تبليغاتX
پرواز تا بیکران

 

در این سازمان میراث فرهنگی چه خبر است ؟

این مطلب رو بخونید :

دسته‌گل تازه مشايي در اجلاس تهران

 
۳۰ مهر ۱۳۸۷

اجلاس وزراي گردشگري كشورهاي اسلامي در ايران با حاشيه غليظ‌تر از متني همراه بود.

به گزارش خبرنگار «تابناك»، در اين اجلاس كه به دعوت سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري و با حضور مشايي برگزار شده بود، وزراي گردشگري و رؤساي هيأت‌هاي كشورهاي سازمان همكاري‌هاي اقتصادي اكو تحت عنوان «نخستين اجلاس وزراي گردشگري كشورهاي عضو اكو» گرد هم آمده بودند، پوسترها و بروشورهايي براي استفاده ميهمانان تهيه و توزيع شده بود كه سنخيت ويژه‌اي با مواضع گذشته منتشره از مشايي درباره اسرائيل دارد.

در اين بروشورها كه تصويري از آن در متن خبر آمده است، به جاي نام «بيت المقدس» به عنوان پايتخت فلسطين، نام «اورشليم» ذكر شده و عملا كشور اسرائيل در اين اجلاس و با استناد به اين نقشه به رسميت شناخته شده است و اين موضوع بر خلاف نقشه‌هاي متداول در كشورهاي اسلامي و به ويژه ايران است.

 

شايان ذكر است، در نقشه‌هاي موجود در ايران كه مورد تأييد سازمان جغرافيايي كشور و ديگر نهادهاي مربوط مانند سازمان جغرافيايي نيروهاي مسلح و سازمان نقشه‌برداري كشور است، نام فلسطين و پايتخت آن بيت‌المقدس آمده است.

گفتني است، اظهارات چندي پيش مشايي درباره مردم اسرائيل كه در نهايت با دخالت رهبر معظم انقلاب و عذرخواهي وي پايان يافت، واكنش‌هاي تندي را برانگيخته بود كه پس‌لرزه‌هاي بعد از اين اظهارات نيز نگراني‌هاي بسياري را پديد آورده بود.

منبع :منبع خبر

+ نوشته شده توسط محمد در 87/07/30 و ساعت 22:56 |
 
هنگامی که جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ... باقی اش را دیگر حدس بزنید!
تبیان: از قرار معلوم یکی از جانبازان جنگ تحمیلی، سال ها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیمش به ایتالیا اعزام شده بود و در یکی از بیمارستان های شهر رم بستری شد. از قضا چند روزی بعد از بستری شدن این جانباز جنگ تحمیلی متوجه می شود خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش مالدینی است. جانباز قصه ما ابتدا تصور می کند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره شهر تیم آ.ث. میلان نسبتی دارد؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید: پائولو برادر من است! جانباز ایرانی در حالی که بسیار خوشحال شده بود از خانم پرستار خواهش می کند که اگر ممکن است عکسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه کند، اما جالب ترین بخش داستان ما صبح روز بعد اتفاق می افتد.

هنگامی که جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ... باقی اش را دیگر حدس بزنید!

راستی هیچ می دانید پائولو مالدینی اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا، شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدود ششصد کیلومتری دارد آمده تا از یک جانباز جنگی ایرانی که خواستار عکس یادگاری اوست عیادت کند؟ آیا فوتبالیست ایرانی را سراغ دارید که چنین مسافتی را برای به دست آوردن دل یک جانباز، معلول، بچه یتیم، بیمار و ... بپیماید؟

نمی دانم، شاید من از دریچه نگاه بدبین یک ورزشی نویس ماجرا را تعریف می کنم. شاید من نمی توانم این فوتبال را سفید که نه حتی خاکستری ببینم و شاید توی خواننده نمونه ای ایرانی شبیه مالدینی سراغ داشته باشی و به من معرفی کنی چرا که این دل لاکردار بدجوری در حسرت ستاره ای انسان و ایرانی از جنس پائولو مالدینی به سر می برد ...
+ نوشته شده توسط محمد در 87/07/30 و ساعت 22:52 |


سيد ياسر هشترودي
اگر خيلي هوشيار باشيم چند سال ديگر- كه خيلي هم دير نيست- تنها مي توانيم حسرت بخوريم.
حسرت اينكه عكاس سپاه سوم ارتش صدام حاضر بود عكس هاي تاريخي خود از جنگ را در برابر رفتن به زيارت امام رضا (ع) دراختيار ما قرار دهد اما ما خواب بوديم!
«سيد ياسر هشترودي» مدت ها قبل به سراغ «سيد عبد بطاط» در بصره رفته و با او به گفت و گو نشسته است. حالا چه كسي مي داند «عبد بطاط» كجاست و چه بر سر 50 هزار عكس جنگي او- به عنوان اسناد باارزش تاريخ جنگ- آمده است؟
حالا ما در بصره هستيم، كنار آقاي عبدالبطاط. در دفتر كار ايشان نشسته ايم. او اولين خبرنگار- عكاسي بود كه بعد از اشغال خرمشهر توسط نيروهاي مهاجم وارد اين شهر شد. او فعلا كارمند روزنامه الزمان است.

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد در 87/07/26 و ساعت 0:6 |

بسم الله الرحمن الرحيم

دكتر عصمام العماد

فهرست عناوين كتاب

  مقدمۀ موسسۀ كوثر

در برابر نويسنده و كتاب

مقدمۀ مترجم

اهدائيه

چگونه مذهب تشيّع را به وهّابيان ارائه كنيم؟

ويژگي هاي مذهب تشيّع

مرحلۀ نخست

شناخت انتسابي مذهب تشيّع

پي آمدهاي منفي مشكل خلط وهّابيت

اسباب و علل پيدايش و تعميق مشكل خلط

تصوير خلاصه اي از علت سوم مشكل خلط وهّابيت

بخش اوّل: موضع شيعه دوازده امامي در برابر تصورات بت پرستانۀ غاليان

مرحلۀ دوم: «شناخت تحليلي مذهب شيعۀ دوازده امامي»

حقيقيت نخست: «توحيد و نبوت در انديشه مذهب تشيّع»

حقيقت دوم: ((قوانين و احكام در مذهب شيعۀ دوازده امامي))

حقيقت سوم: «اهداف مذهب شيعۀ دوازده امامي»

حقيقت چهارم: «معناي برخي مصطلحات در مذهب شيعه دوازده امامي»

مرحلۀ سوم: «شناخت ريشه اي مذهب شيعۀ دوازده امامي»

حقيقت پنجم: «منابع مذهب شيعۀ دوازده امامي»

حقيقت ششم: «امامت در مذهب شيعۀ دوازده امامي»  

حقيقت هفتم: «هويّت مذهب شيعۀ دوازده امامي»  

حقيقت هشتم: «پيدايش مذهب شيعۀ دوازده امامي و علل اين پيدايش»

بخش اول: «پيدايش مذهب تشيّع»

بخش دوم: «علل پيدايش مذهب شيعۀ دوازده امامي»

چگونه ويژگي هاي مذهب شيعۀ دوازده امامي را به وهّابيان ارائه كنيم؟

1. ويژگي ميانه روي در چگونگي تعامل با اهل بيت (عليهم السلام)

2. خاصيّت واقع گرايي در چگونگي تعامل با صحابه

3. ويژگي اعتقاد به غيبت امام دوازدهم

پايان دفتر

آيندۀ مذهب شيعۀ دوازده امامي   

+ نوشته شده توسط محمد در 87/07/20 و ساعت 0:19 |

+ نوشته شده توسط محمد در 87/07/07 و ساعت 23:50 |
اشاره
 
متنی كه در زير می خوانيد، وصيتنامه ای از سردار رشيد اسلام، شهيد دكتر مصطفی چمران است كه خطاب به امام موسی صدر نگاشته شده است. اين وصيتنامه در 29 خرداد سال 1355 تنظيم گرديد يعنی در سياه ترين روزهای جنگ داخلی لبنان، كه از يكسو نيروهای فلسطينی و احزاب چپ لبنان با سوريه درگير شده بودند؛ و از سوی ديگر احزاب دست راستی و در رأس آنها فالانژيستها، با سوءاستفاده از غفلت جبهه ملی و اسلامی لبنان، مناطق آنان را مورد هجوم قرار داده بودند. در چنين روزهايی كه از آنها به عنوان دومين دوره جنگ داخلی نام برده می شود، امام صدر به دكتر چمران مأموريت داد تا برای سازماندهی مقاومت شيعيان، راهی شهرك نبعه گردد. و اين وصيتنامه قبل از عزيمت تنظيم گرديد.

اما سير اين وصيتنامه خود داستانی دارد كه اينك بدان می پردازيم:
كاشف اين وصيتنامه، دانشمند محترم و كارشناس كهنه كار مسائل سياسی خاورميانه، جناب آقای محمد علی مهتدی است. اين برادر عزيز از دوستان دردمند و قديمی امام صدر است، و سالها مسئوليت دفتر صدا و سيمای جمهوری اسلامی را در بيروت بر عهده داشته است. از جمله در سال1361، كه اسرائيل به لبنان حمله نمود و تا دروازه های بيروت پيش آمد. آقای مهتدی تعريف می كرد كه در روزهای آغازين جنگ، با همكاران خود برای تهيه گزارش به جنوب رفتند. طبعاً به شهر صور و مؤسسه صنعتی جبل عامل نيز سر زده بودند. ساختمان مدرسه در اثر اصابت بمب و خمپاره آسيب ديده بود. يكی از اتاقهای آسيب ديده، اتاق قديمی دكتر چمران بود. همان اتاقی كه ساعتها گفتگوی آقای مهتدی و دكتر چمران را پيرامون مسائل لبنان، خاورميانه، انقلاب اسلامی ايران و …، نظاره كرده بود. كاغذها، دفاتر و پرونده های زيادی بر روی زمين پخش شده بودند. در همان حالی كه فيلمبرداران به كار خود مشغول بودند، آقای مهتدی نيز كاغذها را بررسی می كرد. و در ميان كاغذها به وصيتنامه مورد نظر برخورد نمود. مطالعه وصيتنامه ايشان را منقلب نمود. همانگونه كه همكاران لبناني، و در انتهای آن روز خانواده آقای مهتدی و ميهمان آن روزشان خانم فاطمه نواب صفوی را نيز متأثر نمود.
بدنبال بازگشت آقای مهتدی، وصيتنامه تحويل بنياد شهيد چمران گرديد. اما متأسفانه سالها بدون استفاده در آرشيو آن باقی ماند! تا اينكه يكی از همكاران با ذوق آقای سيد مهدی شجاعی، آن را مجدداً در آرشيو بنياد كشف نمود . وصيتنامه مورد نظر با اجازه بنياد تنسيخ، و نهايتاً در شماره تير ماه سال 1376 مجله "نيستان" چاپ گرديد.
آنچه در زير می خوانيد، عيناً از مجله نيستان نقل شده است. البته آقای مهتدی اعتقاد دارند، متن اصلی وصيتنامه، از متن چاپ شده آن كاملتر می باشد.
..............................
 
 
وصيت می كنم …
وصيت می كنم به كسی كه او را بيش از حد دوست می دارم! به معبود من! به معشوق من! به امام موسی صدر! كسی كه او را مظهر علی می دانم! او را وارث حسين می خوانم! كسی كه رمز طایفه شيعه، و افتخار آن، و نماينده هزار و چهار صد سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختي، حق طلبی و بالأخره شهادت است! آری به امام موسی وصيت می كنم …
برای مرگ آماده شده ام و اين امری است طبيعی كه مدتهاست با آن آشنا شده ام. ولی برای اولين بار وصيت می كنم. خوشحالم كه در چنين راهی به شهادت می رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فيها بريده ام. همه چيز را ترك گفته ام. علایق را زير پا گذاشته ام. قيد و بندها را پاره كرده ام. دنيا و ما فيها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت می روم.
از اينكه به لبنان آمدم و پنج يا شش سال با مشكلاتی سخت دست به گريبان بوده ام، متأسف نيستم. از اينكه آمريكا را ترك گفتم، از اينكه دنيای لذات و راحت طلبی را پشت سر گذاشتم، از اينكه دنيای علم را فراموش كردم، از اينكه از همه زيبائيها و خاطره زن عزيز و فرزندان دلبندم گذشته ام، متأسف نيستم … از آن دنيای مادی و راحت طلبی گذشتم و به دنيای درد، محروميت، رنج، شكست، اتهام، فقر و تنهايی قدم گذاشتم. با محروميت همنشين شدم. با دردمندان و شكسته دلان هم آواز گشتم. از دنيای سرمايه داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومين و مظلومين وارد شدم. با تمام اين احوال متأسف نيستم …
تو ای محبوب من، دنيايی جديد به من گشودی كه خدای بزرگ مرا بهتر و بيشتر آزمايش كند. تو به من مجال دادی تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهای بی نظير انسانی خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زير پا بگذارم و ارزشهای الهی را به همگان عرضه كنم، تا راهی جديد و قوی و الهی بنمايانم، تا مظهر باشم، تا عشق شوم، تا نور گردم، از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم، تا ديگر خود را نبينم و خود را نخواهم، جز محبوب كسی را نبينم، جز عشق و فداكاری طريقی نگزينم، تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قيد و بندهی مادی آزاد شوم…
تو ای محبوب من رمز طايفه اي، و درد و رنج هزار و چهار صد ساله را به دوش می كشی، اتهام و تهمت و هجوم و نفرين و ناسزای هزار و چهار صد سال را همچنان تحمل می كني، كينه های گذشته و دشمنی های تاريخی و حقد و حسدهای جهانسوز را بر جان می پذيري، تو فداكاری می کنی، تو از همه چيز خود می گذری، تو حيات و هستی خود را فدای هدف و اجتماع انسانها می كنی، و دشمنانت در عوض دشنام می دهند و خيانت می كنند، به تو تهمتهای دروغ می زنند و مردم جاهل را بر تو می شورانند، و تو ای امام لحظه ای از حق منحرف نمی شوی و عمل به مثل انجام نمی دهی و همچون كوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوی حقيقت و كمال و قدم بر می داری، از اين نظر تو نماينده علی (ع) و وارث حسيني… و من افتخار می كنم كه در ركابت مبارزه می كنم و در راه پر افتخارت شربت شهادت می نوشم…
ای محبوب من، آخر تو مرا نشناختي! زيرا حجب و حيا مانع آن بود كه من خود را به تو بنمايانم، يا از عشق سخن برانم يا از سوز درونی خود بازگو كنم… اما من، منی كه وصيت می كنم، منی كه تو را دوست می دارم… آدم ساده ای نيستم!… من خدای عشق و پرستشم، من نماينده حق و مظهر فداكاری و گذشت و تواضع و فعاليت و مبارزه ام، آتشفشان درون من كافيست كه هر دنيایی را بسوزاند، آتش عشق من به حدی است كه قادر است هر دل سنگی را آب كند، فداكاری من به اندازه ای است كه كمتر كسی در زندگی به آن درجه رسيده است … به سه خصلت ممتاز شده ام:
1. عشق كه از سخنم و نگاهم و دستم و حركاتم و حيات و مماتم می بارد. در آتش عشق می سوزم و هدف حيات را جز عشق نمی شناسم. در زندگی جز عشق نمی خواهم، و جز به عشق زنده نيستم.
2. فقر كه از قيد همه چيز آزاد و بی نيازم. و اگر آسمان و زمين را به من ارزانی كنند، تأثيری در من نمی كند.
3. تنهایی كه مرا به عرفان اتصال می دهد. مرا با محروميت آشنا می كند. كسی كه محتاج عشق است، در دنيای تنهایی با محروميتِ عشق می سوزد. جز خدا كسی نمی تواند انيس شبهای تار او باشد و جز ستارگان اشكهای او را پاك نخواهند كرد. جز كوههای بلند راز و نيازهای او را نخواهند شنيد و جز مرغ سحر ناله های صبحگاه او را حس نخواهند كرد. به دنبال انسانی می گردد تا او را بپرستد يا به او عشق بورزد. ولی هر چه بيشتر می گردد، كمتر می يابد …
كسی كه وصيت می كند آدم ساده ای نيست. بزرگترين مقامات علمی را گذرانده، سردی و گرمی روزگار را چشيده، از زيباترين و شديدترين عشقها برخوردار شده، از درخت لذات زندگی ميوه چيده، از هر چه زيبا و دوست داشتنی است برخوردار شده، و در اوج كمال و دارایی همه چيز خود را رها كرده و به خاطر هدفی مقدس، زندگی دردآلود و اشكبار و شهادت را قبول كرده است.
آری ای محبوب من، يك چنين كسی با تو وصيت می كند …
وصيت من درباره مال و منال نيست. زيرا می دانی كه چيزی ندارم، و آنچه دارم متعلق به تو و حركت و مؤسسه است. از آنچه به دست من رسيده، به خاطر احتياجات شخصی چيزی بر نداشته ام. جز زندگی درويشانه چيزی نخواسته ام. حتی زن و بچه ها و پدر و مادر نيز از من چيزی دريافت نكرده اند. آنجا كه سر تا پای وجودم برای تو و حركت باشد، معلوم است كه مايملك من نيز متعلق به تو است.
وصيت من درباره قرض و دين نيست. مديون كسی نيستم، در حالی كه به ديگران زياد قرض داده ام.
به كسی بدی نكرده ام. در زندگی خود جز محبت، فداكاري، تواضع و احترام نبوده ام. از اين نظر نيز به كسی مديون نيستم …
آری وصيت من درباره اين چيزها نيست …
وصيت من درباره عشق و حيات و وظيفه است …
احساس می كنم كه آفتاب عمرم به لب بام رسيده است و ديگر فرصتی ندارم كه به تو سفارش كنم. وصيت می كنم، وقتی كه جانم را بر كف دستم گذاشته ام، و انتظار دارم هر لحظه با اين دنيا وداع كنم و ديگر تو را نبينم….
تو را دوست می دارم و اين دوستی بابت احتياج و يا تجارت نيست. در اين دنيا به كسی احتياج ندارم. حتی گاهگاهی از خدای بزرگ نيز احساس بی نيازی می كنم … از او چيزی نمی طلبم و احساس احتياج نمی كنم. چيزی نمی خواهم، گله ای نمی كنم و آرزوئی ندارم. عشق من به خاطر آن است كه تو شايسته عشق و محبتي، و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا می دانم. همچنانكه خدای را می پرستم و عشق می ورزم، به تو نيز كه نماينده او در زمينی عشق می ورزم. و اين عشق ورزيدن همچون نفس كشيدن برای من طبيعی است …
عشق هدف حيات و محرك زندگی من است. زيباتر از عشق چيزی نديده ام و بالاتر از عشق چيزی نخواسته ام. عشق است كه روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می كند، مرا از خودخواهی وخودبينی می رهاند، دنيای ديگری حس می كنم، در عالم وجود محو می شوم، احساسی لطيف و قلبی حساس و ديده ای زيبابين پيدا می كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می ربايند و از اين عالم به دنيای ديگری می برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است …
به خاطر عشق است كه فداكاری می كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد ديگری را می يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا می بينم و زيبائی را می پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس می كنم، او را می پرستم و حيات و هستی خود را تقديمش می كنم …
می دانم كه در اين دنيا به عده زيادی محبت كرده ام، حتی عشق ورزيده ام، ولی جواب بدی ديده ام. عشق را به ضعف تعبير می كنند و به قول خودشان زرنگی كرده از محبت سوءاستفاده می نمايند! اما اين بی خبران نمی دانند كه از چه نعمت بزرگی كه عشق و محبت است، محرومند. نمی دانند كه بزرگترين ابعاد زندگی را درك نكرده اند. نمی دانند كه زرنگی آنها جز افلاس و بدبختی و مذلت چيزی نيست …
و من قدر خود را بزرگتر از آن می دانم كه محبت خويش را از كسی دريغ كنم. حتی اگر آن كس محبت مرا درك نكند و به خيال خود سؤاستفاده نمايد. من بزرگتر از آنم كه به خاطر پاداش محبت كنم، يا در ازاء عشق تمنایی داشته باشم. من در عشق خود می سوزم و لذت می برم. اين لذت بزرگترين پاداشی است كه ممكن است در جواب عشق من به حساب آيد …
می دانم كه تو هم ای محبوب من، در دريای عشق شنا می كني. انسانها را دوست می داري. به همه بی دريغ محبت می كني. و چه زيادند آنها كه از اين محبت سوءاستفاده می كنند. حتی تو را به تمسخر می گيرند و به خيال خود تو را گول ميزنند … تو اينها را می دانی ولی در روش خود كوچكترين تغييری نمی دهی … زيرا مقام تو بزرگتر از آن است كه تحت تأثير ديگران عشق بورزی و محبت كني. عشق تو فطری است. همچون آفتاب بر همه جا می تابی و همچون باران برچمن و شوره زار می باری و تحت تأثير انعكاس سنگدلان قرار نمی گيری …
درود آتشين من به روح بلند تو باد كه از محدوده تنگ و باريك خودبينی و خودخواهی بيرون است و جولانگاهش عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست.
عشق سوزان من فدای عشقت باد، كه بزرگترين و زيباترين مشخصه وجود توست، و ارزنده ترين چيزی است كه مرا جذب تو كرده است، و مقدس ترين خصيصه ای است كه در ميزان الهی به حساب می آيد …
 
 
+ نوشته شده توسط محمد در 87/07/07 و ساعت 2:6 |
                 
+ نوشته شده توسط محمد در 87/07/04 و ساعت 23:11 |

حدود 9 ماه دیگر ریاست جمهور  جدید  ایران به جهان معرفی می شود ، شاید فرصتی بسیار داشته باشیم تا به انتخابات بپردازیم اما عجله مردان سیاست برای اعلام حمایت از کاندیداهای مختلف باعث شده است از چند ماه قبل تنور انتخابات خواهی نخواهی گرم شود و کارهایی که از آن بوی  تبلیغات می آید به مشام همه برسد ،از این رو بنده نیز بنا بر رسالتی که این وبلاگ بر دوشم نهاده  همچنین عجله ایی که دارم می خواهم در این باره صحبتهایم را بنویسم شاید از قافله عقب نمانیم !

کاندیداهایی که از حزب های مختلف  برای انتخابات اعلام وجود کرده اند در نوع خود جالبند و جالبتر از آن حامیانی هستند که این آقایان دارند . ما به فراخور به معرفی این حضرات و توانایی و احتمال بردشان می پردازیم .

اگر مبنای دیدمان را دولت قرار دهیم  تمام کاندیداها دیدگاهی ضد دولت نهمی دارند ، شاید این جمله بی معنی باشد ولی وقتی می بینیم از اردوگاه اصول گرایان  زمزمه های حضور  رضایی ، توکلی ، قالیباف و همچنین گمانه زنی حضور لاریجانی به گوش می رسد  باید قبول کنیم  که در هیچ جایی از خواستگاه دولت چند کاندیدا ادعای حضور ندارند هرچند که این ادعای حضرات اصول گرا ریشه اش در همان انتخابات دور گذشته باید جستجو کرد و آن چیزی نبود جز اینکه هر کدام از کاندیداهای اصول گرایان بدرستی فهمیده بودند که قدرت از جایگاه سنتی اش خارج شده  و همزمانی آن با خستگی مردم از چپ و راست  باعث شکل گیری یک فرصت ایده آل برای تشکیل یک دولت جوان و متخصص خارج از فرم های دهه های 60 و 70 فراهم آمده .و به عبارت دیگر بوی قدرت به مشام اصول گرایان رسیده بود پس با سیلی از نامزدها و ارد گود شدند......

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد در 87/07/01 و ساعت 22:44 |