر، با استدلالات عباس، قانع نشود و شنيدن آيه اى كهابن ام مكتوم" خواند او را قانع نكند، ولى مجددا همان آيه را از ابوبكر بشنود و بگويد:وقتى اين آيه را شنيدم، گويى در زمين فرو رفتم و يقين كردم كه رسول خدا مرده است"، مگر ابوبكر سخنى تازه و دليل جديدى آورده بود .

عده اى خواسته اند اين عمل را توجيه كنند و مدعى شده اند كه او از سر غصه و اندوه فوت رسول خدا و شدت علاقه اى كه به آن حضرت داشت، نمى خواست رحلتش را باور كند .

مگر مى شود رسول خدا(ص) را از دست رفته ديد! اما بايد گفت، شدت علاقه اقتضا مى كند در كنار بدنش بنشيند، اشك بريزد و در كنار بنى هاشم سوگوارى كند .

نه آنكه سخنى بر خلاف عقل و منطق بر زبان براند و ديگران را نيز تهديد به مرگ كند و سپس راهى سقيفه شود، در حالى كه هنوز پيامبر (ص) غسل داده نشده است! نقش عمر بن خطاب در سقيفه -- پس از رحلت پيامبر (ص)، مهمترين مسأله اى كه جامعه اسلامى با آن روبرو بود، مسأله جانشينى رسول خدا (ص) بود .

آنچه مختصرا در اينجا لازم است ذكر شود، اين است كه شيعيان معتقدند خلافت پيامبر، منصبى الهى است و به حكم عقل نيز بايد كسى واجد اين سمت باشد كه از جهات گوناگون، مانند علم، سياست، شجاعت، عدالت، توان اداره جامعه، حق طلبى و ساير صفات لازم، سرآمد ديگران است و قادر به فهم وحى و اجراى آن باشد و در راه ايجاد قسط و عدل در جامعه، از سرزنش هيچ ملامت كننده اى نهراسد، در دوراهى ها، سرگردان و متحير نشود و با يقين و اطمينان، امور را اداره كند .

همچنين معتقدند اين صفات، در على بن ابى طالب (ع)، در حد اعلى و اكمل وجود داشت و رسول خدا (ص) نيز با بيانات گوناگون و در موارد متعدد، مردم را به راهبرى امير مؤمنان و يازده فرزند پاك و معصومش هدايت كرده اند و هر كس به روايات وارده در اين مورد مراجعه كند، برايش جاى شكى باقى نمى ماند كه على (ع) بعنوان خليفه بلافصل پيامبر (ص)، از طرف آن رسول گرامى منصوب شده بودند .

على رغم تمامى اين تصريحات و با وجود اين كه در زمان حيات پيامبر (ص) از همه مردم حاضر درغدير خم" از على (ع)، بعنوانخلافت" بيعت گرفته شد، گروهى بلافاصله پس از رحلت پيامبر (ص) از عدم حضور بنى هاشم در صحنه و مشغول بودن آنان به مراسم دفن پيامبر (ص) سوء استفاده كردند و در محلى به نامسقيفه بنى ساعده" اجتماع كردند تا از ميان خودشان، رهبرى برگزينند .

پس از مشاجرات و اختلافات فراوان، سرانجام اين عده باابوبكر بن ابى قحافه" بيعت كردند و به گواهى تاريخ، هر كس نداى مخالفتى سر مى داد، تهديدش مى كردند و از عده زيادى بزور بيعت گرفتند؛ در خانه اهل بيت را آتش زدند و دخت گرامى پيامبر اسلام، فاطمه زهرا (س)، را آزردند و مضروب و مجروح كردند و در نهايت، على (ع) را به زور از خانه بيرون كشيدند تا از ايشان بيعت بگيرند .و اقعه سقيفه با جزئيات فراوانى در تاريخ آمده است و از لابلاى آنها استفاده مى شود كه اصلى ترين مهره اجراى اين سياست، عمر بن خطاب بود .

او بود كه دربارهسعد بن عباده"- بزرگ انصار- كه با خلافت ابوبكر مخالف بود مى گفت:او را بكشيد! خدا او را بكشد!" و بالاى سرش قرار گرفت و گفت:مى خواهم ترا چنان پايمال كنم كه اعضايت در هم بشكند!" او بود كه غلامشقنفذ" را به خانه امير مؤمنان (ع) فرستاد تا ايشان را براى بيعت بياورد و چون از اين دعوت طرفى نبست، به زور متوسل شد، هيزم در كنار خانه ريخت و تهديد كرد كه اگر خارج نشوند، خانه را با اهل آن، آتش خواهد زد و به تصريح عده اى، اگر عمر نبود، ابوبكر هرگز نمى توانست خليفه شود .

آورده اند كه بيعت با ابوبكر در سقيفه، بيعتى محدود بود و لازم بود كه طى مراسمى از عموم مردم نيز بيعت گرفته شود .

بدين منظور فرداى آن روز ابوبكر به مسجد پيامبر آمد .

عمر بن خطاب به او گفت:بالاى منبر برو!" و آن قدر گفته اش را تكرار كرد كه ابوبكر به منبر رفت .

سپس مردم را به بيعت با او فرا خواند و طى سخنانى گفت:گفتار ديروزم نه از قرآن بود و نه از حديث پيامبر (مرادش انكار رحلت رسول خدا بود) ولى گمان مى كردم پيامبر خودش به تدبير امور خواهد پرداخت و آخرين كسى خواهد بود كه از اين جهان رخت خواهد بست .

پيامبر، قرآن را در ميان شما گذاشت .

حال چنانچه به آن (قرآن) پناه ببريد، شما را به همان راهى كه پيغمبر مى برد راهنمايى خواهد كرد و اينك هم زمام كار شما را به دست بهترين شما، يار پيامبر (ص) و يك نفر از دو نفرى كه در غار بودند، سپرده است .

برخيزيد و با او بيعت كنيد!" سپس ابوبكر برخاست، سخنرانى كرد، بيعت عمومى انجام شد .

پناه بر خدا از اين شورا!

-- اين سخن، سخن على (ع) است كه خود، يكى از اعضاى شورا بودند!

شورايى كه برادر رسول خدا و داماد آن حضرت را همرديف افرادى معلوم الحال قرار مى دهد كه خود عمر مى دانست باطن آنان چيست! تشكيل اين شورا و سخنان عمر از جنبه هاى مختلفى قابل تأمل است: 1- اگر رسول خدا، آن انسان متصل به وحى و امين خدا در زمين و دلسوزترين افراد براى هدايت مردم، از دنيا رفت و خليفه اى برنگزيد (تا ابوبكر بتواند خليفه شود!) و تعيين خلافت از شؤون مربوط به خود مردم است نه رهبر قبلى، پس چرا ابوبكر و پس از او عمر، از اين روش سرپيچى كردند و هر كدام براى تعيين خليفه، قدمى برداشتند؟ 2- به حكم عقل، فقط كسى مى بايست سرپرست امور مردم باشد، كه جامع صفات پسنديده بوده، فردى متقى، مالك بر نفس خويش، آگاه به دين، آشنا به روش اداره امور و از هر گونه بدى و پليدى مبرا باشد .

اگر چنين كسى يافت نشد، در اين صورت بايد شخص مورد نظر، نسبت به سايرين از كمالات بالاترى برخوردار باشد و نقاط ضعف او نسبت به ديگران كمتر باشد .

در حالى كه عمر بن خطاب خودش معتقد است،زبير" روزى انسان و روزى شيطان است و "طلحه" به خشم آورنده رسول خدا است وسعدبن ابى وقاص" صرفا مرد جنگ است نه سياست و "عبدالرحمن" نيز شايسته خلافت نيست وعثمان" هم فاميل پرستى است كه بيت المال را به خاطر تعصبات فاميلى بر باد مى دهد، پس چطور به خودش اجازه مى دهد آنان را در معرض خلافت قرار دهد؟ ديگر آن كه اين شوخ طبعى و مزاحى كه او ادعا مى كرد در على (ع) است چه بود؟ و بفرض كه چنين باشد، در مجموع، كدام يك از اين 6 نفر به خلافت سزاوارتر بودند؟ كسى كه با وجود شوخ طبعى، مردم را به راه راست و حق روشن هدايت مى كند يا مردى كه روزى شيطان است و روزى انسان و مردى كه ..

؟ علاوه بر آن، در سخنان عمر بن خطاب، تناقضى آشكار وجود دارد .

او در اينجا طلحه را متهم مى كند كه رسول خدا (ص) را به خشم آورده است و آن حضرت در حال غضب بر طلحه از دنيا رفتند .و لى در جاى ديگر، هنگامى كه مسأله شورا را مطرح مى كند و در صدد توجيه فرمان خويش است، به حاضران در مجلس مى گويد:رسول خدا از دنيا رفت و از اين 6 نفر كه از قريش هستند راضى بود و من فكر كردم شورايى مركب از اين عده تشكيل شود تا خودشان يكى را انتخاب كنند!" 3- آن گونه كه عمر بن خطاب گفته است،سالم"، غلامحذيفه"، خدا را بسيار دوست مى داشت وابوعبيده جراح" امين اين امت بود؛ لذا آرزو مى كرد كاش آنان زنده بودند تا خلافت را به ايشان بسپارد .

اگر اين دو صفت براى تصدى امر خلافت كافى است، آيا در ميان امت اسلامى شخص ديگرى نبود كه واجد اين دو ويژگى باشد؟ عمر حتما روز جنگ خيبر را به ياد داشت كه رسول خدا (ص) فرمود:فردا پرچم جنگ را به دست كسى مى دهم كه خدا و پيامبرش را دوست مى دارد و خدا و پيامبر نيز او را دوست مى دارند و او ثابت قدم مى ماند و فرار نمى كند .

" و كاملا به ياد داشت كه فرداى آن روز، تنها كسى كه پرچم را از دست رسول خدا (ص) گرفت، على بن ابى طالب (ع) بود و خودش هم اعتراف كرد كه على (ع) مردم را به راه راست هدايت مى كند .

4- اگرابوعبيده جراح" وسالم" لياقت خلافت را داشتند، در روز سقيفه، زمانى كه ابوبكر گفت:با يكى از اين دو نفر (يعنى ابوعبيده جراح و عمر) بيعت كنيد" چرا عمر آنجا نگفتابوعبيده" امين اين امت است و چرا با او بيعت نكرد چراسالم" غلام "حذيفه" را جلو نينداخت و خلافت را بعهدهابوبكر" گذاشت؟ چراابوبكر" پس از خودش "ابوعبيده" را معرفى نكرد و چرا عمر، خلافت را پذيرفت در حالى كه كسى كه امين امت بود و لايق خلافت بود وجود داشت .

؟ 5- اصلا معلوم نيست عمر، به چه مجوز شرعى، دستور قتل كسانى را صادر مى كند كه نظرشان با بقيه تفاوت دارد! لابد براساس همين مجوز شرعى بود كه پس از رحلت رسول خدا (ص) و بيعت با ابوبكر، على (ع) را با آن همه افتخارات، تهديد به مرگ كردند و به بيعت وادارش كردند و بر اساس همان مجوز خانه اش را آتش زدند و فاطمه زهرا (س) را آزردند و مضروب كردند! 6- در يك تحليل نهايى از اين شورا، بايد سخن على (ع) را يادآور شويم كه پس از شنيدن دستور تشكيل شورا، خطاب به پسر عمويشانابن عباس" فرمودند: - خلافت از ما منحرف شد! - ابن عباس: از كجا فهميدى؟ - عمر، عثمان را در كنار من قرار داد و گفت خليفه در دسته اكثريت است و اگر دو دسته سه نفرى شدند، خليفه در دسته عبدالرحمن بن عوف است .

سعد وقاص هرگز با عمويش عبدالرحمن بن عوف مخالفت نمى كند .

عبدالرحمن هم داماد عثمان است و با هم اختلافى ندارند (بنا بر اين، اين سه نفر با هم خواهند بود) و اگر دو نفر ديگر هم با من باشند، سودى به حال من ندارد! اين سخن، گوياى آن است كه افراد شورا، با دقت انتخاب شده بودند و گزينش به نحوى بود كه فرد مورد نظر، خليفه شود، يا بهتر بگوييم فرد مورد نظر ديگر، يعنى على (ع)، خليفه نشود! وگرنه عمر مى توانست افرادى چون سلمان، ابوذر، مقداد، عمار ياسر و ...را كه تأييدات فراوانى را از رسول خدا (ص) به دنبال داشتند، جزو شورا قرار دهد .

اما جهت گيرى اين عده از قبل كاملا روشن بود و به همين جهت از انتخاب آنان خوددارى كرد .

عمر، عملا تصميم نهايى را به عهده عبدالرحمن گذاشته بود .

مگر او چه كسى بود كه هنگام تقسيم اعضا به دو دسته مساوى بايد خليفه از دسته او انتخاب شود؟ به هر حال عمر بن خطاب درگذشت وصهيب" بر او نماز خواند و خليفه به خاك سپرده شد .

پس از آن، اعضاى شورا، براى تعيين جانشين عمر جمع شدند .

البته اين تأخير شايد به خاطر احترام به خليفه بود و اين كه نمى بايست در حالى كه جنازه عمر بر زمين است، به كار ديگرى غير از مراسم تدفين پرداخت و شايد مردم، پس از رحلت رسول خدا (ص) لازم نمى ديدند صبر كنند تا جنازه پيامبر به خاك سپرده شود، سپس در سقيفه اجتماع كنند! در شورا گفت و گوها به طول انجاميد .

سرانجامطلحه" كه مى دانست خلافت يا به على (ع) مى رسد يا به عثمان، خود را به نفع عثمان كنار كشيد .

پس از آن،زبير" نيز خود را به نفع على (ع) كنار كشيد و در نتيجه، امر خلافت بين يكى از افراد باقيمانده، مردد شد .

آنگا، عبدالرحمن بن عوف خطاب به على (ع) و عثمان گفت:كدام يك از شما دو نفر خود را كنار مى كشد تا ديگرى خليفه شود؟" هيچ كدام پاسخى ندادند .

پس از آن ، على (ع) را مخاطب قرار داد و گفت:من با تو بيعت مى كنم به اين شرط كه به كتاب خدا و سنت رسول و روش شيخين (يعنى ابوبكر و عمر) عمل كنى!" على (ع) پاسخ داد:بلكه من فقط به كتاب خدا و سنت رسول و نظر خودم عمل مى كنم!" عبدالرحمن رو به عثمان كرد و گفت:با تو بيعت مى كنم به شرط آن كه به كتاب خدا و سنت رسول و سيره شيخين عمل كنى!" عثمان نيز پذيرفت .

عبدالرحمن مجددا همان سخنان را به على (ع) زد و باز همان پاسخ را شنيد و باز رو به عثمان كرد و سخنان گذشته را مطرح كرد و باز هم عثمان، شروط را پذيرفت و براى بار سوم نيز اين گفت و گو تكرار شد .

در اين مرحله چون عبدالرحمن ديد على (ع) از موضع خود عقب نشينى نمى كند و عثمان هم آماده است بار خلافت را به دوش كشد، دستش را به دست عثمان زد و گفت:السلام عليك يا اميرالمؤمنين!" و بدين ترتيب فاميل پرست مترفى كه عمر بهتر مى دانست چه بر سر مردم خواهد آورد، جانشين عمر شد .

گفته اند على (ع) پس از تعيين شدن عثمان، خطاب به عبدالرحمن فرمودند:به خدا قسم، تو خلافت را براى او قرار ندادى مگر به اين اميد كه عثمان تلافى كند، همان طور كه رفيق شما دو نفر (عمر) از رفيقش (ابوبكر) همين انتظار را داشت! (اين سخن اشاره دارد به روز سقيفه و تلاشهاى بى شائبه عمر به منظور اخذ بيعت براى ابوبكر) خداوند اتحاد ميان شما را از ميان بردارد!" از قضا پس از مدتى عثمان و عبدالرحمن بن عوف با هم اختلاف نظر پيدا كردند و تا زمان مرگ عبدالرحمن با هم قهر بودند .

در اينجا جا دارد بپرسيم اين چه سخنى بود كه عبدالرحمن زد و به على (ع) گفت:بيعت مى كنم به شرطى كه به كتاب خدا و سنت رسول و سيره شيخين عمل كنى"؟ مگر همين عده نمى گفتندكتاب خدا" براى ما كافى است؟ چطور در اينجا نه تنها علاوه بركتاب خدا" وسنت رسول"، بهسيره شيخين" نيز احتياج پيدا كردند! بدين ترتيب، بار ديگر على (ع) در حالى كه استخوانى در گلو و خارى در چشم داشت، خانه نشينى اختيار كرد و در حالى كه شاهد زير پا گذاشتن حكم خدا بود، صبر پيشه كرد تا 12 سال ديگر بگذرد و زمام امور را به دست گيرد و دين خدا را احيا كند .

-- مآخذ:اجتهاد در مقابل نص"، تأليف علامه سيد عبدالحسين شرف الدين (ره)، ترجمه على دوانى .

"الرسول الأعظم مع خلفائه"، تأليف مهدى القرشى، چاپ لبنان .

"على ومناوئوه"، تأليف دكتر نورى جعفر، چاپ مصر .

"شرح نهج البلاغه" تأليف ابن ابى الحديد معتزلى .

"حديقة الشيعة"، تأليف مقدس اردبيلى (ره) .

"عبدالله بن سبا و افسانه هاى تاريخى ديگر"، تأليف علامه سيد مرتضى عسكرى، ترجمه احمد فهرى زنجانى .

"تاريخ پيامبر اسلام" ، تأليف مرحوم دكتر محمد ابراهيم آيتى .

"فروغ ابديت"، تأليف آيت الله شيخ جعفر سبحانى .

"تتمة المنتهى"، تأليف مرحوم حاج شيخ عباس قمى -- پاورقى ها: )1( اشاره به اين جمله كه از ابوبكر نقل شده است:أقيلونى؛ فلست بخيركم و علىّ فيكم: بيعت مرا فسخ كنيد؛ زيرا وقتى على در ميان شماست، من بهترين شما نيستم!" (بهحديقة الشيعة" تأليف مرحوم مقدس اردبيلى) )2(خبر متواتر" اصطلاحا خبرى است كه بواسطه كثرت نقل، قطع به صدور آن از معصوم (ع) حاصل مى شود .

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=19667&BookID=15872&PageIndex=4&Language=1#p5

+ نوشته شده توسط محمد در 86/12/12 و ساعت 11:40 |
 

 

سند گوياى ولايت

 

از گروه معارف و تحقيقات اسلامى - قم

 

پيشگفتار

نام غدير را همه شنيده ايم، سرزمينى است ميان مكّه و مدينه، در نزديكى «جحفه» كه در حدود 200 كيلومترى مكّه واقع شده و چهارراهى است كه حجّاج سرزمين هاى مختلف مى توانستند در آنجا از هم جدا شوند:

راهى به سوى مدينه مى رود، در جهت شمال.

راهى به سوى عراق مى رود، در جهت شرق.

راهى به سوى مصر مى رود، در طرف غرب.

و راهى به سوى يمن، در جهت جنوب.

امروزه اين سرزمين، سرزمين متروكى است; ولى روزى شاهد يكى از بزرگترين حوادث تاريخ اسلام بوده، و آن، روزِ نصب على(عليه السلام) به جانشينى پيامبر گرامى اسلامى(صلى الله عليه وآله) (در روز هيجدهم ذى الحجّه سال دهم هجرى) مى باشد.

گرچه خلفا روى جهات سياسى كوشيدند اين خاطره عظيم تاريخى را از نظرها محو كنند و هم اكنون نيز بعضى از متعصّبان به دلائلى كه ناگفته پيداست، سعى در محو يا كم رنگ كردن آن دارند; ولى ابعاد اين حادثه آن قدر در صحنه تاريخ و حديث و ادبيات عرب وسيع است، كه قابل پوشانيدن يا محو كردن نيست.

و شما در اين كتابچه به مدارك و منابعى در اين زمينه برخورد مى كنيد كه شگفت زده خواهيد شد، و از خود مى پرسيد: مسأله اى كه اين همه دليل و مدرك دارد چگونه مورد بى مهرى و پرده پوشى قرار گرفته است؟!

اميد است اين تحليل هاى منطقى و مداركى كه همه از منابع برادران اهل سنّت گرفته شده، وسيله اى براى تقريب صفوف مسلمين جهان گردد، و حقايقى كه در گذشته به سادگى از كنار آن گذشته اند مورد توجّه دقيق همگان، به ويژه نسل جوان قرار گيرد.

گروه معارف و تحقيقات اسلامى - قم

 

حديث غدير

سند گوياى ولايت

حديث غدير يكى از دلايل روشن ولايت و خلافت بلافصل اميرمؤمنان على(عليه السلام) بعد از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) است. كه محقّقان اهمّيّت خاصّى براى آن قائل هستند.

متأسّفانه كسانى كه درباره ولايت آن حضرت گرفتار پيش داورى هستند، گاهى سند حديث را پذيرفته و در دلالت آن ترديد مى كنند، و گاه ناآگاهانه سند آن را زير سؤال مى برند.

براى روشن شدن ابعاد مختلف اين حديث، لازم است درباره هر دو موضوع با ذكر مدارك موثّق و معتبر سخن بگوييم:

* * *

 

دورنماى غدير

مراسم «حجّة الوداع» در ماه آخر سال دهم هجرت به پايان رسيد، مسلمانان، اعمال حج را از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) آموختند و در اين هنگام، پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) تصميم گرفت، مكّه را به عزم مدينه ترك گويد. فرمان حركت صادر شد، هنگامى كه كاروان به سرزمين «رابغ»(1) كه در سه ميلى «جحفه»(2) قرار دارد، رسيد; جبرئيل، امين وحى، در نقطه اى به نام «غدير خم» فرود آمد، و حضرت را با آيه زير مورد خطاب قرار داد:

«يَا أيُّها الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ(3); اى رسول! آنچه كه از سوى خدا به تو فرستاده شده، به مردم ابلاغ كن. و اگر ابلاغ نكنى رسالت خدا را تكميل نكرده اى، خداوند تو را از آسيب مردم حفظ مى كند!»

لحن آيه حاكى از آن است كه خداوند انجام امر خطيرى رابر عهده پيامبر(صلى الله عليه وآله) گذارده است كه هم سنگ رسالت، و موجب يأس دشمنان اسلام بوده است، چه امر خطيرى بالاتر از اين كه در برابر ديدگان بيش از صدهزار نفر، على(عليه السلام) را به مقام خلافت و وصايت و جانشينى نصب كند؟!

از اين نظر، دستور توقّف صادر شد. كسانى كه جلو كاروان بودند، از حركت باز ايستادند، و آنها كه دنبال كاروان بودند، به آنها پيوستند. وقت ظهر و هوا به شدّت گرم بود، تا آنجا كه گروهى از مردم قسمتى از رداى خود را بر سر، و قسمتى را زير پا مى افكندند. براى پيامبر سايبانى، به وسيله چادرى كه روى درخت افكنده بودند، تشكيل شد، آن حضرت بر روى نقطه بلندى كه از جهاز شتر ترتيب داده شده بود، قرار گرفت و با صداى بلند و رسا خطبه اى ايرد كرد كه عصاره اش اين بود:

* * *

 

خطبه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در غدير خم

«حمد و ثنا مخصوص خداست. از او يارى مى طلبيم و به او ايمان داريم و بر او توكّل مى كنيم. از بدى ها و اعمال ناشايست خود به او پناه مى بريم. خدايى كه جز او هادى و راهنمايى نيست. و هركس را كه هدايت نمود، گمراه كننده اى براى او نخواهد بود. گواهى مى دهم كه جز او معبودى نيست، و محمّد بنده و پيامبر او است.

هان اى مردم! نزديك است من دعوت حق را لبيك بگويم و از ميان شما بروم. من مسؤولم و شما نيز مسؤول هستيد!»

سپس فرمود:

«درباره من چه فكر مى كنيد!؟...» (آيا من وظيفه خود را در برابر شما انجام دادم؟)

در اين موقع صداى جمعيت به تصديق خدمات پيامبر(صلى الله عليه وآله)بلند شد و گفتند:

«ما گواهى مى دهيم تو رسالت خود را انجام دادى، و كوشش نمودى، خدا تو را پاداش نيك دهد».

پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود:

«آيا گواهى مى دهيد كه معبود جهان يكى است، و محمّد بنده خدا و پيامبر او مى باشد; و در بهشت و دوزخ و زندگى جاويدان در سراى ديگر جاى ترديد نيست؟»

همگى گفتند:

«آرى صحيح است، گواهى مى دهيم!»

سپس فرمود:

«مردم! من دو چيز نفيس و گرانمايه در ميان شما مى گذارم، ببينم بعد از من چگونه با اين دو يادگار من رفتار مى نماييد؟!»

در اين وقت يك نفر برخاست و با صداى بلند گفت:

«منظور از اين دو چيز نفيس چيست؟!»

پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود:

«يكى كتاب خداست كه يك طرف آن در دست قدرت خداوند، و طرف ديگر آن در دست شما است، و ديگرى عترت و اهل بيت من است; خداوند به من خبر داده كه اين دو هرگز از هم جدا نخواهند شد!»

«هان اى مردم! بر قرآن و عترت من پيشى نگيريد، و در عمل به فرمان هر دو، كوتاهى نكنيد كه هلاك مى شويد!»

در اين لحظه، دست على(عليه السلام) را گرفت و آن قدر بالا برد كه سفيدى زير بغل هر دو براى مردم نمايان گشت، و او را به همه مردم معرفى نمود.

سپس فرمود:

«سزاوارتر بر مؤمنان از خود آنها كيست؟»

همگى گفتند:

«خدا و پيامبر او داناترند!»

پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود:

«خدا مولاى من، و من مولاى مؤمنان هستم، و من بر آنها از خودشان اولى و سزاوارترم! هان اى مردم! «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ(4) اَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَاحِبَّ مَنْ أحِبَّهُ وَ أَبْغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَيثُ دارَ; هر كس من سرپرست و مولاى او هستم على مولاى او است. خداوندا! كسانى كه على را دوست دارند، دوست بدار; و كسانى كه او را دشمن بدارند دشمن دار. خدايا! آنها كه على را يارى كنند يارى كن، و آنها كه دست از يارى او بردارند آنها را از يارى خود محروم ساز، و حق را بر محور وجود او بگردان!»(5)

در جاى جاى خطبه بالا(6) اگر نيك بنگريد، دلائل زنده امامت على(عليه السلام) آشكار است. (شرح اين سخن را به زودى خواهيم گفت).

* * *

 

جاودانگى داستان غدير

اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلّق گرفته است كه واقعه تاريخى غدير، در تمام قرون و اعصار به صورت يك تاريخ زنده كه قلوب و دل ها به سوى آن جذب مى شوند، بماند; و نويسندگان اسلامى در هر عصر و زمانى در كتاب هاى تفسير و تاريخ و حديث و كلام، پيرامون آن سخن بگويند; و گويندگان مذهبى در مجالس وعظ و خطابه درباره آن داد سخن دهند و آن را از فضايل غيرقابل انكار امام على بن أبيطالب(عليه السلام) بشمارند.

نه تنها خطبا و گويندگان، بلكه «شعرا»، از اين واقعه الهام گرفته و ذوق ادبى خود را از تفكّر و انديشه پيرامون اين حادثه و از فزونى اخلاص به صاحب ولايت، پرفروغ سازند، و عالى ترين اشعار را به صورت هاى گوناگون و به زبان هاى مختلف از خود به يادگار بگذارند. (مرحوم علاّمه امينى بخش مهمّى از اشعار غديريّه را قرن به قرن در تاريخ اسلام با شرح حالات اين سرايندگان در مجلّدات يازدگانه الغدير از منابع معروف اسلامى آورده است).

به تعبير ديگر، كمتر واقعه تاريخى در جهان، بسان رويداد «غدير»، مورد توجّه طبقات مختلف، از محدّث و مفسّر و متكلّم و فيلسوف، و خطيب و شاعر، و مورّخ و سيره نويس واقع شده است.

يكى از علل جاودانى بودن اين حديث، نزول دو آيه(7) از آيات قرآن پيرامون اين واقعه است، و تا قرآن ابدى و جاودانى است، اين واقعه تاريخى نيز از خاطره ها محو نخواهد شد.

* * *

 

نكته جالب اين كه از مراجعه به تاريخ، به خوبى معلوم مى شود كه روز هيجدهم ذى الحجّة الحرام، در ميان مسلمانان به نام روز عيد غدير معروف بوده، تا آنجا كه «ابن خلكان»، درباره «المستعلى ابن المستنصر» مى گويد: «در سال 487 در روز عيد غدير خم كه روز هيجدهم ذى الحجّة الحرام است، مردم با او بيعت كردند(8) و درباره المستنصر باللّه العبيدى مى نويسد: وى در سال 487، دوازده شب به آخر ماه ذى الحجّه باقى مانده بود، درگذشت، و اين شب، همان شب هيجدهم ماه ذى الحجّه، شب عيد غدير است.»(9)

جالب اين كه «ابوريحان بيرونى»، در كتاب «الآثار الباقية»، عيد غدير را از عيدهايى شمرده كه همه مسلمانان آن را، برپا مى داشتند و جشن مى گرفتند!(10)

نه تنها «ابن خلكان» و «ابوريحان بيرونى»، اين روز را «عيد» مى ناميدند; بلكه «ثعالبى» يكى ديگر از دانشمندان معروف اهل سنّت نيز، شب غدير را از شب هاى معروف در ميان امّت اسلامى شمرده است.(11)

ريشه اين عيد اسلامى به عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) باز مى گردد. زيرا در آن روز پيامبر(صلى الله عليه وآله) به مهاجرين و انصار، بلكه به همسران خود دستور داد كه نزد على(عليه السلام) بروند و به خاطر ولايت و امامت، به او تبريك گويند.

«زيد بن ارقم» مى گويد: از مهاجران، ابوبكر و عمر و عثمان و طلحه و زبير، نخستين كسانى بودند كه به على(عليه السلام) دست بيعت دادند و مراسم تبريك و بيعت تا مغرب ادامه داشت!(12)

* * *

 

110 تن از راويان حديث

در اهمّيّت اين رويداد تاريخى، همين اندازه كافى است كه اين واقعه تاريخى را صد و ده تن از صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند.(13)

البتّه اين جمله نه به آن معنى است كه از آن گروه عظيم، تنها همين افراد، اين حادثه را نقل كرده اند; بلكه منظور اين است تنها در كتاب هاى دانشمندان اهل تسنّن، نام صد و ده تن به چشم مى خورد.

در قرن دوّم اسلامى كه عصر تابعان ناميده مى شود، هشتاد و نه تن از آنان به نقل اين حديث پرداخته اند.

راويان حديث غدير، در قرن هاى بعد نيز از علما و دانشمندان اهل تسنّن مى باشند. سيصد و شصت تن از آنها اين حديث را در كتاب هاى خود گردآورده و گروه زيادى به صحّت و استوارى سند حديث اعتراف نموده اند.

گروهى تنها به نقل اين حديث اكتفا نكرده، بلكه پيرامون اسناد و مفاد آن مستقلاًّ كتاب هايى نوشته اند.

عجيب اين كه مورّخ بزرگ اسلامى، طبرى، كتابى به نام «الولاية فى طرق حديث الغدير» نوشته و اين حديث را از هفتاد و پنج طريق از پيامبر نقل كرده است!

ابن عقده كوفى، در رساله «ولايت»، اين حديث را از صد و پنج تن نقل كرده است.

ابوبكر محمّد بن عمر بغدادى، معروف به جمعانى، اين حديث را از بيست و پنج طريق نقل نموده است.

* * *

 

از مشاهير اهل سنت:

احمد بن حنبل شيبانى

ابن حجر عسقلانى

جزرى شافعى

ابوسعيد سجستانى

امير محمد يمنى

نسائى

ابوالعلاء همدانى

و ابوالعرفان حبان

اين حديث را به اسناد زيادى(14) نقل كرده اند.

دانشمندان شيعه نيز پيرامون اين واقعه تاريخى، كتاب هاى ارزنده فراوانى نگاشته اند و به منابع مهمّ اهل سنّت نيز اشاره كرده اند كه جامع ترين آنها كتاب تاريخى «الغدير» است كه به خامه تواناى نويسنده نامى اسلامى، علاّمه مجاهد، مرحوم آية اللّه امينى نگارش يافته است (در نگارش اين بخش، از آن كتاب استفاده فراوانى به عمل آمده).

به هر حال، پيامبر(صلى الله عليه وآله) پس از نصب اميرمؤمنان على(عليه السلام) به عنوان جانشين خود فرمود:

«اى مردم! اكنون فرشته وحى بر من نازل گرديد و اين آيه را آورد: «اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ ديناً(15); امروز دين شما را كامل نمودم، و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را براى شما يگانه آيين انتخاب كرده و پسنديدم.»

در اين موقع صداى تكبير پيامبر(صلى الله عليه وآله) بلند شد. و فرمود:

«خدا را سپاس مى گذارم كه آيين خود را كامل كرد و نعمت خود را به كمال رسانيد، و از وصايت و ولايت و جانشينى على پس از من خشنود گشت.»

سپس پيامبر(صلى الله عليه وآله) از آن نقطه مرتفع فرود آمد و به على(عليه السلام) فرمود:

«در زير خيمه اى بنشين، تا سران و شخصيّت هاى بارز اسلام با تو بيعت كنند و تبريك گويند».

پيش از همه، شيخين (عمر و ابوبكر) به على(عليه السلام) تبريك گفتند و او را مولاى خود خواندند!

حسان بن ثابت، فرصت را مغتنم شمرد، با كسب اجازه از محضر پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اشعارى سرود و در برابر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)خواند، كه ما فقط دوبيت آن را در اينجا نقل مى كنيم كه بسيار گوياست:

فقال لَهُ قم يا علىُّ فانّنى

رضيتك من بعدى إماماً و هادياً

فمن كنت مولاه فهذا وليّه

فكونوا له اتباع صدق موالياً

يعنى: «به على فرمود برخيز كه من تو را براى جانشينى و راهنمايى مردم پس از خويش انتخاب كردم.

هر كس من مولا و سرپرست او هستم على مولاى او است و شما در حالى كه او را از صميم دل دوست مى داريد، از پيروان او باشيد».(16)

اين حديث از بزرگ ترين شواهد بر فضيلت و برترى امام على(عليه السلام) بر تمام صحابه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بوده است.

حتّى اميرمؤمنان، در مجلس شوراى خلافت -كه پس از درگذشت خليفه دوّم منعقد گرديد(17)- و نيز در دوران خلافت عثمان، و ايّام خلافت خويش; به آن احتجاج كرده است.(18)

از اين گذشته، شخصيّت هاى بزرگى مانند حضرت زهرا(عليها السلام)، همواره به اين حديث در برابر مخالفان و منكران مقام والاى على(عليه السلام) استدلال كرده اند.(19)

* * *

 

مقصود از «مولى» كيست؟

مسأله مهم در اينجا تفسير معنى مولاست كه در عين وضوح، مورد بى مهرى هاى فراوانى قرار گرفته است، زيرا با آنچه گفته شد، شك و ترديدى در قطعى بودن سند اين حديث باقى نمى ماند.

لذا بهانه جويان به سراغ ايجاد شك و ترديد در مفهوم و معنى حديث، مخصوصاً واژه «مولا» رفته اند كه از آن هم طرفى نبسته اند.

با صراحت بايد گفت كه واژه مولى در اين حديث، بلكه در غالب موارد، يك معنا بيش ندارد و آن «اولويت و شايستگى» و به تعبير ديگر «سرپرستى» است و قرآن نيز در بسيارى از آيات لفظ «مولا» را در معنى سرپرست و «أولى» به كار برده است:

واژه مولا در 18 آيه قرآن به كار رفته كه 10 مورد آن درباره خداوند است و بديهى است كه مولويّت خداوند به معنى اولويّت و سرپرستى اوست، و تنها در موارد بسيار كمى به معنى دوستى به كار رفته است.

بنابراين نبايد در اين كه «مولا» در درجه اوّل به معنى اولى و شايسته تر است، ترديد كرد، و در حديث غدير نيز «مولا» به همين معناست، به علاوه، شواهد و قرائن فراوانى با آن همراه است. كه به روشنى ثابت مى كند كه منظور اولويّت و سرپرستى است.

* * *

 

گواهان صدق اين مدّعا

فرض كنيد «مولا» در لغت معانى متعدّدى داشته باشد; ولى قرائن و شواهد فراوانى در حديث غدير و اين رويداد بزرگ تاريخى وجود دارد كه هرگونه ابهامى را از ميان برمى دارد و با همه، اتمام حجت مى كند:

 

گواه اوّل:

همان گونه كه گفتيم در روز واقعه تاريخى غدير، حسان بن ثابت شاعر رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، با كسب اجازه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)برخاست و مضمون كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در قالب شعر ريخت، اين مرد فصيح و بليغ و آشنا به رموز زبان عرب، به جاى لفظ «مولى»، كلمه امام و هادى را به كار برد و گفت:

فقال له: قُم يا على فانّنى

رضيتك من بعدى إماماً و هادياً(20)

«پيامبر به على فرمود: اى على برخيز كه من تو را بعد از خود به عنوان امام و هادى انتخاب كردم!»

چنان كه روشن است وى از لفظ «مولى» كه در كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود، جز مقام امامت و پيشوايى و هدايت و رهبرى امت، چيز ديگرى استفاده نكرده است. در حالى كه از اهل لغت و فصيحان عرب محسوب مى شود.

نه تنها حَسّان شاعر بزرگ عرب از لفظ «مولى» اين معنى را استفاده نموده است، بلكه پس از وى ساير شعراى بزرگ اسلامى كه بيشتر آنان از ادبا و شعراى معروف عرب بودند و برخى نيز از استادان بزرگ اين زبان به شمار مى آيند، از اين لفظ همان معنى را فهميدند كه حسان فهميده بود، يعنى امامت و پيشوائى امّت!

* * *

 

گواه دوّم:

اميرمؤمنان(عليه السلام) در اشعار خود كه براى معاويه نوشته، درباره حديث غدير چنين مى گويد:

وَ أَوْجَبَ لِى وِلايَتَهُ عَلَيْكُمْ

رَسُولُ اللّهِ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ(21)

يعنى: پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) براى من، ولايتش را بر شما در روز غدير واجب ساخت.

چه شخصى بالاتر از امام مى تواند، حديث را براى ما تفسير كند و بفرمايد كه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) روز غدير خم، ولايت را به چه معنى فرمود؟ آيا اين تفسير نمى رساند كه به انديشه همه حاضرانِ واقعه غدير، جز زعامت و رهبرىِ اجتماعى، مطلب ديگرى خطور نكرد؟

* * *

 

گواه سوّم:

پيامبر پيش از بيان جمله من كنت مولاه... اين سؤال را مطرح فرمود:

«اَلَسْتُ أَولى بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ؟; آيا من از خود شما به شما سزاوارتر و شايسته تر نيستم؟»

در اين جمله، پيامبر(صلى الله عليه وآله) لفظ «اولى به نفس» به كار برده، و از همه مردم نسبت به اولويّت خود بر آنها اقرار گرفته است، سپس بلافاصله فرمود:

«مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ; كسى كه من مولاى او هستم، على مولاى او است.»

هدف از تقارن اين دو جمله چيست؟ آيا جز اين است كه مى خواهد همان مقامى را كه خود پيامبر(صلى الله عليه وآله) به نصّ قرآن دارد، براى على(عليه السلام) نيز ثابت كند؟ با اين تفاوت كه او پيامبر است و على امام، در نتيجه معنى حديث اين مى شود: هر كس من نسبت به او اولى هستم، على(عليه السلام) نيز نسبت به او اولى است»(22) و اگر مقصود پيامبر(صلى الله عليه وآله) جز اين بود، جهت نداشت براى اولويّت خود از مردم اقرار بگيرد. چقدر دور از انصاف است كه انسان اين پيام پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ناديده بگيرد. و از كنار قرينه اى به اين روشنى به آسانى بگذرد و چشم خود را به روى آن ببندد.

* * *

 

گواه چهارم:

پيامبر(صلى الله عليه وآله) در آغاز سخن خود، از مردم سه اصل مهمّ اسلامى را اقرار گرفت و فرمود:

«أَلَسْتُمْ تَشْهَدُونَ أنْ لا إِلهَ إلاّ اللّهُ وَ أنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ و رَسُولُهُ وَ أَنَّ الجنَّةَ حَقٌّ وَ النَّارَ حَقُّ؟; آيا شما گواهى نمى دهيد كه معبودى جز خداى يكتا نيست، محمّد(صلى الله عليه وآله)بنده و رسول خدا است، و بهشت و دوزخ حق است؟»

هدف از اين اقرار گرفتن چه بود؟ آيا جز اين است كه مى خواهد ذهن مردم را آماده كند، تا مقام و موقعيّتى را كه بعداً براى على(عليه السلام) ثابت خواهد كرد، به مانند اصول پيشين تلقّى نمايند و بدانند كه اقرار به ولايت و خلافت وى، در رديف اصول سه گانه دين است كه همگى به آن اقرار و اعتراف دارند؟ اگر مقصود از «مولى» دوست و ناصر باشد، رابطه اين جمله ها به هم خورده و كلام، استوارى خود را از دست مى دهد. و پيوند كلام به هم مى خورد، آيا چنين نيست؟

* * *

 

گواه پنجم:

پيامبر(صلى الله عليه وآله) در آغاز خطابه خود، از مرگ و رحلت خويش سخن مى گويد و مى فرمايد: «إنّي أَوْشَكُ أَنْ اُدْعى فَاُجِيبَ; نزديك است دعوت حق را لبيك بگويم.»(23)

اين جمله حاكى از آن است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى خواهد براى پس از رحلت خود چاره اى بينديشد و خلائى را كه از رحلت آن حضرت پديد مى آيد، پر كند. آنچه مى تواند چنين خلائى را پر كند، تعيين جانشينى است لايق و عالم كه زمام امور را پس از رحلت آن حضرت به دست بگيرد، نه چيز ديگر.

هرگاه ولايت را به غير خلافت تفسير كنيم، رابطه منطقى كلمات پيامبر(صلى الله عليه وآله) به طور آشكار به هم مى خورد، در حالى كه او از فصيح ترين و بليغ ترين سخن گويان است. چه قرينه اى از اين روشن تر براى مسأله ولايت پيدا مى شود؟

* * *

 

گواه ششم:

پيامبر(صلى الله عليه وآله) پس از جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ...» چنين فرمود:

«اَللّهُ أَكْبَرُ عَلى إكْمالِ الدِّينِ وَ إتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِرِسالَتِى وَ الْوِلايَةِ لِعَلىٍّ مِنْ بَعْدِى; اللّه اكبر! بر كامل نمودن اين دين و به سرحد كمال رساندن نعمت و رضايت پروردگار!»

هرگاه مقصود، دوستى و يارى فردى از مسلمانان است، چگونه با ايجاب مودّت و دوستى على(عليه السلام) و نصرت او، دين خدا تكميل گرديد، و نعمت او به منتهى رسيد؟ روشن تر از همه اين كه مى گويد: خداوند به رسالت من و ولايت على(عليه السلام) بعد از من راضى گرديد.(24) آيا اينها همه گواه روشن بر معنى خلافت نيست؟

* * *

 

گواه هفتم:

چه گواهى روشن تر از اين كه شيخين (عمر و ابوبكر) و گروه بى شمارى از ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) پس از فرود آمدن آن حضرت از منبر، همگى به على(عليه السلام) تبريك گفته و موضوع تهنيت تا وقت نماز مغرب ادامه داشت و شيخين از نخستين افرادى بودند كه به امام يا اين عبارت تهينت گفتند:

«هَنيئاً لَكَ يا عَلِىَّ بْنِ أبِي طالِب أَصْبَحْتَ و أَمْسَيْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِن وَ مُؤْمِنَة»(25)

«گوارا باد بر تو يا على، صبح كردى و شام كردى در حالى كه مولاى من و مولاى هر مرد و زن با ايمان هستى»!

على(عليه السلام) در آن روز چه مقامى به دست آورد كه شايسته چنين تبريكى گرديد؟ آيا جز مقام زعامت و خلافت و رهبرى امّت كه تا آن روز به طور رسمى ابلاغ نشده بود، شايسته چنين تهنيت مى باشد؟ محبّت و دوستى چيز تازه اى نبود.

* * *

 

گواه هشتم:

هرگاه مقصود همان مراتب دوستى على(عليه السلام) بود، ديگر لازم نبود كه اين مسأله در چنان هواى گرم و سوزان مطرح گردد (كاروان يكصد هزار نفرى را از رفتن باز دارد و مردم را در آن هواى گرم روى ريگ و سنگ هاى داغ بيابان بنشاند و خطابه مفصّل بخواند)؟

* * *

 

مگر قرآن همه افراد جامعه با ايمان را برادر يكديگر نخوانده بود، چنان كه مى فرمايد:

«إنّما المُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ;(26) افراد با ايمان برادر يكديگرند».

مگر قرآن، در آيات ديگرى افراد با ايمان را دوست يكديگر معرفى نكرده است؟ و على(عليه السلام) نيز عضو همان جامعه با ايمان بود، ديگر چه نيازى بود، و به فرض كه مصلحتى در اعلام اين دوستى بود، احتياج به اين مقدّمات و اين همه شرايط سخت نبود، در مدينه هم ممكن بود. به يقين مسأله بسيار مهمترى بوده كه نياز به اين مقدّمات استثنايى داشت، مقدّماتى كه در زندگى پيامبر(صلى الله عليه وآله)بى سابقه بود، و نظير آن هرگز تكرار نشد.

* * *

 

اكنون به داورى بنشينيد

با اين قرائن روشن، اگر كسى در مقصود پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)كه همان خلافت و زعامت مسلمين است شك كند شگفت آور نيست؟ آنها كه ترديد مى كنند چگونه وجدان خود را قانع مى سازند، و پاسخ پروردگار را روز رستاخيز چه خواهند داد؟

به يقين هرگاه همه مسلمانان فارغ از تعصّب ها و پيش داورى ها بررسى تازه اى را روى حديث غدير آغاز كنند، به نتايج مطلوبى خواهند رسيد و سبب اتّحاد هرچه بيشتر صفوف مسلمين خواهد شد، و جامعه اسلامى چهره نوينى به خود خواهد گرفت.

* * *

سؤال:

اين نكته نيز حائز اهميت است كه بعضى مى گويند رئيس جمهور محترم، واژه «مولا» را در يكى از سخنرانى هاى انتخاباتى خود، به معنى «دوستى» تفسير كرده، با اين كه خود از روحانيّون شيعه است.

پاسخ:

چنين نيست. زيرا ايشان با فاصله كمى براى رفع هرگونه ابهام و سوءِتفاهم، در توضيحى كه روز 23 خردادماه 1380 در بسيارى از جرائد انتشار يافت چنين تصريح نمود:

«خالى از لطف نيست تا نكته اى را كه در يكى از سخنرانى هاى اخير در باب داستان غدير گفته ام تكرار كنم كه محبت و مهر در دين خدا و به خصوص در عرصه حيات اجتماعى جامعه اسلامى نقش ممتاز دارد، با آنكه مقصود حضرت ختمى مرتبت از واژه مولى در جمله معروف «من كنت مولاه فهذا على مولاه» با توجه به خصوصيات زمان و مكان و بيعتى كه همان روز با امام على بن ابيطالب واقع شد قطعاً سرپرستى و ولايت امر جامعه اسلامى است و همان گونه كه ما شيعيان معتقديم و طبق نقل هاى معتبر تاريخى پس از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)اين معنى مورد قبول و تصديق صحابه بزرگ پيامبر(صلى الله عليه وآله)بوده است، در عين حال انتخاب واژه «مولى» پيام ويژه اى دارد و آگاهانه انتخاب شده است، قطعاً پيامبر اكرم مى توانست از عناوين ديگرى چون امير، قائد و سلطان استفاده كند. ولى در كلمه مولى علاوه بر سرپرستى، دوستى و محبّت هم كه از پايه هاى حكومت مطلوب اسلامى است اشراب شده است و امروز ملّت ما مى خواهد برخوردار از جامعه اى آزاد و آباد و رشد توام با معنويّت و اخلاق و محبت باشد».

گروه معارف و تحقيقات اسلامى قم

سه حديث پرمعنى!

در پايان اين مقال به سه حديث پرمعنى زير توجه فرمائيد:

1- حق با كيست؟

ام سلمه و عايشه همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى گويند: از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) شنيديم كه مى فرمود: «على مع الحق و الحق مع على لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض; على با حق است و حق با على، هرگز از يكديگر جدا نمى شوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند».

اين حديث در بسيارى از منابع معروف اهل سنّت آمده است، علاّمه امينى اين منابع را به طور دقيق در جلد سوم الغدير آورده است.(27)

مفسّر معروف اهل سنت فخر رازى در تفسير كبيرش در ذيل سوره حمد مى گويد: امّا على بن ابى طالب(عليه السلام) بسم اللّه را بلند مى گفت و اين مطلب به تواتر ثابت شده و هر كس در دينش به على اقتدا كند هدايت يافته و دليل آن گفتار پيامبر است كه فرمود: «اللّهم ادر الحق مع على حيث دار; خداوندا! حق را بر محور وجود على بگردان هرگونه كه او گردش كند!».(28)

دقت كنيد اين حديث مى گويد: «حق» بر محور وجود او دور مى زند!

2- پيمان برادرى

گروهى از صحابه معروف پيامبر(صلى الله عليه وآله) اين حديث را از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند:

«آخى رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) بين اصحابه فاخى بين ابى بكر و عمر، و فلان و فلان، فجاء على (رضى اللّه عنه) فقال آخيتَ بين اصحابك و لم تواخ بينى و بين احد؟! فقال رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)انت اخى فى الدّنيا و الآخرة; پيامبر(صلى الله عليه وآله) ميان اصحابش پيمان اخوت برقرار ساخت از جمله ميان ابوبكر و عمر و فلان فرد و فلان فرد (هر كس را با هر كسى متناسب بود) در اين حال، على(عليه السلام) خدمت حضرت آمد و عرض كرد ميان همه پيمان برادرى بستى ولى ميان من و احدى پيمان برقرار ننمودى!

رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود تو در دنيا و آخرت برادر منى»

همين مضمون با تعبيرات مشابه در 49 مورد ديگر آمده است. احاديثى كه عموماً در منابع اهل سنّت است!(29)

آيا پيمان برادرى على با پيامبر(صلى الله عليه وآله) دليل بر افضليت و برترى او بر همه امّت نيست؟ و آيا با وجود فرد برتر مى توان به سراغ غير برتر رفت؟

3- تنها راه نجات

ابوذر در حالى كه درِ خانه كعبه را گرفته بود صدا زد: من عرفنى (فقد عرفنى) و من لم يعرفنى فانا ابوذر، سمعت النّبى(صلى الله عليه وآله)يقول: مثل اهل بيتى فيكم مثل سفينة نوح، من ركبها نجى و من تخلف عنها غرق; هر كس مرا مى شناسد كه مى شناسد، و هر كس نمى شناسد، من ابوذرم! از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)شنيدم كه مى فرمود: مَثَل اهل بيت من مَثَل كشتى نوح است، هر كس وارد آن شود، نجات مى يابد و هر كس جدا شود غرق خواهد شد».

منابع اين حديث بسيار فراوان است كه در پاورقى ها اشاره خواهد شد.(30)

آن روز كه طوفان نوح صفحه زمين را فراگرفت هيچ وسيله نجاتى جز كشتى نوح نبود، حتّى كوههاى بلند نتوانستند فرزند نوح را كه با بدان نشسته بود، رهائى بخشند.

آيا طبق فرموده پيامبر(صلى الله عليه وآله)، براى نجات امت بعد از او، راهى جز چنگ زدن به دامان اهل بيت(عليهم السلام) وجود دارد؟

 


 

مدارك (از منابع معروف اهل سنّت)

 


 

* 1. «رابغ»، هم اكنون در وسط راه مكه به مدينه است.

* 2. يكى از «ميقات هاى» احرام است و در گذشته راه اهل مدينه و مصر و عراق از آنجا منشعب مى شد.

* 3. مائده آيه 67.

* 4. پيامبر براى اطمينان خاطر، اين جمله را سه بار تكرار كرد كه مبادا بعدها اشتباهى رخ دهد!

 

* 5. اين فراز از حديث غدير، و گاهى قسمت اول آن بدون قسمت دوّم يا به عكس، در مسانيد زير آمده است:

مسند ابن حنبل: ج 1، ص 254; تاريخ دمشق: ج 42، ص 207 و 208 و 448، خصائص نسايى: ص 181، المعجم الكبير: ج 17، ص 39، سنن الترمذى: ج 5، ص 633، المستدرك على الصحيحين: ج 13، ص 135، المعجم الاوسط: ج 6، ص 95، مسند ابى يعلى: ج 1، ص 280، المحاسن و المساوئى: ص 41، مناقب خوارزمى: ص 104، و كتب ديگر.

 

 

* 6. اين خطبه را گروه كثيرى از علماى معروف و مشهور اهل سنّت در كتاب هاى خود آورده اند از جمله:

مسند احمد، جلد 1، صفحه 84، 88، 118، 119، 152، 332، 281، 331 و 370; سنن ابن ماجه، جلد 1 صفحه 55 و 58; المستدرك على الصّحيحين حاكم نيشابورى، جلد 3، صفحه 118 و 613، سنن ترمذى، جلد 5، 633; فتح البارى، جلد 79 ص 74; تاريخ خطيب بغدادى، جلد 8، صفحه 290، تاريخ الخلفاء و سيوطى، صفحه 114 و كتب ديگر

 

* 7. مائده / 67 و 3.

* 8. وفيات الأعيان: 1/60.

* 9. وفيات الأعيان: 2/223.

* 10. ترجمة الآثار الباقية: 395; الغدير: 1/267.

* 11. ثمار القلوب: 511.

* 12. ماجراى تبريك عمر بن خطّاب در مدارك بى شمارى از اهل تسنن آمده، از جمله در مسند ابن حنبل ج 6، ص 401، البداية و النّهاية، ج 5 ص 209; الفصول المهمّه ابن صباغ، ص 40; فرائد السّمطين، ج 1، ص 71. و همچنين ماجراى تبريك ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، زبير و ديگران در كتاب هاى متعدد آمده از جمله: در كتاب مناقب على بن أبيطالب، تأليف احمد بن محمد طبرى (الغدير، ج 1، ص 270).

* 13. مدارك اين منابع مهم يك جا خواهد آمد.

* 14. مجموع اين اسناد در جلد اول كتاب نفيس «الغدير» موجود مى باشد، كه عموماً از منابع معروف اهل سنت جمع آورى شده است.

* 15. مائده/3.

* 16. اشعار حسّان در منابع متعدّدى آمده است از جمله: مناقب خوارزمى، ص 135; مقتل الحسين خوارزمى، ج 1، ص 47; فرائد السّمطين، ج 1، ص 73 و 74; النّور المشتعل، ص 56; المناقب كوثر، ج 1، ص 362 و 118.

* 17. اين احتجاج و به اصطلاح «منا شده» در كتاب هاى: مناقب اخطب خوارزمى حنفى، ص 217، و فرائد السّمطين حموينى باب 58، و الدر النّظيم ابن حاتم شامى، و الصواعق المحرقه ابن حجر عسقلانى، ص 75، و امالى ابن عقده، ص 7 و ص 212، و شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 61، و الاستيعاب ابن عبدالبر، ج 3، ص 35، و تفسير طبرى، ج 3 ص 418 ذيل آيه 55 مائده آمده است.

* 18. فرائد السّمطين، سمط اول باب 58; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 362; اسد الغابه، ج 3، ص 307، و ج 5، ص 205; الاصابه ابن حجر عسقلانى، ج 2، ص 408، و ج 4، ص 80; مسند احمد، ج 1، ص 84 و 88; البداية و النّهاية ابن كثير شامى، ج 5، ص 210، و ج 7 ص 348; مجمع الزوائد هيتمى، ج 9، ص 106; ذخائر العقبى، ص 67 و... (الغدير، ج 1، صفحه 163 و 164).

* 19. اسنى المطالب شمس الدين شافعى، طبق نقل سخاوى فى الضّوء اللاّمع، ج 9، ص 256; البدر الطالع شوكانى، ج 2، ص 297; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 273; مناقب علاّمه حنفى، ص 130، بلاغات النّساء، ص 72; العقد الفريد، ج 1، ص 162، صبح الاعشى، ج 1، ص 259، مروج الذّهب ابن مسعود شافعى، ج 2، ص 49; ينابيع المودّه، ص 486.

* 20. مدارك نسبت اين اشعار به «حسّان بن ثابت»، قبلاً ذكر شد.

* 21. مرحوم علاّمه امينى، در جلد دوم الغدير، صفحات 25-30 اين شعر را به ضميمه ابيات ديگر از 11 نفر از دانشمندان شيعه و 26 نفر از دانشمندان سنى نقل نموده است.

* 22. اين جمله «ألست أولى بكم من أنفسكم» را علاّمه امينى از 64 محدث و مورخ اسلامى نقل كرده است. به جلد 1، ص 371 مراجعه فرماييد.

* 23. به الغدير: 1/26، 27، 30، 32، 333، 34، 36، 47 و 176 مراجعه شود، سند اين مطلب از مدارك اهل تسنن مانند: صحيح ترمذى، ج 2، ص 298; الفصول المهمّه ابن صباغ، ص 25; المناقب الثلاثه حافظ ابى الفتوح، ص 19; البداية و النّهاية ابن كثير، ج 5، ص 209 و ج 7 ص 348; الصواعق المحرقه، ص 25; مجمع الزّوائد هيتمى، ج 9، ص 165 و...

* 24. مرحوم علاّمه امينى مدارك اين قسمت از حديث را در ج1،ص43، 165، 231، 232، 233، 235 آورده است. مانند: الولاية ابن جرير طبرى، ص 310; تفسير ابن كثير، ج 2، ص 14; تفسير الدرّ المنثور، ج 2، ص 259; الاتقان، ج 1، ص 31; مفتاح النّجاح بدخشى، ص 220، ما نزل من القرآن فى علي، أبونعيم اصفهانى; تاريخ خطيب بغدادى، ج 4، ص 290; مناقب خوارزمى، ص 80; الخصائص العلويّه أبوالفتح نطنزى، ص 43; تذكره سبط بن جوزى، ص 18; فرائد السّمطين، باب 12.

* 25. براى آگاهى از اسناد تهنيت شيخين، به الغدير، ج1، ص 270، 283 مراجعه شود و قبلاً بخشى از مدارك اين حديث ذكر شد.

* 26. حجرات 10.

* 27. اين حديث را محمّد بن ابى بكر و ابوذر و ابوسعيد خدرى و گروهى ديگر نيز از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند. (به جلد سوم الغدير مراجعه شود.)

* 28. تفسير كبير، ج 1، ص 205.

* 29. علاّمه امينى تمام اين پنجاه حديث و مدارك و منابع آن را به طور دقيق در جلد سوّم الغدير آورده است.

* 30. مستدرك حاكم، جلد 2، صفحه 150، (طبع حيدرآباد) و حدّاقل 30 كتاب ديگر از منابع معروف اهل سنّت، آن را نقل كرده اند.

 

+ نوشته شده توسط محمد در 86/12/12 و ساعت 11:39 |

 

در قسمت نظرات پست قبلی درباره آیه وضو  صحبت هایی شد

کلام علامه طباطبایی(ره) در ابن باره که در تفسیر المیزان آمده دیدنی است

-------------------------------------------------------------

-------------------------------------------------------------

ترجمه تفسير الميزان جلد 5 صفحه : 353

 

آيه 6 سوره مائده

يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلى الصلَوةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلى الْمَرَافِقِ وَ امْسحُوا بِرُءُوسِكُمْ وَ أَرْجُلَكمْ إِلى الْكَعْبَينِ

اختلاف در اعراب كلمه (( ارجلكم )) و در نتيجه اختلاف در اينكه مسح پا واجب است يا شستنآن و اما جمله : (( و ارجلكم )) ، بعضى كلمه (( ارجل )) را به صداى پائين لام قرائت كرده اند، كه قهرا آنرا عطف بر كلمه (( على رؤ سكم )) گرفته اند، و چه بسا گفته باشند كه مجرور بودنش از باب تبعيت است نه از باب عطف ، نظير آيه : (( و جعلنا من الماء كل شى ء حى )) كه مجرور بودن كلمه (( حى )) به صرف تبعيت است و گر نه مفعول جعلنا بود، و بايد منصوب خوانده مى شد ولى اين حرف اشتباه است ، براى اينكه در ادبيات گفته اند كه تبعيت لغت طرد شده و بدى است و ما نمى توانيم كلام خداى عزوجل را بر چنين لغتى حمل كنيم ، و جمله اى كه به عنوان شاهد آورده يعنى جمله : (( و جعلنا من الماء كل شى ء حى )) به معناى (( قرار داديم )) نيست تا كلمه (( حى )) مفعول آن باشد و به نصب خوانده شود و اگر به نصب خوانده نشده بگوئيم به تبعيت مجرور خوانده شده ، بلكه كلمه (( جعلنا )) به معناى (( خلقنا )) است و معناى جمله اين است كه (( ما از آب هر چيزى را خلق كرديم )) كه معلوم است در اين صورت مجرور بودن كلمه (( حى )) بخاطر تبعيت نيست ، بلكه بخاطر اين است كه صفت كلمه (( شى ء )) است .علاوه بر اينكه مساله تبعيت بطورى كه گفته اند اگر هم ثابت شده باشد در مورد خاصى ثابت شده ، و آن جائى است كه تابع و متبوع متصل به هم باشند، همچنانكه در عبارت : (( حجر ضب خرب (( لانه سخت سوسمار )) گفته اند كلمه خرب از باب تبعيت بجر خوانده مى شود، نه مثل آيه مورد بحث ما كه واو عاطفه بين (( رؤ سكم )) و (( ارجلكم )) فاصله شده است .

بعضى ديگر كلمه (( ارجلكم )) را به نصب - صداى بالا خوانده اند، و شما خواننده عزيز اگر با ذهن خالى از هر شائبه و اينكه فلانى چه گفته و آن ديگرى چه گفته اين كلام را از گوينده اى بشنوى ، بدون درنگ حكم مى كنى به اينكه كلمه (( ارجلكم )) عطف است بر موضعى كه كلمه (( رؤ سكم )) دارد، و در جمله : (( و امسحوا برؤ سكم )) كلمه رؤ وس هر چند كه به ظاهر مجرور به حرف جر است ، ولى موضعش  موضع مفعول براى فعل (( امسحوا )) است ، (چون مى فرمايد سر خود را مسح كنيد)، و چون موضع كلمه رؤ وس نصب است ، كلمه (( ارجل )) نيز بايد به نصب خوانده شود، در نتيجه از كلام آيه مى فهمى كه در وضو واجب است صورت و دو دست را بشوئى ، و سر و دو پا را مسح كنى ، و هرگز به خاطرت خطور هم نمى كند كه از خودت بپرسى چطور است ما كلمه (( ارجلكم )) را بر گردانيم به كلمه ((

وجوهكم )) كه در اول آيه است ، زيرا خودت در پاسخ خودت مى گوئى حكم اول آيه يعنى شستن بخاطر آمدن و فاصله شدن حكمى ديگر (يعنى مسح كردن ) بريده شد، آرى طبع سليم هيچ گاه حاضر نيست كلامى بليغ چون كلام خداى عزوجل را جز بر چنين معنائى حمل كند حتى در كلمات معمولى مانند اين كلام كه (( من صورت و سر فلانى را بوسيدم و به شانه او دست كشيدم و دستش )) بگويد معنايش اين است كه من صورت و سر و دست فلانى را بوسيدم ، و به شانه اش دست كشيدم ، و به عبارتى ديگر با اينكه مى تواند كلمه (( دستش )) را عطف كند به موضع كلمه شانه و در نتيجه (( دستش ))

نيز مجرور به حرف (( با )) و تقدير كلام (( به شانه او دست كشيدم و به دستش )) بشود، اين كار را نكند و به جاى آن كلمه ، (( دستش )) را بشكل مفعول بخواند و بگويد اين كلمه عطف است بر كلمات (( صورت و سر )) و معناى جمله چنين است (( من صورت و سر زيد را بوسيدم ، و به شانه او دست كشيدم ، و دستش را )) ، آرى با اينكه وجه اول وجهى است روبراه و كثيرالورود در كلام عرب هيچ انسان سليم الفطرهاى وجه دوم را اختيار نمى كند.

توجيهات نادرستى كه به منظور توجيه برخى روايات مخالف كتاب ، بر آيه وضوتحميل كرده انداتفاقا بر طبق وجه اول رواياتى از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) وارد شده ، و اما رواياتى كه از طرق اهل سنت آمده هر چند كه ناظر به تفسير لفظ آيه نيست ، و تنها عمل رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) و يا فتواى بعضى از صحابه را حكايت مى كند، كه در وضو پاى خود را مى شسته اند، و ليكن از آنجائى كه خود آن روايات در مضمونى كه دارند متحد نيستند، و در بين خود آنها اختلاف است ، بعضى حكايت كرده اند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله و سلم ) پاى خود را مسح مى كرده ، و بعضى ديگر حكايت كرده اند كه مى شسته ، و چون اين دو دسته روايات با هم متعارضند، ناگزير بايد طبق روايات ائمه اهل بيت عمل كرد.

ولى بيشتر علماى اهل سنت اخبار دسته دوم را بر اخبار دسته اول ترجيح داده اند. و ما نيز در اينجا كه مقام تفسير آيه قرآن است سخنى با آنان نداريم ، زيرا جاى بگومگوى در اين مساله ، كتب فقهى است و ربطى به كتاب تفسير ندارد، تنها بگومگوئى كه ما با آنان داريم اين است كه در صدد بر آمده اند آيه را طبق توائى كه خود در بحث فقهى داده اند حمل كنند، و به اين منظور براى آيه توجيهات مختلفه اى ذكر كرده اند، كه آيه شريفه تحمل هيچيك از آنها را ندارد، مگر در يك صورت و آن اين است كه قرآن كريم را از اوج بلاغتش تا حضيض پست ترين و نسنجيده ترين كلمات پائين بياوريم مثلا (پناه مى بريم به خدا از خطر تعصب جاهلانه ) بعضى گفته اند كلمه (( ارجلكم )) عطف است بر كلمه (( وجوهكم )) ، به آن بيانى كه گذشت ، البته اين در صورتى است كه (( ارجلكم )) به نصب خوانده شود، و اما بنا به قرائت (( ارجلكم )) به صداى پائين لام ، مساله تبعيت را كه بيان مختصر آن گذشت ، پيش كشيده اند، و شما خواننده محترم فهميدى كه آيه شريفه و هيچ كلام بليغى كه در آن وضع و طبع تطابق داشته باشد نه تحمل آنرا دارد و نه تحمل اين را.

و بسيارى ديگر در توجيه قرائت به صداى پائين لام ، گفته اند: اين از قبيل عطف در لفظ به تنهائى است و خلاصه گفتارشان اين است كه كلمه (( ارجلكم )) فقط لفظش عطف شده به كلمه (( رؤ سكم )) ، و اما معناى آن عطف است به كلمه (( وجوهكم )) ، پس اگر آنرا به صداى پائين لام مى خوانيم دليل بر اين نيست كه پاها نيز مانند سر بايد مسح شود،همچنانكه شاعر گفته : (( علفتها تبنا و سقيتها ماء باردا )) ، يعنى من به شتر خود غذائى از كاه و آب خنك دادم ، كه

تقدير كلام علفتها (( تبنا و سقيتها ماء باردا )) است ، يعنى به شتر خود غذائى از كاه خوراندم و آبى خنك نوشاندم .

و خلاصه كلام اينكه خواسته است بگويد: در آيه مورد بحث نيز فعلى در تقدير هست كه عمل كرد به آن موافق است باعمل كرد فعل قبلى ، آرى از اينكه به شعر آن شاعر استشهاد كرده معلوم مى شود خواسته است اين معنا را بگويد، حال از او مى پرسيم : آن فعلى كه در آيه مورد بحث در تقدير گرفتهاى چيست ؟ اگر فعل (( اغسلوا )) باشد، و تقدير آيه (( فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الى المرافق ، و امسحوا برؤ سكم و اغسلوا ارجلكم )) است كه فعل (( اغسلوا )) بدون احتياج به حرف جر مفعول مى گيرد، پس چرا كلمه (( ارجلكم )) را به صداى بالا نمى خواند و در صدد توجيه صداى زير آن بر آمده ؟ و اگر چيز ديگرى در تقدير بگيرد با ظاهر كلام نمى سازد و لفظ آيه به هيچ وجه با آن مساعدت ندارد.

آن شعرى هم كه به عنوان شاهد بر گفتار خودش آورده يا از باب مجاز عقلى است ، كه نوشاندن آب خنك به حيوان را تعليف حيوان خوانده ، و يا اينكه تعليف متضمن معناى (( دادن )) و يا سير كردن و يا امثال آن شده ، (همانطور كه چندصفحه قبل در باره آيه : (( لا تاكلوا اموالهم ... )) گفتيم كه جمله : (( لا تاكلوا )) متضمن معناى لا تضموا است )، علاوه براينكه بين اين شعر و آيه فرق هست ، زيرا اگر در شعر فعلى در تقدير گرفته نشود معنايش فاسد مى شود، پس براى رو براه شدن معناى آن بطور قطع علاجى لازم است ، به خلاف آيه شريفه كه از جهت لفظ رو براه است هيچ احتياجى قطعى به علاج ندارد.

توجيه بى اساس ديگرى براى اينكه شستن پا در وضوء را به گردن آيه بيندازند!

بعضى ديگر در توجيه صداى زير لام در جمله (( ارجلكم )) (البته بنابراين كه شستن پاها در وضو واجب باشد) گفته اند: عطف جمله : (( ارجلكم )) به جمله (( رؤ سكم )) به جاى خود محفوظ است ، و معناى آيه اين است كه سر و پاها را مسح كنند، ليكن منظور از مسح شستن خفيف و يا به عبارتى تر كردن است ، پس چه مانعى دارد كه منظور از مسح پاها شستن آنها باشد، چيزى كه اين احتمال را تقويت مى كند اين است كه تحديد و توقيتى كه در اين باب وارد شده همه راجع به عضوى است كه بايد شست ، يعنى صورت (و دست ) و در باره عضو مسح كردنى هيچ تحديد حدودى نشده ، به جز پا كه فرموده پا را تا كعب مسح كنيد، از همين تحديد مى فهميم كه مسح پا هم حكم شستن آنرا دارد.

و اين سخن از نا مربوطترين سخنانى است كه در تفسير آيه مورد بحث و توجيه فتواى بعضى از صحابه در مورد شستن پاها در وضو گفته اند، براى اينكه هر كسى مى داند كه مسح غير شستن و شستن غير مسح كردن است ، (در مثل معروف توپ صدادار و توپ هسته معنا ندارد، شستن خفيف هم مثل توپ آهسته است ) علاوه براينكه اگر بنا باشد

مسح پاها را به شستن پاها معنا كنيم چرا اين كار را در مورد مسح سر نكنيم ؟ و براستى من نمى فهمم كه در چنين صورتى چه چيز ما را مانع مى شود از اينكه هر جا در كتاب و سنت به كلمه مسح بر خوريم آنرا به معناى شستن گرفته و هر جا كه به كلمه : غسل (شستن ) بر خوريم بگوئيم منظور از آن مسح (دست كشيدن ) است ؟ و چه چيز مانع مى شوداز اينكه ما تمامى رواياتى كه در باره غسل وارد شده همه را حمل بر مسح كنيم ؟ و همه رواياتى كه در باره مسح رسيده حمل بر شستن نمائيم ؟ و آيا اگر چنين كنيم تمامى ادله شرع مجمل نمى شود؟ چرا مجمل مى شود آن هم مجملى كه مبين ندارد.

و اما اينكه گفتار خود را با تحديد مسح پاها تا بلندى كعب تقويت كرد اين كار وى در حقيقت تحميل كردن دلالتى است بر لفظى كه به حسب لغت آن دلالت را ندارد، به صرف قياس كردن آن با لفظى ديگر، و اين خود از بدترين نوع قياس است .

بعضى ديگر گفته و يا چه بسا بگويند كه : خداى تعالى دستور كلى داده به اينكه در وضو بايد دست را به روى پاها بكشند، همچنانكه دستور عمومى ديگرى داده به اينكه در تيمم دست خاك آلود را به صورت بكشند، حال وقتى كه شما در وضو دست به روى پاها بكشيد هم عنوان ماسح بر شما صادق است ، هم عنوان غاسل ، اما ماسح صادق است ، براى اينكه دست به روى پاى خود كشيدهايد و اما عنوان غاسل صادق است ، براى اينكه دست تر به روى آن كشيده ايد و درواقع آن را شسته ايد، پس شما هم غاسل هستيد و هم ماسح ، بنابراين اگر كلمه (( ارجلكم )) را به صداى بالا مى خوانيم به اين عنايت است كه شستن پا واجب است ، (و در حقيقت كلمه مذكور را عطف بر كلمه (( وجوهكم )) گرفته ايم ، و اگر به صداى پائين بخوانيم به اين عنايت است كه دست تر روى پا كشيدن واجب است ،) (و در حقيقت كلمه مذكور را عطف به كلمه (( برؤ سكم )) كرده ايم )، اين بود خلاصه گفتار آن شخص .

و ما نفهميديم كه اين شخص چطور در مورد سر و پاها فرق مى گذارد و مى گويد مسح سر مسح بدون غسل و مسح پاها مسح با غسل است ؟ و اين وجه در حقيقت همان وجه قبلى است ، ولى با فسادى بيشتر، و به همين جهت همان اشكالى كه به آن وجه وارد بود به اين نيز وارد است .

به اضافه اشكالى ديگر و آن اين است كه گفته بود خداى تعالى دستور كلى داده به اينكه در وضو چنين و چنان كنند، اگر منظورش از قياس  وضو به تيمم اين بوده كه حكم اينجا را قياس به حكم آنجا كند، و به وسيله رواياتى كه تنها مورد قبول خود او است به آيه شريفه دلالت بدهد، در پاسخش مى گوئيم رواياتى كه مى گويد بايد در وضو پاها را شست چه دلالتى و چه ربطى به دلالت آيه دارد؟ در حالى كه همانطور كه توجه كرديد روايات اصلا در صدد تفسير لفظ آيه نيست .

و اگر منظورش اين است كه آيه : (( فامسحوا برؤ سكم وارجلكم الى الكعبين )) را كه در خصوص وضو است قياس كند

به آيه : (( فامسحوا بوجوهكم و ايديكم منه )) كه راجع به تيمم است ، مى گوئيم مدعاى وى را نه در آيه مقيس يعنى آيه اول كه مربوط به وضو است قبول داريم ، و نه در آيه دوم كه مقيس عليه و مربوط به تيمم است ، نه در آيه اول مسح همه سر واجب است ، و نه در آيه دوم دست كشيدن به همه صورت و همه دست ، براى اينكه خداى تعالى در هر دو آيه مسح متعدى به حرف با را آورده ، نه مسح متعدى بخودى خود، در اولى فرموده : (( فامسحوابرؤ سكم ... )) و در دومى فرموده : (( فامسحوابوجوهكم ... )) و ما در سابق گفتيم كه ماده : (( م - س - ح )) اگر به وسيله (( با )) متعدى شود دلالت ندارد كه مسح همه سطح ممسوح را فرا گرفته وقتى بر اين فراگيرى دلالت دارد كه خود به خود متعدى شود.

كتاب خدا بوسيله سنت رسولش نسخ شد!

اين بود آن وجوهى كه خواستند با آن و با امثال آن آيه را طورى معنا كنند كه بالاخره مساله شستن پاها در وضو را به گردن آن بگذارند، چرا؟ براى اينكه اياتى كه گفته بايد پاها شسته شود را بدان جهت كه مخالف كتاب است طرح نكرده باشند، خلاصه كلام اينكه به خاطر تعصبى كه نسبت به بعضى روايات داشته اند آيه را با توجيهاتى نچسب طورى توجيه كرده اند كه موافق با روايات نامبرده بشود، و در نتيجه آن روايات عنوان مخالفت كتاب بخود نگيرد، و از اعتبار نيفتد، حرفى كه ما با اين آقايان داريم اين است كه اگر اين عمل شما درست باشد و بشود هر آيه اى را به خاطر روايتى حمل بر خلاف ظاهرش كرد، پس ديگر چه وقت و كجا عنوان مخالفت كتاب مصداق پيدا مى كند.

پس خوب بود آقايان براى حفظ آن روايات همان حرفى را بزنند كه بعضى از پيشينيان از قبيل انس و شعبى و غير آن دو زده اند بطورى كه از ايشان نقل شده گفته اند: جبرئيل امين در وضو مسح بر پاها را نازل كرد، ولى سنت شستن پاها را واجب ساخت ، و معناى اين حرف اين است كه كتاب خدا به وسيله سنت رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) نسخ شد و در اين صورت عنوان بحث برگشته و صورتى ديگر به خود مى گيرد، و آن اين است كه آيا جائز است كه كتاب خدا به وسيله سنت نسخ بشود يانه ؟ آن وقت اين بحث از جنبه تفسيرى بى ارتباط با تفسير مى شود، بلكه مسالهاى اصولى مى شود كه بايد در علم اصول پيرامون آن بحث كرد و اگر مفسرى بدان جهت كه مفسر است مى گويد: فلان روايات مخالف با كتاب است نمى خواهد (در بحث اصولى دخالت نموده ، نظر بدهد كه آيا سنت مى تواند كتاب را نسخ كند يا نه ، و نمى خواهد) در يك بحث فقهى دخالت نموده ، به حكمى شرعى بر مبناى نظريهاى اصولى فتوا بدهد، بلكه

تنها مى خواهد بگويد: كتاب به چيزى دلالت مى كند، و فلان روايت به چيز ديگر.

إِلى الْكَعْبَينِكلمه (( كعب )) به معناى استخوان بر آمده در پشت پاى آدمى است ، هر چند كه بعضى گفته اند به معناى غوزك پا يعنى آن استخوان بر آمده اى است كه در نقطه اتصال قدم به ساق آدمى قرار دارد، ولى اگر كعب اين باشد در هر يك از پاهاى انسان دو كعب وجود دارد.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در 86/12/11 و ساعت 12:32 |

این اصول را از کتاب  زیر با هم بخوانیم

( کتاب مذکور از کتاب تعلیمی اهل تسنن می باشد ، کلمه به کلمهاز این کتاب آمده بدون دخل و تصرف )

نام كتاب:   از اصول عقيده اهل سنت و جماعت در عقيده.تأليف:       الشيخ صالح بن فوزان الفوزان.ترجمه:       إسحاق بن عبدالله بن محمد دبيرى.ناشر:        مترجم.تيراژ:       (10.000).نوبت چاپ اول:    ذي قعده  1423هـ . ق . 1381هـ.ش.

اصل و قاعده چهارم:

از قواعد اهل سنت و جماعت وجوب اطاعت از فرمانداران و حكام مسلمين است، تا هنگامي كه به معصيت خدا امر نكنند، و اگر به معصيت خدا امر كنند طاعت آنها واجب و جايز نيست، و فقط طاعت آنها در معروف غير از كفر خواهد بود، عمل به قول خداوند كه مىفرمايد: )يا أيها الذين آمنوا أطيعوا الله وأطيعوا الرسول وأولي الأمر منكم(. [النساء 59].[اي مردمي كه ايمان آورديد به فرمان خدا باشيد، و فرمان پيغمبر خدا را اطاعت كنيد، و از فرمانروايانتان (تا آنجا) اطاعت كنيد (كه شما را به فرمانبري خدا و رسول امر مىكنند)].قول رسول الله: ((أوصيكم بتقوي الله والسمع والطاعة وإن تأمر عليكم عبد)). [أحمد، وأبوداود، الترمذي، وابن ماجه والدارمي].شما را به تقوي و پرهيزگاري و شنيدن و اطاعت كردن سفارش مىكنم، اگر هم بر شما بنده سياه پوست امير و فرمانروا شود. اهل سنت و جماعت اعتقاد دارند كه معصيت از امير و فرمانرواي مسلمان معصيت از رسول اكرم e مىباشد چنان كه پيامبر e مىفرمايد: ((من يطع الأمير فقد أطاعني ومن عصي الأمير فقد عصاني)). [متفق عليه]. كسي كه از امير و فرمانروا اطاعت كند از من اطاعت كرده، و هر كس از او نافرماني نمايد از من نافرماني كرده است، و نماز پشت سرشان، و جهاد با آنان، و دعاكردن براىشان به نيكي و استقامت، و نصيحت كردن آنان را جايز و مشروع مىپندارند.

اصل و قاعده پنجم:

از قواعد اهل سنت و جماعت خروج بر فرمانروا و حكام مسلمين اگر مخالفتي غير از كفر باشد حرام مىدانند، آن هم به خاطر فرمان رسول الله e كه از آنها در غير معصيت اطاعت شود تا زمانىكه از آنها كفر آشكار سر نزند، خلاف فرقه معتزله كه هنگامي كه حكام مسلمين مرتكب گناه كبيره شوند خروج را بر آنان واجب مىدانند، گرچه مرتكب كفر هم نشده باشند، و آن را امر به معروف و نهي از منكر مىدانند، در حالي كه اين عمل آنها از بزرگترين منكرات به شمار مىرود، چون خروج بر آنها سبب خطرهاي بزرگي مانند: بىنظمي و فساد و تفرقه و اختلاف، و تسلط يافتن دشمن خواهد بود.

اهل سنت و جماعت خليفه را بعد از رسول الله  أبوبكر، سپس عمر، سپس عثمان، سپس علي  مىدانند، پس هر كس در خلافت يكي از آنها طعنه بزند، گمراه تر از (بعلت بدی کلمه از آوردن آن عذر می خواهم) خانواده اش مىباشد، چون با نص و اجماع كه خلافت آنها را تاييد كرده، مخالفت كرده است.

اصل و قاعده نهم:

از قواعد اهل سنت و جماعت در استدلال دنباله روي و پيروي از آنچه قرآن و سنت رسول الله e به صورت ظاهري و باطني آورده اند، و پيروي از آنچه صحابه از مهاجرين و انصار بطور عموم، و از خلفاي راشدين به طور خصوص بر آن بودند، است، همان طوري كه رسول اكرم e مىفرمايد: ((عليكم بسنتي وسنة الخلفاء الراشدين)). [أبوداود والترمذي وأحمد وابن ماجه]. معناي آن قبلا گفته شده است. و بر كلام خدا و كلام رسول الله، كلام هيچ كس از بشر را جلو تر نمىدانند، به همين سبب اهل سنت و جماعت ناميده شده اند.

اهل سنت و جماعت معتقد به عصمت هيچ كس غير از رسول الله  نيستند

 

////////

 

توجه عبارات بالا دقیقا از روی کتابی که بعنوان منبع ذکر نموده ام کپی نموده و هیچ دخل و تصرفی در آن راه نداده ام  این کتاب یکی از40  کتابهای آموزشی اهل تسنن می باشد که  در وب به راحتی اصل آن را می توانید پیدا کنید

بنده چند سوال دارم که می توانید پاسخ بدهید  می توانید ندهید !خوانندگان محترم خودشان بهتر می توانند استنباط کنند :

 

 

ابتدا عرض کنم  همین عبارات بالا نشان می دهد که در سیستم اهل سنت نمی توان درباره حکومت حتی فکر هم کرد  و این عقاید جز مقید کردن افراد  به یک خاندان و یا یک حکومت چیزی در برندارد و این خود دلیلی است مهم که نشان می دهد جوامع اهل سنت چرا در چنبره حکومتهای غرب محور گرفتار آمده اند.........

اما مهمترین سوالی که برای بنده پشی آمد این بود :

عایشه  تحت کدامین اصل بر ضد علی (ع)  جنگ جمل را راه انداخت ؟

ایشان طبق اصل 4و 5 و 9  از سنتی که خود آقایان آن را طرح ریزی نموده اند سرپیچی کرده است و طبق اصل 5 نسبت بسیار زشتی به ایشان وارد می شود که این در شان نوشته های اهل تسنن نیست !؟

( این تناقض را  توضیح دخند دوستان خیلی خوب است ، لطفا نگویید که جنگ عایشه با علی جنگ مادر و فرزند بود که اولا خیلی از صحابه و تابعین در این جنگ خونشان به هدر رفت و دوما همین عایشه از دفن امام حسن در کنار جدش جلوگیری کرد پس این جنگ نمی توانسته جنگ مادر و پسر باشد ... )

منتظر کتابهای بعدی از برادران اهل تسن باشید که بطور مستند به نقد  این تفکر در باب حکومت می پردازیم. صحبتهای برادر مهدی را نیز که در قسمت نظرها می آید و مارا مستفیض می نمایند را نیز در آینده نزدیک به بحث خواهیم نشست .

تا بعد خدا نگهدار

+ نوشته شده توسط محمد در 86/12/09 و ساعت 21:30 |
 

بنام خالق یکتا

ابتدا عرض مختصر:(داشتیم درباره دشمنی ایران و غرب می نوشتیم که یک دوست بزرگوار ما رو کاملا از بحث منحرف کرد ، این جناب ابتدا فرمودند که تشیع به معنی حاضر ساخته و پرداخته دولت صفوی هستش و قبلنا اگه نامی از شیعه بوده منظور شیعه علویست که متاسفانه برداشت ایشان از شیعه علوی و شیعه صفوی بدین گونه است که برخورد امام علی (ع) با اصحاب سقیفه بنی ساعده از روی مماشت و حتی تایید ایشان بوده ( بخوانید شیعه علوی ؟!) تا جاییکه دختر خویش را به عقد یکی از آنها در می آورد !؟ و اسم پسران خویش را از نام اصجاب سقیفه انتخاب کرد (این را تایید آقایان گرفته اند)که در لینک شماره (1) جواب این دوست داده شد ، و شیعه صفوی هم که ماها هستیم و عقایدمون روشن! ( بگذریم که نطق ایشون کپی سخن دکتر شریعتی در کتابی تحت عنوان شیعه صفویو شیعه علوی است که البته همین قضیه ازدواج پیرمرد 57 ساله رو با یک دختر 7 ساله را آنجا اورده و اینکه از یاد نبریم اینکه شریعتی در خیلی از کتابهای خود خویش را یک جامعه شناس معرفی می کند ونه یک استاد حدیث شناسی )

اما این شبهاتی که برادر مان در قسمت نظرات فرمودند زیاد بود بر این شدیم که ایشان یه کم ساکت شوند با بی جواب گذاشتنشان و ما هم یه کم فرصت مطالعه حداقل کتب اهل تسنن رو پیدا کنیم که شکر خدا این قضیه عملی شد و در اولین گام با سایتهایی زیادی برخوردیم که جواب شبهات جناب مهدی رو به زیبایی داده بود و بنده در پست های قبلی آوردم و انشاءا.. می آورم، در گام بعدی به یک کتاب برخوردم بنام أربعون نووي تأليف:الإمام محى الدين النووي ترجمة أبى عبدالله:إسحاق بن عبدالله الدبيرى العوضي ويراستار: مسعود دبيرىكارشناس ارشد ادبيات فارسىچاپ اول 1423هـ

که در همان اول حدیثی آورده بود که قابل تامل ببینید :

حديث (5)

از ام المؤمنين كه كنيه اش ام عبدالله و نام او عايشه ل، روايت است كه گفت: پيامبر خدا ص فرمود: ((مَنْ أَحْدَثَ فِي أَمْرِنَا هذَا مَا لَيْسَ مِنْهُ فَهُوَ رَدٌّ)) (رَوَاهُ الْبُخَارِيُّ وَمُسْلِمٌ). ودر روايت ديگر: ((مَنْ عَمِلَ عَمَلاً لَيْسَ عَلَيْهِ أَمْرُناَ فَهُوَ رَدٌّ)).

در روايت بخارى: كسى كه در دين ما چيزى تازه و نو آورَد، آن بدعت مردود است و به دين نمى چسبد.

و در روايت مسلم: هر كس كارى كند كه برابر دستور ما نباشد، آن كار مردود است.

توضیح : طبق آنچه از تاریخ صدر اسلام توسط اهل تسنن نقل می شود فرازی است که گفته می شود پیامبر برای خودش جانشین تعیین نکرد ( این رو که قبول دارید جناب مهدی !؟البته ما شیعیان این فراز رو قبول نداریم ومعتقدیم پیامبر حضرت علی (ع ) رو منصوب کردند )بله پیامبر جانشین تعیین نفرمودو مردم ابوبکر رو در یک روند دمکراسی ! به عنوان رهبر جامعه منصوب کردند

سوال:چرا ابوبکر به سنت رسول اکرم رفتار نکردند و مانند پادشاهان جانشین برای خویش تعیین کردند و بدعت گذاری نودند

کار چه کسی اشتباه بود پیامبر یا ابوبکر ؟ لطف کنید جواب به خودتون بدید حدیث 5 رو دوباره مطالعه کنید.

برادر مهدی در قسمتی که سوال کردم چرا پیامبر را متهم کرد به هزیان گویی فرمودید که :

 

نویسنده: مهدی   پنجشنبه 2 اسفند1386 ساعت: 23:22

اگر منظورتان هذیان است، عمر این حرف را نزد ولی چون شما عادت کرده اید که به او نسبت های ناروا بدهید، این را هم به او نسبت می دهید. این متن گفتگوهای آن روز است. آیا با توجه به این متن کسی از صحابه به پیامبر(ص) جسارت کرده است؟
در صحيحين و غير آن دو از ابنعباس -رضي الله عنهما
- روايتي آمده است كه: چون وفات رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرا رسيد در منزل او تني چند از صحابه بودند. پيامبر -صلى الله عليه وسلم- گفت: بياييد برايتان نوشته اي بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد. بعضيها گفتند: درد بر پيامبر -صلى الله عليه وسلم- غلبه كرده است، حال که قرآن پيش ماست كتاب خدا ما را بس است. اهل خانه اختلاف و مخاصمه كردند. در اين ميان بعضيها گفتند: نزد رسول خدا رويد تا نامهاي را برايتان بنويسد که با آن ديگر گمراه نخواهيد شد و بعضيها چيز ديگري ميگفتند. هنگامي كه اين اختلاف نظر بالا گرفت پيامبر -صلى الله عليه وسلم- گفت: بلند شويد و از اينجا برويد.
عبيدالله ميگويد: ابنعباس گفته است: مصيبت بزرگ اين است که به خاطر اختلاف و سر و صداي آنها ميان پيامبر -صلى الله عليه وسلم- و نوشتن آن نامه مانع ايجاد شد[ صحيح بخاري(كتاب المغازي)؛ فتح الباري ( 8/132 ح 4432)؛ صحيح مسلم ( كتاب الوصية....) 3/1258].
در روايتي ديگر ابنعباس -رضي الله عنهما- مي گويد: شگفتا که چه پنجشنبه اي بود! درد رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- شدت گرفت و گفت: بياييد تا برايتان نوشتهاي بنويسيم كه بعد از آن هرگز گمراه نشويد. اما صحابه اختلاف کردند و شايسته نبود كه در پيش پيامبر اختلافات مطرح شود. گفتند: پيامبر در چه حال است؟ آيا هذيان ميگويد؟ ببينيد چه مي خواهد بگويد. صحابه نيز رفتند و از حضرت سؤال کردند. حضرت گفت:
مرا ترک نماييد، آنچه من در آن هستم بهتر است از آنچه كه مرا به آن فرا ميخوانيد. آنگاه صحابه را وصيت نمود که مشركان را از جزيرة العرب اخراج كنند و لشکرها را به همان جانب که ميخواستم بفرستيد. اما حضرت هنگام گفتن مورد سومي ساکت ماند (يا گفت كه آن را فراموش كردم
)[صحيح بخاري. (كتاب المغازي)؛ فتح الباري( 8/132ح 4431) ؛ صحيح مسلم (كتاب الوصية 3/1257 ح 1637 ). ].
در اين حديث صحيح و روايات درست ديگر هيچ نوع سرزنشي متوجه اصحاب پيامبر -صلى الله عليه وسلم- نيست.

باشد من همین توضیح شما را قبول می کنم اما توجه شما را به این حدیث جلب می کنم :

حديث (9) از همان کتاب

از ابى هريره عبدالرحمن بن صخر روايت است كه گفت شنيدم رسول الله ص مى فرمايد: ((مَا نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ فَاجْتَنِبُوهُ، وَمَا أَمَرْتُكُمْ بِهِ فَأْتُوا مِنْهُ مَا اسْتَطَعْتُمْ، فَإِنَّمَا أَهْلَكَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ كَثْرَةُ مَسَائِلِهِمْ وَاخْتِلاَفُهُمْ عَلَى أَنْبِيَائِهِمْ)). (رَوَاهُ الْبُخَارِيُّ مُسْلِمٌ).از آن چه شما را از آن باز داشتم، دورى كنيد، و آن چه شما را به آن امر كردم، انجام دهيد تا آن جا كه توانايى آن را داريد؛ زيرا به حقيقت، مردمى كه پيش از شما بودند به هلاكت رسيدند، به خاطر سؤال و پرسش بسيار آنها، و اختلاف نمودن و مخالفت شان بر پيامبرانشان.

سوال : آیا پیامبر دستور آوردن قلم و دوات نداد ؟ چرا پیروی نکردند چرا اختلاف کردن در این امر ؟ آیا حضرات توانایی آوردن یک قلم نداشتند ؟ مورد سوم که از یاد آقایان رفته چه چیزی بود ؟ حتما چیز مهمی نبود ؟

و طبق همین حدیث شماره 9 این گروه مشمول هلاکت شدند ( البته نظر خود را برای خودتان نگه دارید چون اظهر من الشمس است ) نمی خواهم به بحث بیهود و جنگ الفاظ با شما بپردازم چون همین سخنان گوهربار نبی اکرم ککه در کتابهای اهل سنت آمده کفایت می کند بحث ما را

حال به این کتاب (نواقص السلام نظری داشته باشیم )

در این کتاب ده کار را بعنوان خروج از اسلام معرفی مکند و تا حاییک می نویسد :

((آن نواقض سبب مىشود جان و مال او حلال شده از دايره اسلام خارج گردد .))

نواقص 4 و 5 خواندنی هستن :

چهارم: كسيكه اعتقاد داشته باشد كه هدايت و دستورهاى غير رسـول اكرم كاملتر و بهتر است از هدايت و دستورهاى رسـول اكرم و يا اينكه بگويد حكم و قضاوت غير رسول الله بهتر است از حكم و قضاوت پيامبر، مانند كسانيكه حُكْم و قضاوت طواغيت() را كه غير شرعى باشد بر قوانين شرعى و دينى برترى مىدهند و اينها همه كافر مىباشند .

پنجم: كسيكه به چيزى از آنچه رسول الله براى امت اسلامى از هدايت بشرى و قضاوت و حُكْم به قرآن و سنت آورده، بُغض ورزد، اگر چه به آن حكم عمل كند، در حاليكه از آن نفرت دارد، باز هم جزو كافران مىباشد .

منبع : نواقض اســلام نوشتهءعلامهء بزرگ الشيخ عبدالعزيز بن بازرحمه الله تعالىترجمهءأبوعبدالله:إسحاق بن عبدالله بن محمد الدبيري العوضي چاپ اول 1421هـ ق

سوال : حکم آنانکه قضاوت رسول ا.. را در نوشتن وصیت نامه رد کردند راستی چیست ؟ آیا آن کارشان مصداق ناقثه 4 نبود ؟

قسمتهایی از کتاب وجوب عمل به سنت را با هم بخوانیم :

سنت يعنى چه؟

در لغت: روش خوب و بد سنت گفته مىشود چنانكه رسول الله e فرمودند: ((من سنَّ سنة حسنة فله أجرها وأجر من عمل بها إلى يوم القيامة، ومن سنَّ سنة سيئة فعليه وزرها ووزر من عمل بها إلى يوم القيامة)) . [مسلم] .

كسيكه سنت و روش خوب بنيان نهد أجر و پاداش آن سنت و پاداش كسيكه به آن تا روز قيامت عمل كند به او مىرسد، و كسيكه سنت و روش بدى بنيان نهد گناه آن كردار و گناه كسى كه آن كار بد را انجام مىدهد تا روز قيامت به بانى آن مىرسد .

مىفرمايد: ) قد جاءكم من الله نور وكتاب مبين يهدي به الله من اتبع رضوانه سبل السلام ويخرجهم من الظلمات إلى النور بإذنه ويهديهم إلى صراط مستقيم( . [المائدة 16] .

[از طرف خداوند بسوى شما نور و روشنائى ـ يعنى محمد رسول الله e و كتابى آشكار ـ آمد، كسانيكه در پى خوشنودى خداوند هستند خداوند آنها را بوسيلهء اين كتاب به راه راست مىرساند، از تاريكى كفر به نور إيمان بيرون مىآورد و به راه راست هدايت و راهنمائى مىكند] .

 

خداوند متعال مىفرمايد: ) وأطيعوا الله والرسول لعلكم ترحمون( . [آل عمران 132] . [از خدا و رسولش اطاعت كنيد تا مورد رحمت خداوند قرار گيريد] .

باريتعالى مىفرمايد: ) قل أطيعوا الله وأطيعوا الرسول فإن تولوا فإنَّما عليه ما حمّل وعليكم ما حمّلتم وإن تطيعوه تهتدوا وما على الرسـول إلاَّ البلاغ المبين( . [النور 54] .

[اى رسول خدا بگو: از خدا و رسول خدا اطاعت كنيد، اگر به فرمان آنها پشت كرديد، و از دستورات روى گردانى نموديد، و راه نفاق را در پيش گرفتيد، و فرمان پيامبر خدا را اجراء نكرديد، بدانيد كه وظيفهء پيامـبر فقط تبليغ وحى و رسالت است، و او وظيفهء خود را انجام داد و رسالت خود را تبليغ نمود، و وظيفهء شما است كه از او اطاعت كنيد و در آن مخلص باشيد، اما شما عقب نشينى كرديد و وظيفهء خود را انجام نداديد، اگر از پيامبر e فرماندارى مىكرديد به راه راست مىرسيديد، وظيفهء پيامبر e فقط بيان واضح و آشكار است، اگر شما روى گردانى كنيد وى مسئول إيمان نياوردن شما نيست] .

و همچنين در همان سوره مىفرمايد: ) وأقيموا الصـلاة وآتوا الزكاة وأطيعوا الرسول لعلكم ترحمون( . [النور 56] .

[و نماز را بر پا داريد، زيرا با نماز خواندن دلها راست و مستقيم مىشوند و انسان به راه راست هدايت مىشود، و زكات بدهيد، زيرا زكات باعث پاكى مال و پاكى دل از بخل مىشود، و از رسول خدا اطاعت كنيد، زيرا پيروى از حُكْم خدا و رضايت داشتن به حُكْم و اجراى شريعت خدا در تمام أمور كوچك و بزرگ لازم و ضرورى است، و راهى را كه پيغمبر در زندگى انتخاب كرد برويد تا مورد رحمت خدا قرار گيريد] .

و باريتعالى در سورهء نور مىفرمايد: ) فليحذر الذين يخالفون عن أمره أن تصيبهم فتنة أو يصيبهم عذاب أليم( . [النور 63].

[كسانيكه با أمر رسول خدا مخالفت مىكنند بايد بترسند از اينكه مبادا دچار فتنه و مصيبتى شوند، يا اينكه عذابى دردناك در دنيا يا آخرت به سبب نافرمانى به آنها برسد] .

) وما آتاكم الرسول فخذوه وما نهاكم عنه فانتهوا( . [الحشر 7] .

[(در اينجا يك قاعدهء مهم مقرر داشته و آن تبعيت رهبر مسلمين از نصوص شريعت) كه هر چه پيامبر به شما داد آنرا بگيريد، و هر چه پيامبر شما را از آن منع كرد از آن دور شويد] .

 

و در صحيح بخارى نيز از أبـىهـريره روايت است كه رسـول الله e فرمودند: ((كل أمتى يدخلون الجنّة إلاَّ من أبى قيل يا رسول الله ومن يأبى قال: من أطاعنى دخل الجنة ومن عصانى فقد أبي)). [البخاري] .

همه أمت من داخل بهشت خواهند شد مگر كسيكه خود از دخول آن امتناع ورزد، گفته شد اى رسول الله چه كسى است كه از دخول آن امتناع مىورزد؟ فرمود: كسيكه از من اطاعت كند داخل بهشت خواهد شد، و كسيكه از من نافرمانى كند او همان كسى است كه خود از دخول آن امتناع ورزيده است .

و از حسن بن جـابر روايت است كه گفت: شنيدم از مقدام ابن معدى كرب t كه مىگويد: ((حرّم رسول الله e يوم خيبر أشياء ثم قال يوشك أحدكم أن يكذبني وهو متكئ يحدِّث بحديثي فيقول بيننا وبينكم كتاب الله فما وجدنا فيه من حلال استحللناه، وما وجدنا فيه من حرام حرمناه، ألا إنَّ ما حرّم رسول الله مثل ما حرّم الله)). [ترمذى وابن ماجه وحاكم] .

رسول الله e روز غزوه خيبر چيزهائى را حرام كرده، سپس فرمود: پيدا مىشود يكى از شما كه مرا تكذيب كند در حاليكه بر بالشت خود تكيه زده و از سخنان من صحبت مىكند، سپس مىگويد: بين ما و شما كتاب خدا است، هر چه در آن حلال يافتيم، آنرا حلال مىدانيم، و آنچه در آن حرام يافتيم آنرا حرام مىدانيم، بدانيد كه همانا آنچه رسول الله e حـرام كرده مانند آن چيزى است كه خدايتعالى آنرا حرام فرموده است .

و جاى هيچ شك و ترديدى نيست كه سنت رسول الله e وحى نازل شده است و خـداوند آنرا حفظ فرموده چنانكه كتاب خود قرآن را حفظ فرموده، و باريتعالى براى آن سنت علمائى نقّاد و جداكنندهء خوب از بد بر انگيخته كه تحريف و تغيير و تبديل باطل انديشان و ياوه گويان، تعبير و تفسير جـاهلان را از آن دور مىكنند و هر آنچه را كه دروغگويان نادانان و ملحدان به آن چسيانيده اند دور مىكنند، زيـرا باريتعالى آنرا تفسيرى براى قرآن كتاب خود و بيان آنچه مبهم و مشكل است از احكام قرار داده، و ضمن آن احكام ديگرى است كه نص آن در قرآن وارد نشده، مانند تفصيل و شرح احكام دوران شيرخوارگى بچـه ها و بعضى از احكام ميراث، و تحريم جمع بين زن و عمهء او و بين زن و خـالهء او و غير از اين از احكام كه در سنت صحيح رسول الله e وارد شده و در قرآن از آن ذكرى نيست .

و آخرین موارد :

 

وقتى بعضى از مـردم بر عبدالله بن عباس رضى الله عنهما در مورد حج تـمتع اعتراض كردند و گفتند أبوبكر و عمر به حج إفراد تشويق كرده و آنرا مقدم مىدانستند عبدالله بن عباس رضى الله عنهما گفت مىترسم كه سنگهائى از آسمان بر شما پرتاب شود، مىگويم رسول الله e چنين فرمودند، و شما مىگوئيد أبوبكر و عمر رضى الله عنهما چنين گفتند!

بعضى از مردم با عبدالله بن عمر بن الخطاب رضى الله عنهما در مورد بعضى از سنتها اختلاف كردند، عبدالله t گفت: آيا ما مأموريم كه تابع عمر باشيم؟و وقتى مردى به عمران بن حصين رضى الله عنهما گفت: ما را از كتاب خدا قرآن سخن بگو، و او داشت سخن از سنت و حديث رسول الله e مىآورد عصبانى شد و گفت: سنت بيان كننده و تفسير كننده كتاب خـداسـت، اگر سنت نبود نمىدانستيم كه نماز ظهر چهار ركعت است و مغرب سه ركعت است، و صبح دو ركعت است، و تفصيل و شـرح احكام زكات و غير از اينها كه در سنت است نمىدانستيم .

إمام بيهقى از عامر الشعبى رحمت الله عليه روايت مىكند كه به بعضى از مـردم گفت: ((إنَّما هلكتم فى حين تركتم الآثار)) . [البيهقي] . براستى شما هلاك شديد و از بين رفتيد وقتى أثر و سنت صحيح رسول الله e را ترك كرديد .

و إمام بيهقى رحمه الله از إمام أوزاعى رحمت الله عليه روايت ميكند كه به بعضى از دوستان و ياران خود گفت: اگر از رسول اكرم e حديث و سنتى بتو رسيد مبادا به غير از آن سخن بگوئى زيرا رسول الله e ابلاغ كننده اى از جانب باريتعالى بود

بخـارى و مسلم در صحيح خـود و ديگران از رسول الله e روايت كرده اند كه رسـول الله e فرمودند: ((من عمل عملاً ليس عليه أمرنا فهو رد)) . [متفق عليه] .

هر كس عمل و كردارى انجام دهد كه راه و روش ما بر آن نيست آن عمل و كردار مردود و غير قابل قبول است .

عبدالعزيز بن عبدالله بن باز

مفتى عام عربستان سعودى و رئيس كبار علماء

و رئيس دايرهء بحثهاى علمى وفتوى شرعي

وجوب عمل به سنت رسول الله و كفر كسيكه آنرا انكار كندتأليف:علامه عبدالعزيز بن عبدالله بن بازترجمهء أبي عبدالله:إسحاق بن عبدالله بن محمد الدبيرى العوضيچاپ دوم 1420هـ

 

برادرن بزگوار این ها نمونه ایی بود که در کتاب زیر خیلی خیلی بیشتر آمده خوشبختانه یا بدبختانه این کتاب توسط اهل تسنن در ریاض نوشته شده است !

اگر پیامبر جانشین تعیین نکرد پس چرا ابوبکر کرد ؟

اگر پیامبر جانشین تعیین کرد پس سقیفه بنی ساعده دیگر چه بود ؟

اگر باز پیامبر جانشین تعیین کرد پس چرا عمر جانشین تعیین نکرد ؟

اگر کار ابوبکر درست بود عمر چرا جانشین تعیین نکرد ؟

اگر تعیین توسط مردم در سقیفه انجام شد ابوبکر به چه دلیلی یکسال بعداز آن ماجرا برای خود جانشین تعیین کرد؟

اگر سقیفه درست بود شورای عمر که در نوع خود نوعی بدعت جدید بود چرا ایجاد شد؟ ایشان یا باید همانند پیامبر جانشین تعیین نمی کرد و یا اینکه مانند ابوبکر جانشین تعیین می کرد که هردوی این کارها را انجام نداد و دست به کار جدید و تعیین شش نفر به عنوان شورا نمود ؟

آیا از مسلمانان سقیفه بنی ساعده چهار نفر مانده بود ؟ علی و زبیر که در سقیفه حضور نداشتند ، که ایشان را جزو شورا قرار دادند ؟

 

 

سوال جوابی بر این بخش دیگر نمی نویسم چون آقایان هر کدام را قبول کنن یعنی تعیین و عدم تعیین جانشین از سوی رسول ا.. باز در جایی به تعارض با سنت رسول ا.. بر می خورند و طبق فتوای علمای اهل سنت که سه کتاب از ایشان آوردیم حکمشان معلوم است !

لاجرم همین عباراتی را که از کتب معتبر اهل تسنن کپی و پیس کرده ام کفایت می کند نمی دانم چه توجیهی این تعارض را حل کرده اند برای خودشان!

از این دست مواردزیادهست که انشاأ.. خدمت بزرگواران عرضه می دارم

اما حکم تشیع :

پیامبر جانشین تعیین فرمود که بعد از ایشان حضرت علی (ع) می باشد .

همانگونه که جانشین موسی جناب هارن بود

همانگونه که جانشین عیسی شمعون (پطرس) بود

وسلام علیکم

+ نوشته شده توسط محمد در 86/12/07 و ساعت 17:46 |

بررسی ازدواج عمر با دختر امام علی (ع)

نسبت هذيان به رسول گرامى !!!

افسانه اجماع بر بيعت ابوبكر

عدم تعيين جانشين ، مخالف كتاب نيست

عمر و تهديد به قتل صحابه

على ( ع ) ، ابوبكر و عمر را خائن مى‏داند؟

علماء بزرگ اهل سنت و انكار اجماع

افسانه اجماع بر بيعت ابوبكر

عمر براى امت ، دلسوزتر از پيامبر ( ص ) !!

حديث‏ سازان رسوا مي‏شوند!

 چند لینک برای رفع شبهه اهل  تسنن که در نظرات امده بود انشاءالله بطور جدی تری لینکهای خوبی رو در اختیار دوستان قرار می دهم اما یک نکته متاسفانه یکی از عکسهای وبلاگ که درباره تاج اهورامزدا بود از انترنت پاک شده اگر عکس اون رو ذخیره کرده بود واسم بفرسته ایمیلم هستش

کتاب های تیجانی هم که هستش دارم یک مقاله می نویسم درباره اهل تسنن منتظر باشید

+ نوشته شده توسط محمد در 86/12/06 و ساعت 23:13 |
 

 دکتر محمّد تیجانی، در شهر قفصه (یکی از شهرهای جنوبی کشور تونس) در سال 1936 میلادی، در خانواده‏ای سرشناس و مذهبی دیده به جهان گشود. تحصیلات مرحله‏ی دبیرستانی را در همان‏جا گذراند و سپس در دانشکده‏ی علم و صنعت ادامه‏ی تحصیل داد و به رتبه‏ی مهندسی نائل شد.
ایشان از کودکی به معارف دینی علاقه‏ی فراوان داشت و با استعداد فوق‏العاده‏ای که داشت، در علم و تقوا معروف گردید و در همان سنین جوانی، امام جماعت شهر بود و تدریس تفسیر و فقه نیز می‏نمود. وی مسافرت‏های متعددی به مصر، حجاز، عراق، و کشورهای دیگر، برای کسب معرفت و آگاهی و ادای حج و عمره داشته است که در همین مسافرت‏ها و برخوردها به حقانیت مذهب شیعه پی برد و رسماً تشیع خود را اعلام نمود. وی در پی اذیت و آزار رژیم تونس، از آن کشور به پاریس مهاجرت، و هم‏اینک با خانواده‏ی خویش در آن‏جا زندگی می‏کند. در حال حاضر، ایشان با داشتن مدرک دکترای فلسفه از دانشگاه سوربن پاریس، مشغول به تدریس می‏باشد.

دانلود با حجم 1.4 مگابایت

کتاب آنگاه هدایت شدم - دانلود ( سرور 2 )

کتاب آنگاه هدایت شدم - دانلود ( سرور 3 )

کتاب آنگاه هدایت شدم - دانلود ( سرور 4 )

 

(توضیح چون در پستهای قبلی لینک دانلود این کتاب رو گذاشتم که متاسفانه خراب بود که با کمی جستجو این چند لینک رو پیدا کردم که می تونید با استفاده از یکی از این لینکها کتاب رو دانلود کنید اگر لینک جدیدی پیدا کردید معرفی کنید و خرابی این لینکها رو هم گزارش کنید ممنون میشم محمد  :    لینکها از دو بلاگ امین در فرانسه  و   مسجد امام حسین(ع))

یک کتابخانه عالی که می تونید استفاده کنید حتما اینجا سر بزنید کتابهای شیعیان هستش امیدوارم استفاده کنید

 

 و اما  لبنان نوشته دکتر چمران کتاب بسیار عالی که حتما پیشنهاد می کنیم برای آگاهی سیاسی خودتون بخونیدش

 لبنان _لینک شماره1

لبنان _ لینک شماره2

 خیلی از تحولات لبنان نشات گرفته از زخم هایی است  کهنه که هر از چند گاهی  عفونت می کنند و ........

برای همین منظور و آشنایی شما بزرگ واران کتابی رو به شما معرفی میکنم که تا حد بسیار زیادی شما رو با شخصیتهایی حال حاضر و صحنه گردان لبنان آشنا می کنداین کتاب در 25 سال پیش نگاشته شده است ولی خواننده فکر می کند همین امروز  این کتاب  تالیف شده  در این کتاب از  حزب کتائب و  مسیحی ها و  جمیل   گفته شده است از جنبلاط با دارو و دسته دروزی ها حرف به میان آمده و جایگاه و خواستگاه حزب ا.. و امل و بطور کلی حرکه المحرومین  شرح داده شده است  این کتاب رو برای آشنایی با تحولات  امروزه لبنان   هرآنچه رو که می خواید بدونید  از  بازیگران این صحنه  از سیاست مطالعه کنید ....چرا فرانسه از گروه 14 مارس حمایت می کند ؟ نقش سوریه در لبنان از کجا شروع شد؟ جزب الله در کدامین مزرعه  و باغ به بار نشست ؟

همه اینها رو از زبان  شهید مصطفی چمران   در  کتاب لبنان  خواهید فهمید این کتاب رو از دست ندید !

کتاب از دو لینک زیر قابل  گرفتن است .فرمت آن  PDFهستش و چیزی نمی مونه جز التماس دعا !

با راست کلیک  و انتخاب گزینهSA VE   TARGT  as  

دانلود شود

 

                                        با تسکر از سایت شهید چمران

+ نوشته شده توسط محمد در 86/12/04 و ساعت 22:33 |
 

بسم الله الرحمن الرحیم

ثواب قرائت سوره های قرآن از کتاب تفسیر نور الثقلین

 
 

 

 
 
 

1 - ثواب قرائت هر یک از سوره های قرآن
2 -
ثواب قرائت سوره هایی که دارای آثار دنیوی هستند.
3 -
ثواب قرائت سوره هایی که دارای آثار معنوی و اخروی هستند.
4 -
سوره هایی که خواندن آن ها در زمان های مختلف توصیه شده است.
 

این صفحات از سایت کانون قرآن و عترت  برای استفاده عزیزان گرد اوری شده است (راستش خودم خیلی دنبال اینچنین چیزی بودم ولی چند شب بود که نتونسته بودم پیداش کنم و خوشبختانه موفق شدم این مطالب که داخل لینکها هستند رو پیدا کنم)
+ نوشته شده توسط محمد در 86/12/04 و ساعت 0:34 |
شبکه تله تکست صدا و سیما در حرکتی گستاخانه و هتاکانه به شخصیت دکتر احمدی نژاد رئیس جمهور اسلامی ایران توهین کرد.





پس غیرتتان چه شده حزب اللهی ها؟ مگر قسم نخورده اید که از آرمان هایتان دفاع کنید؟ پس چرا چیزی نمی گویید؟

پیشنهاد : همه دوستان این مطلب را کپی کنند و در وبلاگشان قرار دهند.همچنین یک تجمع در مقابل سازمان صدا و سیما در یک تاریخ معین پاسخ خوبی به این حرکت گستاخانه خواهد بود. مطلب از مهدی خانعلی زاده
-
+ نوشته شده توسط محمد در 86/12/03 و ساعت 22:44 |
يك محقق و پژوهشگر مهدويت گفت: با فتواي 39 نفر از بزرگان وهابي مبني بر اينكه امام مهدي (عج) امام دوازدهم است صد هزار نفر از وهابيون شيعه شدند كه در پي اين واقعه آنها فتواي خود را لغو كردند. به گزارش رجانيوز به نقل از روابط عمومي جشنواره بين‌المللي آخرين منجي، علي‌اكبر مهدي‌پور، محقق و پژوهشگر مهدويت در سومين روز همايش صبح قريب با اشاره به روايات فراوان درباره مسايل آخرالزمان گفت: پيشگيري از صدمات حوادث طبيعي و از بين بردن عوامل بروز حوادث آخرالزماني از راه كارهاي مقابله با حوادث آخرالزماني است. اين پژوهشگر حوزه مهدويت مطالعه و تحقيق، تسليم ائمه اطهار بودن، تقليد از فقها و مراجع و مراجعه به كارشناسي متدين براي حل سوالات را از جمله راهكارهاي رفع شبهات در حوزه مهدويت دانست. وي به اعتقاد اهل سنت به مسئله مهدويت اشاره كرد و افزود: مرحوم محدث نوري نام 40 نفر از اهل سنت را در كتاب كشف الاسرار آورده است كه حضرت مهدي (عج) فرزند امام حسن عسگري (ع) است و در سال 255 هجري قمري متولد شده است. مهدي پور افزود: از امام زمان (عج) در روايات اسلامي با عنوان رحمة للعالمين يا رحمة الواسعه ياد شده است كه با ظهور آن حضرت اهل آسمان و زمين، ماهي هاي دريا حتي مردگان در قبر ظهور ايشان را بشارت مي دهند. وي با اشاره به روايت معتبر درباره ولادت امام زمان (عج) اظهار داشت: روز نيمه شعبان بيش از 10 نفر از غلامان و كنيزان در خانه امام حسن عسگري (ع) شاهد تولد حضرت بقيه الله بودند و روز سوم تولد امام دوازدهم پدر ايشان امام حسن عسگري نوزاد را به 40 نفر از شيعيان نشان داده اند. وي به وجود بيش از 5 كتاب از شاگردان امام صادق (ع) و امام كاظم (ع) كه در آنها كلمه "غيبت" آمده است، اشاره كرد و گفت: در كتاب اصول كافي نيز مسئله غيبتان به وضوح آورده شده است. وي با نفي مشاهده دو طرفه حضرت ولي عصر در زمان غيبت اشاره كرد و گفت: شرفياب شدن خدمت حضرت ولي عصر (عج) محال نيست و سيد مرتضي علم الهدي در 5 كتاب نقل كرده كه رسيدن به خدمت امام زمان (عج) امكان پذير است. حسام العماد، رهيافته به تشيع از كشور يمن نيز در سومين روز از همايش صبح قريب با اشاره به دشمني سرسخت وهابيون با حضرت علي (ع) و غرق آنها در رد شيعيان دانست و گفت: اعتقاد به مهدويت با شناخت حضرت علي (ع) رابطه مستقيم دارد و وهابيون به علت عدم اعتقاد به حضرت علي (ع) در اعتقاد به مهدويت شكست خورده‌اند. وي اظهار داشت: اعتقادات وهابيون بر اساس مستندات نيست و به ادله و برهان‌هاي عقلي مراجعه نمي كنند و همه اعتقادات آنها به مخالفت با اعتقادات شيعيان و مخالفت با حضرت علي (ع) و شيفتگان آن حضرت مربوط مي شود. وي گفت: گسترش شايعات در حوزه مهدويت، حمايت از مدعيان دروغين مهدويت، توهين به حضرت مهدي (عج) در كتاب ها، ماهواره ها و سايت هاي اينترنتي، فتواي وهابيت به توهين به امام زمان (عج)، توهين و طعنه زدن به نواب اربعه، ايجاد شبهه در اعتقاد به 4 نايب خاص حضرت مهدي (عج) و بازي كردن با نشانه هاي حتمي ظهور و ايجاد شك در اذهان شيعيان از اقدامات وهابيون در مبارزه با مهدويت شيعه است. حسام العماد با اشاره به اعتقاد وهابيون درباره نام پدر حضرت مهدي (عج) بيان كرد: بسياري از منابع خود وهابيت بر حسيني بودن امام زمان (عج) دلالت دارد ولي بزرگان وهابيت اصرار دارند و معتقدند امام زمان از فرزندان امام حسن مجتبي است. وهابيون معتقدند پدر حضرت مهدي (عج) هم نام پدر پيامبر اعظم (ص) است در حالي كه اسم پدر امام زمان (عج) امام حسن عسكري است. وي هدف وهابيان را مبارزه با شيعيان دانست و اذعان داشت: شك وهابيون در اعتقاد به مهدويت به دليل مخالفت آنها با شيعيان است. با فتواي 39 نفر از بزرگان وهابي مبني بر اينكه امام مهدي (عج) امام دوازدهم است صد هزار نفر از وهابيون شيعه شدند كه در پي اين واقعه آنها فتواي خود را لغو كردند. حسام العماد پيامبر اسلام را بزرگ‌ترين مبلغ شيعه و مهدويت دانست و خاطر نشان كرد: وهابيون با نشر شايعات و انحرافات در حوزه مهدويت قصد نابودي شيعه را دارند. http://www.rajanews.com/News/?24191
+ نوشته شده توسط محمد در 86/12/02 و ساعت 21:55 |
۱- آنگاه هدایت شدم --

۲- همراه با راستگویان

۳- اهل سنت واقعی

تیجانی برادر اهل سنت مفتخر و نائل به گرایش تشیع

+ نوشته شده توسط محمد در 86/12/01 و ساعت 23:36 |