تبليغاتX
پرواز تا بیکران

بعد از پايان جنگ سرد و نابودي يكي از دو ابر قدرت  اميد مردم نه تنها اروپا بلكه تمام دنيا براي زندگي در صلح راستين جوانه زد ولي ابرقدرت باقي مانده كه ميدان مبارزه را خالي از حريف ميديد با سر و صورتي عرق كرده و سرمست از بدر كردن مبارز قبلي به ميان تماشگران  هچوم برد و از ميان آنها مبارز طلبيد كه البته اين تماشگران فاقد ابزار كارامدجهت مقابله با اين بوكسر سنگين وزن را داشتند از اين رو يا تسليم  شدند و يا اگر نيمچه اعتراضي داشتند زير ضربات سهمگين او خورد و خمير شدند !!«يوگسلاوي عراق افغانستان گروه دوم را تشكيل مي دادند و خود كشورهاي اروپايي و ژاپن و امثالهم گروه اول وايضا كشورهاي حاشيه خليج فارس!! » دسته سومي هم در كار بود آمريكا اين غول تا دندان مسلح به آخرين  تجهيزات جرات نزديك شدن به آنها را نداشت حال  يا زورش به جمع  آنها نمي رسيد و يا اگر هم مي رسيد مي ترسد ضربات خرد كننده ايي را نوش جان كند از اين دسته مي توان كره شمالي ، چين ، روسيه ، ايران ، كوبا ، سوريه ، را نام برد كه بعضي هاشان را تحريم نظامي كرد مثلا چين و بعضي هاشان را تحريم نظامي اقتصادي كرد مثل ايران وكوبا وسوريه و كره شمالي و .....كه البته اينها را در ادبيات خود ملقب به يك نام كرد و آن محور شرارات بود!!

چرا آمريكا از اين كشورها مي ترسد و هنوز هم ميترسد؟

روسيه كه وارث امپراطوري شوروي بود طبعا تمام تسليحات اتمي و ماشين جنگي آن را نيز وارث شده بود هر چند كه اين حريف  گيج شكست قبلي و از دست دادن ممالك زير سلطه بود و توان اقتصادي آن طي زمامداري بوريس يلسين «دست نشانده آمريكايي منش بعد از فروپاشي و منفورترين چهره نزد افكار عمومي آن ديار » كاملا از بين رفت ولي تسليحات هسته ايي و موشكهاي قاره پيماي  كه در اختيار داشت آمريكا را از روياريي مستقيم و زدن آخرين ضربات  و تسخير نظامي باز داشت و همين امر و غفلت زمام داران آمريكايي باعث شد كه روسيه به رهبري يك افسر (ك گ ب)«سازمان اطلاعات و امنيت شوروي يا معادل سيا براي آمريكا»بنام دكتر ولادمير پوتين از صفحه رينگ جدا و خارج شده تا مجالي براي تنفس و احيانا مبارزه آينده پيدا كند البته آمريكا هم بيكار ننشسته و در حيات خلوت  روسيه «گرجستان و اوكراين قرقيزستان و....» سلطه خود را بسط نمود و حتي تا آنجا پيش رفت كه مسلمانان ساكن روسيه «چچن،داغستان و اينگوش و... »  را بر عيله حكمان مركزي كه در مسكو مي نشتند به رهبري جوهر دودايف شورانيد كه پيامد آن جنگ داخلي و دو ماجراي تاسف بار گروگان گيري در تالار مسكو . و مدرسه ايي در داغستان نقاط بسيار تاريك آن به شمار مي آمد ..

روسيه با تدبير پوتين و استفاده از ابزار مبارزه با تروريسم كه اتفاقا خود آمريكا با اين حربه به جنگ در افغانستان اقدام و به گروهك طالبان و القاعده حمله ور شد توانست بحران پيش آمده را در مناطق خودمختار مسلمان نشين جمع جور كند.......

 روسيه تا آنجا قدرت و جرات پيدا نموده كه گاز ارسالي به اروپا را به بهانه بهاي اندك آن كه از طريق اوكراين  به هم پيمانان آمريكا در زمستان 2006قطع كرد و اين خود نشانه ايي ايست از گذر از حالت سستي و رخوت حاكمان مسكو نشين  بعد از فروپاشي شوروريست...............

بعيد به نظر مي رسد كه آمريكا  به روياروي مستقيم با روسيه بپردازد و اگر هم قصد خلل در بيداري و برگشتن  روسيه به رينگ مبارزه را داشته باشد دوباره از طريق گزينه هاي سياسي اقدام مي كند... اما آنچه كه مسلم است :

«روسيه ناك اوت نشده است!!»

كه اين امر را مردم و دولتمردان مستقل روسي مديون سلاحهاي هسته ايي خويش   مي دانند هرچند كه همين سلاحها مايه غرور و خودكامگي و غفلت از ابزارهاي ديگر جنگي مانند عناصر فاسد حكومتي ، وسايل ارتباطي هدايت شده از سوي بيگانه ، مسايل اقتصادي  ،  وابستگي هاي صنعتي و .............شد!!

======

در ادامه مقاله  به كشور چين و كره شمالي و ژاپن و روياروي ايشان با آمريكا و جنبه هاي نظامي و و اقتصادي وهسته ايي اين وريارويي خواهيم پرداخت

+ نوشته شده توسط محمد در 87/04/29 و ساعت 3:16 |

بنام حضرت دوست که هرچه هست از اوست

اول یک مقدمه  پوزش : غلط املایی رو ببخشید لحن تند کلاکم رو هم ببخشید بحث طلبگی هستش  من در کل از همه دوستان همین اول معذرت می خوام چون تند می نویسم و دست خودم نیست .....

اما الان بحث رو دیدم و راجع به اون نوشتم بخاطر این بوده که چند وقتی بوده نیومدم ، بحث های مختلف رو دیدم  و ازشون رد شدم این یکی رو نتونستم  خلاصه بببخشید

امام  : راه بر ، ره بر ، پیش وا ، جلو دار ، فرمان ده

 

می دونید چیه مشکل این نیست که ایشون رو امام بنامیم یا ره بر یا پیشوا  مهم اینست که ایشون رو  امام و رهبر بدونیم یا نه ؟

سوال :

آیا  همه مردم (همین بچه هاب فروم) ایشون رو  پیشوا قلم داد می کنند ؟ یا نه ؟

دوستی گفته بود ( در بحث های قبل ) من آقای خمینی رو بخاطر اینکه نوعی اعتراض بود به دستگاه حاکم  با عنوان امام قبول داشتم ، ولی جناب ایمان برای اینکه بدونید صحبتهای شما رو خوندم و  استفاده کردم آیه ایی رو از همون قرآنی که اون رو حجت قرار داده بودید میارم

8 مورد در قران از کلمه امام استفاده شده بنده یکی از این موارد رو به نقل  از  تفسیر المیزان  رو توضیح می دم  

 

آيه: (الإسراء/71)‏

 

يَوْمَ نَدْعُوا كلَّ أُنَاسِ بِإِمَمِهِمْ فَمَنْ أُوتىَ كتَبَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولَئك يَقْرَءُونَ كتَبَهُمْ وَ لايُظلَمُونَ فَتِيلاً(71)

 ترجمه آيات

اى رسول بياد آور روزى را كه هر قومى را با كتاب وامام شان دعوت كنيم هر كس نامه دعوتش را

به دست راستش دهند آنان نامه خود قرائت كنند وكمترين ستمى به ايشان نخواهد رسيد (71)

 ترجمه تفسير الميزان جلد 13 صفحه : 228

مراد از ((امامهم )) در جمله : ((يوم ندعوا كل اناس بامامهم ))

ووقتى از ظاهر آيه استفاده مى شود كه براى هر طائفه اى از مردم امامى است غير از امام طائفه ديگر، - چون امام را به جمعيت ها نسبت داده و فرمود ((امامهم )) - لذا نمى شود مراد از((امامهم )) همان امام در آيه لوح باشد، براى اينكه در آنجا لوح محفوظ را يك امام ناميده كه دومى ندارد، ومخصوص به طائفه معينى نيست .ونيز ظاهر آيه اين است كه آيه مورد بحث ، تمامى مردم - اعم از اولين و آخرين - را شامل است ، در سابق هم در تفسير آيه ((كان الناس امة واحدة فبعث اللّه النّبيين مبشّرين ومنذرين وانزل معهم الكتاب ((، گفتيم كه اولين كتاب آسمانى كه مشتمل بر شريعتى تازه بود كتاب نوح است كه كتاب ديگرى قبل از آن نبوده ، واز اينجا معلوم مى شود كه نمى توان مراد از امام در آيه مورد بحث را كتاب گرفت ، براى اينكه لازمه اش اين مى شود كه امتهاى قبل از نوح امام نداشته باشند، چون كتاب نداشتند، وحال آنكه ظاهرش اين است كه آنها هم امام داشته اند.

پس نتيجه اين مى شود كه بگوئيم : مراد از ((امام هر طائفه ))همان اشخاصى هستند كه مردم هر طائفه به آنها اقتداء ودر راه حق ويا باطل از آنها پيروى مى كرده اند، وقبلا هم گفتيم كه قرآن كريم هر دومقتداء را امام خوانده ، وامام حق كسى را دانسته كه خداوند سبحان اورا در هر زمانى براى هدايت اهل آن زمان برگزيده است ، حال چه اينكه پيغمبر

بوده باشد مانند ابراهيم ومحمد (صلوات اللّه عليهما)، ويا غير پيغمبر.

چيزى كه هست از آيه اى كه در باره فرعون كه يكى از امامان ضلال و گمراهى است بحث مى كند يعنى از آيه ((يقدم قومه يوم القيمة فاوردهم النّار((، وهمچنين از آيه ((ليميز اللّه الخبيث من الطيّب و يجعل الخبيث بعضه على بعض فيركمه جميعا فيجعله فى جهنّم ))و غير اينها از آيات بسيارى ديگر استفاده مى شود كه اهل ضلال هيچوقت از اوليايشان جدا نمى شوند، ولازمه اين سخن آن است كه روز قيامت ايشان به اتفاق پيشوايان خود فرا خوانده مى شوند.علاوه بر اين كلمه ((بامامهم )) مطلق است ، ومقيد به امام حق كه خدا اورا هادى به امر خود قرارش داده باشد نشده ، ومقتداى ضلالت عين مقتداى هدايت امام خوانده شده وسياق ذيل آيه وآيه دومى هم مشعر بر اين است كه امامى كه روز قيامت خوانده مى شود آن كسى است كه مردم اورا امام خود گرفته باشند وبه اواقتداء كرده باشند.نه آن كس كه خداوند به امامتش برگزيده باشد، وبراى هدايت به امرش  انت خاب كرده باشد، چه اينكه مردم هم اورا پيروى كرده باشند ويا كنارش زده باشند.

پس ظاهر اين مى شود كه مراد از امام هر طائفه ، آن كسى است كه مردم به پيشوائيش تن در داده باشند، حال چه اينكه امام حق باشد وچه امام باطل .

 

برادر بزرگوار  در این آیه صریح  و روشن اعلام می کند  ای کسانیکه امام و پیشوای شما فرعون وبوده است جلو بیایید !

 

ای کسانیکه امام و پیشوای شما  فلان کس بوده جلو بیایید ؟

 

این کلام من  یا فلان دوست عزیز نیست ؛

به نظرم مشکل شما یا  کلمه امام نیست  با  کسی است  این را لقب او  داده اند ،

اما این جمله یعنی چه ؟


"حالا برادر من آقاي مهدوي و ساير برادران و خواهران بايد تكليف خودمان را با دين يكسره كنيم، دين معامله پذير نيست:

آيا شما سني هستي؟
آيا شما شيعه هستي؟
آيا شما انقلابي هستي (از نظر بنده بين مسلمان شيعه و سني با مسلماناني كه اسلامشان از 28 سال پيش آغاز ش

ده تمايز بسيار است) "

 

 

به کدام یک از این گزینه پاسخ بدهیم خوب است ؟

من نمی دانم کدام یک مد نظر شما هست ولی خدمت حضرت عالی عرض کنم در دنیای امروز همه مثل بنده و شما علامه در نیستند که هم از فقه اسلامی سر در می آوریم هم از ادبیات فردوسی و سعدی و هکذا  حافظ و ادبیات عرب و همچنین نظریات جامعه شناسی و هزار علم دیگر که الی ماشاء الله در همه آنها نیز ید بلندی داریم و راست و دروغ حکم ارتداد می دهیم که

"استفاده از واژه امام براي هر كسي چه آقاي موسي صدر و چه آيت الله خميني مصداق كفر نظريست"

که طبق همین سطر شما و آیه(الإسراء/71) خود خدا هم کافر است " نعوذ بالله)

بله دوست گرامی در این دنیا مردم سه دسته اند خوب و متوسط و بد که هر کدام درجاتی دارند و حتی همان متوسط هم درجاتی از بد و خوب است وبا این توضیح که  این حقیر سراپا تقصیر اول بد جهان ، سه دسته اند  و هر کدام رهبری دارند و پیشوایی و امامی

بدان کسانی هستند که  ترویج می دهند زنا را ، مسکرات را ، ربا را ، قمار را ، قتل را ، لواط را  اینها در همان قرآنی که فرمودید آمده است ببخشید به عربی نوشتم شما بخوانید  سکس را ، الکلیسم را ،لارتاری را ، مرکانتلیسم را ، وگی را ( همجنس گرایی ) بقول یکی از بازیگران فیلم (88 دقیقه با بازی رابرت دنیرو ) در جواب دنبرو که از او خواستگاری کرد گفت من و تو به هم نمی آییم چون من یک گی هستم و تو یک مرد بی مسولیت زن باره ...... حالا با فیلم اره و 88 قتل را ترویج بدهند وتوجیه که بشود عراق و افغانستانی و بوسنی و .ویتنام و هر نا کجا آباد سفلی رو  به اسم دمکراسی و به کام خود کامگی شخم بزنند و ترویج دهند عملی قتل را و عفت و ناموس مردم دیگر را ( دسته دوم یعنی متوسط ها را که کاری به کار کسی ندارند و دردشان همین است که از بد بلا بر دریای از  نفت خوابیده اند یا مانند کودکان سیرالون و سودان و دارفور و لیبریا و ساحل عاح و زئیر و زینر برازاویل با تکه های سنگی روشنی بنام الماس نخواسته بازی می کنند ) ور دارند ببرند فرانسه 100 تا 100  که از هر هزارتاش یه گلادیاتور به اسم زیدان  بسازن و 999 تای دیگه هم بفرستند برای متلها و شبهای رو  روشن کنند و اگه قیافه ایی هم نداشتند در تجارت اعضای بدن  استادشون کنن ماجرای  پسر تاچر  نخست وزیر  قبلی بریتانی کبیر خون خوار هم  باشه بخاطر شما قبول  دروغه اما در گوشی بگم خودشون گفتن !

تازه این چیزی نیست بگزریم از جهان سازی و آمریکن لایفشون !!

القصه   دسته سوم هم کسانی هستن که نمی خوان تن بدن به این کثافت کاری ها و دوما هم دوست ندارند مردمشون این بلاها سرشون بیاد به اسم دمکراسی موشکی !؟

سر همین یکی پیدا میشه  میشه ریس و دار و دسته گروه ی بنام حزب الله  ( خود همین کلمه حزب الله کفر نیست  از نوع نظریش ؟ ) چرا این آقایان کلمه ای از قرآن رو ورداشتن مصادره به مطلوب کردن ؟ آیه هم الغالبونش رو بقول شما اون ورهافاکتور میگیرم ؟!بله حالا این آقا که از قضای روزگار هم عرب است هم درس حوزه خونده از کلمه امام استفاده کرده است اون هم نه برای خودش بلکه واسه کسی دیگه ؟

سوال دارم از جناب آقای SAADAT4  که فرمودند :

"ایمان جان ماهیت مطلبی كه طرح می كنی كا ملا بجاست . ولی در زمان شاه انها ییكه در حال مبارزه با رژیم بودن از ابزار متفاوتی بهره جستن یكی همین نام امام ویكی اینكه وقتی نام امام خمینی می امد سه صلوات قرائتمی شد.و یادت نیست شما كه اسم خمینی جرم بود و والله كسی توان بردن نام ایشان نداشت والی اخر ....ولی الان چی ؟ جز این است كه این كلمه باعث تفرقه بیشتر بین صفوف نیروهای مذهبی می شود ."

 

اولا جناب آقای سعادت چهار اگه فینگلیشم صحیح باشه شما الان طبق همون صحبت ایمان عزیز که دست مریزاد گفتید "الحق والانصاف باید به شما دست مریزاد"  مبتلا به شرک نظری هستید و اونهم در دوران مبارزه با شاه کشور شیعه ؟!  و نه تنها شما که خود امام خمینی هم بودن چون اعتراض نکردند به این شرک نظری( وقتی در دوران پس از انقلاب در و دیوار پر بود از کلمه امام ) که چون از چشم ایمان دور نبوده(قضیه مورد خطاب گرفتن 12 نفر) از چشمان آن بزرگوار هم دور نبوده  یا اینکه  ایشون متوجه این حکم تکفیر نشدند (  عبارت کفر نظری دقیقا همون تکفیر هستند ) پس حداقل امام از این کلمه خوششون اومده و حرفی نزدن و یا اینکه سواد فقهی شون از جناب ایمان کمتر بود که تونستن از نصف قران و منابع اهل بیت و اهل تسنن حکم تکفیر بیرون بیارن .واقعا دم ایمان گرم

 بگذریم سوالم مونده از شما که فرمودید :

"من شخصا عاشق امام خمینی بودم و ادم عاشق چشم وگوشش كر می شود . و هنوز نتوانستم این حسم را نسبت به ایشان تغییر دهم. چرا نمی دانم. فقط می توانم بگویم عاشقش هستم . واگر كسی هم اشكالی برایشان گرفت ونقدی داشت مثل معصو م با او بر خورد نمی كنم چون انسان بوده وقابلییت خطا داشته .انروز بر حسبه وضعییت سیاسی وسن جوان ما این كلمه بكار رفت وتمام شد والسلام"

 

جالبه عشق عجب چیزیه؟!

  شمای مجنون  میتونی لیلی داشته باشید و هنوز که هنوزه نتوانستی این حس رو بیرون کنی ولی دیگران چنیین حقی ندارند ؟جناب مجنون شما به چه حقی به بیژن به فرهاد به خسرو به رامین و به هزاران عاشق دلسوخته فرمان می دهید که به  (منیژه به شیرین به ویس به هزاران  لیلی صفت  ) عشق نورزید  یا شما هم اشتباه کردید  یا نکردید ؟ اینقدر تمامیت خواه نباشید ، هر چند که می دانم  شما آن زمان  اصلا  فلسفه استفاده کلمه امام را نفهمیدید و و قتی شنیدید ذوق زدگی باعث شد نفهمید  امام یعنی چه ؟ یا شاید هم ادای آن را در می آورید که بودید؟

چرا نمی گذارید در حداقل وضع موجود به همان عشق جوانی که شما داشته اید و تکیه بر درختی داشتید امروز دیگران نیز داشته باشند ؟

چه اختلافی بین صفوف مذهبی ها  درست می شود ؟

شاید منظورتان مذهبی هایست که از این سمت برای خودشان و در خیالشان کیسه ها دوخته بودند و توسط همین امامی که عشق شما بود رانده شدند با سخیف ترین کلماتی برای کسی که سالها درس خوانده بود ؟

عبارت  حضرت آیت ا.. {امام }خمینی(ره )  را برایتان بیاورم

یا شما طرفدار لیبرالیستید یا سوسیالیست  یا مسلمان  که در هر صورت اگر جزو جبهه ضد امپریالیستی باشید یک رهبر دارید حالا یک شخص بخصوص باشه

روشن فکران وطنی هنوز در قید و بند شیعه و سنی و مسلمان هستند که تاریخ بر چسب دارد

  اگر بگوییم 1400 سال عقبه تاریخی داریم بعضی هاشان می گو یندمان  شما مبتلا به تحجر هستید و اسلامتان خشک  و سنگ شده  بروید در دنیا بگیردید و آب دیت شوید !؟

اگر بگوییم  همین اسلام 28 ساله  می گویندمان ( البته بعضی ها شان ) شما مسلمان متجدد و جدید هستید و صاحب فکر نیستید هنوز ترشیتان نیم قرن نگذشته  بوی سیر از دهنتان می اید  که سیرتان باید هفت قرن و هرقرن هفتاد بار  در سرکه 7 هزار ساله ترش بخورد ؟

برادر بزرگوار {با  ایمان} متجلی در ایمان  ! فرد انقلابی  چه در روم اسپارتاکوسش بخوانندچه در مدینه ابوذرش بخوانند یا که در دهلی جواهرش خطاب کند یا نهرو و در آمریکای جنوبی زیر  گوش  شیطان به ما هو شیطان  چه بخواننش  آن شخص  آشوب گر است از لحاظ صاحب مرداب که نمی خواهد سکون مرگ آور و سکر آور  گندابش  بر هم بخورد و آب (مردم) به جریان بیفتند و بیدار شوند ........

محمد رضا یک فرد شیعه بود ؟

}امام {( تا به کفر متهم نشویم ) خمینی  یک شیعه بود ؟

این وهاب یک برادر اهل تسنن بود ؟

شیخ یاسین رمضان برادر اهل سنت بود ؟

ارنست چگوارا یک کمونیست بود ؟

استالین کمونیست بود ؟

 

جناب ایمان برویم سر صحبت خودمان

شیعه ،سنی ، انقلابی 28 ساله از دیدگاه شما  و از دیدگاه {امام}خمینی مستضعف و مستکبر

سران جمهوری اسلامی و حداقلش شخص رهبر در این عالم  قطعا از مروجان بی بندو باری نیست یعنی گروه 1 نیست جزو گروه مستضعفان فکری هم نیست و ایشون اگر رهبر و امام گروه جبهه ضد امپریالیسم نباشند کمتر هم نیستند ! جناب ایمان کدام شخص در عالم امکان بغیر از بقیه ا.. العظم که در دسترس مرد نیست یا به عبارتی ما در دسترس ایشون نیستیم  بصورت شفاف رهبری و زعامتت میکنه جریان مقابل مروجان کثافت کارهای شیطان پرستی را ؟ از زنده هاش بگو

چاوز ؟ اسد ؟ لوکاشینکو ؟ نصرا..؟ موگابه ؟ فیدل ؟ احمدی نژاد ؟ کدوم یکی ؟

برادر بزرگوار این افراد  در مقابل عظمت روحی و سواد سیاسی حضرت ایت الله امام الخامنه ایی محلی از اعراب ندارند که اگه چیزی هم دارند از دست بوسی ایشون دارند .......

از دیدگاه  امام امت امام خامنه ایی حفظ اللله تعالی  مردم دوسته اند  حق و باطل  شما کجا قرار گرفته ایید نه به من ربطی داره و نه کسی دیگه  اما یک چیز همون روز اول افتتاح  این فروم بهتون گفتم الان هم تکرار می کنم مواظب باش  تنفر شما رو کور نکنه ....شاید سوادتون زیاد باشه  و بازی با کلمات رو در حد اعلا باشید اما وسوسه های شیطان رو مراقب باش .

و جناب اقایSAADAT4   ما تملق و پاچه خواری مون رو در بهترین جا مصرف می کنیم

ما که از سید حسن نصرا.. بیشتر نیستیم که دست حضرت امام واجبه الطاعه امام خامنه ایی رو بوسید پس ناراحتی و عقدهای  که از رهبری امام خامنه ایی دارید بهتر است فراموش کنی و برگردی ببینی در کجای عالم قرار داری ؟ حقی یا باطلی ؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در 87/04/28 و ساعت 20:25 |

بنام خدا

از اینکه این سایت روز به روز پیشرفته شده و به اهدافش رسید از برادرنی چون مسیح مهاجر تشکر می کنیم ..

اینجا مسلم فروم  هستش یا کمون فروم یا لیبروفروم وو احیانا انتی28 انقلاب فروم !؟

 

در یکی از بحث ها و فروم ها بود که به این عبارت رو از یکی از بندگان خدا بدین شکل خوندم که

"که جریانات ضد اسلامی با ایجاد گروهایی اینترنتی می ریزن توی سایتها و افکارشون رو بطور گسترده القاء می کنند و بطور کلی جریان سازی می فرمایند " عین عبارت رو میارم !

"قبول دارم که فعالیت در مسلم فروم در شان نام این فروم نیست و لیاقت این مجمع بیش از اینهاست. اما، یک واقعیت را هم نباید نادیده گرفت و آن این است که فروم های مذهبی دیگر عموما ....اجازه بدهید کمی با هم رک حرف بزنیم..... عموما در دست دشمنان اسلام اند!!!!

اتفاقا همه اون افرادی که در اون فرومها مباحث خاص و کاملا بادقت و موذیانه رو ایجاد می کنند هر از چندی به مسلم فروم هم می آیند حالا گاهی با نام مونث و گاهی با نام مذکر تا سنجشی از حجم جنبه و التزام بچه های این فروم را هم داشته باشند!"

بنده با تشکر از این صحبت  بگوییم که دشمنان اسلام رو بگذارید ضد 28 سال انقلابها !! وضعیت همین فروم هستش بدون رو در بایستی .

 

 بنده دوست دارم که تضارب ارا باشه  ولی در سلامت نوشته و احترام به دیدگاه و اشخاص مورد قبول دیگران ( این حقیر به نوعی پلورالیسم نظری و نه عملی قائل هستم یعنی در چارچوب تفکر به هم احترام بزاریم ) اما چرا گفتم ضد28  انقلابها این توهین نیست این نوعی اسم از دل نوشته های عزیزان هستش که برای مرز بندی فکری باید ابتدا اون رو مشخص کنیم . که این امر رو اگر در یک مطلب ( ایجاد صفحه فروم دیگر که عین عبارت رو برای صفحات فروم نی دونم ) موکول کنیم بهتره و میشه خودش اغازی بر یک صفحه جدید باشه . سر همین بنده از روی این مطلب می پرم و شروعش رو به دیگران واگذار می کنم و می روم روی بحث ناتوانی حکومت امام اول

ابتدا  عرض کنم  از دیدگاه من ( شاید این دیدگاه اشتباه باشه ، بهتر از کپی پیس کردن هست نه ؟)سه ناتوان داریم :

1-     ناتوان ذلیل

2-     ناتوان خنثی

3-     ناتوان فعال ( ناتوان اکتیو)

و بهمین نسبت سه گزاره برای توانا داریم

1-توانای ذلیل

2- توانای خنثی

3-توانای فعال

 

1-   ناتوان ذلیل کسی هست که به لجن کشیده میشه از سوی  انسانهای توانا (خواه مثبت خواه منفی )+ و هیچ قدرتی نداره از خودش  دفاع کنه از مالش ازحیثیتش از شرفش از عقیده ایی که داره ... هیچ هیچ و خوار خوار میشه توسط گروه توانا( خواه این گروه حق باشد خواه ناحق ) و بقول معروف در تمام شئون زندگیش یک تابلوی باخت بزرگ به معنی کامل کلمه رو در جلوش ظاهر میشه ، این ناتوان ذلیل از زمین نخواهد برخواست ، جامه ذلت اگر بر تن کسی رفت غیر ممکن است از ان بیرون بیاید مگر معجره الهی صورت بگیره  . ذلیل در هبارت محاوره ایی خودمان یعنی کسی که به سختی خوار شده و قدرت انجام کاری را به هیچ وجه ندارد چیزی مثل زمینگیر

2-   ناتوان خنثی : ناتوان خنثی از منظر بنده کسی است  که توانایی انجام کار بخصوص و مورد نظرش را در  زمان و مکان مشخص ندارد و این امر را نیز می داند و سعی می کند شرایط و مقتضیات لازم بوجود بیاید و از حالت ناتوانی خنثی بیرون بیاید ، این حالت یک خاصیت بسیار عالی را همراه خود دارد و آنهم حفظ حداقلهای موجود و زیمنه سازی برای ایجاد بسترهای لازم برای مرحله خروج از خنثی بودن است ، بنده فکر می کنم حالت " تقیه " در سیره و صحبتهای ائمه آمده است  خیلی نزدیک به گذاره ناتوان خنثی است ، یک مورد دیگر در این مورد بگم شاید از نظر فعالیت این گزینه  خنثی باشد اما در بطن خویش چون ایجاد عنصر حرکت را در مرحله بعدی  می پروراند خود از ارزش حرکتی بالایی برخوردار است

3-   ناتوان فعال : کسی است که برای رسیدن به هدفش  در عین انکه توانایی انجام کاری رو نداره اما شرایطی  اون شخص رو  در برابر یک گزینه قرار میده که در عین ناتوان بودن برای رسیدن به هدف امکانات رو در بوته آزمایش قرار بده  حال امکانات وعده داده شده به اون در این آزمایش ممکن هستش خوب نمره بگیرن و شخص رو از یک ناتوان فعال به یک توانای فعال  تبدیل کنه و یا اینکه  امکانات با شکست در آزمایش و کسب نمره بد اون رودر حد ناتوان اکتیو و فعال نگه دارند 

خب برای اینکه این بحث رو جمع کنم به مثالهایی از سیره  امامان می پردازم :

به نظر بنده در سیره ائمه هیچ ناتوان ذلیلی رو  نمی توان دید و این هدیه و فری است که پروردگار بزرگ مرتبه به این عزیزان عطا نموده  ، تا جاییکه در قضیه امام حسین (ع)  به صراحت بین ناتوان ذلیل و ناتوان فعال گزینه  ایی رو انتخاب نمود که از اون میشه فقط و فقط  ناتوان فعال (از لحاظ اجتماعی) رو استنباط کرد.

در عصر عاشوار چه بخواهیم و چه نخواهیم از ثمره 60 سال بعد از هجرت و 13 سال نبوت فقط و فقط یک مرد در میان  گروه حق مانده بود و جالبترین قضیه روش همین مرد تنها است در اداره جامعه پس از عاشورا

تبلغ و ترویج توحید  ، یعنی جامعه با یک صفر شدگی مبتلا شده بود ، مهمترین سوال اینجاست ما می گوییم در عاشورا خون بر شمشیر پیروز شد پس امام حسین شکست نخورد و ناتوان نبود پس این قیاس شما اشتباه است ؟

بنده معتقدم اگر امکاناتی که قرار بود در اختیار ایشان قرار بگیرد و ایشان را از حالت یک ناتوان خنثی ( در حال تقیه ) به یک سطح دیگه یعنی خروج از تقیه و  حضور فعال و اکتیو ( هرچی می خوام از این اکتیو استفاده نکنم نمی شه به نظرم معادل اکتیو فعال نیست بلکه چیزی مثل خروشان رو باید بگم ) بله از حالت تقیه خارج و به حالت خروشان در اورد باورشون نمی شد که ایشون رو به یک حالت رزونانس یک برافروختگی  بردند(تعریف رزونانس : حالتی بین ناتوانی فعال و توانایی فعال ) . قیامهایی که بعد از ایشون صورت گرفت چیزی بیش از یک بهت و تعجب نبود و گرنه مگر همان زمان امام زمانشون به حالت تقیه در نیامده بودند و دیدم که فجایعی که پس از این امر بر تشیع وارد شد و منشعب شدن شاخه هایی از درخت ولایت از مهمترین صدمات بود ، زیدیها و اسماعیلیان و بخصوص اسماعیلیان از جهت کارهای که کردند و منتسب شد به تشیع دست کمی از ضربات یزید ندارد(کاری که یزید در کربلا نتوانست انجام دهد این دو فرقه در تغییر خواستگاه امامت کردند .) ،که وارد اون موارد نمی شم .

اما در زمان همین فرق توانای ذلیل !!(بعد از شهادت زید و پسرش که ائمه در مرگشون به سوگ نشستند نهضت زیدیه به کل از کنترل خارج شد و ادای امامت زید را نمود که خود زید و پسرش این ادعا را نداشتند ؟! اینهم چیزی جز بهت حضرات نبود) امامان راستین  در هیمن دوره در حالت ناتوان خنثی یا بصورت بارزتر  در تقیه قرار داشتند هرچند از راه هایی دیگه و جنبه های دیگه مثل پرورش استعدادهای ناب توانانی فعال بودند اما از لحاظ سیاسی  خود امام رضا (ع) هم امر مامون را جهت ولایت عهدی با پیش کشیدن شرایطش از بین برد و حالت تقیه خویش را حفظ نمود ، در مورد سایر ائمه بعد از ایشان که اوضاع اظهر من الشمس هستش !

بدون تردید امری که در عاشورا و کربلا افتاد نهضت شیعی  اصیل رو به تقیه کامل برد ، چه اینکه برای انسانهای گرگ صفت ثابت شده بود با کشتن خاندان پیامبر هم آب از آب تکان نمی خورد و قاطبه (غاطبه ؟) ملت حمایت هم می کنند ! و باید زمان بگذرد و در ذهن زمان ! حادثه کربلا بد تلقی بشود !

با این اوصاف امام حسین (ع) فقط توانست  دراعماق ذهن زمان بذری رو بعنوان شهادت و حریت بکارد که فقط انسانهای بزرگ روح! از این بذر بردارند و بکارند برای خودشون !

 

الان چه اسلامی به غرب معرفی شده است ؟

بالاتر از اون  چه اسلامی به ما معرفی شده است ؟

فکر می کنید اگر امام حسین به توانای فعال می رسید و حکومت تشکیل می داد این راه و چاه ما بود که بیایم نهضت انتظار را بررسی کنیم ؟

آیا همین نهضت انتظار چیزی جزء تبدیل ناتوانایی خنثی ما به ناتوانایی فعال و سپس به رزوناس و بعدهم به توانایی فعال هستش ؟

اگرنهضت  امام حسین (ع)  پیروز شده است از لحاظ سیاسی پس این چه حال و روز است که جامعه ما دارد هم جامعه ایرانی و هم کل دنیای اسلام و هم دنیای دنیا!

آیا موسی پیروز شد ؟

آیا نوح پیروز شد ؟

اگر نوح پیروز بود چرا درخواست عذاب کرد ؟ ( فرق ائمه با سایر پیامبران در همین امر است  یعنی عدم درخواست عذاب که در حادثه جنگی که امام علی دارند ایشانصحبتی دارند بدین شکل که بخاطر فرزندان صالح که ذریه فلان کس متجلی می شود این فرد را نمی کشم با نکشتمم )

شاید از دیدگاهی هم گفت که امام معصوم یک توانای فعال هست اما ملت یک ناتوان ذلیل که جمع این دو به کشتار عاشورا می انجامد و یک بازی باخت باخت 1400 ساله را در پی دارد ؟ تا الان فکر کرده اید اگر فلان معصوم در حصر نبود چقدر حدیث و روایت درست  به مردم هدیه می شد ؟ بیش از 80 درصد از روایات تشیع فقط و فقط مال دو امام پنجم و ششم هست . روایات امام حسین به تعدا انگشتان دو دست هم نمی رسد اما از امام علی (ع) کتابی مثل نهج البلاغه ایراد می گردد. که در خطبه های حضرت خیلی زیاد اخلاق فاسد کوفیان ( بخوانید یارانش ) را اعلام می دارد و سعی می کند که آن را اصلاح کند .

همان کسانی که در صفین بر او شمشیر کشیدند و دستان ایشان بسته شد ( استعاره!) همچون روز وفات رسول اکرم !

آیا حضرت توانا بود در صفین و درسقیفه بنی ساعده ؟ شما به این فکر نکنید که امام علی شمشیر داشت و اینها را می توانست تیکه تیکه کند که اگر می خواست می کرد و لی  فکر آن جماعت سنگ شده  را نتوانست عوض کند و انجمادشان را بشکند با سخنانی که اگر بر فولاد ابدیده می فرمودند هر آینه آب می شدند .  از جمعیت مسلمان شده چند نفر ماندند ؟

آیا می شود با حاکمی که با ثروتمندان  مجالست می کرد و امام اول از دست او نالید حکومت کرد بر دنیای اسلام ؟

و آخرین صحیت  مشکل این کلام  نبود و نیست که وادارمان کرد این صحبتها را بگوییم و گرنه از این بدتر حرفها رو به امام معصوم در دوران اصلاحات زدند و مبانی اولیه و مشخصی از تشیع و اسلام را زیر سوال بردند و اعلام کردند که قرآن دارای خشونت کلامی است و باید تعدیل شود و کسی حرفی نزد و قلمی روی کاغذ نلغزید . همه آنها در تاریخ انقلاب 28 ضبط هستند و می شود مورد استناد قرار داد آنها را !

مشکل شخصی است که این حرفها را زده است ! ایشان حالا بی سواد و بی قیافه و وو...

که دمکراسی غربی اش باید ادم ریشش را رنگ کند

( ما عیب و نقص خویش  جمال و کمال غیر را  پنهان نموده ایم پس خضاب )

با زن اجنبی دست بدهد ؟! و اینها می شود اسلام ؟ و آرزوی آن روزها را می کنند

( بر عبث پای می فشارم ! تا دری بگشایم )

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در 87/04/28 و ساعت 20:25 |

 بنام خدا

و چرا نوشتن .........

دوست داشتن هر چیز با عث میشه که ادم درباره اون بنویسه  یا اون را باذکر منبع کپی کنه .....

بهترین کارها الزامنا این نیست که یک مطلب رو بنویسیم هر چند خود کپی اگر به نویسندگی فرد ضرر نزنه بسیار خوب هستش و مورد دیگه بنده به یک واقعیت در زندگی کوتاه این جهانی رسیده ام تا لازم نباشه حرف نزن و یا که ننویس و اگر هم حرفها بهت فشار اورد اون رو توی بیابون یا حموم فریاد بزن  اینطور عواقبش دامنت رو نمی گیره هرچ ند خود این کار ضد امر به معروف و نهی از منکر هستش اما بعضی وقتها جز تقیه نمیشه کاری کرد در این مواقع ادم باید از چیزهای دیگه ایی که دوستشون داریه بنویسه یا کپی بکشه مثل جدول سودوکو یا لئوناردو و...........

 

 آنچه درباره همجنس گرایی داوینچی در متن قبلی آمده  به چند دلیل  رد است :

1.سند مستند همچون اعتراف خود لوناردو  اصلا و جود ندارد

2. در خود همین متن خشم لوناردو داوینچی از دادگاه شهر را با هم خواندیم " اگر کسی کناه کار باشد دیگر خشمی در کار نیست چه اینکه در ان زمان همجنس بازی یک چیز عادی در اون جامعه بوده

3.مهمترین دلیل همجنس گرایی داوینچی  دوری از زنان عنوان می شود که این خود به همراه کار نکردن برای پاپ در اخر عمر و همچنین فرار از نقاشی های کفر امیز به سمت هندسه که مهمترین صحبت از این رویگردانی لئوناردو حرف ویل دورانت است که دو  نقاشی پی در پی از اخرین های اورا مایوسانه استمداد می کند که در شان استاد نیست  و ای کاش آنها را نمی کشید . این موارد و سردی او نسبت به شهر فلورانسی که سالها قبل از آن مهاجرت کرده و در برگشت دیدگاه غیر ان دیدگاه اولیه را نسبت به شهر دارد  اگر کنار نوارد دیگر بگذاریم شاید بر  اسلام اوردن لئوناردو داوینچی صحه گذاشت که این امر در کتاب رمز داوینچی دن بران و ترسیم ناخواسته  دیدگاه اسلامی لئوناردو از مسیح  و مسیحیت را می شود در این منظر بررسی نمود

+ نوشته شده توسط محمد در 87/04/28 و ساعت 0:43 |

 

لئوناردو داوينچي

1452- 1519

I - تحول: 1452- 1482

جذابترين فرد دورة رنسانس در 15 آوريل 1452 نزديك قرية وينچي، تقريباً درصد كيلومتري فلورانس، متولد شد. مادرش دختري روستايي به نام كاترينا بود كه زحمت عقد شرعي با پدر او را به خود نداد. فريب‏دهندة‌ او، پيرو د/ آنتونيو، از وكلاي دعاوي نسبتاً ثروتمند بود. در آن سال كه لئوناردو از مادر زاده شد، پيرو با زني همشأن خود ازدواج كرد. كاترينا ناچار بود به يك شوي روستايي راضي شود؛ طفل نامشروع خود را به پيرو و زنش سپرد، و لئوناردو، بدون مهر مادري،‌ در يك محيط نيمه‏اشرافي تربيت شد. شايد در همان اوان كودكي بود كه عشق به لباس زيبا و نفرت از زنان در وي پديدار شد.

به مدرسه‏اي در نزديكي منزل وارد شد. با عشقي فراوان به رياضي، موسيقي، و رسم پرداخت، و با آوازخواندن و عود نواختن پدر خويش را شاد مي‏ساخت. براي خوب نقاشي كردن همة‌ اشياي طبيعت را با كنجكاوي، صبر، و دقت بررسي مي‏كرد. علم و هنر، كه در مغز او به نحوي شگرفت با هم آميخته شده بودند، فقط يك اساس داشت، و آن مشاهدة دقيق بود. هنگامي كه پانزدهساله شد، پدرش او را به هنرگاه وروكيو در فلورانس برد و آن هنرمند چيره‏دست را به پذيرفتن او به شاگردي خويش ترغيب كرد. تقريباً تمام مردم تحصيلكرده از داستان وازاري دربارة نقاشي فرشته‏اي توسط لئوناردو در سمت چپ تصوير غسل تعميد مسيح كار وروكيو آگاهند و مي‏دانند كه آن استاد چگونه شيفتة زيبايي آن فرشته شد، و اين شيفتگي چه‏سان باعث شد كه وروكيو نقاشي را كنار گذارد و پيكرتراشي پيشه كند. شايد داستان اين تغيير حرفه پس از مرگ وروكيو جعل شده باشد. وروكيو چندين تصوير بعد از غسل تعميد مسيح ساخت. شايد در روزهاي كارآموزي خود بود كه لئوناردو تصوير عيد بشارت (موزة لوور) را با فرشتة‌ نازيبا و باكرة مضطرب آن نقاشي كرد. مشكل به نظر مي‏رسد كه او ظرافت را از وروكيو آموخته باشد.

در همين اوان، سر پيرو ثروتمندتر شد: چند ملك خريد، خانوادة خود را به فلورانس برد (1469) و متوالياً چهار زن گرفت. زن دوم فقط ده سال از لئوناردو بزرگتر بود. وقتي كه سومين زن پيرو كودكي براي او آورد، لئوناردو با ترك خانه و رفتن نزد وروكيو از تراكم جمعيت منزل كاست. در آن سال (1472) به عضويت گروه قديس لوقا درآمد. مركز اين گروه يا اتحاديه، كه عمدتاً از داروفروشان،‌ پزشكان، و هنرمندان تشكيل شده بود، در بيمارستان سانتا ماريانوئووا بود. احتمالا لئوناردو در آنجا فرصتي براي تحصيل تشريح داخلي و خارجي به دست آورد. شايد در آن سال او- يا شخص ديگري- تصوير تشريحي لاغر قديس هيرونوموس را، كه اكنون در تالار واتيكان است و به او نسبت داده مي‏شود،‌ رسم كرده باشد. نيز شايد او بوده است كه نزديك سال 1474 تصوير زيبا و جاندار اما نارساي عيد بشارت را، كه اكنون در اوفيتسي است، ساخته است.

يك هفته پيش از بيست‏وچهارمين زادروزش، لئوناردو و سه جوان ديگر به شوراي شهر فلورانس احضار شدند تا به اتهامي دربارة همجنس‏گرايي پاسخ دهند. نتيجة اين محاكمه معلوم نيست. در 7 ژوئن 1476، اين اتهام تجديد شد؛ كميتة تحقيق لئوناردو را چندي زنداني كرد، آنگاه به علت فقد دليل وي را تبرئه و آزاد كرد. اما لئوناردو بدون شك همجنس‏گرا بود. به محض اينكه توانست هنرگاهي از خود تأسيس كند، جوانان زيبا را دور خود گردآورد و برخي از آنان را در مسافرتهاي خود از يك شهر به شهر ديگر همراه مي‏برد؛‌ در يادداشتهاي خويش، ضمن صحبت از آنان، بعضي را «محبوبترين» يا «عزيزترين» مي‏خواند. ما از روابط باطني او با اين جوانان چيزي نمي‏دانيم، اما برخي از قسمتهاي يادداشتش بيميلي او را نسبت به روابط جنسي از هرقبيل نشان مي‏دهد. لئوناردو،‌ شايد بحق،‌ با خود مي‏انديشيد كه چرا در زماني كه همجنس‏گرايي در ايتاليا بسيار رايج بود؛ فقط او و چند تن ديگر را متهم به اين كار كرده بودند. او هرگز سران شهر فلورانس را براي اهانتي كه به وي روا داشته بودند نبخشود.

ظاهراً خود او موضوع را جديتر تلقي كرد تا سران شهر. يك سال پس از اتهام، دعوت شد كه سرپرستي هنرگاهي را در باغ مديچي عهده‏دار شود. اين دعوت را پذيرفت؛ در 1478 شوراي شهر از او خواست نمازخانة سان برناردو در كاخ وكيو را نقاشي كند. ولي بنا به علتي، اين مأموريت را انجام نداد؛ گيرلاندايو اجراي كار را به عهده گرفت؛ فيليپينو ليپي آن را به اتمام رساند. مع‏هذا هيئت مديره بزودي به او و بوتيچلي مأموريت ديگري داد. اين مأموريت عبارت بود از ساختن تصوير دو مردي كه به سبب توطئه عليه لورنتسو و جوليانو د

مديچي به دارآويخته شده بودند. شايد لئوناردو، باعلاقة نيمه معتلي كه به عيوب جسماني و رنج انساني داشت، تا حدي مجذوب اين مأموريت شنيع شده بود.

اما او در حقيقت به همه چيز علاقه‏مند بود. تمام حركات و سكنات بدن و حالات چهرة انسان، همة جنبشهاي حيوانات و نباتات از تموج ساقه‏هاي گندم در مزرعه تا پرواز پرندگان، پستي و بلنديهاي كوهسار،‌ امواج و جريانهاي آب و باد، انقلابات هوا و حالات مختلف آسمان- همة اينها براي او بس شگفت‏انگيز بودند. تكرار هيچ حالتي سحر و رمز آن را براي وي كسالت‏آور نمي‏كرد،‌ او هزاران صفحة كاغذ را از شرح مشاهدات خود از صور مختلف پركرده و تابلوهاي بيشمار با هزاران شكل متنوع رسم كرده بود. وقتي رهبانان سان سكوپتو از او خواستند تا تصويري براي نمازخانة آنان بسازد (1481)،‌ او موضوع ستايش مجوسان را انتخاب كرد و چندان خاطر خود را به جزئيات طرح آن مشغول داشت كه تصوير را هرگز به پايان نرساند.

مع‏هذا اين پرده يكي از بزرگترين آثار اوست. طرحي كه او براي تصوير ريخت كاملا با اصول هندسي ژرفانمايي تطبيق مي‏كرد؛ سطح تصوير را به مربعاتي تقسيم كرد كه مرتباً و با نسبت دقيق كوچك مي‏شدند- معلومات رياضي لئوناردو همواره با هنر نقاشي او به رقابت برمي‏خاست و گاه نيز با آن همكاري مي‏كرد. اما هنر لئوناردو چندان نيرومند بود كه در كشمكش با علم همواره پيروز مي‏شد؛ در اين مورد نيز غلبه با هنر بود:‌ مريم عذرا در اين تصوير حالت و وجناتي داشت كه در تمام آثار لئوناردو از آغاز تا پايان ديده مي‏شد؛ مجوسان باوقوف زايدالوصف يك جوان هنرمند، به خلق وخوي پيروان رسم شده‏اند؛ و «فيلسوف» سمت چپ تصوير قيافة انديشمند نيمه‏شكاكي دارد، بدان‏سان كه گويي نقاش،‌ به محض برگرفتن قلم، داستان مسيحيت را با يك روح شكاك ودر عين حال پر از ايمان، از آغاز تا پايان، از نظر گذرانده است. در اطراف اين اشخاص تقريباً پنجاه نفر جمع شده‏اند، گويي هرگونه زن و مردي به سوي مهدكودك شتافته‏اند تا با ولع بسيار معني حيات و نور عالم را دريابند و راز زندگي را در مجموعة بزرگي از ولادتها كشف كنند.

اين شاهكار ناتمام، كه باگذشت ايام تقريباً محو شده، در اوفيتسي فلورانس نصب شده است؛‌ اما فيليپينو ليپي بود كه نقاشي مورد قبول برادران سكوپتو را اجرا كرد. عادت لئوناردو، جز در چند مورد استثنايي،‌ اين بود كه بسيار بلندانديشي كند؛ خود را در آزمايش جزئيات مستغرق سازد؛ و در وراي موضوع، دورنماهاي بيشماري از اشكال انساني، حيواني، و نباتي، صور معماري، صخره‏ها و كوهها، و نهرها و ابرها و درختان را به حيطة تصور درآورد؛ بيشتر مجذوب

فلسفة تصوير شود تا كمال فني آن؛ و بالاتر از همه آنكه كار كوچكتر رنگ‏آميزي تصاويري را كه بدين گونه براي عيان ساختن فحوا پديد آمده‏اند، به ديگران واگذارد؛ و آنگاه، پس از رنج فكري و جسمي بسيار، از نارسايي دست و اسباب‏كار در تعبير رؤياي كمال دستخوش نوميدي شود: به جز چند مورد استثنايي، خوي و سرنوشت لئوناردو از ابتدا تا انتها بدين گونه بود.

II - در ميلان:1482-1499

در نامه‏اي كه از لئوناردو به لودوويكو نايب‏السلطنة ميلان در1482 فرستاده شد، هيچ‏گونه ترديد و هيچ اشاره‏اي به كوتاهي بيرحم زمان وجود نداشت؛ آنچه در آن مشهود بود جاه‏طلبي بيپايان مرد سي ساله‏اي بود كه نيروهاي بسيار در وجودش متراكم شده و در جستجوي مفري براي نيل به هدفهاي بلند بودند. او از زندگي در فلورانس به ستوه آمده بود؛ مي‏خواست مكانها و انسانهاي نويني را كه تصاوير آنها را در مخيلة خويش مجسم كرده بود ببيند. شنيده بود كه لودوويكو به يك مهندس نظامي، يك معمار، يك مجسمه‏ساز، و يك نقاش نيازمند است؛ و تصميم گرفت كه خود را به‏جاي همة اينها معرفي كند؛ لاجرم نامة زير را به او نوشت:

به آن فرمانرواي بلندپايه معروض مي‏دارد: با مشاهده و بررسي دلايل تمام كساني كه خود را استادان و مخترعان تمام آلات و ادوات جنگي مي‏دانند و گمان مي‏كنند كه اختراع و استعمال وسايل نامبرده در هيچ مورد با موارد عادي فرق ندارد،‌ بدين‏وسيله، بدون تعرض نسبت به كسي،‌ جسارتاً اين نامه را به پيشگاه عاليجناب تقديم مي‏دارم تا حضرتتان را به اسرار استعداد خويش واقف سازم، و آنگاه خود را در اختيارتان قرار دهم تا برحسب رأي مبارك هرزمان كه مقتضي باشد توانايي خود را در اموري كه ذيلا به طور اختصار به عرض مي‏رسد نمايان سازم:

1-طرحهايي دارم براي ساختن پلهاي سبك و مقاوم و مناسب براي تحمل هرگونه بار سنگين. …

2- هرگاه محلي محاصره شود، مي‏دانم كه چگونه بايد آب را از خندقها قطع كرد و چه‏سان تعداد بيشماري نردبان براي بالارفتن از ديوارها و نيز ساير ادوات لازم را ساخت. …

4- نقشه‏هايي براي ساختن توپهاي مناسب و سهل‏الحمل دارم كه با آنها مي‏توان، تقريباً مانند تگرگ،‌ بردشمن سنگريزه باراند. …

5- اگر نبرد در دريا صورت گيرد،‌ طرحهايي براي ساختن اداوت بسيار دارم كه براي حمله يا دفاع مناسبند، همچنين طرح كشتيهايي كه مي‏توانند در برابر آتش سنگينترين توپها،‌ باروت و دود، پايداري كنند.

6- همچنين راههايي براي رسيدن به محل ثابت معيني از طريق نقب و راههاي نهاني پيچ‏درپيچ مي‏دانم كه حركت در آنها بيصدا انجام مي‏گيرد، حتي اگر لازم باشد كه از زير خندق يا رودخانه عبور كنند.

7- نيز مي‏توانم ارابه‏هاي سرپوشيده‏اي بسازم كه مطمئن و غيرقابل دفاعند، و هيچ گروه بزرگي از مردان مسلح نيست كه صفشان با آنها شكافته نشود. در پشت اين گردونه‏ها پياده‏نظام خواهد توانست بدون آسيب و بي‏مقاومت پيشروي كند.

8- در صورت لزوم، مي‏توانم توپها، خمپاره‏اندازها، و سلاحهاي سبك بسيار زيبا و سودمند بسازم كه با آنچه اكنون مورد استعمال است فرق بسيار دارند.

9- هرگاه استعمال توپ ممكن نباشد، مي‏توانم منجيق، سنگ‏انداز، پايدام، و ادوات ديگري كه بسيار مؤثرند ولي معمول نيستند براي ارتش آن عاليجناب فراهم كنم. چنانچه كيفيات مختلف ايجاب كنند،‌ مي‏توانم تعداد بيشماري از آلات حمله و دفاع آماده سازم.

10- در زمان صلح گمان مي‏كنم بتوانم، مانند هركس ديگر، بدان‏گونه كه براي عاليجناب رضايتبخش باشد، خدماتي در معماري و ساختمان عمارات دولتي و شخصي، و آب‏رساني از نقطه‏اي به نقطه‏اي ديگر انجام دهم.

همچنين مي‏توانم از مرمر، برنز، و گل‏رس مجسمه‏هايي بسازم؛ و كار من در نقاشي چنان خواهد بود كه با كار هر نقاش ديگري برابري خواهد كرد.

به علاوه، من حاضرم يك اسب برنزي بسازم كه خاطرة افتخارآميز والاحضرت پدر شما و خاندان مشهور سفورتسا را جاوان سازد.

اگر اجراي هريك از اين پيشنهادات براي كسي غيرممكن يا غيرعملي باشد، من آمادگي خود را براي آزمايش آنها در پارك آن عاليجناب يا هرمحل ديگري كه حضرتش برگزيند اعلام، و خدمات خود را با خود با خضوع كامل به آن آستان پيشنهاد مي‏كنم.

ما نمي‏دانيم كه لودوويكو چه پاسخ داد، اما لئوناردو در 1482 يا 1483 به ميلان رسيد و بزودي در دل لودوويكو راه يافت. به موجب روايتي، لورنتسو او را به عنوان نمايندة سياسي نزد لودوويكو فرستاد تا عود زيبايي به او هديه كند. روايت ديگري مي‏گويد كه او در يك مسابقة موسيقي در دربار لودوويكو برنده شد و آنجا نه براي خدماتي كه «با خضوع كامل» به «آن آستان» پيشنهاد كرده بود، بلكه براي آواز خوشش، سخنوري سحرانگيزش، و آهنگ شيرين عودش، كه آن را با دست خود به شكل سر اسب ساخته بود، مورد قبول قرار گرفت. لودوويكو ظاهراً لئوناردو را نه به خاطر ارجمنديهايي كه خود او در نامه‏اش براي خويشتن قايل شده بود، بلكه به منزلة جوان بااستعدادي در دربار خود نگاه داشت- گرچه در معماري كمتر از برامانته بود، و چندان تجربه نداشت كه بتوان در مهندسي نظامي از او استفاده كرد- مي‏توانست نمايشهاي تفريحي توأم به رقص و آواز براي دربار ترتيب دهد، لباسهاي پرنسسها يا معشوقه‏هاي درباري را تزيين كند، ديوارها را با نقوش زيبا بيارايد، تصاوير درباريان را رسم كند،‌ و شايد هم براي بهبود آبياري جلگة لومباردي آبراهه‏هايي بسازد. دانستن اينكه اين مرد پراستعداد مي‏بايست اوقات گرانبهاي خود را صرف ساختن كمربندهايي براي بئاتريچه د/ استه، زن زيباي لودوويكو، كند، طرح لباسهايي براي جشنها و نمايشهاي رزمي بريزد، يا اصطبلها را تزيين كند ما را ناراحت مي‏سازد. اما از يك هنرمند دوران رنسانس مي‏بايست انتظار داشت كه در فواصل ميان كارهاي جدي، به اين قبيل امور نيز بپردازد؛ برامانته نيز در اين درباربازيها شركت داشت. كسي چه مي‏داند، شايد نهاد زيبايي‏شناس لئوناردو از طرح لباس زنانه و زينت آلات لذت مي‏برد، و ذوق سواركاري او از نقاشي اسبان بادپاي برديوار اصطبل اشباع مي‏شد. او اطاق رقص كاستلو را براي عروسي بئاتريچه بياراست، حمام مخصوصي براي او بنا كرد،‌ در باغ قصر غرفة زيبايي

جهت تفريح تابستاني او ساخت، و چند اطاق ديگر را براي مراسم دربار تزيين كرد. تصويرهايي از لودوويكو، بئاتريچه، و فرزندان آنان، و همچنين از معشوقه‏‏هاي لودوويكو، چچيليا گالراني و لوكرتسيا كريولي، كشيد؛ همة اين تصاوير، جز يكي به نام زنجيردار زيبا در موزة لوور كه گويا از آن لوكرتسيا باشد، مفقود شده‏اند. وازاري در صحبت از تصويرهاي خانوادگي دربار ميلان، آنها را «شگفت‏انگيز» مي‏نامد، و شبيه لوكرتسيا به شاعري الهام بخشيد تا قصيدة پرشوري دربارة زيبايي او و مهارت سازندة تصوير بسرايد.

شايد سسيليا مدل لئوناردو براي تصوير مريم صخره‏ها بوده است. قرارداد مربوط به اين تصوير در 1483 براي قسمت مركزي محراب كليساي سان فرانچسكو منعقد شد. نسخة اصلي اين تصوير بعداً توسط فرانسواي اول خريداري شد و اكنون در موزة لوور است. درجلو آن چهرة مادر مهرباني است كه لئوناردو چندين‏بار در آثار بعدي خود آن را به كار برده است؛‌ فرشته‏اي كه انسان را به ياد غسل تعميد مسيح در تصوير وروكيو مي‏اندازد؛ دو كودك زيبا كه بس ماهرانه ترسيم شده‏اند، و زمينه‏اي از صخره‏هاي پيش آمدة نيمه ‏معلق كه فقط لئوناردو مي‏‏توانست آن را مسكن مريم تصور كند. رنگهاي اين تصوير باگذشت زمان تيره شده‏اند، اما شايد نقاش خواسته است عمداً تأثير تيره‏اي به وجودآورد و تصوير خود را به جو مه‏آلودي بيالايد كه ايتالياييها سفوماتو يا محوسازي مي‏خوانند. اين يكي از بزرگترين تصاوير لئوناردو است كه فقط در منزلتي پايينتر از آخرين شام، موناليزا، و مريم عذرا، كودك، و قديسه حنا قرار دارد.

آخرين شام و موناليزا مشهورترين تصاوير جهانند. هرروز و هرسال زايرين كليساي سانتاماريا وارد ناهارخوري آن مي‏شوند كه حاوي ارجمندترين آثار لئوناردو است. در آن بناي سادة چهارگوش كشيشان فرقة دومينيكيان، كه وابسته به كليساي محبوب لودوويكو به نام سانتا ماريا دله گراتسيه بودند،‌ غذا مي‏‏خوردند. اندكي پس از رسيدن لئوناردو به ميلان، لودوويكو از او خواست كه آخرين شام را بردورترين ديوار اين ناهارخوري ترسيم كند. مدت سه‏سال (1495- 1498) لئوناردو گاه و بيگاه روي اين تصوير با جديت يا آرامي كار مي‏كرد،‌ در حالي كه دوكا و كشيشان از تأخير او بيتاب بودند. رئيس كليسا (اگر گفتة وازاري را باور كنيم) از سستي آشكار لئوناردو به لودوويكو شكايت برد و درشگفت بود از اينكه او چرا گاه ساعتها بدون كوچكترين حركتي در جلو ديوار مي‏نشيند. لئوناردو به دوكا توضيح داد كه مهمترين كار هنرمند بيش از آنچه در اجراي كار باشد، در انديشة آن است،‌ اما فهماندن اين موضوع به رئيس كليسا براي دوكا آسان نبود. به قول وازاري، راوي اين حكايت، «مردان صاحب نبوغ وقتي بيشتر كار ارزنده به وجود مي‏آورند كه كمتر كار مي‏كنند.» لئوناردو با لودوويكو مي‏گفت كه در اين مورد دومشكل وجود دارد- يكي تصور وجناتي كه شايستة خدا باشد، و ديگري رسم تصوير مرد سنگدلي چون يهودا. شايد هم مقصود او از قسمت اخير اين جمله اشارة زيركانه‏اي به رئيس كليسا بوده است مبني براينكه مي‏توان صورت او را نمونه‏اي براي رخسار يهوداي اسخريوطي قرارداد. لئوناردو براي چهره‏هايي كه ممكن بود در تصوير حواريون به كار آيند سراسر ميلان را گشت و از ميان صدها قيافه آن وجناتي را كه لازم داشت برگزيد و در ضرابخانة هنرش آنها را تبديل به صورتهاي بينظيري كرد كه اساس شگفت‏انگيزي اين شاهكار رو به امحا را تشكيل دادند. گاه او از كوچه‏هاي شهر يا هنرگاه خويش به ناهارخوري كليسا مي‏شتافت، يك يا دو نيش قلم به تصوير مي‏زد، و دوباره مي‏رفت. موضوع بسيار عالي بود، اما از نظر يك نقاش نقايصي بسزا داشت. يك نقص بزرگ آن اين بود كه اشخاص تصوير همه مرد بودند و زني در ميان آنان نبود تا خشونت مردان را با ملاحت خويش تعديل كند؛ ديگر آنكه سفرة بس فقيرانه‏اي برميز چيده شده بود و صحنة تصوير جز اطاق محقر كم نوري با يك منظرة محدود نبود؛ و هيچ‎عمل تندي كه باعث تحرك مردان بشود و به تصوير روح بخشد وجود نداشت. لئوناردو در وراي سه پنجره‏اي كه پشت سرعيسي قرار داشت، منظرة كوچكي طرح كرد، و براي آنكه تصوير را نسبتاً جاندار سازد،‌ آن لحظة بحراني را انتخاب كرد كه حواريون برعيسي گرد آمده بودند تا بدانند آن كسي كه او خيانتش را پيش‏بيني كرده كيست. هريك از آنان با وحشت يا شگفتي از او مي‏پرسيد: «آيا آن كس منم؟» لئوناردو مي‏توانست روايت نقلي مربوط به افخارستيا را براي تصوير خويش برگزيند،‌ ولي اين كار وقار صامت و بيروحي به هر سيزده تن مي‏داد و تصوير را بيجان مي‏كرد. ‌اما،‌ به عكس، در اين اثر چيزي بيش از يك عمل جسماني شديد است؛ نوعي فحص و مكاشفة روحي در آن نهفته است،‌ و هيچ‏گاه از هنرمند ديگري برنيامده است كه در يك تصوير حالات روحي را تا اين حد مجسم سازد. لئوناردو براي تصوير حواريون چند طرح مقدماتي تهيه كرده بود. برخي از اين طرحها چندان ظريف و مؤثر بودند كه فقط آثار رامبران و ميكلانژ مي‏توانست با آنها رقابت كند. لئوناردو ضمن مجاهدت براي درك وجنات مسيح، دريافت كه نيروي تصورش بكلي صرف حواريون شده است. بنابه روايت لوماتتسو (1557)، تسناله، دوست قديم لئوناردو، به او توصيه كرد كه چهرة عيسي را ناتمام گذارد، و گفت: «براي عيسي في‏الواقع تصور چهره‏اي زيباتر و نجيبتر از يعقوب حواري كبير يا يعقوب حواري صغير غير ممكن است. بنابراين، ناكامي خود را بپذير و مسيح خود را ناتمام بگذار، زيرا در غيراين صورت، وقتي كه با حواريون مقايسه شود، منجي يا آقاي آنان نخواهد بود.» لئوناردو اين اندرز را پذيرفت، و با يكي از شاگرانش طرح مشهوري براي سر عيسي ساخت كه اكنون در گالري هنري بررا موجود است. اما اين طرح به جاي آنكه نمودار تسليم دليرانه و ورود عيسي به جتسماني باشد، نمايانندة اندوهي زنانه است. شايد اگر لئوناردو از تورع و ايمان

بيشتري برخودار بود كه به حساسيت و استادي عميق او بيفزايد، ممكن بود تصوير را به كمال نزديكتر كند.

چون لئوناردو علاوه بر هنرمندي، متفكر نيز بود، از ساختن فرسكو به منزلة دشمن فكر اجتناب مي‏كرد؛ زيرا اين‏گونه نقاشي مي‏بايست با شتاب بر گچ‏اندود تازه و تر صورت گيرد و پيش از خشك شدن گچ پايان يابد. لئوناردو ترجيح داد كه تصاوير خود را با رنگهاي محلول در يك مادة ژلاتيني بر روي گچ خشك رسم كند، زيرا اين طريقه او را قادر مي‏ساخت كه به قدر كافي فكر و تجربه به‏كار بندد. اما اين رنگها درست به ديوار نمي‏چسبيدند؛ حتي در زمان خود لئوناردو، با وجود رطوبت عادي ناهارخوري و بارانهاي شديدي كه گاه پشت آن را خيس مي‏كرد و رطوبت بيشتري به درون آن رسوخ مي‏داد، تصوير رفته‏رفته از ديوار جدا مي‏شد و فرو مي‏ريخت؛ در سال 1356 كه وازاري تصوير را ديد، و شصت سال بعد هنگامي كه لوماتتسو آن را نظاره كرد، چنان خراب شده بود كه تعميرپذير نمي‏نمود؛ كشيشان كليسا بعداً، با ايجاد دري به آشپزخانه از ميان پاهاي حواريون (1656)، به انهدام آن كمك كردند. گراوور نسخه‏هاي باسمه‏اي اين نقاشي كه در سراسر جهان منتشر شده و نمايندة اثر لئوناردو هستند، از روي تصوير اصلي برداشته نشده است، بلكه مأخوذ است از نسخة ناكاملي كه توسط يكي از شاگردان لئوناردو به نام ماركو د/ اودجونو رسم شده است. امروزه مي‏توان فقط تركيب و طرح كلي تصوير لئوناردو را بررسي كرد، و پي‏بردن به سايه روشنها و دقايق آن دشوار مي‏نمايد. اما نقايص كار لئوناردو، هنگامي كه او آن را فروگذاشت، هرچه باشد، برخي از صاحبنظران به محض ديدن آن تشخيص داده‏اند كه بزرگترين محصول دوران رنسانس تا آن زمان است.

در همان اوان (1483) لئوناردو كاري را به عهده گرفته بود كه با تصوير مورد بحث متفاوت و از آن بسيار مشكلتر بود. لودوويكو دير زماني بود كه مي‏خواست خاطرة پدرش فرانچسكو سفورتسا را با يك مجسمة سواره كه با مجسمة گاتاملاتا، كار دوناتلو در پادوا، و مجسمة كولئوني كار وروكيو در ونيز، قابل مقايسه باشد زنده كند. لئوناردو چون اين موضوع را شنيد، حس بلندگراييش به جنبش درآمد. فوراً به بررسي ساختمان جسماني، اعمال بدني، و طبيعت اسب پرداخت و صد طرح از اين حيوان تهيه كرد كه همه بسيار با روح بودند. كمي بعد به ساختن يك مدل گچي از اسب پرداخت. وقتي چندتن از شارمندان پياچنتسا از او خواهش كردند كه هنرمندي را براي طرح كردن و به قالب ريختن چند در برنزي براي كليسايشان معرفي كند، او بنا به عادت در پاسخ چنين نوشت: «كسي جز لئوناردو فلورانسي شايستة اين كار نيست، و او هم چون كار ساختن اسب مفرغي دوكا فرانچسكو را آغاز كرده، كه تكميلش يك عمر وقت

لازم دارد و گمان نمي‏كنم كه هرگز به اتمامش موفق شود، بهتر است از او صرف‏نظر كنيد.» گاه لودوويكو نيز دربارة اين مجسمه چنين مي‏انديشيد؛ از اين‏رو از لورنتسو تقاضا كرد كه هنرمند ديگري را براي تكميل اين كار بخواهد (1489). لورنتسو نيز مانند لئوناردو فكر نمي‏كرد براي كسي اين كار بهتر از خود لئوناردو باشد.

سرانجام در سال 1493 نمونة گچي مجسمه تمام شد؛ تنها كاري كه باقي‏‏مانده بود، قالبريزي آن از برنز بود. اين نمونه در نوامبر آن سال در زير طاق نصرتي نصب شد تا مسير موكب عروسي بيانكاماريا، برادرزادة لودوويكو، را زينت دهد. مردم از اندازه و شكوه اين مجسمه به حيرت افتادند. اسب و سوارش جمعاً 8 متر ارتفاع داشتند؛ شاعران در وصفش قصيده‏ها مي‏سرودند و كسي شك نداشت كه چون از برنز ريخته شود، بر شاهكارهاي دوناتلو و وروكيو برتري خواهد يافت. اما هرگز ريخته نشد. ظاهراً لودوويكو براي پنجاه تن برنز كه جهت ريختن مجسمه لازم بود پول كافي نداشت. وقتي فرانسويان ميلان را گرفتند (1499)، كماندارانشان مجسمة گچي را هدف قرار دادند و چندين جاي آن را خراب كردند. لويي دوازدهم در 1501 اظهار تمايل كرد كه آن را مانند غنيمت جنگي به فرانسه ببرد. از آن پس ديگر چيزي دربارة‌ آن مجسمه شنيده نشد.

اين ناكامي بزرگ لئوناردو را مدتي افسرده و خسته‏خاطر كرد، و شايد هم روابط او را با دوكا مغشوش ساخت. لودوويكو معمولا به هنرمندان خود خوب پول مي‏داد؛ يك كاردينال وقتي شنيد لئوناردو، علاوه بر هدايا و مزاياي بسيار،‌ سالي 2000 دوكاتو(معادل25000 دلار) مواجب مي‏گيرد، سخت درشگفت شد. اين هنرمند مثل اشراف زندگي مي‏كرد:‌ چندين كارآموز، خدمتكار، خانه‏شاگرد، و اسب داشت؛‌ براي سرگرمي خود نوازندگان را اجير مي‏كرد؛ لباس حرير و پوست دربر مي‏كرد؛ و دستكش برودري دوزي و پوتين گرانبها مي‏پوشيد. گرچه آثاري پرارزش به وجود مي‏آورد، گاه چنين به نظر مي‏‏رسيد كه هنگام كار وقت را به بطالت مي‏گذراند يا كار را به خاطر تحقيقات شخصي يا نوشتن مقالات علمي، فلسفي، و هنري قطع مي‏كند. لودوويكو، كه از اين رويه خسته شده بود، در 1497 پروجينو را دعوت كرد تا چند اطاق را در كاخ او تزيين كند. پروجينو نتوانست بيايد، و لئوناردو اين مأموريت را به عهده گرفت، اما اين واقعه موجب رنجش هر دو طرف شد. در همين اوان لودوويكو، به علت مضيقة مالي حاصل از مخارج سياسي و نظامي، در پرداخت مواجب لئوناردو تأخير كرد. لئوناردو تقريباً دو سال از جيب خود خرج كرد،‌ و آنگاه در سال 1498 يادداشت ملايمي براي دوكا فرستاد. لودوويكو نخست مؤدبانه معذرت خواست و يك سال بعد تاكستاني به لئوناردو اعطا كرد تا او معاش خود را از عايدات آن تأمين كند. در آن زمان نكبت سياسي براي لودوويكو آغاز شده بود؛ فرانسويان ميلان را گرفتند، لودوويكو فرار كرد، و لئوناردو خود را به طور ناراحتي آزاد يافت.

لئوناردو در دسامبر1499 به مانتوا نقل مكان كرد و در آنجا تصوير جالبي از ايزابلا د/ استه ساخت. ايزابلا موافقت كرد تا شوهرش آن را به موزة لوور اهدا كند، لئوناردو، كه چنين بخششي را دوست نمي‏داشت، از آنجا به ونيز رفت. از زيبايي مغرورانة ونيز در شگفت شد، اما رنگهاي تند و تزيينات گوتيك- بيزانسي آن را براي ذوق فلورانسي خود بسيار فروزان يافت. پس به‏سوي شهري كه جواني خود را در آن گذارنده بود بازگشت.

III - فلورانس:1500-1501 و1503- 1506

لئوناردو هنگامي كه كوشيد تا پيوند گسستة خويش را با زادگاهش دوباره برقرار كند، چهل‏وهشت سال داشت. طي هفده سال غيبتش از فلورانس، هم خود او عوض شده بود و هم آن شهر؛ اما اين تغيير در دو جهت مخالف بود. فلورانس يك جمهوري نيمه دموكراتيك شده، و زندگي تجملي و اشرافي آن به سادگي گراييده بود؛ و حال آنكه لئوناردو به زندگي درباري و تجملي و مراسم تشريفاتي خو گرفته بود. فلورانسيها، كه عادت به انتقاد داشتند، به جامه‏هاي حرير و مخمل او، آداب ظريف وي، و ملازمان مجعدموي او با خشم مي‏نگريستند. ميكلانژ، كه بيست‏ودو سال از او جوانتر بود، بر ظاهر آراستة او، كه با بيني شكستة خودش تضاد فراوان داشت، نفرت مي‏ورزيد و با وضع فقيرانة خويش تعجب مي‏كرد كه لئوناردو اين تعين را از كجا آورده است. لئوناردو در حدود ششصد دوكاتو از عوايد خود در ميلان پس‏انداز كرده بود، و حال از قبول سفارشات بسيار، حتي از زن صاحب قدرتي چون ماركزه د مانتوا خودداري مي‏كرد، و وقتي هم به كاري مي‏پرداخت، آن را خيلي با تأني انجام مي‏داد.

فرايارهاي فرقة سرويتها فيليپينو ليپي را استخدام كرده بودند تا تصويري براي محجر محراب كليساي آنونتسياتا رسم كند. لئوناردو اتفاقاً تمايل خود را به اجراي چنين كاري ابراز داشت و فيليپينو مأموريت خود را مؤدبانه به او، كه بزرگترين نقاش اروپا محسوب مي‏شد، تفويض كرد. سرويتها لئوناردو و «اتباع» او را به دير آوردند و براي مدتي كه ظاهراً بسيار طولاني بود از آنان نگاهداري كردند. در يكي از روزهاي سال 1501 لئوناردو طرح تصوير مريم عذرا و كودك با قديسه حنا و يحياي تعميددهنده در كودكي را ارائه كرد. وازاري مي‏گويد: «اين طرح نه تنها هر نقاشي را به شگفتي انداخت، بلكه وقتي به معرض نمايش گذارده شد، مرد و زن و پير و جوان تا دوروز به ديدن آن مي‏شتافتند و از زيباييش بسيار تعجب مي‏كردند. ما نمي‏دانيم كه آيا اين تصوير همان است كه اكنون جزو اموال ذي‏قيمت آكادمي پادشاهي هنرهاي زيبا در برلينگتن هاوس لندن است يا نه؛ شايد همان باشد، گرچه صاحبنظران فرانسوي معتقدند كه آن نمونة نخستيني از تصوير ديگري است كه اكنون در موزة لوور است. در نمونة لئوناردو،‌ تبسم آميخته با غرور مهرآگيني كه چهرة مريم عذرا را شيرين و درخشان مي‏سازد

يكي از شگفتيهاي هنر آن مرد است؛ تبسم مشهور موناليزا در برابر آن پست و بي‏جلوه است. مع‏هذا، گرچه اين تصوير يكي از بزرگترين تابلوهاي دورة رنسانس است، از كاميابي زيادي برخوردار نيست؛ زيرا لئوناردو مريم عذرا را به طرز بيثباتي روي پاهاي باز مادرش قرار داده است، و اين خود نمايانندة يك بيذوقي نسبي است. لئوناردو ظاهراً در تبديل اين طرح به يك تصوير قطعي اهمال كرد و سرويتها ناچار دوباره به ليپي و بعد هم به پروجينو رجوع كردند- اما چندي بعد، شايد از روي الگوي ديگري از نمونه‏اي كه اكنون در برلينگتن است، مريم عذرا،‌ قديسه ‏حنا، و عيساي كودك موزة لوور را ساخت. اين تصوير، از سرآراسته به تاج قديسه حنا تا پاي مريم كه بيشرمانه برهنه اما داراي زيبايي ملكوتي است، يك كاميابي بزرگ فني است. تركيب مثلثي تصوير، كه در طرح از لطف و جذابيت عاري بود، روي تابلو اصلي بسيار موفقيت‏آميز است: سرهاي قديسه حنا، مريم، كودك، و بره يك خط پر و پيمان تشكيل مي‏دهند؛ كودك و مادر بزرگش متوجه مريم هستند، و روپوشهاي بينظير زنان فضاي خالي متفرق را پر مي‏كنند. لئوناردو، با استفاده از محوسازي حدود خارجي، اجزاي تصوير را ملايم كرده است. تبسمي كه مخصوص نقاشيهاي لئوناردو است مدت نيم قرن سرمشق پيروان او شد. در طرح تصوير اين تبسم برلبان مريم، و در خود نقاشي برلبان قديسه حناست. يك واقعة ناگهاني باعث شد كه لئوناردو از جذبة رازورانة اين كارهاي ظريف به درآيد و به عنوان مهندس نظامي در اردوي سزار بورژيا (چزاره بورجا) استخدام شود (ژوئن 1502). بورژيا در كار شروع سومين نبرد خود در رومانيا بود؛ كسي را مي‏خواست كه نقشه‏برداري كند،‌ دژها را مجهز سازد. مجاري نهرها را عوض كند، و سلاحهاي تعرضي و تدافعي اختراع نمايد. شايد او از افكار و طرحهاي لئوناردو براي ساختن ادوات جديد جنگ به نحوي مستحضر شده بود، مثلا لئوناردو طرحي براي نوعي ارابة زرهي داشت كه چرخهايش مي‏بايست از درون به وسيلة سربازان به كار افتد. لئوناردو نوشته بود كه «اين ارابه‏ها جاي فيلان جنگي را مي‏گيرند. مي‏توان با آنها بردشمن تاخت، چند دم آهنگري در آن قرار داد كه چون به كار افتند با صداي مهيب خود اسبان دشمن را برمانند، و تفنگداراني در آنها گمارد كه صفوف گروهانهاي دشمن را بشكنند.» يا به قول خود لئوناردو، ممكن است در جناحين آنها داسهاي سهمگين نصب كرد؛ همچنين داس‏گردان بزرگي در جلو آن نصب كرد كه افراد دشمن را مانند ساقه‏هاي گندم درو كند. يا چرخهاي ارابه را طوري ساخت كه درهر چهار طرف كوپه‏هايي را به حركت درآوردند و نظاميان دشمن را سخت بكوبند. مي‏توان باقرار دادن سربازان در زير نوعي محفظه به دژي حمله كرد و محاصره‏كنندگان را با پرتاب بطريهاي گاز سمي عقب نشاند. لئوناردو دو كتاب با اين نامهاي طولاني تدوين كرده بود: «چگونه مي‏توان ارتشها را به وسيلة سيل حاصل از برگرداندن نهرها عقب نشاند» و «چگونه مي‏توان با آب انداختن در دره‏ها افراد دشمن را غرق كرد.» آلاتي براي شليك رگبار از يك سكوي گردان، براي

سواركردن توپ بر ارابه، و نيز براي فروافكندن نردبانهايي كه محاصران ممكن بود براي تسخير شهر محاصره شده از آن بالا روند، طرح كرده بود. بورژيا بيشتر پيشنهادهاي لئوناردو را به علت عملي نبودن آنها رد كرد و فقط يكي دو تاي آنها را در محاصرة چري (1503) آزمود. با اين حال،‌ در اوت 1502 دستور زير را صارد كرد:

به تمام فرماندهان، دژبانان، رهبران، سركرده‏ها، صاحبمنصبان، سربازان، و اتباع خود فرمان مي‏دهيم كه حامل اين نامه، خدمتگزار شريف و محبوب ما، لئوناردو معمار و سرمهندس را- كه ما براي بازرسي استحكامات و قلاع سرزمين خود به او مأموريت داده‏ايم تا طبق احتياجات آنها و اندرزهاي او بتوانيم براي رفع آن نيازمنديها اقدام كنيم- بگذارند از هر نقطه‏اي كه بخواهد آزادانه و بدون پرداخت عوارض يا ماليات عبور كند؛‌ او و همراهانش را گرامي دارند؛ او را آزاد گذارند تا طبق ميل خود هرجا و هرچيز را كه بخواهد ببيند،‌ اندازه‏گيري كند، و بيازمايد، و به اين منظور هر معاضدتي كه ممكن باشد با او به عمل آورند و هر عده‏اي از افراد كه او مايل باشد در اختيارش گذارند. ارادة ما چنين است كه در اجراي هرگونه عمليات ساختماني، هر مهندسي موظف به مذاكره با او و پيروي از راهنماييهاي او باشد.

لئوناردو دربارة خود بندرت اما بتفصيل مي‏نوشت. اگر او يادداشتي دربارة عقيدة خود نسبت به بورژيا تهيه كرده بود، شايد ما امروز از آن لذت مي‏برديم و مي‏توانستيم او را با نوشتة نيكولو ماكياولي، فرستادة فلورانس كه در همان اوان نزد سزار گسيل شده بود،‌ برابر نهيم. اما آنچه مي‏دانيم اين است كه لئوناردو شهرهاي ايمولا،‌ فائنتسا،‌ فورلي، راونا، ريميني، پزارو، اوربينو، پروجا، سينا، ‌و چند شهر ديگر را ديد؛ وقتي او در سنيگاليا بود، سزار چهار تن از رهبران نظامي متمايل به خيانت را دستگير و خفه كرد؛ او به سزار شش نقشة مبسوط از مركز ايتاليا تقديم كرد كه امتداد رودها، طبيعت و حدود زمين، و مسافات ميان رودخانه‏ها، كوهها، دژها، و شهرها را نشان مي‏داد. ناگهان شنيد كه سزار در رم مشرف به موت است،‌ امپراطوري او در آستانة اضمحلال است، و يكي از دشمنان خاندان بورژيا به مقام پاپي رسيده است. لئوناردو، كه اكنون دنياي جديد فعاليتش درهم مي‏ريخت، يك بارديگر به فلورانس بازگشت (آوريل 1503).

در اكتبر آن سال پيترو سودريني، رئيس دولت فلورانس،‌ به لئوناردو و ميكلانژ پيشنهاد كرد كه هريك از آن دو يك نقاشي ديواري در تالار پانصد نفري در كاخ وكيو بسازد. هر دو اين پيشنهاد را پذيرفتند،‌ قرارداد مؤكدي با آنان منعقد شد، و هردو دركارگاههاي هنري جداگانه به تنظيم طرح نمونة‌ خويش آغاز كردند. هريك از آن دو مأموريت داشت كه تابلويي از فتح سپاهيان فلورانس بسازد: ميكلانژ مي‏بايست يكي از صحنه‏هاي جنگ با پيزا را مجسم كند و لئوناردو غلبة فلورانس را بر ميلان در آنگياري. ساكنان مراقب شهر، همان‏طور كه روميان قديم مواظب جزئيات مسابقة گلادياتورها بودند، كار اين دو هنرمند رقيب را زيرنظر داشتند؛ بحثهاي شديد برسر شايستگي و سبك هر دو درگرفت و برخي از ناظران چنين مي‏انديشيدند كه برتري قطعي يكي از دو تصوير بر ديگري تعيين خواهد كرد كه آيا نقاشان آينده از تمايل لئوناردو به نماياندن احساسات پيروي خواهند كرد يا از تمايل ميكلانژ به تجسم عضلات نيرومند و قدرت شيطاني.شايد در اين هنگام بود كه ميكلانژ نفرت خود را از لئوناردو به صورت توهيني شديد به او ظاهر ساخت. تاريخ اين واقعه ثبت نشده است. يك روز چند نفر از اهالي فلورانس در ميدان سانتا ترينيتا مشغول بحث دربارة قسمتي از كمدي‏الاهي دانته بودند. چون لئوناردو را در حال عبور ديدند، عقيدة او را نسبت به اين موضوع پرسيدند. در همان لحظه ميكلانژ،‌ كه در بررسي دقيق آثار دانته شهرت داشت، سر رسيد. لئوناردو گفت: «ميكلانژ اينجاست و دربارة اين اشعار به شما توضيح خواهد داد.» ميكلانژ كه تصور مي‏كرد لئوناردو او را دست انداخته است، متغير شد و با لحني بسيار تحقيرآميز گفت: «خودت توضيح بده! خودت كه نمونه‏اي از مجسمة اسب ساختي، اما نتوانستي آن را از برنز بريزي و از ناتمام گذاشتن آن خجلت‏زده شدي! و آن ساده‏لوحان ميلاني هم گمان كردند كه اين كار از تو ساخته است!» لئوناردو از اين شماتت بشدت سرخ شد، اما پاسخي نداد، و ميكلانژ خشمناك به راه خود ادامه داد.

لئوناردو نمونة تصوير خود را بدقت تهيه كرد. صحنة نبرد را در آنگياري بازديد نمود،‌ گزارشهاي مربوط به آن را خواند، ‌و طرحهاي بيشمار از اسبان و جنگجويان تهيه كرد. در اين طرحها هيجان جنگ و رنج مرگ را مجسم ساخت و، برعكس اوقات اقامتش در ميلان، فرصتي يافت تا عنصر حركت را در اثر خود وارد كند. او از اين فرصت حداكثر استفاده را كرد و به آن صحنة مرگبار چنان جان داد كه مردم فلورانس از ديدن آن برخود لرزيدند؛ هيچ‏كس را گمان نبود كه آن ظريفترين هنرمند فلورانسي بتواند چنان منظرة شگفت‏انگيزي از آن «برادركشي ميهن‏پرستانه» بيافريند. شايد لئوناردو در اين تصوير به مشاهدات خود در نبرد سزار بورژيا جان بخشيده و خاطرات آن را نقش كرده بود. او نمونة تصوير را تا فورية 1505 به پايان رسانده و رسم خود تابلو را آغاز كرده بود. نام اين تصوير نبرد پرچم بود و مي‏بايست بر ديوار تالار پانصد نفري نقش شود.

اما يك بار ديگر كسي كه فيزيك و شيمي تحصيل كرده بود و هنوز از سرنوشت تصوير آخرين شام خود آگاه نبود، اشتباه اسف‏انگيزي مرتكب شد؛ با به كار بردن روش سوزاندن رنگها و استفاده از حرارت يك آتشدان در كف تالار، لئوناردو كوشيد تا رنگهاي تصوير را برديوار گچ اندود تثبيت كند. تالار مرطوب بود و زمستان بسيار سرد؛ از اين‏رو حرارت به ارتفاع لازم نرسيد و گچ نتوانست نقش را جذب كند؛ رنگهاي فوقاني نشد كردند، و هيچ‏گونه كوشش فوري نيز براي جلوگيري از خرابي انجام نگرفت. در همين اوان مشكلات مالي فلورانس شروع شد. شوراي شهر به لئوناردو 15 فلورين (188 دلار؟) مي‏پرداخت، كه با 160 فلوريني كه قبلا در دربار لودوويكو براي او تعيين شده بود، قابل مقايسه نبود. وقتي يكي از كارمندان كم‏تجربه مواجب او را به پول مسي مي‏داد، لئوناردو از قبول آن سرباز زد. كار خود را با خجلت و نوميدي ترك كرد؛ تنها تسلي خاطري كه براي او فراهم شده اين بود كه رقيب او، ميكلانژ، وقتي الگوي خود را به پايان رساند، تصويري از روي آن تهيه نكرد، بلكه دعوت پاپ يوليوس دوم براي رفتن به رم و كاركردن در آن شهر را پذيرفت. رقابت اين دو هنرمند وضع اسفناكي به وجود آورد و فلورانس را نسبت به دو تن از بزرگترين هنرمندان خود بدبين ساخت.

طي سالهاي 1503- 1506 لئوناردو گاه و بيگاه بر تصوير موناليزا (مادونا اليزابتا)،‌ سومين زن فرانچسكو دل جوكوندو كه در 1512 مي‏بايست عضو شوراي شهر بشود، كار مي‏كرد. احتمالا يك كودك فراچسكو، كه در 1499 به خاك سپرده شد، از فرزندان اليزابتا بود؛ و اين فقدان ممكن است باعث شده باشد كه در پس تبسم نمكين جوكوندا وجناتي خطير موجود باشد. لئوناردو در آن سه سال او را بارها به كارگاه هنري خويش فراخواند و تمام رموز و لطايف هنر خود را در تصوير او به كار برد- او را در چشم‏انداز شاعرانه‏اي از درختان، آب، كوهستان، و افق قرار داد، وجامه‏اي از اطلس و مخمل بر او پوشاند و چينهاي آن را بدان‏سان جلوه داد كه هريك از آنها شاهكاري است؛ با دقتي زايدالوصف حركات مرموز دهان او را بررسي كرد، نوازندگاني به هنرگاه آورد كه با آهنگهاي دلنشين مهر خفتة مادر داغديده را در او بيدار كنند، و با اين خصوصيات تصوير او را با لطافت و با سايه روشن پروراند: بدين‏گونه،‌ به اشارات روحي كه مايل به آميختن نقاشي و فلسفه بود پاسخ گفت. اشتغالات بسياري كه پيوستگي رسم اين تصوير را از ميان برد و آن را به مراحل مقطع تقسيم كرد، و كوششي كه مقارن با ساختن آن مي‏‏بايست صرف طرح آنگياري بشود، وحدت تصور و پشتكار غيرعادي او را نگسست.

چهرة موناليزا چنان جذاب بود كه تاكنون هزاران برگ كاغذ و بوم به خاطر آن رنگين شده است. صورت موناليزا زيبايي فوق‏العاده‏اي نداشت:‌ يك بيني نازك در چهرة او ممكن بود موفقيت تصويرش را بيشتر كند؛ در مقايسه با بسياري از دختران دلربا كه مجسمه يا تصويرشان موجود است، زيبايي ليزا تقريباً متوسط است. فقط تبسم اوست كه طي قرون خواستاران زيادي براي تصوير او فراهم آورده است- تبسمي كه با برق زايندة چشمان او و انحناي خفيف لبانش به سوي بالا توأم است. او به چه لبخند مي‏زند؟ به كوشش نوازندگان براي مسرور ساختنش؟ به جديت متساهل هنرمندي كه هزار روز بر تصوير او كاركرده و هنوز آن را به انتها نرسانده است؟ يا شايد اين موناليزا نيست كه لبخند مي‏زند، بلكه به‏طور كلي زن است، يا بهتر بگوييم تمام زنانند كه به تمام مردان چنين مي‏گويند: «اي عاشقان واله و شيدا! طبيعتي كه شما را پيوسته به فرمانبري كوركورانه وادار مي‏سازد، اعصاب شما را با عطش سوزنده‏اي

براي وصل ما رنج مي‏دهد، با يك كوشش نامعقول براي نزديك ساختن زيباييهاي ما به مثل اعلا ذهن بيتاب شما را آرامش مي‏بخشد و شما را به اوج تغزلاتي بر مي‏افرازد كه به محض اعتلا فرو مي‏نشيند، سراسر براي اين است كه شما را به مقام پدري برساند! آيا چيزي مضحكتر از اين هست؟ ولي ما زنان نيز طعمة دام هستيم؛ غرامتي كه ما براي اين شيدايي مي‏پردازيم، بيش از آن شماست. با اينهمه، اي سبكسران، محبوب و مطلوب بودن مطبوع است و رنج زندگي را جبران مي‏كند.» شايد هم تبسمي كه بر لبان موناليزا نقش بسته از آن خود لئوناردو بوده باشد- از آن روح باز گونه‏اي كه بزحمت خاطرة نوازش مادر را به ياد مي‏آورد و براي عشق يا نبوغ به هيچ سرنوشتي جز يك تجزيه و تلاشي بد فرجام، و جز مختصر شهرتي كه بتدريج از ذهن فراموشكار بشر زايل مي‏شود، معتقد نبود.

وقتي كه جلسات ترسيم تمام شد، لئوناردو تصوير را باز هم نگاه داشت. زيرا معتقد بود كه هرچند از ساير تصويرها كاملتر است، هنوز نمي‏توان آن را تمام تلقي كرد: شايد شوي موناليزا دوست نمي‏داشت كه زنش با لبان بالا جسته هر دم از ديوار بر او و مهمانانش بنگرد. سالها بعد فرانسواي اول آن تصوير را به مبلغ (4000 كراون000’50 دلار) خريد و در قصر خود در فونتنبلو قاب گرفت. امروزه اين تصوير، كه با گذشت زمان و دستكاريهاي زيادي كه براي جلوگيري از امحا روي آن شده بسياري از ظرايف خود را گم كرده است، در سالن كاره (تالار مربع) لوور آويخته است و خاطر هزاران دوستدار هنر را شاد مي‏سازد.

IV - رر ميلان و رم: 1506- 1516

مشاهدة چنين تصويري، و نيز در نظر گرفتن اينكه براي دقايقي كه روي تصوير صرف شده چند ساعت تفكر لازم بوده است، ما را وا مي‏دارد كه قضاوت خود را دربارة ترديد لئوناردو نسبت به كمال آن تغيير دهيم، و يك بار ديگر انصاف دهيم كه كار او حاوي انديشه‏هاي طولاني در روزهاي بيشمار بوده است؛ همان گونه كه مصنفي در يك گردش شبانه، با بيخوابي يك شب، يك فصل يا يك صفحه از كار روز بعد خود را تهيه مي‏كند، يا عبارت زيبايي را در ذهن خود مي‏پرورد، لئوناردو هم در همان پنج سال زندگي خود در فلورانس، علاوه بر تصوير مريم عذرا، كودك، و قديسه حنا در تمام اشكال مختلفش، و تهية شبيه موناليزا و الگوي صحنة نبرد آنگياري، وقتي هم براي ايجاد پرده‏هاي ديگر از قبيل تك چهرة زيبايي جينروا د بنچي و جواني مسيح نگاه داشت. اين تصوير را او سرانجام به ماركزا د مانتواي عجول و مصر هديه كرد (1504). اما مباشر ماركزه به مخدوم خود چنين نوشت: «لئوناردو در نقاشي خيلي بيحوصله شده است و بيشتر اوقات خود را صرف هندسه مي‏كند.» شايد در آن ساعاتي كه لئوناردو ظاهراً عاطل مي‏نمود،‌ سرگرم مدفون ساختن هنر خويش در گور علم بود.

اما علم براي او سود مادي دربرنداشت؛ و گرچه او حال بسادگي مي‏زيست، برگذشت زماني كه در آن امير هنرمندان ميلان بود افسوس مي‏خورد. وقتي شارل د/ آمبواز، نايب‏السلطنة‌ ميلان،‌ از طرف لويي دوازدهم، لئوناردو را به آن شهر بازخواند، او از سودريني خواهش كرد كه چندماه او را از اجراي تعهدات خود در فلورانس معاف سازد. سودريني گله كرد كه او هنوز به قدر مزدي كه براي تصوير نبرد آنگياري گرفته كار نكرده است؛ لئوناردو پولي معادل آن مزد از دوستانش گردآوري كرد و نزد سودريني برد، اما وي آن را نپذيرفت. سرانجام در سال 1506 سودريني، كه به حفظ حسن‏نيت پادشاه فرانسه نسبت به خود دلبسته بود، لئوناردو را رخصت داد، مشروط بر آنكه پس از سه ماه به فلورانس بازگردد يا 150 دوكاتو (875’1 دلار؟) جريمه بپردازد. لئوناردو به ميلان رفت و گرچه سه‏بار در سالهاي 1507 و 1509 و 1511 به فلورانس بازگشت، تا سال 1513 همچنان در خدمت آمبواز و لويي بود. سودريني به اين امر اعتراض كرد،‌ اما لويي با تواضعي آميخته به ابراز قدرت او را مجبور به سكوت ساخت و آنگاه،‌ براي آنكه موضوع را كاملا روشن كند، لئوناردو را در 1507 به نقاشي و مهندسي پادشاه فرانسه منصوب كرد.

اين عنوان براي او بهرة زيادي دربر نداشت، و او براي تأمين زندگي ساده كار مي‏كرد. بارديگر خواهيم شنيد كه او به تزيين كاخها، طراحي يا ساختن ترعه‏ها، تهية دسته‏هاي نمايشهاي شهري، ورسم تصاوير پرداخت؛‌ الگويي براي مجسمة سوارة مارشال تريوولتسيو ساخت و در مطالعات تشريحي با ماركانتونيو دلا توره شركت كرد. شايد طي اين دومين اقامت خود در ميلان بود كه لئوناردو دو تصوير ساخت كه مي‏توان گفت از پست‏ترين قسمت نبوغش سرچشمه گرفته‏اند. تصوير قديس يوحنا كه اكنون در موزة لوور است داراي خطوط محيطي گردي است كه در نقاشي چهرة زنان به كار مي‏رود، و مرغوله‏هاي مسلسل و وجنات ظريفي دارد كه بيشتر برازندة مريم مجدليه است. در تابلو لدا و قو، كه جزو يك مجموعة خصوصي در رم است، لدا چهرة‌ گوشتالودي دارد كه شخص را به ياد قديس يوحنا و باكوس مي‏اندازد كه سابقاً به لئوناردو نسبت داده مي‏شد؛‌ اما به اقرب احتمال نسخه‏اي است از روي يك تابلو يا الگوي گمشده كه كار استاد بوده است. اگر اين دو تصوير وجود نمي‏داشتند،‌ براي شهرت لئوناردو بهتر مي‏بود. در 1512، فرانسويان از ميلان طرد شدند و ماكسيميليان، پسر لودوويكو، مدت كوتاهي فرمانروايي كرد. لئوناردو چند صباح ديگر در آن شهر ماند، و هنگامي كه سويسيها برشهر آتش افكندند،‌ به نوشتن يادداشتهاي ناخوانايي دربارة علم و هنر مشغول بود. در 1513، وقتي شنيد كه لئو دهم به پاپي برگزيده شده است، فكر كرد كه در رم تحت فرمانروايي خاندان مديچي حتي براي هنرمند شصت‏ويك ساله محلي موجود باشد؛ بنابراين با چهارتن از شاگردان خود عازم آن شهر شد. در فلورانس برادر لئو، جوليانو د مديچي، لئوناردو را به ملازمت خود برگزيد و 33 دوكاتو (412 دلار؟) درماه براي او مواجب تعيين كرد. پس از رسيدن لئوناردو به رم، پاپ هنر دوست مقدم او را گرامي شمرد و چند اطاق در قصر بلودره در اختيارش گذارد. لئوناردو محتملا با رافائل و سودوما ملاقات كرد، و مسلماً آن دو هنرمند را تحت تأثير قرار داد. لئوگويا به او مأموريت داده بود كه تصويري از وي رسم كند، زيرا وازاري مي‏گويد پاپ هنگامي كه لئوناردو را پيش از شروع نقاشي در حال آميختن رنگهاي جلا ديد، گفت: «اين مرد هرگز كاري انجام نخواهد داد، زيرا پيش از آنكه به آغاز آن بينديشد، به پايانش فكر مي‏كند.» در حقيقت لئوناردو اكنون ديگر نقاش نبود؛ علم بيش از پيش او را مجذوب مي‏ساخت؛ او در بيمارستان روي تشريح كار مي‏‏كرد، به حل مسائل مربوط به نور مي‏پرداخت، و مطالب زيادي دربارة هندسه مي‏نوشت. از فراغت خود براي ساختن يك سوسمار مكانيكي استفاده كرد، براي آن ريش و شاخ و بال گذاشت،‌ و ترتيبي داد كه با تزريق جيوه به آن بال بزند. لئو دلبستگي خود را به او از دست داد. در همين اوان فرانسواي اول، كه دوستدار هنر بود، جانشين لويي دوازدهم شد و در اكتبر 1515 ميلان را دوباره به تصرف فرانسه درآورد. ظاهراً او لئوناردو را به ميلان نزد خود فراخواند. در اوايل 1516، لئوناردو ايتاليا را وداع گفت و با فرانسوا به فرانسه رفت.

V - شخصيت لئوناردو

حال ببينيم اين استاد بزرگ هنر چگونه مردي بود. چندين تصوير هست كه به موجب ادعا سيماي او را نشان مي‏دهند. وازاري با حرارت بسيار از «زيبايي جسماني او كه هرگز چنانكه بايد ستوده نشد» و «ظاهر پيراسته‏اي كه بسيار زيبا بود و هر روح غمگيني را شاد مي‏كرد» سخن مي‏گويد؛ اما اظهارات وازاري مبني بر مسموعات بود و ما هيچ‏گونه بينه‏اي براي قبول چنين ادعايي در دست نداريم. حتي در سنين ميانه،‌ لئوناردو ريش درازي مي‏گذاشت و آن را بدقت معطر و مجعد مي‏ساخت. تصويري از لئوناردو، كه به وسيلة خودش كشيده شده است، صورت پهن و لطيفي را با زلف آويخته و ريش سفيد نشان مي‏دهد. اين تصوير اكنون در كتابخانة سلطنتي وينزر موجود است. تابلو پرارزشي در تالار هنري اوفيتسي او را با چهرة نيرومند، چشمان متجسس، موي و ريش سپيد، و كلاه سياه نشان مي‏دهد. اين تابلو كار يك نقاش ناشناس است. چهرة افلاطون در تابلو مدرسة آتن كار رافائل (1509) ظاهراً، و به عقيدة محققان، از آن لئوناردو است. تصويري از گچ،‌ در تالار هنري تورينو، لئوناردو را تا وسط سر طاس نشان مي‏دهد و پيشاني، گونه‏ها، و بيني او را چين‏دار مي‏نماياند. اين تصوير كار خود لئوناردو است. از قراين چنين برمي‏آيد كه پيري لئوناردو زودرس بوده است؛‌ وي، با وجود يك رژيم غذايي نباتي، در شصت‏وهفت سالگي مرد؛ و حال آنكه ميكلانژ، كه بهداشت را حقير مي‏شمرد و چندبار به بيماريهايي دچار شده بود، هشتادونه سال زيست. لئوناردو جامه‏هاي فاخر مي‏پوشيد، و حال آنكه ميكلانژ چكمه از پاي خويش در نمي‏آورد. لئوناردو در ريعان شباب به نيرومندي مشهور بود، نعل اسبي را با دست خم مي‏كرد، شمشيربازي زبردست بود، و در سواري و ادارة اسبان مهارت داشت. اسب را بسيار دوست مي‏داشت و آن را نجيبترين و زيباترين حيوان مي‏‏شمرد. ظاهراً با دست چپ نقاشي مي‏كرد و چيز مي‏نوشت؛ لاجرم در نوشتن از راست به چپ مي‏رفت و همين امر دستخط او را، بدون آنكه خودش مايل باشد، ‌ناخوانا مي‏ساخت.

پيش از اين گفتيم كه همجنس‏گرايي او فطري نبود، بلكه ناشي بود از مناسبات نامطلوب زن‏پدري گرفتار با يك پسر شوهر نامشروع. احتياج او به دادن و ستاندن محبت، در جواناني تحقق مي‏يافت كه او بعداً برخود گردآورد. او تصوير زنان را خيلي كمتر از آن مردان مي‏كشيد؛ به زيبايي زنان اعتراف مي‏كرد، اما ظاهراً در ترجيح دادن جوانان زيباروي به زنان با سقراط وجه مشترك داشت. در نوشته‏هاي متعددي كه از او به جاي مانده است، اثري از عشق يا حتي محبت ساده به زنان ديده نمي‏شود. مع‏هذا، بر بسياري از مراحل طبيعت زن آگاه بود؛ هيچ‏كس در نماياندن رقت دوشيزگي، مهر مادري، يا مكر زنان از او برتر نبود. محتملا حساسيت او، نوشته‏هاي رمزيش، و قفل‏كردن در كارگاه هنريش در شب از ضمير مضطرب او نسبت به غيرطبيعي بودن تمايل جنسي و ترس از اتهام به الحاد بوده است. او علاقه‏اي نداشت كه نوشته‏هايش توسط عدة زيادي از مردم خوانده شوند. در اين باره چنين مي‏نويسد: «حقيقت اشيا غذايي است ممتاز براي هوشمندان، نه عقول سرگردان.»

باژگونگي جنسي او محتملا بر ساير عناصر اخلاقيش مؤثر بوده است. نسبت به دوستانش بسيار مهربان بود. كشتن حيوانات را جايز نمي‏شمرد،‌ و «آسيب رساندن به هيچ موجود زنده‏اي را از طرف هيچ‏كس تحمل نمي‏كرد.» پرندگان محبوس در قفس را مي‏خريد و آزاد مي‏كرد. در ساير موارد، اخلاقاً غيرحساس به نظر مي‏‏رسيد. ظاهراً عشق وافري به طرح ادوات جنگي داشت. چنين مي‏نمايد كه از رفتار فرانسويان نسبت به لودوويكو و به سياهچال انداختن او متأثر نشد، ‌گرچه لودوويكو شانزده سال از او در ميلان پذيرايي كرده بود. هنگام ترك فلورانس،‌ از اينكه مي‏رفت تا به خدمت يكي از افراد خاندان بورژيا درآيد متأسف نبود؛ هرچند مردم فلورانس از آن خاندان مي‏ترسيدند و قدرت آن را تهديدي براي آزادي خود مي‏شمردند.‌ مانند هر هنرمند، هر مصنف، و هر همجنس‏گرا، فوق‏العاده متوجه به خود، حساس،‌ و مغرور بود. در يكي از يادداشتهايش چنين مي‏نويسد: «در تنهايي مال خودت هستي، در جمع نيمي از وجودت متعلق به ديگران است؛ از اين‏رو ناچار در هر محفلي بايد وجود خود را طبق تمايل بيجاي حاضران متفرق سازي.» لئوناردو همچون نوازنده يا سخنور خوبي مي‏توانست مجلس‏آرايي كند؛ اما همواره دوست مي‏داشت خود را از ديگران جدا سازد ودر كار خويش مستغرق شود. او چون هرگز گرسنگي نكشيده بود تا بيش از هرچيز قدر نان بداند، مي‏گفت: «بزرگترين نعمت طبيعت، آزادي است.»

تقوا و فضايلش بر عيوب و نواقصش برتري داشتند. نفرت وي از معاشرت با زنان،‌ طبيعت او را آزاد مي‏ساخت تا تمام هم خود را مصروف كار خويش سازد. حساسيت دردناكش هزاران جنبة حقيقت را،‌ كه به چشم عادي ديده نمي‏شد،‌ براي او عيان مي‏ساخت. گاه هنگامي كه يك چهرة جالب مي‏ديد، او را در چندين كوچه و خيابان، يا حتي يك روز تمام، دنبال مي‏كرد؛ آنگاه، پس از بازگشت به كارگاه هنري خويش،‌ آن را چنان تصوير مي‏كرد كه گويي در برابرش حاضر است. ذهن او همواره به اشكال،‌ اعمال، و افكار غريب توجه داشت. در يكي از يادداشتهايش چنين مي‏نويسد: «رود نيل از تمام آبهاي كنوني اقيانوسها آب به دريا فرستاده است؛ پس تمام درياها و رودها بدفعات بيشمار از دهانة نيل گذشته‏اند.» در شوخيهاي عجيب افراط مي‏كرد؛ مثلا يك روز رودة تميز شدة قوچي را در اطاقي مخفي كرد؛ وقتي دوستانش آنجا گردآمدند، روده را با يك دم آهنگري كه در اطاق مجاور قرار داشت باد كرد تا حدي كه آن پوست باد كرده مهمانان او را به كنار ديوارها پس نشاند.

كنجكاوي، خوي باژگون، حساسيت، و عشق لئوناردو به كمال به بزرگترين نقص او- عدم قابليت يا بيميلي او به تكميل كار- اضافه شده و عيب بزرگي براي او ساخته بودند. شايد او به هر كار هنري با اين فكر دست مي‏يازيد كه مسئلة تركيب رنگ يا طرح را حل كند، و وقتي راه حل آن مسئله را مي‏يافت، ديگر ذوق خود را از دست داده بود. او مي‏گفت: «هنر در تصور و طرح است،‌ نه در اجرا؛ اين مرحله مربوط است به اذهان كوچكتر.» يا چنين بوده است كه او براي كار خود نوعي ظرافت، مفهوم، يا كمال بخصوص قايل بوده است كه روح صبور، و سرانجام بيصبريش، نمي‏توانسته‏اند آن را به مرحلة تحقق برساند؛ و از اين‏رو ناچار آن را ترك مي‏گفته است،‌ همان‏گونه كه در مورد صورت عيسي عمل كرده است. بسرعت از كاري به كار ديگر يا از موضوعي به موضوع ديگر مي‏پرداخت؛ به بسياري از چيزها دلبستگي داشت و فاقد وحدت مقصود يا فكر بود. اين مرد «جامع‏الخصال» مخلوطي بود از اجزاي گرانبها اما نامتجانس؛ قابليتهاي او چندان زياد بودند كه نمي‏توانست براي نيل به هدف واحدي آنها را مهار كند و به سوي يك هدف متوجه سازد. در پايان زندگيش، با آه و افسوس مي‏گفت: «من اوقات سودمندي را تلف كردم.» پنج‏هزار صفحه مطلب نوشت، اما هرگز يك كتاب كامل به وجود نياورد. از لحاظ كميت، او بيشتر مصنف بود تا هنرمند. خود او از يكصدوبيست اثر صحبت مي‏كند كه پنجاه تاي آنها باقي مانده‏‏اند. از راست به چپ مي‏نوشت، رسم‏الخط نيمه شرقيش به اين داستان كه او زماني به خاور نزديك سفر كرد، خدمت سلطان مصر گزارد، و به دين اسلام مشرف شد تا حدي اعتبار مي‏بخشد. صرف و نحوش ضعيف و املايش منحصر به فرد است. مطالعاتش متفرق و غيرمرتبط بودند. كتابخانة كوچكي مركب از سي‏وهفت مجلد داشت، از اين قرار‌: انجيل؛ آثار ازوپ، ديوگنس‏ لائرتيوس، اوويد، ليوس، پليني مهين، دانته،‌ پترارك، پودجو، فيللفو،‌ فيچينو، و پولچي؛ سفرنامة مندويل؛ و رسالاتي در رياضي، كيهان‏نگاري، كالبدشناسي، پزشكي، كشاورزي، كفبيني،‌ و فن جنگ. خود او چنين مي‏گفت: «معرفت زمانهاي گذشته و جغرافيا عقل را زينت و پرورش مي‏دهند.» اما اشتباهات تاريخي بسيار او نشان مي‏دهد كه فقط معلومات متفرقي در تاريخ داشته است. آرزو داشت كه نويسندة خوبي باشد؛ بارها براي كسب فصاحت كوشيد- همان‏گونه كه از توصيف مكرر او از يك حادثة سيل بر مي‏آيد: و شرح باروحي دربارة يك توفان و يك نبرد نوشت. آشكارا برسر آن بود كه برخي از نوشته‏هايش را به چاپ رساند،‌ و بارها به مرتب كردن يادداشتهايش براي اين منظور پرداخت. تا آنجا كه مي‏دانيم، در زمان زندگي خويش هيچ‏يك از آثار خود را به چاپ نرساند؛ اما ظاهراً به چندتن از دوستان خود اجازه داد كه نوشته‏هاي منتخبش را ببينند، زيرا در آثار فلاويو بيوندو، جرونيمو كاردان، و چليني به نوشته‏هاي او اشاره شده است.

دربارة علم و هنر متساوياً خوب مي‏نوشت. پرمايه‏ترين اثر او رسالة نقاشي است كه در 1651 چاپ شد. باوجود تنقيحاتي كه در ايام اخير در اين رساله به عمل آمده است،‌ هنوز مطالبش گسسته، بينظم، و غالباً مكررند. لئوناردو، با پيشي گرفتن بركساني كه استدلال مي‏كنند نقاشي را فقط مي‏توان با نقاشي كردن آموخت، معتقد است كه معلومات نظري صحيحي از اين هنر به صاحبان آن ياري مي‏كند، و نقادان را با اين جمله به استهزا مي‏گيرد: «كساني كه دمتريوس در شأنشان مي‏گفت: من به بادي كه از دهان آنان بيرون مي‏آيد بيش از بادي كه از پايين تنة آنان خارج مي‏‏شود ارج نمي‏نهم.» دستور اساسي او اين است كه هنرجو بايد بيش از گرده‏برداري از كار هنرمندان، به مطالعة طبيعت بپردازد. مي‏گويد: «اي نقاش، متوجه باش كه وقتي به صحرا مي‏روي، دقت خود را به اشياي مختلف معطوف داري، نيك برآنها بنگري،‌ به نوبت از يكي به ديگري بپردازي، و مجموعه‏اي از اشياي مختلف در ذهن فراهم آوري كه از ميان كم‏ارزشترين آنها انتخاب شده باشد.» البته نقاش بايد كالبدشناسي، ژرفانمايي، و حجم‏نمايي با سايه روشن را بياموزد؛ تصويري كه حدود آن به وضوح مشخص باشد به يك نقش چوبي بيشتر شبيه است تا به يك پردة نقاشي. «تصوير را همواره طوري بسازيد كه جهت سينه با سر يكي نباشد.» -اين يك رمز ملاحت تركيبات نقاشي خود لئوناردو را تشيكل مي‏دهد. بالاخره او چنين سفارش مي‏كند: «تصوير را طوري بسازيد كه نشان دهد صاحب آن چه فكري در سر مي‏پروراند.» آيا او در مورد موناليزا چنين نكته‏اي را فراموش كرده بود، يا اينكه مي‏خواست دربارة قابليت انسان در خواندن روح همنوعان خود، در چشمان و لبان آن،‌ غلو كند؟لئوناردو عادي در ترسيمهاي خود واضحتر و بيشتر هويداست تا در نقاشيها و يادداشتهايش. شمارة يادداشتهايش از حد فزون است؛ تنها يك نسخة خطي او- كوديچه آتلانتيكو در موزة ميلان- هزاروهفتصد صفحه است. بسياري از ترسيمات او طرحهايي عجولانه، و بسياري ديگر چنان شاهكارهايي هستند كه به موجب آنها ما بايد لئوناردو را چيره‏دست‏ترين، نازك‏كارترين، و ژرف‏انديش‏ترين رسام دورة رنسانس بدانيم. در ترسيمات ميكلانژ و رامبران هيچ‏چيز نمي‏يابيم كه بتواند با مريم عذرا، كودك، و قديسه حنا، اثر لئوناردو، كه اكنون در برلينگتن‏هاوس است، همتراز باشد. براي ترسيم هرمرحله از زندگي جسمي و بسياري از مراحل حيات روحي، لئوناردو مداد نوك نقره‏اي، زغال، گچ قرمز، يا مركب استعمال مي‏كرد. آثار ترسيمي او بيشمارند: صدجوان نيمه يوناني در نيمرخ و نيمه‏زن در روح؛ صد دوشيزة زيباي باوقار، باطراوت، و باگيسوان پريشان به دست باد؛ پهلوانان مغرور به عضلات نيرومند؛ جنگجويان مبارزه‏طلبي كه غرق سلاح و زره هستند؛ قديساني كه يا فرشته‏رويند چون سباستيانوس، و يا خشكيده‏پوست چون هيرونوموس؛ شبيه‏هايي از حضرت مريم، كه جهان را به دست فرزند خود نجات يافته مي‏بيند؛ طراحيهاي بغرنج از لباسهاي بالماسكه؛ طرحهاي شالها و تورها و جامه‏هايي كه سروگردن را مي‏آرايند، يا از بازو و يا شانه و يا زانو مي‏آويزند و چين و تابهايي مي‏سازند كه با سايه روشن خود شكلي چنان حقيقيتر از اصل به نقش مي‏دهند كه انسان بي‏اختيار مي‏خواهد آنها را لمس كند. تمام اين اشكال مبين شوق و رمز حياتند؛ اما در ميان اين تصاوير دلپذير، نقوش ناهنجار و كاريكاتوري- سرهاي بدشكل، صورتهاي حيواني، بدنهاي معوج، سليطه‏هاي جوشان از غضب، تصويري از مدوسا كه به جاي تارهاي مو مارهايي برسردارد، پيراني كه گذشت زمان نزار و فرتوتشان كرده است. عجوزاني كه آخرين مراحل انحطاط جسماني را مي‏پيمايند- نيز وجود دارند؛ اينها همه طرف ديگر حقيقت بودند كه ديدگان دقيق و بي‏طرف لئوناردو به آنها توجه مي‏كرد، آنها را تشخيص مي‏داد، و بدقت بركاغذ رسم مي‏كرد؛ چنان كه گويي به كنه زشتيهاي شيطاني نيز پي‏ مي‏برد. اين‏گونه اشكال در طرحهاي او وجود داشتند، اما در نقاشيهايش، كه نسبت به زيبايي وفادار بودند، تمام آنها از صحنه خارج مي‏شدند. لكن او مي‏بايست در فلسفة خود راهي براي آنها باز كند.

شايد طبيعت بيش از انسان او را خشنود مي‏ساخت، زيرا طبيعت طبيعي بود و نمي‏توانست به شر متهم شود؛ هرشيء آن به نظر يك چشم بيغرض قابل بخشايش بود. بدين‏سان،‌ لئوناردو دورنماهاي بسيار رسم، و بوتيچلي را براي ناديده‏ گرفتن آنها تحقير كرد. سلك گلها را بدقت با قلم خود رسم مي‏كرد: كمتر ممكن بود تصويري را نقاشي كند و آن را به وسيلة زمينه‏اي از درختان، ‌نهرها، كوهها، ابرها، و درياها سحرانگيزتر ننمايد. او تقريباً تمام اشكال معماري را از هنر خويش طرد كرد تا براي ورود طبيعت به آن راهي بازكند و به طبيعت امكان دهد تا فرد يا گروهي را كه موضوع يك پردة نقاشي است در يك مجموعة متجانس جذب كند.گاه لئوناردو دست خود را در طرح معماري مي‏آزمود، اما موفقيتي حاصل نمي‏كرد. در ميان طرحهاي او يك رشته فانتزي معماري ديده مي‏شود كه عجيب و نيمه شامي است. گنبد را خيلي دوست مي‏‏داشت و طرح نسبتاً زيبايي براي ساختن كليسايي شبيه سانتا سوفيا، كه لودوويكو درصدد بود در ميلان بسازد، تهيه كرد؛ اما اين كليسا هرگز ساخته نشد. لودوويكو او را به پاويا فرستاد تا در تجديد طرح كليساي جامع آنجا معاضدت كند؛ اما لئوناردو مجالست با رياضيدانان و كالبدشناسان را برشركت در آن ترجيح داد. لئوناردو، كه از همهمه، كثافت، و تراكم جمعيت شهرهاي ايتاليا متأثر بود،‌ به بررسي شهرسازي پرداخت و طرحي براي يك شهر نوين دو طبقه به لودوويكو تقديم كرد. در طبقة اول مي‏بايست وسايط نقلية تجارتي حركت كنند، و «بارهاي مردم عادي» حمل شود؛ در طبقة دوم خياباني به عرض بيست براتچا (تقريباً 13 متر) فقط براي متعينين تدارك شود. اين معبر مي‏بايست به يك طاقگان قوسي ستوندار متكي باشد و وسايل باربري نيز در آن رفت‏وآمد نكنند. اين دوطبقه در فواصل مختلف مي‏بايست به وسيلة پله‏هاي مارپيچي به يكديگر متصل شوند، و نيز اينجا و آنجا براي تلطيف هوا آبنماهايي تعبيه شوند. لودوويكو براي اين بلندگرايي پولي نداشت، و در نتيجه اشراف ميلان همچنان ناچار بودند برروي خاك قدم رنجه دارند.

VI - لئوناردو مخترع

براي ما تصور اين امر مشكل است كه لئوناردو،‌ هم براي لودوويكو و هم براي سزار بورژيا در درجة اول يك مهندس بود. حتي دسته‏هاي نمايشي كه او براي دوك ميلان ترتيب مي‏داد، شامل عروسكهاي خودكار بديع بودند. وازاري مي‏گويد: «او هرروز الگوها و طرحهايي براي شكافتن كوهها و ساختن تونلها، براي عبور مستقيم از نقطه‏اي به نقطة ديگر، تهيه مي‏كرد؛ خيال بلند كردن و كشاندن بارهاي سنگين را به نيروي اهرم، جراثقال، و قرقره در سر مي‏پروراند؛ و براي تميز كردن بنادر و بالا آوردن آب از اعماق زياد روشهايي انديشيده بود.» ماشيني براي ساختن دندة پيچ تعبيه كرده بود؛ با روش صحيح، مقدمات ساختن چرخ آبكشي را تهيه كرد و يك نوع ترمز تسمه‏اي غلتك‏دار بدون‏سايش درست كرده بود. نخستين مسلسل را طرح كرد و براي خمپاره‏انداز چرخهاي دنده‏اي درست كرد تا بر برد آن بيفزايد. طرحهاي ديگر او عبارت بودند از يك محرك چند تسمه‏اي، دندة انتقال حركت سه سرعته، يك آچار فرانسة قابل تنظيم، ماشيني براي پهن كردن فلز، يك صفحة متحرك براي ماشين چاپ، و يك چرخ‏دندة با قفل خودكار براي بلندكردن نردبان. براي يك سفينة زيردريايي نيز طرحي داشت، اما از فاش ساختن آن خودداري كرد. با ارائة اين موضوع كه چگونه با فشار بخار مي‏توان يك گلولة آهني را از لوله‏اي تا مسافت هزاروصد متر پرتاب كرد، فكر هرون اسكندراني را دربارة ماشين بخار زنده كرد. آلتي براي پيچاندن يكنواخت نخ برگرد دوك ساخته بود، و مقراضي كه با يك حركت دست باز و بسته مي‏شد. غالباً عنان خود را به دست تفنن و هوس مي‏سپرد: مانند طرح يك اسكي بادكرده براي حركت برروي‌ آب؛ يا ساختن يك آسياي آبي كه، ضمن‏كار كردن، چند آلت موسيقي را به‏كار اندازد. فكر اختراع چتر نجات را بدين‏گونه شرح مي‏دهد: «اگر كسي چادري به عرض و عمق دوازده ذراع از كتان بسازد و تمام منافذ آن را مسدود كند،‌ خواهد توانست با بستن آن به خود از هر ارتفاعي به زمين فرود آيد، بي‏آنكه كوچكترين آسيبي ببيند. در نيمي از مدت عمر خود برمسئلة پرواز انسان مي‏انديشيد. مانند تولستوي بر پرندگان، كه به عقيدة او از بسيار جهات برتر از انسان بودند، رشك مي‏برد. بدقت جزئيات عمل بالهاي آنها، برخاستنشان از زمين، حركت روانشان در هوا، و چرخيدن و فرودآمدنشان را بررسي مي‏كرد. چشمان تيزبينش حركات آنها را با كنجكاوي مي‏نگريست، و مدادش بسرعت آنها را بركاغذ رسم و ثبت مي‏كرد. مراقب بود كه پرندگان چگونه از جريان و فشار هوا استفاده مي‏كنند. او خيال تسخير هوا را در سر مي‏پروراند:براي ارائة اين موضوع كه انسان ممكن است، با تعبية بال براي خود و برهم زدن آنها، خويشتن را در هوا نگاه دارد، بايد آن قسمت از عضلات سينة يك پرنده را كه محرك بال او هستند، و نيز جزء مشابه بدن انسان را،‌ تشريح كرد. … به هوا خاستن پرندگان،‌ بدون بال‎‏‏زدن، جز با حركت مستدير آنها در ميان جريانهاي باد صورت نمي‏گيرد. … پرندة شما نبايد با موجود ديگري جز خفاش مقايسه شود، زيرا اغشية آن وسيله‏اي براي هم بستن اجزاي بال آن هستند. … پرنده آلتي است كه طبق قوانين مكانيكي عمل مي‏كند. انسان مي‏تواند اين آلت را با تمام حركات آن به وجود آورد؛ اما البته تحصيل قدرتي چون نيروي پرواز پرندگان ممكن نيست.او چندين طرح براي يك مكانيسم پيچي تهيه كرد كه به وسيلة آن انسان متصوراً مي‏توانست باعمل پاهايش بالها را، به قدري كه براي برخاستن به هوا كافي باشد، به‏هم بزند. در يك مقالة موجز، تحت عنوان درباب پرواز،‌ شرح ماشين پرنده‏اي را مي‏دهد كه به دست خودش ساخته شده بود. تشكيلات آن عبارت بود از يك پارچة كتاني آهاردار مقاوم با مفصلهاي چرمي و زبانه‏هايي از ابريشم خام. او اين ماشين را «پرنده» نام نهاد و دستورات مفصلي بدين‏سان براي به كار بردن آن نوشت. اگر اين آلت، كه با پيچي ساخته شده … بسرعت چرخانده شود، يك حركت حلزوني در هوا خواهد كرد و بالا خواهد رفت. اين ماشين را برفراز آب بيازماييد، خواهيد ديد كه اگر بيفتيد،‌ آسيب نمي‏بينيد. … اين پرندة بزرگ كه نخستين پرواز خود را انجام خواهد داد و تمام دنيا را به شگفت خواهد آورد. شهرتش جهانگير خواهد شد و افتخار جاودان به زادگاه خود باز خواهد آورد.

آيا لئوناردو واقعاً كوششي براي پرواز كرد؟ لئوناردو، در اعلاني كه در روزنامة كوريچه آتلانتيكو چاپ شد، چنين متذكر مي‏شود: «بامداد فردا دوم ژانوية 1496، نخستين آزمايش خود را در پرواز انجام خواهم داد.» فاتسيو كاردان، پدر جرونيمو كاردان فيزيكدان، به پسر خود گفت كه خود لئوناردو به دو پرواز دست زده بود. برخي گمان كرده‏اند كه شكسته شدن پاي آنتونيو (يكي از دستياران لئوناردو)، در سال 1510، در نتيجة پرواز با يكي از ماشينهاي لئوناردو بوده است. ما در اين باره چيزي نمي‏دانيم.در اين‏باره، لئوناردو برخطا بود. پرواز انسان- به استثناي سريدن در هوا- نه با تقليد از پرندگان، بلكه با پيوستن موتور درونسوز به يك پروانه ميسر شد كه مي‏توانست هوا را به عقب براند نه به پايين؛ سرعت حركت به جلو پرواز صعودي را ممكن ساخت. اما عمل لئوناردو برعشق انسان به دانش، يعني چيزي كه ماية امتياز انسان از حيوان است، استوار بود. ما كه از جنگها و جنايات بشري متأسفيم، از خودخواهي قدرت و استمرار فقر بيزاريم، و غمگينيم از اينكه ملتها و نسلها رذايل زندگي را با موهومات و اعتقادات بي‏اساس مي‏آرايند، وقتي مي‏بينيم نوع بشر مدت سه‏هزار سال،‌ از زمان افسانة دايدالوس و ايكاروس تا لئوناردو و صدها تن ديگر، و از آن پس تا پيروزي درخشان اما تأثرانگيز زمان ما، رؤياي شيرين پرواز را درسر مي‏پرورانده است، نوع بشر را تا حدي رستگار مي‏يابيم.

VII - لئوناردو عالم

لئوناردو،‌ در جنب طرحها و ترسيماتش، گاه روي همان صفحه،‌ و گاه برالگوي صورت زن يا مردي، يا دورنمايي، يا ماشيني، يادداشتهايي مي‏نوشت كه نشان مي‏داد ذهن اشباع‏ناپذيرش از قوانين و اعمال طبيعت در شگفت است. شايد علم لئوناردو از هنرش برآمده بود: نقاشي لئوناردو او را به تحصيل كالبدشناسي، قواعد تناسب و ژرفانمايي، تركيب و انعكاس نور، و شيمي رنگها و روغنها كشاند؛ اين مطالعات وي را به تحقيق عميقتري دربارة ساختمان و اعمال نباتات و حيوانات سوق داد و، در نهايت امر، او را به تصورات فلسفي دربارة قانون جهانشمول ولايتغير طبيعت اعتلا بخشيد. غالباً وجود لئوناردو و هنرمند در شخصيت علمي او تجلي مي‏كرد،‌ زيرا طرحهاي علمي او ممكن بود خود حاوي زيبايي باشند يا به نقش آرابسك دلپذيري منتهي شوند. مانند بسياري از علماي زمان، لئوناردو عادت داشت كه روش علمي را بيشتر با مشاهده تشخيص دهد تا با آزمايش عملي. او به خود چنين اندرز مي‏دهد: «هنگام بحث دربارة آب،‌ به خاطر داشته باش كه نخست به مشاهده پردازي و بعد به استدلال.» چون تجربة انسان بيش از جزء بسيار كوچكي از حقيقت نمي‏تواند باشد، لئوناردو تجربة خود را با مطالعه، كه مي‏تواند به جاي تجربه عمل كند، تقويت مي‏كرد. نوشته‏هاي آلبرت ساكسي را بدقت و به ديدة انتقاد مطالعه مي‏كرد؛ با افكار راجر بيكن، آلبرتوس كبير،‌ و نيكولاي كوزايي في‏الجمله آشنايي داشت؛ و از ارتباط خود با لوكاپاچولي، ماركانتونيو دلا توره، ‌و ساير استادان دانشگاه پاويا بسيار آموخت. اما هرچيز را با تجربة شخصي مي‏آزمود. خود وي در اين باره چنين مي‏نويسد: «در بحث از افكار،‌ هركس به عقيدة صاحبنظران استناد كند، بيش از آنچه خرد خود را به كار برد، با حافظة خود عمل مي‏كند.» او از تمام متفكران عصر خود كمتر به علوم غريبه اعتقاد داشت، علم احكام نجوم و كيميا را طرد مي‏كرد و انتظار زماني را مي‏كشيد كه «تمام علماي علم احكام نجوم را خصي كنند.»تقريباً خود را در هر رشته‏اي از علوم مي‏آزمود. رياضي را خالصترين شكل تعقل مي‏دانست و با علاقه‏اي وافر آن را مي‏آموخت؛ در اشكال هندسي نوعي زيبايي مي‏ديد و چندتا از آنها را براي طرح آخرين شام در روي همان صفحه رسم كرد. يكي از اصول اساسي علم را بدين‏سان بيان كرد: «معلوم نيست موضوعي باشد كه بتوان يكي از علوم رياضي را، يا علوم ديگري را كه بر رياضي استوارند، در آن به كار برد.» با مباهات به اين بيان افلاطون اشاره مي‏كند: «كسي كه رياضيدان نيست آثار مرا نخواند.»

لئوناردو مجذوب علم نجوم بود. در نظر داشت كه براي «بزرگ ديدن ماه،‌ دوربين مخصوصي بسازد»، اما هرگز آن را نساخت. مي‏نويسد: «خورشيد حركت نمي‏كند … زمين نه مركز دايرة خورشيد است، و نه در مركز جهان قرار دارد.» در جاي ديگري مي‏گويد: «ماه در هر ماه يك زمستان و يك تابستان دارد.» با حرارت زياد از علل‌‌‌‌‌ لكه‏هاي روي ماه بحث مي‏كند، و در همين زمينه با نظرات آلبرت ساكسي به معارضه مي‏پردازد. با آغاز سخن از بحث همين شخص، چنين استدلال مي‏كند كه چون «هر مادة سنگيني به پايين فشار مي‏آورد والي‏الابد نمي‏تواند در يك حال قائم بماند، تمام زمين بايد كروي شود»، و نهايتاً از آب پوشيده گردد.

در ارتفاعات زياد سنگوارة حيوانات دريايي را مشاهده كرد و چنين نتيجه گرفت كه زماني آب روي زمين را تا آن ارتفاعات پوشانده بوده است. (بوكاتچو در اثر خود به نام فيلوكوپو، به اين موضوع اشاره كرده بود.) عقيدة مبني بر وجود يك طوفان جهانگير را رد كرد و قدمتي براي زمين قايل شد كه عقايد رايج زمان را تكان داد: براي نهشتهاي آبرفتي رود پو دويست هزارسال قدمت قايل شد. نقشه‏اي از ايتاليا رسم كرد كه به نظر خود او وضع آن سرزمين را در ادوار قديم زمين‏شناسي مجسم مي‏ساخت. به گمان او، صحراي كبير افريقا زماني از آب شور پوشيده بوده است. معتقد بود كه كوهها در نتيجة فرسايش ساير قسمتهاي زمين به وسيلة باران به وجود آمده‏اند؛ كف دريا مرتباً با خرده‏ريز جرياناتي كه در آن وارد مي‏شود بالا مي‏آيد؛ در زمين رودهاي بسيار عظيم جريان دارند؛ حركت آب حياتبخش در زمين با گردش خون در بدن انسان تطبيق مي‏كند؛ سدوم و عموره نه به واسطة شرارت انسان، بلكه به علت عمل آهستة زمين‏شناسي، محتملا فرونشستن خاك آنها در بحرالميت، نابود شده‏اند. لئوناردو،‌ با ولع بسيار، پيشرفتهايي را كه در قرن چهاردهم توسط ژان بوريدان و آلبرت ساكسي در فيزيك حاصل شده بود تعقيب مي‏كرد. صد صفحه مطلب دربارة حركت و وزن، و صدها صفحه ديگر دربارة حرارت، صوتشناخت، نور شناخت، رنگ، ئيدروليك، و مغناطيس نوشت. يك‏جا چنين مي‏نويسد: «مكانيك بهشت علوم رياضي است، زيرا انسان به وسيلة‌ آن به ميوة رياضي دست مي‏يابد.» از قرقره، جراثقال،‌ و اهرم لذت مي‏برد، و براي قدرت آنها در بلند كردن يا حركت دادن اشيا حدي قايل نبود، اما به طرفداران نظرية حركت دايمي مي‏خنديد. مي‏گفت: «نيرو با حركت مادي، و وزن با ضربه، چهار قوة عرضي هستند كه در آنها تمام اعمال آدمي آغاز و پايان مي‏يابد.» با وجود چنين عقيده‏اي، او ماده‏گرا نبود. به عكس، نيرو را همچون «يك قدرت روحي مي‏دانست. … روحي به اين جهت كه حيات در آن نامرئي و بدون جسم است … به لمس در نمي‏آيد،‌ زيرا جسمي كه او در آن به وجود مي‏آيد نه در وزن و نه در حجم افزون نمي‏شود.» انتقال صوت را بررسي كرد و واسطة آن را به امواج هوا تحويل نمود. مي‏گويد: «وقتي سيم عودي به اهتزاز درمي‏آيد، حركتي به سيم مشابه خود در عود ديگر مي‏دهد. اين حركت را مي‏توان با نهادن پركاهي برآن سيم مشابه دريافت.» نظريه‏اي نيز دربارة تلفن داشت. در اين‏باره چنين مي‏گويد: «اگر كشتيي را كه در آن نشسته‏ايد متوقف سازيد و سرلولة درازي را در آب قرار دهيد و انتهاي ديگر آن را به گوش خود بگذاريد، صداي كشتيهايي را كه در مسافت زيادي از شما قرار دارند خواهيد شنيد. همچنين مي‏توانيد اين كار را با قرار دادن سر لوله به زمين انجام دهيد و صداي هر عابري را از يك مسافت بعيد بشنويد.»

اما علاقة او به ديد و نور از دلبستگيش به صوت بيشتر بود. از اعجاز چشم درشگفت بود: «كه باور مي‏كند كه چنين فضاي كوچكي بتواند تمام جهان را در خود جاي دهد؟» و بيشتر از قدرت ذهن متحير بود كه مي‏تواند صورتي از گذشتة دور را به خاطرآورد. شرح شايان توجهي از عمل عينك در جبران ضعف عضلات چشم بيان مي‏كند. او كار چشم را با اصل اطاق تاريك چنين تشريح كرد: در اطاق تاريك، و نيز در چشم،‌ تصوير به واسطة عبور اشعة نور ساطع از شيء معكوس مي‏شود. لئوناردو انكسار نور خورشيد را در قوس‏وقزح تجزيه كرد. مانند لئونه باتيستا آلبرتي،‌ چهار قرن پيش از آنكه مسئلة‌ رنگهاي تكميلي به وسيلة كار قطعي ميشل شورول حل شود، لئوناردو تصوير آن را در سرداشت. طرحي براي تدوين يك رساله دربارة آب تنظيم كرد و يادداشتهاي بيشمار دربارة آن نوشت. حركات آب فكر و چشم او را مسحور كرد؛ نهرهاي آرام و غران، چشمه‏ها و آبشارها، حباب و كف روي آب، سيلاب و رگبار، و خشم همزمان باد و آب را بررسي كرد. با تكرار گفتة طالس، پس از هزاروصد سال، چنين نوشت: «بدون آب هيچ‏چيز نمي‏تواند در ميان ما وجود داشته باشد.» در كشف اصل اساس ئيدروستاتيك، كه به موجب آن فشار وارد بريك مايع به توسط آن مايع منتقل مي‏شود، بر پاسكال پيشي جست. به قانون ظروف مرتبطه، كه برطبق آن سطح مايعات درچند ظرف پيوسته يكسان است،‌ پي‏برد. چند ترعه طرح كرد و ساخت؛ طريقه‏هايي براي احداث ترعه‏هاي قابل كشتيراني از بالا يا زير رودهايي كه آنها را عموداً قطع مي‏كردند عرضه داشت، و پيشنهاد كرد كه با ايجاد يك ترعه از رود آرنو، از فلورانس تا دريا، شهر فلورانس را از بندر پيزا بينياز كند. لئوناردو خيال ساختن بهشت درسر نمي‏پروراند، اما در مطالعات و كارهاي خود چنان بلندانديش بود كه گويي چندين برابر يك انسان عادي خواهد زيست. با در دست داشتن كتاب تئوفراستوس دربارة گياهان، ذهن مستعد خود را به «تاريخ طبيعي» معطوف ساخت. نظام تشكيل برگ را در اطراف ساقة گياهان بررسي و قوانين آن را تنظيم كرد. ملاحظه كرد كه تعداد دايره‏هاي مقطع افقي ساقة درخت نمايانندة سن آن هستند و عرضشان نشان‏دهندة ميزان رطوبت سال مربوطه. ظاهراً در اين فكر واهي كه وجود بعضي حيوانات در مجاورت انسان يا لمس‏كردن آنها برخي از امراض انساني را شفا مي‏بخشد، با معاصران خود همعقيده بوده است. اما اين لغزش غيرعادي خود به موهوم‏پرستي را با تحقيق دربارة كالبد اسب جبران كرد. اين تحقيق از حيث تفصيل و دقت در تاريخ مدون بيسابقه بود. رسالة مخصوصي كه در اين باره تهيه كرده بود هنگام اشغال ميلان توسط فرانسويان از ميان رفت. با برابر نهادن و مقايسه كردن اعضاي بدن انسان و حيوان، كالبدشناسي مقايسه‏اي عصر جديد را تقريباً بنياد نهاد. نظرية كهن جالينوس را به سويي نهاد، و تحقيقات خود را عملا روي بدن حيوانات انجام داد. به شرح كالبد انسان با كلمات اكتفا نكرد، بلكه اشكالي از آن رسم كرد كه از تمام اشكال پيشين برتر بودند. طرحي براي تدوين يك كتاب در اين باره تنظيم كرد و صدها تصوير و يادداشت براي آن فراهم ساخت. ادعا مي‏كرد كه «بيش از سي كالبد انساني را شكافته است.» اشكال بيشمار او از جنين، قلب، ريتين، استخوانها، عضلات، احشا، چشم، جمجمه‏، مغز، و اعضاي عمدة زن اين ادعا را تأييد مي‏كنند. او اولين كسي بود كه با شكلها و يادداشتهايي از زهدان، اين عضو را به روش علمي شرح كرد و توضيحات دقيقي دربارة سه غشاي دور جنين داد. نخستين كسي بود كه شكل حفرة استخوان گونه را رسم كرد. اين استخوان اكنون به غار هايمور موسوم است. موم به دريچه‏هاي قلب يك گاو مرده ريخت تانقش دقيقي از دهليزهاي آن بردارد. او نخستين فردي بود كه مشخصات بطن راست را تعيين كرد. به شبكة رگها بسيار دلبستگي يافت، اما به ساختمان و عمل آن درست پي نبرد. در مورد قلب چنين نوشت: «قلب بسيار نيرومندتر از ساير عضلات است. … خوني كه هنگام بازشدن قلب باز مي‏گردد، عين آن خوني كه دريچه‏ها را مي‏بندد نيست.» مسير رگها، پيها، و ماهيچه‏هاي بدن را تا حدي بدقت معلوم كرد. پيري را به تصلب شرايين نسبت داد و اين بيماري را به ورزش نكردن مربوط دانست. شروع به نگارش كتابي كرد دربارة تناسب مخصوص جسم انسان براي ياري به زيبايي تصوير. نام اين رساله دربارة اندام انسان بود. دوست او پاچولي قسمتي از عقايد او را در اين‏باره در رسالة خود به نام تناسب خداداد نقل كرد. زندگي انسان را از زمان تولد تا هنگام مرگ تحليل كرد و آنگاه مقدمات تحقيق دربارة زندگي عقلي را فراهم ساخت. در اين‏باره چنين مي‏نويسد: «آه، كاش يزدان مرا قادر مي‏ساخت روانشناسي عادات انسان را نيز مانند جسم او تشريح كنم!»آيا لئوناردو عالم بزرگي بود؟ آلكساندر فون هومبولت او را «بزرگترين فيزيكدان قرن پانزدهم» مي‏دانست، و ويليام‏هانتر او را همتراز «بزرگترين كالبدشناسان عصر خود» مي‏شمارد. نظرات لئوناردو، آن‏طور كه هومبولت گمان مي‏كرد، اصالت نداشت؛ بسياري از عقايد او در فيزيك از ژان بوريدان، آلبرت ساكسي، و ساير پيشينيانش به او رسيده بودند. گاه مرتكب خطاهاي فاحش مي‏شد، مانند وقتي كه نوشت: «سطح آب، در هر جا كه مماس با هواي آزاد است، از سطح دريا پايينتر نيست.» اما چنين لغزشهايي در يك مجموعة بزرگ از يادداشهاي مربوط به «هرچه در زمين و آسمان هست» بسيار معدود است. مكانيك نظري او نشاندهندة هوش سرشار يك آماتور باذوق و كوشاست؛ او فاقد آموزش، وسايل كار، و وقت بود. موفقيتش تا اين حد در علم، با وجود اين موانع و زحمات هنري او، از معجزات آن عصر معجز آساست.لئوناردو از مطالعات خود در رشته‏هاي متعدد گاه به سوي فلسفه نيزگام برمي‏داشت. در شأن فلسفه چنين مي‏گويد: «اي ضرورت شگفت‏انگيز! تو با دليل متعالي خود تمام معلولها را وامي‏داري كه نتيجة مستقيم علل خود باشند، و بنابر يك قانون متعالي و اجتناب‏ناپذير، هرعمل طبيعي، از طريق كوتاهترين فرايند ممكن، از تو اطاعت مي‏كند.» اين بيان نشانه‏اي از طنين غرورآساي علم قرن نوزدهم دارد، و نشان مي‏دهد كه لئوناردو به الاهيات نيز مي‏پرداخته است. وازاري در اولين چاپ زندگينامه‏اي كه براي هنرمندان نوشته بود،‌ مي‏نويسد: «لئوناردو مغزي چنان الحادي داشت كه به هيچ ديني سرفرود نمي‏آورد. و گاه مي‏گفت شخص بهتر است فيلسوف باشد تا مسيحي.» اما وازاري در چاپهاي بعدي كتاب خود اين جمله را حذف كرد. مانند بسياري از مسيحيان زمان خود، لئوناردو گاه‏وبيگاه گريزي به روحانيان مي‏زد؛ آنان را فريسيان مي‏ناميد؛ به فريفتن مردم ساده‏لوح، با معجزات كاذب، متهمشان مي‏كرد و به «سكة قلب» سفته‏هاي آسماني؛ كه ايشان با پول رايج اين جهان معاوضه مي‏كردند، پوزخند مي‏زد. در يك جمعة مبارك، چنين نوشت: «امروز اهل جهان همه عزادارند، زيرا صدهاسال پيش مردي در شرق زندگي را بدرود گفت.» ظاهراً چنين مي‏پنداشت كه قديسان مرده قادر به شنيدن دعاهايي كه به سويشان فرستاده مي‏شوند نيستند. مي‏نويسد: «كاش چنان قدرت زبانيي داشتم كه مي‏توانستم كساني را كه ستايش افراد انساني را بيش از عبادت خورشيد مي‏ستايند تقبيح كنم … آنها كه خواسته‏اند مردم را چون خدايان بستايند خطاي فاحشي مرتكب شده‏اند.» او در حذف تمثالنگاري مسيحي، بيش از هر هنرمند ديگر دوران رنسانس، جسارت به خرج داد. هاله‏ها را از ميان برد، مريم عذرا را روي زانوي مادرش نشاند، و عيسي را در حال كوشش براي سوار شدن برپشت برة نمادي نشان داد. در ماده ذهن مي‏ديد، و به يك روان روحاني معتقد بود، اما ظاهراً چنين مي‏انديشيد كه روح فقط مي‏تواند از طريق ماده، و در تجانس با قوانين لايتغير، عمل كند. در اين‏باره چنين نوشت: «روح هرگز نمي‏تواند با فساد بدن فاسد شود»، اما «مرگ همان‏گونه كه زندگي را منهدم مي‏سازد، حافظه را نيز نابود مي‏كند»،و «روح بدون جسم نه مي‏تواند عمل كند نه احساس.» در بعضي عبارات خود الوهيت را با شوق و خضوع مي‏ستايد، اما در قسمتهاي ديگر آثارش خدا را با طبيعت قانون طبيعي و «ضرورت» برابر مي‏داند. مذهب او تا آخرين سالهاي عمرش يك همه خدايي رازورانه بود.

VIII- در فرانسه: 1516-1519

لئوناردو در شصت‏و چهار سالگي با تني بيمار وارد فرانسه شد و با دوست صميمي بيست و چهارساله‏اش فرانچسكو ملتسي در خانة زيبايي در كلو،‌ بين شهر و قصر آمبواز، در ساحل رود لوار – كه در آن زمان غالباً مسكن شاه بود- سكنا گزيد. به موجب قراردادي با فرانسواي اول، عنوان «نقاش، مهندس، معمارشاه، و مكانيسين كشور» يافت و با مواجب ساليانه‏اي به مبلغ 700 كراون (750’8 دلار) به كار مشغول شد. فرانسوا سخي بود و نبوغ را حتي در زمان انحطاطش گرامي مي‏شمرد. از مصاحبت لئوناردو لذت مي‏برد و، بنا به روايت چليني، «مي‏گفت كه هيچ‏گاه مردي به جهان نيامده است كه دانش لئوناردو را داشته باشد، زيرا نه تنها در مجسمه‏سازي، نقاشي، و معماري چيره‏دست است، بلكه فيلسوف بزرگي نيز هست.» طرحهاي كالبدشناختي لئوناردو و پزشكان دربار فرانسه را متحير ساخت.تا چندي در ازاي مزدي كه مي‏گرفت با جديت كار مي‏كرد. نمايشهاي توأم با رقص و آواز براي مجالس شاهانه ترتيب مي‏داد؛ براي متصل ساختن رودهاي لوار و سون به وسيلة چند كانال، و براي خشكاندن باتلاقهاي سولوني نقشه‏هايي طرح مي‏كرد، و محتملا در طراحي قسمتهايي از قصر لوار سهيم بوده است. قرينه‏اي در دست است كه در تنظيم نقشة قصر زيباي شامبور نيز شركت داشته است. شايد پس از سال 1517 كمتر نقاشي كرده باشد، زيرا در آن سال طرف راست بدنش به علت سكتة ناقص فلج شد؛ با دست چپ كار مي‏كرد، اما براي رسم تصاوير دقيق به هر دو دست نيازمند بود. حال بس شكسته شده بود و اندام و صورت زيباي زمان جوانيش، كه داستان آن پس از نيم قرن به وازاري رسيده بود، اثري برجاي نمانده بود. اعتماد به نفس مغرورانة سابق و آرامش روحي پيشين جاي خود را به رنج انحطاط داده و عشق او به زندگي تبديل به اميد مذهبي شده بود. وصيتش بسيار ساده بود، اما تقاضا كرد كه در تدفينش تمام مراسم ديني به جاي آورده شود. يك بار چنين نوشته بود: «همان طور كه پس از يك روز كار رضايتبخش خواب شيرين است، همانگونه نيز يك عمر پرحاصل مرگ را شيرين مي‏سازد.»وازاري داستان مهيجي دربارة مرگ لئوناردو در آغوش شاه در 2 مه 1519 مي‏گويد، اما شايد در آن هنگام فرانسوا در محل ديگري بوده است. جنازة او در رواق كليساي سن فلورانتن در آمبواز دفن شد. ملتسي خبر مرگ لئوناردو را به برادران او داد و در نامة خود چنين افزود: «من از شرح شدت اندوه خود از مرگ دوستم عاجزم؛ گرچه جسم من از تندرستي بهره‏مند است، اما روحم تا پايان عمر غمگين خواهد بود. اين اندوه سبب بزرگي دارد؛ همة مردم در فقدان چنين مردي عزادارند، زيرا به وجود آوردن نظير او از عهدة طبيعت خارج است. خداي قادر متعال روان وي را تا ابد شاد كناد!»

لئوناردو را چگونه بايد ارج نهيم؟ – كدام يك از ما داراي چنان تنوع معلومات و مهارتهايي هست كه بتواند دربارة منزلت چنين مرد جامع الفضايلي قضاوت كند؟ جادوي ذهن بس بارورش ما را بي‏اختيار بر آن مي‏دارد كه دربارة كاميابيهاي بالفعلش مبالغه كنيم، زيرا او در تصور غنيتر بود تا در كار. بزرگترين دانشمند يا مهندس يا نقاش يا پيكرتراش عصر خود نبود، فقط مردي بود كه همة اين فضايل را با هم داشت و در هر زمينه با بهترين صاحبان فضل رقابت مي‏كرد. در دانشكده‏هاي پزشكي آن زمان استاداني بودند كه اطلاعاتشان در تشريح بيش از لئوناردو بود؛ جالبترين كارهاي مهندسي در ميلان پيش از ظهور لئوناردو انجام گرفته بود؛ رافائل و تيسين مجموعاً تابلوهاي ظريفتري از تابلوهاي لئوناردو به جاي گذاشته‏اند؛ ميكلانژ در پيكرتراشي زبردست‌تر بود؛ ماكياولي و گويتچارديني ژرف‏انديش‏تر بودند. مع‏هذا، مطالعات لئوناردو دربارة اسب شايد بهترين كار او در مبحث كالبدشناسي آن زمان بوده است؛ لودوويكو و سزار بورژيا وي را از ميان تمام هنرمندان ايتاليا به عنوان مهندس دربار خود انتخاب كردند؛ هيچ يك از پرده‏هاي رافائل يا تيسين يا ميكلانژ با آخرين شام لئوناردو برابري نمي‏كند؛ هيچ نقاشي در ظرافت رنگ آميزي يا تجسم احساسات و فكر و مهر به پاي لئوناردو نرسيده است؛ هيچ يك از پيكره‏هاي آن زمان به قدر مجسمة گچي سفورتسا، كار لئوناردو، ارج نيافته است؛ هيچ تصويري تاكنون برتر از مريم عذرا، كودك، و قديسه حنا، اثر لئوناردو،‌ شناخته نشده است؛ و هيچ‏چيز در فلسفة رنسانس فايقتر از نظرية «قانون طبيعي» لئوناردو نبوده است. او مرد «دورة رنسانس» نبود، زيرا چندان نجيب و درونگرا و مهذب بود كه نمي‏توانست نمايندة زماني باشد كه مردانش در حرف و عمل شديد و نيرومند بودند. او «يك مرد جهاني» به تمام معنا نبود، زيرا در طبع متنوع‏الاطوار او خصال سياستمدار و مدير جايي نمي‏توانستند داشته باشند. اما، با تمام نقايص و محدوديتهايش، كاملترين مرد رنسانس و شايد هم تمام اعصار بود. با تأمل بر موفقيتهاي اين مرد بزرگ، ما از راه درازي كه انسان از آغاز خلقت خود تاكنون پيموده است به شگفت مي‏آييم، و ايمان خود را به امكانات بشر تجديد مي‏كنيم.

IX- مكتب لئوناردو

لئوناردو در ميلان گروهي هنرمندان جوان به يادگار گذاشت كه او را مي‏ستودند و چندان به وي ارج مي‏نهادند كه پيروي از سبك او را بر اصالت و ابتكار ترجيح مي‏دادند. مجسمه‏هاي سنگي كوچكي از چهار تن آنان – جوواني آنتونيو بولترافيو، آندرئا سالاينو،‌چزاره داسستو،‌ و ماركو د/ اودجونو- چون كودكاني كه بر پدر خود گردآمده باشند، در اطراف پاية مجسمة لئوناردو در ميدان سكالاي ميلان قرار دارند. عده‎‏اي ديگر نيز مانند آندرئا سولاري، گاودنتسيو فراري، برناردينو د كونتي، فرانچسكو ملتسي… بودند كه همه در كارگاه هنري لئوناردو كار كرده و ظرافت ترسيم را از او آموخته بودند، بي‏آنكه از جهت ريزه‏كاري يا عمق به پاي او برسند. دو نقاش ديگر به استادي او برخود معترف بودند، هر چند ما بدرستي نمي‏دانيم كه آيا شخصاً او را مي‏شناخته‏اند يا نه. جوواني آنتونيو باتتسي، كه سودوما لقب يافته است، ممكن است او را در ميلان يا رم ملاقات كرده باشد. برناردينو لويني در آثار خود عنصر احساس را به حد مبالغه دخالت مي‏داد،‌ اما استواري و استحكام شگفت‏انگيزي كه در سراسر كارش وجود داشت او را از ملامت مصون مي‏داشت. او براي كار خود «حضرت مريم و كودك» را كراراً برمي‏گزيد؛ شايد او را در اين كهنه‏ترين موضوع نقاشي، عاليترين مظهر حيات را به شكل نموداري از ولادت، تفوق عشق بر مرگ، و زيبايي زنانه‏اي كه هرگز پيش از مادر شدن به كمال نمي‏رسد احساس مي‏كرد. او بيش از ديگر پيروان لئوناردو ظرافت زنانة تبسم لئوناردي را ـ نه رمز آن راـ دريافته بود؛ تابلو خانوادة مقدس در آمبروزيان در ميلان تقليد دلپذيري است كه از مريم عذرا، كودك، و قديسه حناي استاد؛ و سپوزاليتسيو، در سارانو، داراي ملاحت تصاوير كوردجو است. برناردينو، برخلاف لئوناردو، ظاهراً در داستان جذاب باكرة روستاييي كه خدايي به جهان آورد شك نكرد؛ با ورع ساده‏اي، كه لئوناردو بزحمت مي‏توانست حس كند يا بنماياند، خطوط و رنگهاي تصاوير خود را ملايم مي‏ساخت. هر شكاكي كه در ته دل مختصر ايماني داشته باشد و هنوز بتواند يك افسانة دلپذير و الهامبخش را گرامي شمرد، هنگام سير در موزة لوور، در برابر تصاوير خواب عيساي كودك و ستايش مجوسان لويني بيش از آن مي‏ايستد كه در برابر تصوير يحياي تعميددهندة لئوناردو، و در آن دو رضايت خاطر و حقيقتي بيش از آن لئوناردو مي‏يابد.با مرگ اين مردان برجسته، عصر بزرگ ميلان سپري شد. معدودي از معماران، نقاشان، مجسمه‏سازان، و شاعراني كه گوهرهاي شگفت‏انگيز دربار لودوويكو را تشكيل مي‏دادند اهل خود شهر بودند، و بسياري از آنان، پس از سقوط آن ستمگر نجيب، روانة‌ نعمتگاههاي ديگر شدند. در هرج‏ومرجي كه پس از اين سقوط روي داد، هيچ استعدادي يافت نشد كه جايگزين آن نبوغهاي از دست رفته شود؛ و يك نسل بعد، تنها يادگاري كه از آن ده سال (آخرين دهة قرن پانزدهم) با شكوه باقي مانده بود، تنها يك كاخ بود و يك كليساي جامع.

+ نوشته شده توسط محمد در 87/04/27 و ساعت 20:31 |
 سودوکو یا سادوکو مخفف عبارت ژاپنی “Suuji wa dokushin ni kagiru” به معنی عدد های بی تکرار است و نوعی جدول اعداد است که امروزه یکی از سرگرمی های رایج در کشورهای مختلف جهان بشمار می آید. سودوکو فقط یکی از نامهای این بازی است. در آمريكا این بازی به نام “number place “مشهور است. گفته می شود که این بازی ریشه در چین باستان دارد و در قرن ۱۷ میلادی به اتریش برده شد و بعد از آن به بقیه اروپا و آمريكا راه پیدا کرده، بعد از گذشت زمان های طولانی در دهه ی۸۰ میلادی در مجله های تفریحی ظاهر شد. اما در جایی دیگر نیز آمده است که نخستین جدول سودوکو را یک ریاضیدان اروپایی در قرن هجدهم طراحی کرده است .
در سالهای گذشته این جدول کاربرد عمومی خود را برای سرگرمی پیدا کرده و خیلی ها را به خود معتاد کرده است. این روزها سودوکو سرگرمی بسیاری از مردم جهان شده است، کتاب های مجموعه این جدول ها نیز در نشریات کشورهای مختلف به چاپ می رسد و بسیاری از روزنامه های مترویی در کشور های غربی جدول سودوکو را در صفحات سرگرمی خود گنجانده اند. میزان محبوبیت این بازی رو به گسترش به میزانی است که نسخه های نرم افزاری این بازی برای تلفن های همراه رواج پیدا کرده و حتی مسابقه های تلویزیونی حل سودوکو در کوتاه ترین زمان ممکن به راه افتاده است. این بازی در نمایشگاه بین المللی بازی و سرگرمی آلمان به عنوان محبوب ترین و پرطرفدارترین بازی شناخته شده است و همچنین قانون بسیار ساده و روشنی دارد.

قوانین بازی:
سودوکو انواع مختلف ساده ، متوسط ، دشوار و خیلی دشوار دارد و بسته به تعداد خانه های خالی دشوارتر می شود. بازی سودوکو را از سه جنبه می توان طبقه بندی نمود. یکی از این جنبه ها مرتبط است با ساختار فیزیکی جدول و تعداد خانه های آن که حالات متفاوتی را در بر می گیرد. مورد دیگر با اعمال قوانین مختلف در بعضی از جداول گوناگون، البته بدون تغییر در قوانین پایه ای و بنیادین این بازی در ارتباط می باشد. در نهایت جنبه سوم رتبه بندی این بازی از درجه آسان تا دشوار می باشد.
نوع متداول سودوکو در واقع نوعی جدول است که از ۹ ستون عمودی و ۹ ستون افقی تشکیل شده و کل جدول هم به ۹ بخش کوچکتر تقسیم میشود.
حالا شما باید اعداد ۱ تا ۹ را در هر یک از جدول های کوچکتر بدون تکرار بنویسید، به صورتی که در هر ستون بزرگتر افقی یا عمودی هیچ عددی تکرار نشود . در واقع هم باید از تمام اعداد ۱ تا ۹ در همه ستون های عمودی و افقی استفاده کنید و هم باید مراقب باشید هیچ عددی تکرار نشود و در همه مربع های ۳ ستونی کوچکتر نیز به همین ترتیب همه اعداد ۱ تا ۹ بیاید و تکرار نشود. همیشه به عنوان راهنمایی چند عدد در جدول از قبل مشخص میشود تا بقیه اعداد را شما پیدا کنید .

روش حل:
ابتدا در تمام خانه های خالی جدول، اعداد را از یک تا نه می نویسیم.
سپس به سراغ یکی از اعدادی که از قبل توسط طراح نوشته شده می رویم و تمام اعداد مشابه آن را که در عرضش (بصورت افقی )قرار گرفته اند را پاک می کنیم و سپس یک خط افقی در بالای آن عدد می کشیم که مشخص باشد.
در این مرحله همانند مرحله قبل عمل می کنیم با این اختلاف که در تمام خانه های عمودی در بالا یا پایین عدد مورد نظر اعداد مشابه را پاک می کنیم وسپس با یک خط عمودی در کنار آن عدد آن را مشخص می نماییم .
اکنون باید اعداد مشابه عدد مورد نظر را در مربع نه خانه ای متناظر، پاک کنیم وعدد را با یک دایره بر دور آن مشخص کنیم.
فقط سه مرحله قبلی را در مورد تمام اعداد از قبل نوشته شده (اعداد چاپی) تکرار کنیم و کشیدن خطهای عمودی افقی و دایره را بر آن عددها نباید فراموش کنیم که این عمل می تواند به شما نشان دهد که کدام یک از قلم افتاده است.
وقتی که تمام اعداد چاپی با هر سه علامت مشخص شد کار ما تا این مرحله تمام شده است.
در این مرحله به دنبال خانه هایی می گردیم که فقط یک عدد در آنها باقی مانده و آن اعداد را پررنگ می کنیم.
ما باید در هر ستون نیز عددی را که فقط یکبار درآن ستون آمده را پیدا کنیم که این عدد یقینا جواب همان خانه است و این عدد را هم پررنگ کنیم.
اکنون در هر مربع نه خانه ای عددی را که فقط یکبار در این نه خانه آمده است را یافته و به عنوان جواب یادداشت می کنیم.

منبع :تالارگفتگوی دانشگاه آزاد مبارکه

بازی  سودوکو برای موبایل :  دانلود کنید   رمز فایل زیپ شده  : icedream.mihanblog.com

5 فایل pdf  هر کدام مشتمل بر بیست سودوکوی آماده چاپ  برای  حل برگرفته از سایت سودوکو دات کام

+ نوشته شده توسط محمد در 87/04/15 و ساعت 22:31 |

لینک نظرات پستهای وبلاگ  بصورت مستقیم

1-دردل من !! با رئیس جمهور فوتبال دوست

2-من و شما و آنها و زاویه دید !!

3ودجه نویسی

4-«اختاپوس فوتبال و صندق مهر رضا»

5-دریافت نرم افزار RSS خوان و توضیحاتی درباره RSS

6-یا علی مددی

7-دکترین پرچم

8-جلوی این گرگها را بگیرید

9-جامعه لمپن سالار شاخ و دم ندارد!

10-ين رو قديم نوشته ام اما الان هم ميارمش بد نيست!!

11-بازتاب توقیف شد!!(2)

12-نه سیمرغ و نه مرغ خالی دریغ از یک تخم مرغ گندیده !!

13-اوس محمود وقصه غصه بنده

14-چرایی چرا!؟

15-سوره نوع نگاه ما را تغییر داد

16-قلم زهر آلود

17-صاحبان نظام!!

18-تشيع در آمريكا

19-شکست هیمنه ایرانی ها ؟ یا یونانی ها > یا انگلوسکسونها!

20-ریان شناسی مخالفین دولت نهم (قسمت دوم)

21-مظلومیت دولت نهم در عین لج بازی !!

22ی شب

23-چرا الیاس چرا کنستانتین چرا وکیل مدافع شیطان

24-کار کرد خدا و تجسم شیطان در آثار ادبی و تصویری دنیای غرب

25-آیا تجسم شیطان از دید قرآن ممکن است ؟

26-میوه ایی گندیده از باغ سیل زده

27-رتبه!!

28-آيين قاتل!

29-لبنان را بشناسیم !

30-مواجهه غرب مسیحی با خیزش شیعی

31-ما و دشمن ( تقابل با دنیای غرب2)

32-ما و دشمن ( تقابل ما با غرب -3)

33-نه برای روشن فکران که برای روشن فکری

34-ما و دشمن (تقابل دنیای ما با غرب 4)

35-دین دار بودن و بی دین شدن یعنی چه

36-سربازگیری جنگ جدید بر علیه خدا

37-گاه هدایت شدم

38-چگونگي شيعه شدن صد هزار نفر از وهابيون

39-وهین به ریاست جمهوری توسط رسانه ضرغامی

40-گذاره هایی از کتب اهل تسنن-1

41-گذاره هایی از کتب اهل تسنن-2

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در 87/04/15 و ساعت 22:29 |

  

---------

 

---------

بنام حضرت دوست که هرچه هست از اوست

 

آنچه در این پست به آن می پردازم نقدی است  بر  سه گانه  FINAL  DESTINATION         پس تا پایان همراه ما باشید ، داستان این سه گانه هرچند از لحاظ قصه و شخصیتها اصلا به هم ربط ندارند اما ساختار و شکل و کلیت  سه فیلم  به یک صورت بوده  :

فرار از مرگ

 

در هر سه داستان انسانهای قصه با  آینده بینی یکی از نزدیکان  از چنگال مرگ  گروهی فرار می کنند .

و در قصه اول یک گروه دبیرستانی جهت  شرکت در  ارد و سوار یک بویینگ پهن پیکر شده که در لحظه آخر با اینده بینی قهرمان داستان  چند نفر انها بر اثر جنجالی که او در هواپیمای آماده پرواز بوجود می آورد از هواپیما اخراج  می شوند که همین اخراج باعث زنده ماندنشان می گردد!

در ادامه داستان فرشته مرگ  که این افراد را که از چنگش فرار کرده اند  یکی یکی  سراغشان می رود و آنها را به شکلی کاملا وحشیانه  و دلخراش از صفحه گیتی پاک می کند ........

 

در داستان دوم  چندین راننده و سرنشینانشان که در یک بزرگ راه در حرکتند باز یا آینده بینی یکی از رانندگان از  داس بلند فرشته مرگ فرار می کنند ولی باز  شکار کینه توزانه  فرشته مرگ آغاز می گردد.......

 

در داستان سوم  آینده بینی در یک ترن شهر بازی  صورت می گیردو همان سلاخی های دوباره ....

 

===

 آنچه در این سه داستان  مهم جلوه می کند در  3 مورد  (البته به نظر بنده ) بسیار قابل توجه می کند  :

 

1- قدرت شیطانی فرشته مرگ ، که به نظر می رسد این فرشته کاملا با شیطان یکسان تلقی شده است ، البته با توجه به دیدگاه انسان محورانه انسان غربی که با مرگ همه چیز تمام می شود کاملا این تلقی هم خوانی دارد چه اینکه  قدرتی که مرگ انسان غربی را مقدر می سازد با توجه به مفهوم مرگ نزد نهلیستها دقیقا همان معنی نابودگر و اهریمن را می دهد . به عنوان فیلم یعنی FINAL  DESTINATION  ( با ترجمه تحت لفظی مقصد نهایی ) توجه کنید آیا نویسنده یا کارگردان  چیزی جز سیاهی محتوم سرنوشت انسان را می خواهد  اعلام کند ؟

 

2- انتقام فرشته مرگ از انسانهای بی دفاع  کاملا وحشتناک است بصورتیکه  این انتقامها  از نظر بار فنی بسیار طرح ریزی شده و از لحاظ میزان توحش بکار رفته روی سیاه هر  حیوان وحشی را سفید می کند ، این خشونت افسارگسیخته  بر علیه انسان چه معنی می تواند داشته باشد ؟ آیا برای فروش گیشه  اینچنین  این سه گانه خشونت آمیز طراحی شده است ؟ یا خشم و ترس  انسان غربی را  از  ابر نیروی جهان ( اصطلاح فیزیکی از آفریده  جهان)  را نشان می دهد ؟ یک طنز جالب در این سه گانه  نمود دارد  که نابودگر (فرشته مرگ اصطلاح در خور این فیلم ضد ماورایی نیست ) بله نابودگر به ترتیب ریاضی گونه ایی ( مفهوم گرا ) دست به قصابی می زند ، تا جایی که یه از بازیگران فیلم بعد از دیدن مرگها دست به خودکشی با یک هفت تیر پر می زند ولی از اسلحه هیچ تیری شلیک نمی شود  و همان بازیگر در صحنه بعدیکه یک تصادف است بوسیله های لوله های آب سوراخ سوراخ می شود که خود کنایه ایست از سوراخ شدن بوسیله هفت تیر ! نابودگر اصلا مر گ سریع و راحت فراریانش را طالب نیست؟!

3- نابودگر به راستی همانند یک گربه که با شکارش بازی می کند با افراد قربانی اش بازی می کند و هر کدامشان را که می خواهد از بین ببرد با دیگری کاری ندارد هیچ ، که اسباب فرارش را از مهکله فراهم می سازد و سپس بعد از نابودی قربانیش به سراغ همان فردی می رود که که نجاتش داده بود! و جالبتر اینکه  فردی که آینده بینی بصورت ناخودآگاه توسط وی صورت می گیرد بوسیله هخمان قدرت ماورایی همیشه به صحنه قصابی می رود برای نجات قربانی ، اما هر بار دست خالی بر میگردد ،  و این خود نمادی است از بازیچه بودن انسان در مقابل سرنوشت .

4- چرا ابر نیرو یا همان نابودگر  به انسانهای از آینده شان خبر  می دهد ؟ آیا این همان بازی دادن افراد است که برای تفریح آنها را به یک تلاش بی فرجام بکشاند ؟ یا واقعا  نیروی مثبتی هم وجود دارد ؟ که به نظر بنده چیزی جز تلاش انسانها در این فیلم بار مثبت نداشت و فرار از مرگهای دسته جمعی چیزی جزء حیله و نیرنگ نابودگر برای درگیر کردن افراد در  امری بیهوده جهت سرگرمیش و  ارضاء غریزه توحشش توجیهی دیگر ندارد که همان تفکر باستانی یونانی خدایان مکار کوه المیوس نیست. جالبترین قسمت داستان این است که کسی که آینده بینی را انجام می دهد یک جایزه ویژه دریافت می کند و آنهم هم شانس زنده ماندن را!

5- این سه گانه  بدون شک انتقامی است که از پرورگار گرفته می شود ؛ بخاطر اینکه برگشت به دین در غرب قدرت زیادی پیدا کرده و حافظان تفکر مارکس و نیچه این امر را اصلا بر نمی تابند ، حال بر نتابیدن قدرت لخت و عریانی مثل آنچه در ترکیه می گذرد باشد و یا  ارباب رسانه و چک چک قطرات سیاه روغن سوخته هالیود بر کاسه زلال باورهای بی آلایش انسان.

 

تذکر:

1_ صداو سیمای جمهوری اسلامی چرا قسمت دوم را بخاطر  فصلهای سلاخی اتوبان در برنامه "سینمای دیگر "که اختصاص به جلوه های ویژه دراد پخش می کند ؟

2_ چرا داستان سوم را تمام و کمال پخش می کند ؟

 

 

آیا یک انسان دین دار متعهد و متخصص در امر فیلم شناسی هالیود در این سازمان حضور ندارد ؟

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در 87/04/07 و ساعت 22:8 |