تبليغاتX
پرواز تا بیکران

مجري: اقاي احمدي نژاد قاعدتا هر کسي داراي دغدغه هايي است و شما هم دغدغه هاي ذهني فردي و اجتماعي داريد و مي خواهيد در صحنه باشيد به عنوان کانديدا در اين رقابت، به عنوان رياست جمهوري احتمالي مهمترين دغدغه هاي شما که باعث شده شما در صحنه باشيد چه هست ؟

احمدی نژاد: بسم الله - اللهم عجل ... من ابتدا خداي بزرگ را شاکرم که فرصت داد يک دوره در خدمت ملت عزيز ايران باشم و ازمردم خوبمان بخاطر همه حمايت ها و بزرگواريها و همراهي هايشان تشکر مي کنم و ارزو مي کنم که ملت ايران همواره سربلند باشد.

ياد امام عزيز،شهداي بزرگوار، ايثارگران،جانبازان و آزادگان را گرامي مي داريم که راه سربلندي را در برابر ما قراردادند و امروز هرچه داريم از آنهاست.

انتخابات عرصه بسيار مهم سرنوشت است، انتخابات در کشور ما فقط انتخاب يک فرد نيست بلکه انرژي گرفتن ملت براي پرشهاي بلند به سمت قله هاي عزت و پيشرفت است.

فضاي انتخابات بايد فضايي پرشور و نشاط باشد، فضاي انتخابات بايد سرشار از منطق و دوستي ها و هم افزاييها و برادري ها باشد .
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد در 88/03/14 و ساعت 20:35 |

در اسارت آزادی

۱توهین به همین راحتی

۲محکومیت توهین محمد خاتمی به ملت آذربایجان

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در 88/03/10 و ساعت 22:22 |

وشنبه 21 اردیبهشت 1388، تالار دکتر شریعتی دانشگاه اصفهان و همه منتظرند تا ببیند دکتر حسن عباسی، در رابطه با موضوع بحثی که مثل همیشه از نامی غیر متعارف و خاص خبر می‌دهد چه به ارمغان آورده است.
و موضوع جلسه
این بود:

"جمهوری که بود!
جمهوری که هست!
جمهوری که نیست!
جمهوری دهم".

با اینکه تا ساعت 16 و شروع برنامه، یک ساعتی وقت مانده، تقریباً صندلی خالی در سالن وجود ندارد.
در این جمعیت، از هر طیف و عقیده و جناحی را می توانستی ببینی. به چهره‌‌های حضار که نگاه می‌کردی و مچ دست برخی از آن‌ها! و نوع ریش و لباس برخی دیگر، مطمئن می‌شدی که همه آمده‌اند؛ اصول‌گرا و اصلاح‌طلب، تحکیمی و انجمنی و بروبچه‌های جامعه اسلامی و بسیج که میزبان بود و البته عده‌ای که جزو هیچ‌کدام این‌ها نبودند و به قول یکی‌شان "از هفت دولت آزاد!".

بروبچه‌هایی هم از دانشگاه‌های دیگری مثل صنعتی اصفهان و برخی واحدهای دانشگاه آزاد هم مهمان بودند و البته من هم، یکی از این میهمان‌ها.

 موقعی که قرآن تلاوت و سرود جمهوری اسلامی پخش شد و دکتر عباسی صحبت‌هایش را شروع کرد، حتی راهروهای سالن نیز جایی برای ایستادن نداشت.

در مورد محتوی سخنرانی حرفی نمی‌زنم و اگر مایل بودید، می‌توانید تمامی آن را بدون کم و کاست به صورت صوتی دانلود کنید و یا اینکه اگر حال و حوصله 3 ساعت و 8 دقیقه سخنرانی و تریبون آزاد و شنیدن هوچی‌گری بعضی‌ها را ندارید، از گزیده‌های مهمی از این برنامه که به صورت صوتی وتصویری آماده شده استفاده نمایید.

این برنامه بازخوردها و نتیجه های خیلی خوبی داشت. به جز مطالب دقیق و کارشناسانه ارائه شده در این همایش که البته به خاطر شانتاز و هوچی‌گری عده‌ای به پایان نرسید! چیزی که به صورت واضح و شفاف و آشکار و بی‌پرده مشخص شد، چهره واقعی تفکر اصلاح طلبی [از نوع دوم خردادی آن] و داعیه داران حمایت از میر حسین موسوی بود.

و فقط می‌توانم بگویم:
جناب آقای میرحسین موسوی، کاندیدای محترم دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری؛ چشمانت را باز کن، دوست و دشمنت و مارهای خوش خط و خال پیرامونت را بشناس و راه و عمل خودت را از آنانی که در گذشته، خون به دل امام خمینی(ره) کردند و در امروز دشمن ولایتند و منافق در برابر تفکر اصیل اسلامی - انقلابی، جدا کن.

ضمیمه چندرسانه‌ای:

.: فایل صوتی این مراسم به صورت کامل به مدت 3 ساعت و 8 دقیقه با حجم 10.7 مگابایت و فرمت MP3.
-
لینک دانلود.

.: بخش اول: بررسی سیاست خارجی جمهوری هفتم و هشتم [دوران اصلاحات]، نتیجه آن و بازخورد این عمل کرد در انتخابات جمهوری نهم.
- دانلود به صورت فایل صوتی
MP3 و فرمت ویدئویی WMV و 3GP، مشاهده آنلاین در سایت Youtube.

.: بخش دوم: ورود جمهوری نهم به خطوط قرمز غرب در حوزه سیاست خارجی [برخی دانشجویان سعی در به هم زدن صحبت‌های دکتر عباسی را دارند].
- دانلود به صورت فایل صوتی
MP3 و فرمت ویدئویی WMV و 3GP، مشاهده آنلاین در سایت Youtube.


.: بخش سوم: بررسی عملکرد جمهوری نهم در حوزه سیاست داخلی: انرژی هسته‌ای، تکنولوژی فضایی، خصوصی سازی و اصل 44 و...
- دانلود به صورت فایل صوتی
MP3 و فرمت ویدئویی WMV و 3GP، مشاهده آنلاین در سایت Youtube.

.: بخش چهارم: بررسی موضوع عملکرد اسفندیار رحیم مشائی، مدرک جعلی کردان و انتقاد جریان اصول گرایی به این دو موضوع و در ادامه بررسی این نکته که ریشه‌های "کردانیسم" را سید محمد خاتمی در سیستم دولتی آغاز کرد [موضوع مدرک نداشته خاتمی و استفاده از عنوان آن در طول 16 سال فعالیت مدیریتی در سطوح مختلف کشور].
- دانلود به صورت فایل صوتی
MP3 و فرمت ویدئویی WMV و 3GP، مشاهده آنلاین در سایت Youtube.

.: بخش پنجم: درخواست مناظره اطلاح طلبان با دکتر عباسی از طرف دانشجویان و اعلام این موضوع که چهره‌های اصلاح طلب از مناظره با دکتر حسن عباسی فرار می‌کنند. افرادی مانند: حسن روحانی، تاجیک، محسن آرمین و... [به عنوان نمونه، فایل صوتی مناظره دکتر حسن عباسی و محسن آرمین در دانشگاه شهید بهشتی در سال 81 پیرامون اظهارات و حکم هاشم آغاجری، در انتهای همین مطلب برای دانلود قرار داده شده است].
- دانلود به صورت فایل صوتی
MP3 و فرمت ویدئویی WMV و 3GP، مشاهده آنلاین در سایت Youtube.

.: بخش ششم: ادامه موضوع عدم پذیرش مناظره از طرف اصلاح طلبان و شروع هوچی‌گری و برهم ریختن همایش از طرف حامیان میر حسین موسوی، که دکتر عباسی می‌گوید:
 " این هم از ادب کسانی است که می‌خواهند کشور را در دست بگیرند... مادامی که اهل هو و جنجال و فریادید به هیچی نمی رسید. مادامی که اهل شانتاژ و اهل جوسازی و اهل این هستید که نگذارید برنامه به نتیجه برسه و بعد بیایید حرف بزنید به هیچ چی نمی رسید. من 15 ساله دارم امثال شما را می‌بینم. عاقبتش علی افشاریه. خوشبختم که چهره ای از آینده روی کار آمدن اصلاح طلبان را نشان دادند و نشان دادند که قرار اینها بیایند سر کار فقط فحش بدن، فریاد بزنن، هو کنند و جنجال کنند. اگر راست می گید که اهل منطقید ساکت می نشستید که بحث تمام بشه و به نتیجه برسه..."
- دانلود به صورت فایل صوتی
MP3 و فرمت ویدئویی WMV و 3GP، مشاهده آنلاین در سایت Youtube.

.: بخش هفتم: در ادامه جو سازی و فحاشی و شانتاژ طرفداران موسوی و بر هم زنندگان مراسم، تعدادی از دانشجویان شعار می دهند "سلام بر موسوی و..." که دکتر عباسی در پاسخ می‌گوید:
"بیچاره موسوی که طرفداراش شمایید. موسوی اگر قرار باشه با شما کشور را راداره کنه، کشور به چه فلاکتی می‌افته."
در این قسمت دکتر از دانشجویان می‌پرسد که آیا مایل به ادامه بحث هستسند که اکثر دانشجویان خواستار ادامه بحث می‌شوند که طرفداران موسوی شروع به هو و داد زدن می‌کنند.
حسن عباسی: "همواره جماعت اهل هو کسایی بودن که هیچ کدام از آدمهای شاخصشان که برای سخنرانی می‌آیند نمی‌توانند یک متن روشمند ارائه کنند، من نتیجه‌ای که می خواستم از بحثم بگیرم، تا الان گرفتم، نتیجه‌ام این بود که یک جریانی با شانتاژ، کشور را به دست گرفته بود و امروز مجدداً می خواهد با شانتاژ کشور را به دست بگیرد، روشش برای اداره کشور هو کردنه، اهل منطق و حرف نیست و این آن نتیجه‌ای است که می خواستم بگیرم و شما شاهدش بودید و..."
- دانلود به صورت فایل صوتی
MP3 و فرمت ویدئویی WMV و 3GP، مشاهده آنلاین در سایت Youtube.

.: بخش هشتم: در ادامه، صحبت‌های دکتر عباسی نیمه کاره باقی می‌ماند و تریبون آزاد برگزار می‌شود و دکتر عباسی به پرسش‌های برخی از دانشجویان اصلاح طلب حامی موسوی، در رابطه اوضاع اقتصادی ایران و جهان پاسخ می‌دهد.
- دانلود به صورت فایل صوتی
MP3 و فرمت ویدئویی WMV و 3GP، مشاهده آنلاین در سایت Youtube.

.: بخش نهم: در ادامه تریبون دانشجویی، نمایندگانی از ستاد میر حسین موسوی سوالاتی را در رابطه به انتقاد از سیاست خارجی دولت نهم مطرح می‌کند که دکتر عباسی به آن نیز پاسخ می دهد.
- دانلود به صورت فایل صوتی
MP3 و فرمت ویدئویی WMV و 3GP، مشاهده آنلاین در سایت Youtube.

.: بخش دهم: در انتهای جلسه، دکتر عباسی در ادامه پاسخ به سوال امنیت ملی و سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران، به موضوع هولوکاست به عنوان ملاک شناخت آزادی بیان در غرب می‌پردازد و می‌گوید:
"مبنای مشروعیت دین، اسلام و ایرانی را انسان امریکایی، اسرائیلی و اروپایی می‌بره زیر سوال، یک بار یکی از مبانی مشروعیت غرب [هولوکاست] را ایران به چالش کشید تا بگه اگر تو وارد خط قرمز من بشی، منم برای اینکه مشروعیت تو را زیر سوال ببرم حرف برای گفتن دارم... "
در ادامه دکتر عباسی به برخی عقب نشینی‌های دوران اصلاحات و موضع گیری های زبونانه برخی نویسندگان و روشنفکران و سیاسیون اشاره می کند که در این موقع، برخی از دکتر می‌خواهند که مانند مشائی، نام آنها را ببرد و دکتر پاسخ می گوید:
"... میشه مثل پیرمؤذن، فاطمه حقیقت جو، اکبر گنجی، محسن سازگارا... مگر خاک فرهنگی این مملکت را محسن سازگارا به توبره نکشید.... آنهایی که در حلقه کیان، بنیان‌های اسلام و نظام را زیر سوال بردند، امروز کجای آمریکا زندگی می کنند؟... یک مشائی را توی دولت احمدی نژاد کردن چماق، که خود ما هم بهش نقد داریم. من لیست 250 آدمی که از دفتر آقای خاتمی حقوق می‌گرفتند که زیرآب اسلام را بزنند منتشر می‌کنم. آقای میر حسین موسوی باید تکلیفش را با جریانی که 250 نفرش جاسوسی می‌کنه روشن کنه، والسلام".
- دانلود به صورت فایل صوتی
MP3 و فرمت ویدئویی WMV و 3GP، مشاهده آنلاین در سایت Youtube.

.: تصاویری از اقلیت هوچی‌گر و اخلال‌گر همایش که تعدادشان به 30 نفر هم نمی‌رسید.
- دانلود فایل ویدئویی با فرمت
WMV و 3GP، مشاهده آنلاین درسایت Youtube.

.: مناظره دکتر حسن عباسی و محسن آرمین [عضو شورای مرکزی مجاهدین انقلاب] در دانشگاه شهید بهشتی در سال 1381 با موضوع بررسی سخنان و حکم هاشم آغاجری، به صورت فایل MP3.

- لینک دانلود.

                                                          مرجع۱  و منیع2

+ نوشته شده توسط محمد در 88/03/08 و ساعت 21:19 |

منبع: وب لاگ تشيع علوي

"به خاطر دارم که روزی جلسه ای در منزل یکی از اعضا تشکیل شده بود. از حجت الاسلام فلسفی هم برای شرکت در این جلسه دعوت به عمل آمده بود و ایشان که بنا به اظهار خودشان دقیقا مقاله را خوانده بودند، مطلب مهمی را که باعث آن همه تبلیغات سوء شده باشد به دست نیاوردند و تنها ایرادی که به مقاله دکتر شریعتی داشتند و در حضور استاد مطهری و آقای شریعتی ابراز نمودند، عبارت از این بود که چرا شریعتی در تمامی این دو مقاله از ابتدا تا انتها القاب خاص حضرت رسول را به کار نبرده اند و به جای استفاده از کلمه "حضرت" در مقابل نام رسول اکرم در همه موارد و همه جا به نامیدن نام محمد اکتفا کرده اند.


همه حاضران منتظر بودند که دکتر شریعتی برای این قصور و تقصیر که القاب خاص پیامبر را از جلو نام ایشان حذف کرده بی جواب بماند و پاسخی نداشته باشد، پس از یک لحظه برقراری سکوت در بین حضار، دکتر شریعتی در پاسخ اظهار داشت: "وقتی در این مملکت بالاتر از حضرت که اعلیحضرت باشد داریم همان نام مبارک "محمد" زیبا ترین و خدایی ترین نامی است که می شود در این کشور و در این مقاله و در هر اثری به جا گذاشت و خود این نام به تنهایی مبین شخصیت و رسالت پیغمبر است."

+ نوشته شده توسط محمد در 88/02/26 و ساعت 23:57 |
 
 اين داستان هم زنده كننده يادِ واقعه ي مشكوك هلوكاست است و هم نشان دادن يك الگو و منجي (آمريكا) و هم منحرف كننده اذهان به ماورا الطبيعه است.
من يكي از خوانندگان مجموعه كتاب هاي هري پاتر و بينندگان فيلم هاي هري پاتر هستم. مدتي پيش كه تازه كتابهاي هري پاتر را به پايان رساندم، به نكاتي برخوردم، كه تقديم خوانندگان جست و جوگر مي كنم .شايسته است پيش از هر چيز به خلاصه ي داستان توجه فرماييد:
هزاران سال پيش در جامعه ساحران چهار جادوگر بزرگ به نام هاي گودريك گريفندور، هلگا هافلپاف، روينا رونكلاو  و  سالازار اسليترين  به تاسيس مدرسه اي با نام هاگوارتز براي آموزش سحر اقدام كردند.  اين چهار جادوگر كه چهار گروه را در مدرسه به وجود آوردند، بنا به سليقه و تفكر خود به آموزش پرداختند.  اما در ميان اينها سالازار اسليترين به اين عقيده داشت كه بايد جادوگراني را در مدرسه تعليم دهيم كه داراي خون خالص جادوگري هستند، يعني پدر و مادر آنها جادوگر باشند (و انواع ديگر جادوگران به اين صورت است كه: يكي از والدين جادوگر باشد، يا هيچ يك از والدين جادوگر نباشد و فقط فرزند ساحر متولد شده باشد ) آن سه جادوگر ديگر با عقيده ي وي موافق نبودند بنابراين اسليترين از مدرسه خارج شد و قبل از خروج از مدرسه تالاري را در اعماق آن بنا كرد و هيولايي را در آن نهاد و درب تالار را بست  به اميد اينكه روزي نواده واقعي اش برگردد و با باز كردن درب تالار، مدرسه را از وجود خون ناخالص  پاك كند.
 
 (حتما بخوانید منیع : سایت موعود)

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد در 88/02/23 و ساعت 21:2 |

بدون شرح

                                 


منبع: موعود

 

به این وبلاگ حتما سر بزنید مسئله روش

+ نوشته شده توسط محمد در 88/01/24 و ساعت 23:53 |

به این فراز از کتاب " برخورد تمدنها و بازسازی نظم جهانی " ساموئل هانتینگتون  توجه فرمایید :

" رهبران سیاسی ای که  سرشار از غرور خیال می کنند قادر به تغییر شکل جامعه خود به صورت بنیادین هستند ، سرنوشتی جز ناکامی خواهند داشت . ایشان هر چند عناصری از فرهنگ غرب را به جامعه خود وارد می کنند قادر نیستند که عناصر اصلی فرهنگ بومی را از میان ببرند یا تحت الشعاع قرار دهند.برعکس، وقتی ویروس غرب به بدن جامعه ای وارد شد، بیرون راندن آن دشوار است.وبروس غرب استقامت می کند ولی کشنده نیست ؛ مریض زنده می ماند ولی سلامتی خود را هرگز باز نمی یابد. رهبران سیاسی می توانند تاریخ رابسازنداما از تاریخ فرار نمی توانند کرد.آنچه ایشان خلق می کنند جامعه ایی غربی نیست؛ کشوری است از درون گسیخته است.آنها جامعه خود را با دوگانه اندیشی فرهنگی آلوده می کنند و این بیماری ماندگار می شود و ریشه می گیرد. " (ص245-246 ترجمه محمد علی حمید رفیعی،1378)

این متن بهترین تعریفی است که از جامعه غربی شندیده ام ، اما باز یک ایراد کلی بر آن وارد است وآن اینکه هانتینگتون  یک نویسنده و روشن فکر غربی است و هر آنچه را نیز بخواهد با صداقتی که در خور اندیشمندان است بیان کند باز از منظر یک غربی است شاید بتوان عبارت بالا را با اینگون تصحیح کرد :

"جامعه غرب همانند ویروس ایدز است که مریض می کند و در دراز مدت می کشد ."

پی نوشت :

1-دوستان غرب گرا به صفحات این کتاب حتما مراجعه کنند

2- می خواهم یک نقد دانشجویانه یک صفحه ایی بر این کتاب 550 صفحه ایی بنویسم  با عنوان " آنچه از هانتینگتون فهمیدم "

3- این کتاب بسیار مهم هستش بخونید این کتاب رو ای ملت کتاب نخون!

4- به زودی بقیه نقد فیلم جن گیر رو هم میارم

وسلام

+ نوشته شده توسط محمد در 88/01/23 و ساعت 23:15 |

سلام

کتابی رو که می خوام معرفی کنم برای خیلی ها نیاز به تعریف ندارد اما نیاز به خواندن دارد!  اسم این کتاب رو زیاد شنیده اید و همچنین نویسنده این اثر رو ......

سوال : آیا این کتاب رو خوانده اید ؟

 

ساموئل پی هانتینگتون

 

     اگر نخوانده اید واقعا نمی دانم چی بگم به شما بچه بسیج ها ..

                        برخورد تمدن ها و بازسازی نظم جهانی

                            اثر : ساموئل پی هانتینگتون  

 

 به یک اعتراف صریح از این کتاب بسنده کنم و بقیه اش با خود شما :

صفحه 76 و 77  : پیروزی غرب بر جهان ، ناشی از برتری اندیشه ها ، ارزش ها یا دین غرب ( که تنها معدودی از غیر غربی ها بعد  آن ایمان آوردند) نبود ،بلکه معلول برتری غرب در استفده از خشونت سازمان یافته بود .این نکته ای است که غربی ها آن را غالبا فراموش  می کنند ، اما هرگز از خاطر غیر غربی ها نمی رود.

 این کتاب رو بخونید و بعدانتخاب کنید   گفتگوی تمدنهای به گور فرستاده شده رو  یا  آماده کنید خودتون رو برای برخورد تمدنها . ( هرچند اونها فقط یک کشور و دو منطقه رو نتونستن فتح کنند : ایران ، جنوب لبنان ، باریکه غزه )  یاحق

برخورد تمدن ها و بازسازی نظم جهانی اثر : ساموئل پی هانتینگتون     برخورد تمدن ها و بازسازی نظم جهانی اثر : ساموئل پی هانتینگتون

+ نوشته شده توسط محمد در 88/01/18 و ساعت 0:12 |

وقتي جمال عبدالناصر، رييس‌جمهور محبوب مصر، چهره در نقاب خاك كشيد، كسي به جايش نشست که نه تنها ذره‌اي مثل ناصر نبود، بلکه در پليدي، پله‌هاي سقوط را يکي پس از ديگري طي کرده بود؛ انور سادات.

انورسادات كه مي‌خواست همچون جمال محبوبيتي در بين اعراب به دست آورد، در سال ۱۹۷۳ به اسراييل اعلام جنگ كرد. تنها دستاورد اين جنگ، گذشتن ارتش مصر از کانال سوئز بود که اين حرکت افتخار بزرگي براي مصر و شخص انور سادات به شمار مي‌آمد. هر چند او در اين جنگ شكست خورده بود.

پس از جنگ رمضان (جنگ اکتبر) سادات سياست خود در قبال اسراييل را تغيير داد و اندكي بعد مصر را از خط مقدم جنگ با اسراييل خارج ساخت و با رژيم صهيونيستي قرار داد صلح امضا کرد.

سادات در نخستين اقدام، با امضاي قرارداد «کمپ ديويد» که به موجب آن موجوديت اسراييل را به رسميت شناخت، جهان اسلام را در  بهتي عظيم فرو برد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد در 88/01/12 و ساعت 0:47 |

***امام خمینی (ره ) صحيفه نور ج 19 صفحه 102 تاريخ: 22/11/63

بعيد نيست كه آمريكا از اين ملاقات ها و مذاكره ها دو مقصود داشته باشد: يكي اغفال جهانيان و جلب نظر آنان و به خاموشي كشاندن شعله هايي كه در دل مظلومان جهان بر ضد منافع نامشروع اين ابرمتجاوز افروخته شده و روبه افزايش است و ديگر اغفال شوروي و همدستان و همداستانانش تا برتري اتمي خود را حفظ كند. بايد مظلومان جهان بيدار و هشيار باشند و از اين توطئه ها و حيله ها گول نخورند و به فعاليت خود در راه رسيدن به آزادي و خروج از قيد و بندهاي استعماري و استثماري ادامه دهند و بدانند كه اينان با شعار طرفداري از حقوق بشر بزرگترين پايمال كنندگان حقوق انسان ها هستند و در رسيدن به اهداف ظالمانه خود هيچ گاه غفلت نمي كنند و از هيچ جنايتي دريغ ندارند.

امروز كه نسيم بيداري در سراسر جهان وزيدن گرفته و توطئه هاي فريباگر ستمكاران تا حدودي فاش شده است‚ وقت آن است كه دلسوختگان واقعي مظلومان از هر قوم و قبيله و در هر مرز و بوم با قلم و بيان و انديشه و فكر از جنايات ستمگران در طول تاريخ سياه آنان پرده بردارند و پرونده هاي تجاوز آنان را به ساكنين اين سياره ارائه دهند. و علما و دانشمندان سراسر جهان بويژه علما و متفكران اسلام بزرگ يكدل و يك جهت در راه نجات بشريت از تحت سلطه ظالمانه اين اقليت حيله باز و توطئه گر كه با دسيسه ها و جنجال ها سلطه ظالمانه خود را بر جهانيان گسترده اند بپا خيزند و با بيان و قلم و عمل خود خوف و هراس كاذبي را كه بر مظلومان سايه افكنده است بزدايند و اين كتاب هايي را كه اخيرا با دست استعمار كه از آستين كثيف اين بردگان شيطان منتشر شده و دامن به اختلاف بين طوايف مسلمين مي زنند نابود كند و ريشه خلاف كه سرچشمه همه گرفتاري مظلومان و مسلمانان است را بركند و يكدل و يكسو بر اين رسانه هاي گروهي كه در بيشتر ساعات شب و روز به فتنه انگيزي و نفاق افكني و دروغ پردازي و شايعه سازي عمر خود را مي گذرانند پرخاش كنند و بر سرچشمه تروريزم كه از كاخ سفيد مي جوشد بشورند.

چرا كه با ريشه يابي معلوم مي شود اساس آنچه كه تفنگداران و سربازان آمريكا را در بيروت و ديگر جاها با انفجارهاي مهيب به هلاكت رسانده ورساند‚ همان كاخ هاي ستم بويژه كاخ سفيد است. اينان توقع دارند كه دست هاي ستم خود را از مراكز قدرت در سراسر جهان بر سرنوشت بشريت بكوبند و مظلومان ستمديده دست آنها را بفشارند و از آنها با پايكوبي و دست افشاني استقبال كنند!

+ نوشته شده توسط محمد در 88/01/12 و ساعت 0:42 |

بنام خدا

با سلام امروز فایل سخنرانی برادر حاج سعید قاسمی رو خدمت شما تقدیم می کنم  با عنوان :

 آفند یا پدافند انقلاب اسلامی

نکته :

این سخنرانی ( تصویری ) رو می تونید از سایت آرمان  تهیه کنید

و

دومین نکته اینکه جتاب قاسمی در سخنرانی های خودشون به صاحت اعلام کردند که می تونیم این فایلها رو MP3کنیم و در اختیار شما قرار بدیم .

و

یک فایل از  برادر بزرگوار مال 5 سال پیش دارم درباره حاج احمد

 اما کیفیت اون خیلی خرابه نمی دونم اون رو بذارم یا نه ؟

(این فایل رو مطمئنا خود برادر قاسمی هم ندارند !)

 قسمت 1

قسمت2

                                 برای سلامتی شهدا صلوات

+ نوشته شده توسط محمد در 88/01/10 و ساعت 1:9 |

کاریکاتوری که خشم صهیونیستها را برانگیخته است Pat Oliphant Gaza  cartoon

کاریکاتوری که می بینید اثر پت آلیفنت (Pat Oliphant)، کاریکاتوریست مشهور آمریکایی است که انتشار آن در روزنامه نیویورک تایمز، خشم صهیونیستها را برانگیخته است. بنا بر گزارش پرس تی وی، مرکز صهیونیستی وایزنتال در بیانیه ای از تمامی پایگاه های اینترنتی جهان که به انتشار این کاریکاتور پرداخته اند، خواست تا هر چه سریع تر این تصویر «موهن» را از دسترس عموم خارج سازند.

من هم به نوبه خود، با توجه به درخواست صهیونیستها و به تقدیر از پت آلیفنت، این کاریکاتور را در وبلاگم قرار دادم.

پت آلیفنت، کاریکاتوریست آمریکاییِ استرالیایی الاصل و برنده جایزه پولیتزر بهترین کاریکاتور مطبوعاتی جهان در سال 1967 است. او در این کاریکاتور که واکنشی هنرمندانه به جنگ غزه است، فردی یونیفرم پوش را ترسیم کرده است که در یک دست شمشیر و در دستی دیگر یک ستاره یهود دارد و زنی ریزه اندام را که کودکی در آغوش دارد و نمادی از «غزه» است، تعقیب می کند.

در اینجا چند پیشنهاد دارم که امیدوارم مورد توجه قرار گیرد:

۱- وبلاگنویسهایی که دغدغه حمایت از مظلوم و مخالفت با صهیونیسم دارند، با توجه به درخواست صهیونیستها مبنی بر حذف این کاریکاتور از صفحه های اینترنتی، این کاریکاتور را در وبلاگهای خود منتشر کنند.

۲- خانه کاریکاتور ایران که در سالهای گذشته برنامه های ابتکاری جالب توجهی در حمایت از مردم مظلوم فلسطین برگزار کرده است، نامه ای تقدیر آمیز به امضای کاریکاتوریستهای ایرانی تنظیم کند و آن را برای پت آلیفنت ارسال کند.

۳- بچه های جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی در نشریاتی مثل ماهنامه راه یا خود شبکه پرس تی وی، می توانند ترتیب مصاحبه هایی ضدصهیونیستی با  آلیفنت را بدهند و در نشریات خود منتشر کنند. اینگونه مصاحبه ها علاوه بر پتانسیل بالای تبلیغاتی، راه موثری در نزدیکی هنرمندان جبهه مقاومت در سرتاسر جهان است.
سال گذشته در سالروز ۶۰ سالگی رژیم صهیونیستی، چند تن از هنرمندان و شخصیتهای فرهنگی مشهور غربی مثل کن لوچ (فیلمساز انگلیسی)، راجر واترز (عضو معروف گروه موسیقی معترض پینک فلوید)، جودیت باتلر (فیلسوف آمریکایی)، دمیس روسس (خواننده معروف یونانی که قدیمیها بیشتر او را می شناسند) و جان ویلیامز (گیتاریست مشهور سبک فلامنکو)، بیانیه ای علیه موجودیت این رژیم صادر کردند که پتانسیل تبلیغاتی خوبی به نفع جبهه مقاومت جهانی به وجود آورده بود، اما رسانه های ایرانی متاسفانه مثل همیشه فرصت استفاده از آن را از دست دادند. امیدوارم از این به بعد این فرصتها از دست نرود.
----
پی نوشت
لینک خبر مربوط به واکنش صهیونیستها به این کاریکاتور در پرس تی وی: +

((این مطلب عینا از وبلاگ یهود شناخت خدمت دوستان تقدیم می کنیم ))

+ نوشته شده توسط محمد در 88/01/08 و ساعت 23:21 |

با سلام خبری که از دهان بارک اوبا مبنی بر خروج امریکا از عراق اعلام شد آنقدر ها که تصورش می شد خوشایند نبود ،زیرا تحلیل سیاسیون بر ماندگاری امریکا در عراق را تایید کرد حضور ۵۰۰۰۰سرباز در عراق معادل ۵ لشکر نیروی زمینی است که به راحتی و با حضور  پادگانهای نزدیک شهر ها مهم مانند نجف کربلا بصره و بغداد و همچنین کرکوک چیزی نبود که ما خواهان آن باشیم ، شاید خیلی ها امید دارند در سال ۲۰۱۱ تمام نیوها از عراق خارج شوند ولی در استراتژی نیروه های امریکایی یک گذاره مهم وجود دارد و آن اینکه هرجای خون سرباز امریکایی ریخته شودآن زمین از آن ملت آمریکاست !!

گذر تاریخ نشان خوناهد داد که جهاد مردم عراق باعث خروجآمریکا خواهد شد ونه توافق نامه های جعلی و دور از اذهان عمومی و به تعبیری سری !

+ نوشته شده توسط محمد در 87/12/12 و ساعت 23:35 |

در لغت به معنای بنّا است و لفظ انجمن ها یا اخو تهای فراماسونی یا ماسونی را از این واژه گرفته اند. ماسون ها گسترده ترین و بانفوذترین انجمن سرّی جهان هستند. در آغاز آنها گروه هایی از بنّایان و سنگ تراشان بودند که اسرار کارشان را میان یکدیگر حفظ می کردند و در قرن هفده کم کم تبدیل به افراد ثروتمندی شدند که تشکیلاتشان را گسترش دادند.

بعدها با انتخاب کردن شعارهایی برای خود نظیر برابری، برادری، صلح جلساتشان بیشتر تبدیل به فعالیت هایی اجتماعی شد تا جلساتی کاری. از میان آن ها چهار جمعیت یا لُژ در 24 ژوئن سال 1717 در لندن گرد هم آمدند که شش سال بعد تبدیل به گراندلژ انگلستان شدند.

این گراندلژِ مادر تمام لژهای جهان است. فراماسونرها در میان خود تشکیلات خیریه و حمایتی دارند و حتی گاهی مدارس ویژهی فرزندان اعضا.

با پاگیری گروههای ماسونی در امریکا تعدادشان در آن جا فزونی گرفت و در حال حاضر قریب دوسوم اعضای آن در امریکا هستند. از قرن هفده به بعد در گروه های ماسونی مراتبی برای اعضا تعیین شد که در حال حاضر دو گروه عمده ی آن عبارتند از آیین یورک و آیین اسکاتلند  (Scottish & York Rites)   نیزکه نامشان هیچ گونه ارتباطی بامناطق یورک و اسکاتلند ندارد.

هر چند نام ماسو نها اغلب با پنهان کاری همراه بوده است، امروزه در بسیاری کشورها ساختمان های آنان علنی است و گاهی جلسات شان نیز اعلان عمومی دارد؛ اما این موضوع در هر کشوری متفاوت است و تابع شرایط محلی. امروزه اکثریت قریب به اتفاق اخوت های فراماسونری در دستان سیاستمداران و یا گرو ههای به اصطلاح مذهبی است که اعضای آن را ثروتمندترین انسان ها و خاند نها تشکیل می دهند و با ایجاد شبکه های پیچیده در میان خود سرمایه های جهان را در دست گرفته اند. از قدیمی ترین و بزرگ ترین لژهای جهان لژهای متنوع و گوناگون یهودیان است. دردوره ی پیش از انقلاب در ایران هم لژهای فراوانی وجود داشتند که قدرتمندترین آ نها لژهای بهاییان بودند که در دولت آن زمان نیز نفوذ داشتند

. ایدئولوژی ماسون ها:

آرمانِ گردهم آورنده ی ماسون ها معمولا آرمان های اخلاقی و ماوراءالطبیعه و در اغلب لژها باور به وجودی با نام کلّی باری تعالی       (Supreme Being)  ًاست. اعضای لژهای فراماسونی از هر دینی می توانند باشند و از هر عضوی هم انتظار می رود که چه در زندگی شخصی و چه در لژ تساهل و سهل گیری بسیاری داشته باشد.

 در لژهای مشتق از فرانسه بی دینان و لااَدریان( (agnostics نیز می توانند عضو شوند، اما در لژهای مشتق از انگلستان اعتقاد به باری تعالی الزامی است.

نماد: در غالب لژها از قدیم الایّام نمادهای معماری ) مربع و  پرگار)استفاده می شده است و این دو با هم تشکیل چهارگوشی را می داده اند. گفته می شود که مربع نماد مادّه مربّع پرگار نماد روح یا ذهن و گاه گفته می شود مربع نماد عالم عینیّات و پرگار نماد عالم مجردّات.

در میان مربع و پرگار غالباً حرف G   را نوشته اند که عقیده بر این است به Geometry)  یا God) خدا یا هندسه اشاره دارد. گاه به جای G ستاره ای به نشانه ی آگاهی یا حقیقت می نشیند. در هنگام برگزاری جلسات لژ این نماد همراه با کتاب مقدس و یا قرآن و یا حتی کتابی فلسفی در برخی لژهاحضور دارد که با عنوان کلّی ) کتاب معرفت یا قانون قدسی ) (Volume of Sacred Law or Lore) شناخته م یشود. این کتاب نه تنها نماد خِرد و وحی مکتوب شمرده می شود که کتابی است که اعضا به آن سوگند م یخورند. غالب نمادگرایی ماسو نها هندسی و ریاضیاتی است و شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از خردگرایان بزرگ تاریخ فراماسون بوده اند (گوته، ولتر، بنیامین فرانکلین، مارک تواین، فیخته Fichte فیلسوف ایده آلیست آلمانی. این تقیّد به هندسه تا آ نجا پیش م یرود که آن ها باری تعالی را با نا مهایی هم چون» مهندس کبیر«    (the Great Geometrician) و یا»  معمار کبیر عالم      « Great/Grand 

Architect/Artificer of the Universe=G.A.O.T.U))

مراتب: 1- شاگرد تازه وارد 2- عضو 3- ماسون استاد

+ نوشته شده توسط محمد در 87/12/04 و ساعت 23:13 |

اشباع [ذهن] نسلي از خوانندگان جوان با اخلاقيات و باورهاي ظلماني که به صورت داستاني جذاب در آمده است، آثار طولاني مدتي خواهد داشت. کمترين اين آثار، ترويج نسبيت‌گرايي اخلاقي است که در اقسام فرهنگي، نه تنها به ديکتاتوري نسبيت‌گرايي اخلاقي تبديل شده است

 اشاره:

اين مقاله به بررسي پيام‌ها و محتواي اصلي داستان‌هاي هري پاتر مي‌پردازد. نويسنده نشان مي‌دهد که مهم‌ترين مسئله‌اي که در اين داستان‌ها مي‌توان به آن اشاره کرد و آن را محوري‌ترين پيام داستان دانست، وجود دنياي بدون خداوند يا به تعبير او «مرگ خدا» مي‌باشد. اين مجموعه در پي اثبات اين مطلب است که انسان در اين دنيا، بدون وجود هيچ قدرت متعالي و والاتري رها شده است و اين وظيفة خود اوست که براي رسيدن به کمال مطلوبش تلاش کند و در اين راه از هر وسيله‌اي استفاده کند. در واقع، از ديدگاه «رولينگ»، هدف وسيله را توجيه مي‌کند و اين پيام غلط ديگري است که مجموعه کتاب‌هاي هري پاتر به اذهان فرزندان ما القا مي‌کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد در 87/09/24 و ساعت 0:0 |

1 -زماني که گورباچف به نمايندگي از حزب کمونيسم اتحاد جماهير شوروي، رهبري يک ابرقدرت را در دست گرفت، هيچ گاه گمان نمي برد، اين قدرت بلا منازع شرق عالم، در گرداب فروپاشي و تجزيه فرو رود. آيا گورباچف علت العلل اين فروپاشي بود يا «گاه» اين فروپاشي هولناک فرا آمده بود؟ باراک حسين اوباما، دو رگه اي که در روستاي کوگلوي کنيا از پدري کنيايي الاصل و مادري آمريکايي متولد شد و به نمايندگي از حزب دموکرات ايالات متحده امريکا، رهبري ابرقدرتي را در غرب عالم به دست گرفته است، آيا به سرنوشتي چون گورباچف دچار خواهد شد و آيا «گاه» و موعد فروپاشي ايالات متحده امريکا نيز فرا آمده است؟

2- فرانسيس فوکوياما که در دهه پاياني قرن 20 با طرح و دفاع سرسختانه از نظريه پايان تاريخ و اين که فرجام تاريخي عالم را گريزي نيست جز آنکه هژموني ليبرال سرمايه داري امريکايي را پذيرا باشد، اکنون به عقب نشيني هاي تئوريک از نظريه اش همت گمارده است و ديگر پايان تاريخ را مدينه فاضله امريکايي معرفي نمي کند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد در 87/08/26 و ساعت 22:33 |

 

من معتقد برای نابودی و فروپاشی هر چه بیشتر آمریکا ( فروپاشی اقتصادی حداقل) پیروزی مک کین در انتخابات آمریکا لازم است !

چه مک کین نیروهای آمریکایی رو از عراق و افغانستان بیرون نمیکشه و همین امر بار مالی زیادی رو بر شانه های غول به نفس افتاده اقتصاد آمریکا اضافه میکنه ، شاید این امر باعث باشه سایه تهدید بر سر ایران باقی بمونه اما بهتر از این هستش که اوباما با پیروزی و خارج کردن نیروهای امریکایی از عراق از مرزهای ایران دور شود ولی این نکته رو در نظر بگیرید وقتی اوباما بتونه رکود اقتصادی رو مهار کنه و سربازان آمریکایی بنیه لازم رو برای حمله بدست بیاورند ریاست جمهوری بعد از اوباما دوباره نیروها رو به منطقه گسیل می کنه با شرایط بهتر و همچنین  درسهایی که از قبل گرفتن پس در شرایط حاضر که امکان زمین گیر شدن آمریکا در خود مرزهاش بیشتر هست بهتره شخصی ریاست جمهور بشه که این کار رو با متشنج کردن دنیا و هزینه های نظامی که بر دوش ملت امریکا میگذاره  یکبار برای همیشه صدای امریکا از صحنه دنیا با ندانم کاری هاحذف کنه، هرچند شاید تلاشهای آمریکا برای فرار از موت برای مردم جهان خطرناک باشه اما مردنش باعث آسودگی همه دنیا خواهد شد. ( فکر کنید آـمریکا با چین و روسیه هم وارد منازعه مستقیم بشه در روسیه مثلا در مرزهای گرجستان لهستان او.کراین و با چین در شبه جزیره تایوان ...باور کید دیگه  رمقی برای قلدری این غول سرکش نخواهد موند)

این هم یک تحلیل هستش !

+ نوشته شده توسط محمد در 87/08/14 و ساعت 22:5 |

 

در این سازمان میراث فرهنگی چه خبر است ؟

این مطلب رو بخونید :

دسته‌گل تازه مشايي در اجلاس تهران

 
۳۰ مهر ۱۳۸۷

اجلاس وزراي گردشگري كشورهاي اسلامي در ايران با حاشيه غليظ‌تر از متني همراه بود.

به گزارش خبرنگار «تابناك»، در اين اجلاس كه به دعوت سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري و با حضور مشايي برگزار شده بود، وزراي گردشگري و رؤساي هيأت‌هاي كشورهاي سازمان همكاري‌هاي اقتصادي اكو تحت عنوان «نخستين اجلاس وزراي گردشگري كشورهاي عضو اكو» گرد هم آمده بودند، پوسترها و بروشورهايي براي استفاده ميهمانان تهيه و توزيع شده بود كه سنخيت ويژه‌اي با مواضع گذشته منتشره از مشايي درباره اسرائيل دارد.

در اين بروشورها كه تصويري از آن در متن خبر آمده است، به جاي نام «بيت المقدس» به عنوان پايتخت فلسطين، نام «اورشليم» ذكر شده و عملا كشور اسرائيل در اين اجلاس و با استناد به اين نقشه به رسميت شناخته شده است و اين موضوع بر خلاف نقشه‌هاي متداول در كشورهاي اسلامي و به ويژه ايران است.

 

شايان ذكر است، در نقشه‌هاي موجود در ايران كه مورد تأييد سازمان جغرافيايي كشور و ديگر نهادهاي مربوط مانند سازمان جغرافيايي نيروهاي مسلح و سازمان نقشه‌برداري كشور است، نام فلسطين و پايتخت آن بيت‌المقدس آمده است.

گفتني است، اظهارات چندي پيش مشايي درباره مردم اسرائيل كه در نهايت با دخالت رهبر معظم انقلاب و عذرخواهي وي پايان يافت، واكنش‌هاي تندي را برانگيخته بود كه پس‌لرزه‌هاي بعد از اين اظهارات نيز نگراني‌هاي بسياري را پديد آورده بود.

منبع :منبع خبر

+ نوشته شده توسط محمد در 87/07/30 و ساعت 22:56 |
                 
+ نوشته شده توسط محمد در 87/07/04 و ساعت 23:11 |

بنام خدا

همگی بیانات روشنگر ولایت فقیه را در مورد اظهارات جناب مشاعی دیدیم و شنیدیم ( هرچند که در پست  مردم اسراییل در نگاه امام خمینی و امام خامنه ایی  این مواضع را با هم مرور کردیم و برای کسانیکه حداقل بیانات ولایت فقیه را می روند در باره موضوعات خاص جستجو می کنند  سخنان پر مغز ایشان که در نماز جمعه ایراد فرمودند مرور درسهای ایشان به ما بود که اتفاق زود فراموشمان می شود این سخنان  و بخاطر اینکه این قائله را بنا به امر معظم له همین جا خاتمه بدهیم  این پست را تقدیم می کنم به برادران اصول گرای بسیجی ولایت مدار  ) بله ؛ از موضع گیری دیروز احمدی نژاد که بگذریم یک درس خیلی خیلی مهم از این رویداد از اول تا آخر بگیریم اینست که اصول و مبانی انقلابمان را برای خوش آمد دوست یا دشمن ارزان فروشی نکنیم  برای اینکه به این اشتباه دچار نشویم لازم است که بدانیم اصول انقلابمان چه بوده و این امر حاصل نمی شود مگر  غوص در سلوک و رفتار امامان عزیز انقلاب و شهدای بزگوار که حافظان اصیل مبانی انقلاب هستن و خواهند بود .

اما فرمایش معظم له یک امر دیگر را  ثابت کرد و اینکه دولت دکتر احمدی نژاد با تمام بزرگواریها با تمام دلسوزی ها با تمام تلاشها با تمام شب نخوابیها و با تمام خوبی های که دارد  یک دولت انسانی با تمام خطایا و اشتباهاتی است که انسانها می توانند داشته باشند  و اگر شخصی مثل حقیر از سر دلسوزی و حتی عناد  به مخالفت با این دولت بسیجی و فداکار داشت به معنی آن نیست که بنده مشکل دارم شاید اشکال و ایراد واقعا وجود داشته باشد پس زیبنده هست که دولت و حامیان دولت( که خود نیز از اعضای ستادهای انتخاباتی ایشان بدون هیچ چشم داشتی بوده ام و هستم  ) ببینند آیا این مشکل حقیقی است یا نه و شاید اطلاع رسانی ریاست جمهوری در همان اوایل بالا گرفتن مسئله باعث می شد که بعضی اظهار نظرها شفاف تر انجام بگیره و .........

در آخر فقط صحبتهای معظم له را به عنوان فصل الخطاب برای تعمق خود و دوستان بزرگوار خواهم آورد

 امام امت حضرت آیت الله خامنه ایی : 

"دو سه مساله كوچك و كم اهميتي كه وجود دارد و از اينها سعي مي‌شود براي التهاب استفاده شود را عرض مي‌كنم براي اينكه درب گفتگوها بسته شود. يك نفر پيدا مي‌شود درباره مردمي كه در اسرائيل زندگي مي‌كنند يك اظهار نظر مي‌كند، البته اين اظهار نظر، اظهار نظر غلطي است. اينكه گفته شود ما با مردم اسرائيل هم مثل مردم ديگر دنيا دوستيم اين حرف درستي نيست، حرف غيرمنطقي است.

.....مردم اسرائيل مگر چه كساني هستند؟ همان كساني هستند كه غصب خانه، غصب سرزمين، غصب مرزعه و غصب تجارت به وسيله همين‌ها دارد، انجام مي‌گيرد. سياهي لشكر عناصر صهيونيست همين‌ها هستند. نمي‌شود ملت مسلمان نسبت به افرادي كه اينجوري عامل دست دشمنان اساسي دنياي اسلام هستند، بي تفاوت باشد، نه. ما با يهودي ها هيچ مشكلي نداريم، با مسيحي ها هيچ مشكلي نداريم، با اصحاب اديان در دنيا هيچ مشكلي نداريم، اما با غاصبان سرزمين فلسطين چرا، مشكل داريم. غاصب هم فقط رژيم صهونيستي نيست. اين موضع نظام است اين موضع انقلاب و موضع مردم است.

....... حالا كسي حرفي مي‌زند اشتباه ، عكس العملي‌هايي هم در مقابل آن نشان داده مي‌شود. خوب مساله را بايد تمام كرد. اينكه يك روز يك نفر از اين طرف بگويد، يكي از آن طرف بگويد، يكي اينجور استدلال كند، يكي از آن طرف حرف بزند، اين درست نيست، اين التهاب آفريني است؛ حرفي بود گفته شد و اشتباه بود و تمام. موضع جمهوري اسلامي و موضع دولت جمهوري اسلامي هم اين نيست.

ايشان در ادامه تاكيد كردند: اين با كشورهاي ديگر فرق مي‌كند كه مردمش روي سرزمين غصبي ننشستند. شهرك هاي يهودي نشين امروز به وسيله همين مردمي كه گفته مي‌شود مردم اسرائيل، به وسيله همين‌ها پر شده. همين ها هستند كه دولت جعلي صهيونيست اينها را مسلح كرده است بر عليه مردم مسلمان فلسطيني كه فلسطيني ها جرات نكنند نزديك اين شهركها بشوند، همين هستند ديگر. خوب اين حرف خطايي بود، حرف درستي نبود. اين را نبايد وسيله التهاب قرار داد. من خواهش مي‌كنم از همه، اينجور مسائل كوچك و مسائل جزئي را، حرفي بر زبان كسي جاري مي‌شود، مطلبي گفته مي‌شود، اين را وسيله‌اي قرار ندهند براي اينكه مدتي جريان سازي و مساله آفريني بشود در سر تا سر كشور، يك عده موافق يك عده مخالف سر قضيه اي پوچ، خوب موضع نظام مشخص است، تمام شد.

...... قضاوت‌هايي در مورد مسائل و كارهاي دولت است؛ كه اين از آثار نزديك شدن دوره انتخابات است، انسان احساس مي‌كند كه در بين آنچه كه امروز گفته مي‌شود، بي انصافي‌هايي صورت مي‌گيرد."

وسلام من تبع الهدی

+ نوشته شده توسط محمد در 87/06/29 و ساعت 22:24 |

سخنگوي دولت گفت که توهين به مراجع از سوي برخي افراد به هيچوجه موضع دولت نبوده و موضع دولت نسبت به مراجع عظام کاملا روشن است.

به گزارش شيعه آنلاين به نقل از ايرنا، غلامحسين الهام تاکيد کرد که توهين به مراجع عظام به هيچ وجه مورد تاييد دولت نبوده و موضع دولت نيست و دولت نسبت به مراجع مواضع روشني دارد.

به دنبال اظهارنظر يک کارگردان نسبت به يکي از مراجع عظام که به عنوان ديدگاه شخصي آن را مطرح کرده بود، برخي افراد و گروه ها تلاش کردند با انتساب اين فرد به دولت اين اظهارات را موضع دولت معرفي کرده و از آن براي تخريب دولت و رييس جمهوري بهره برداري کنند.


پیوند مطلب: http://www.shia-online.ir/article.asp?id=2939

 

----------

توضیح : اینکه   جناب نوری زاد به مراجع حرف زده بدون شک اصلا به دولت ربطی ندارد و کسی هم مثلا در این وبلاگ چنین ادعای نداشته است  چه خوب بود جناب سخنگو درباره ماهیت سخنان مشاعی بصورت کامل شفاف سازی می فرمودند به نظر بنده کار نوری زاد نه تنها به ضرر مشاعی تمام نشد بلکه  چیزی مثل سپر بلای مشاعی نیز شد و مبحث بطور کامل خلط شد و پیکان حمله به اظهارات سخیف مشاعی به سمت اظهارات خارج از نزاکت و ضد انقلابی نوری زاد متمایل شد و حال که جناب سخنگو اعلام برائت کردند از این کارگردان خیلی خیلی بهتر می بود از جناب مشاعی نیز تبری می جستند و اعلام برائت دولت را از ایشان هم اعلام می فرمودند

+ نوشته شده توسط محمد در 87/06/25 و ساعت 22:26 |
مشايي: آذربايجان جزئي از کردستان

اظهارات‌ جديد مشايي،اقدام ‌عليه ‌امنيت‌ملي

http://www.tabnak.ir/pages/?cid=17009

متاسفم برای سیاست این مملکت که دست چه کسی افتاده !؟

+ نوشته شده توسط محمد در 87/06/12 و ساعت 0:32 |
اظهارات مشایی توهین به علما را به بار آورد؛

یکی از علت های درهم پیچیدگی اوضاع ما درکشور ، همین دخالت های بی حدومرز مراجع و امام جمعه ها و روحانیانی است که درامور حکومتی دخالت می کنند و هرگز نیز مسئولیت عواقب ناشی از دخالت های مکررخود را نمی پذیرند!

 

به گزارش شیعه آنلاین به نقل از فردا، محمد نوری زاد از نویسندگان و کارگردانان کشور که ادعای فعالیت های ارزشی دارد در مطلبی نسبت به مراجع تقلید و علما نظرات وقیحانه ای منتشر کرد.

این نویسنده ارزشی نما که ساخته های هنری اش ! با بی توجهی مخاطبان روبرو بوده است در مطلبی تحت عنوان «به نظرشما حق با آقای مکارم شیرازی ست؟» درباره سخنان آیت الله العظمی مکارم شیرازی در خصوص لزوم برکناری رحیم مشایی نوشت: مراجع ما را همان به که درمحدوده احکام شرعی به ایراد نقطه نظرات خود بپردازند و از ورود به عرصه هایی که تبحرش را ندارند پرهیز کنند. البته آقای مکارم می توانستند بفرمایند: تصمیم درباره ماندن و رفتن آقای مشایی به دولت و مجلس مربوط است اما اگر نظرمرا بخواهید می گویم که بنا به این دلایل، سخن ایشان درست وپخته نیست.


وی در نوشته خود درباره مشایی می نویسد: به دلیل این که معمولا هرمدیر وهر دولت، آدم های لایق خود را به همکاری دعوت می کند، ونه ضروتا کسانی را که باید لایق مردم باشند. پس حتما مشایی لایق دولت فعلی ست. و البته دراین میان، به کسانی نیز برمی خوریم که الحق مناسب حال و خواسته مردم اند. درباره آقای مشایی اصلا به لیاقت او که بایستی درحد و اندازه مردم باشد یا نباشد کاری نداریم. منتها همگی می دانیم که داستان ماندن یا رفتن مشایی، (1) به دولت مربوط است و به تداوم همان لیاقت معهود او .


کارگردان ارزشی نمای کشور می افزاید: من مانده ام این سخن ناگهانی آیت الله مکارم شیرازی را که فرموده اند : مشایی نباید دردولت بماند ، درمیان کدام یک از این مسئولیت ها جا بدهم . البته از این که می بینیم آقای مکارم پس از نیم قرن سکوت سیاسی اخیرا به اینگونه مسائل مشتاق شده اند و لابد ادعای مشایی مبنی بردوستی با مردم اسراییل خاطرشان را آزرده ، خودش بالاستقلال جای شکردارد ، اما برهمگان واضح و مبرهن است که ماندن یا رفتن مشایی مطلقا دراندازه ای نیست که به یک مرجع تقلید ( باهمه احترامی که برایشان قائلیم ) ارتباط قانونی داشته باشد . مگر، مگراین که برای آنان ، جایگاهی فراتراز قانون قائل شویم .


مسئله بسیار مهمی که آقای مکارم به آن توجه نکرده اند این است که دخالت وتاکید ایشان درجابجایی مشایی ، علاوه بردخالت در وظیفه وکاررایج دستگاه های ذیربط ، دخالت درحیطه رهبری نیز هست . وقتی رهبری صاحب سخن و شجاع که پیش از ظهور هر خطری ، زنگها را به صدا درمی آورد، اداره جامعه ما را هم بلحاظ شرعی وهم قانونی به عهده دارد ، هرگز دراندازه احدالناسی حتی یک مرجع نیست که بخواهد برای یک امرحکومتی خط ونشان تعیین کند . یکی از علت های درهم پیچیدگی اوضاع ما درکشور ، همین دخالت های بی حدومرز مراجع و امام جمعه ها و روحانیانی است که درامور حکومتی دخالت می کنند و هرگز نیز مسئولیت عواقب ناشی از دخالت های مکررخود را نمی پذیرند!


نوری زاد می نویسد: آقای مکارم بجای دخالت درکارهایی که به حوزه های دیگرمربوط است ، باشجاعت تمام می آمدند و میلیاردها وجه مقلدینشان را به حساب دفتر رهبر، که خود مرجعی شجاع و مدیر و مدبرو متقی است و امتحانش را درعرصه های گوناگون پس داده و اداره یک کشور و توجه به انتظارات یک جهان با اوست واریز می فرمودند وسایرمراجع را نیز به این مهم دعوت می کردند و باتجمیع این وجوه ، دست رهبر را برای کارهای بزرگی که درپیش است ، می گشودند .


وی در ادامه می افزاید: دراین سالها همه ما به تبحرهای بی مانندی دست یافته ایم که یکی از آنها " تبحر ایجاد بحران" است . یعنی استادشده ایم در مسئله کردن موضوعاتی که از فرط کوچکی ، لایق بحرانی شدن نیستند.


متاسفانه به نظر می رسد عدم برخورد قاطع و فوری مسئولین با رحیم مشایی زبان گستاخان را باز کرده است.
 
به گزارش خبرنگار «فردا»، این اظهارات با استقبال کوتوله ای سیاسی همچون حسین درخشان مواجه شده است. وی در وبلاگ خود نوشته است: بابا آفرین به نوری‌زاد و شجاعتش در دفاع از چیزی که به حق می‌داند. و آفرین که وبلاگ می‌نویسد.
 
گفتنی است این نوع اظهارنظر درباره مراجع دارای سابقه می باشد تا جایی که یکی دیگر از کارگردانان کشور در خصوص مخالفت علما با حضور زنان در ورزشگاهها گفته بود: «"اینها مال من بسیجی حزب اللهی با سابقه و مال مسجدروها و آیت‌الله ها و سردار سپاه ها و امثالهم است نه مال افرادی که در کوچه و خیابان داعیه اسلام دارند. این بحث مال ماهاست و می دانیم که شمشیر امام زمان چقدر گردن علما را می زند."»


وی در ادامه اینگونه اظهار داشته بود: «"برای این که به زمان ظهور برسیم، قطعا باید یک تصفیه بشود و خوب می‌دانید که بخشی از این تصفیه در ایام انتخابات شکل گرفت و انقلاب درست در حال پیش رفتن است و در این مسیر نقاب ها برداشته می شود."»

http://www.shia-online.ir/article.asp?id=2653

وبلاگ نوری زاد

اظهارات مشایی توهین به علما را به بار آورد؛

-

نظر بنده در وبلاگ جناب نوری زاد

 


 

نویسنده: محمد
پنجشنبه 7 شهریور1387 ساعت: 23:50
با سلام خدمت شما برارد نوری زاد
حرفهای ضد انقلاب از دهان شما چقدر ناجور بود هخمان اندازه که مشاعی بد حرف زد صحبتهای شما نیز بسیار ناشایست بود با استدلال شما صحبتهای امام خمینی در 42 که مرجع بودند و هنوز ولی فقیه نبودند را چگونه ارزیابی می کنید نواب صفوی و مدرس و کاشانی پیش کش .
اما شما در سریال چهل سرباز ادبیات تشیع تاریخ و جبهه امریکا و همه و همه را به هم مربوط ساختید ایا ساحت شمای هنرمند اجازه می دهد غیر کار هنری چیزی بسازید یا مثلا درباره دین صحبت بفرمایید یا ادبیات و یا تاریخ و ایضا سیاست ؟
ایا شما سیاسی هستید که می گویید احمدی نژاد خوب چینش و یارگیری نموده است ؟
اگر برای شما چنین شانی وجود دارد برای یک مرجع تقلید نیز چنین جایگاهی وجود دارد
وسلام و من تیع الهدی
 
 
لینک ۱ قسمت نظرات همین پستشونه  و لینک ۲ لین پست آخرشونه
+ نوشته شده توسط محمد در 87/06/07 و ساعت 23:13 |
اسراييل هيچ شهروند حقيقي جز مردم بومي فلسطين‚ ندارد.امام خامنه ایی   13/7/1373


در این فراز منظور از شهروند کاملا مشخص است حال چه اصراری است که بگوییم مردم همان ملت نیست چیز بسیار عجیبی است (البته در فکر بنده ) اما در سایر کلام امام خمینی کاملا قید می شود کسی که در اسراییل سکونت غیر قانونی داشته باشد حکمش همان حکم سرباز مسلح را دارد این سخنان را نمی شه همین طوری رد کرد یا تحلیل و برداشت شخصی از آن کرد اما آنها بعنوان متجاوز وارد سرزمین اسلامی شده اند ( اگر به امت و ملت اسلامی و مرزهای اسلامی معتقد باشید ) تجاوزگر تجاوز گر است کوچک و بزرگ ندارد
انگلیسیها و سایر دول اروژایی با همین ترفند هم قاره آ/ریکا و هم استرالیا راز صاحبان اصلی اش بیرون کشیدند حال اگر ما قائل باشیم به مردم اسراییل ژس باید دیگر اسم ی از فلسطین نبریم همانگونه قائل شدن به انگلیسیها در آمریکا باعث کم رنگ شدن سرخ ژوستها در انجا شده است

+ نوشته شده توسط محمد در 87/06/07 و ساعت 22:44 |

بنام خدا

در قسمت نظرات پست قبلی دوست عزیز و بزرگوار جناب آقای سروش  مطلبی رو نقل  از سایت   جمعیت روشنگران راه حق با این مفهوم که ما باید ببینم با چه کسانی مخالفت می کنیم  یا عبارت دیگر هر ملت  به دسته هایی تقسیم میشه که ماباید با دسته هایی که مبانی مشترک داریم باب گفتمان رو باز کنیم  .

بنده  با کلیت این حرف کاملا موافقم اما چند نکته رو بایدمد نظر داشته باشیم  که اولین این نکات بررسی سخن امام خمینی و امام خامنه ایی درباره ملت اسراییل هستش یعنی هم صلح طلبانش و هم جنگ جویانش   و بطور کلی و چکیده  و کلام   اول و آخر ما اسراییلی صلح طلب و جنگجو نداریم چیزی که در بیانات حضرات آیات  آمده است  بصورتی عجیبی حاوی دو  درباره مردم اسراییل هستش 1- غاصب  2-  مجهول و مجعول ! ببینیم و بخوانیم :

 

" استكبار‚ در تعرض خود به ملتهاي مسلمان‚ حدي نمي شناسد. امروز صهيونيستهاي غاصب و امريكا - به عنوان حامي همه جانبه ي آنها - تا آنجا پيش رفته اند كه حتي مليت فلسطيني را هم انكار مي كنند‚ و حقيقتي را به نام  ملت فلسطين  نمي شناسند. در حالي كه ملت فلسطين‚ ملتي ست با ريشه هاي عميق تاريخي و پيوندهاي انكارناپذير جغرافيايي‚ و آنكه نه ريشه ي تاريخي دارد و نه رابطه ي جغرافيايي‚ ملت جعلي و دروغين اسراييلي ست." امام خامنه ایی 13/3/1371

 

"ما‚ در قضيه ي فلسطين‚ آشتي ناپذيريم. ما گفته ايم كه فلسطين از آن فلسطينيهاست‚ و دولت اسراييل‚ كه غاصب است‚ بايد از بين برود و دولت فلسطينيهاسركار بيايد." امام خامنه ایی   6/11/1371

 

" در فلان گوشه ي دنيا حادثه اي اتفاق افتاده است‚ فورا صهيونيستها دهانهاي كثيفشان را بازمي كنند و اسم جمهوري اسلامي را مي آورند. شما چه حق داريد كه با آن نفسهاي پليدتان نسبت به جمهوري اسلامي قضاوت كنيد‚‚ جمهوري اسلامي‚ حكومتي طيب و طاهر‚ و متكي به يك ملت مومن و سرافراز و اصيل و ريشه دار است. شما چه هستيد‚ دولت بي اصل و نسب. دولت جعلي. ملت دروغي. از اطراف دنيا آدمهاي شرير را گرد آوردند‚ و ملغمه اي به اسم  اسراييل  درست كردند"‚23/2/15

 

" حقايق عالم‚ با بازيهاي سياسي و پيشامدهاي فصلي و موسمي‚ تغييرپذير نيست. فلسطين متعلق به فلسطينيان است. حكومت صهيونيستي‚ يك دولت غاصب و دروغين است. اسراييل هيچ شهروند حقيقي جز مردم بومي فلسطين‚ ندارد. آنهايي كه از اطراف دنيا جمع شده اند تا خانه ي فلسطينيان را تصاحب كنند‚ به همت ملتهاي مسلمان‚ روزي مجبور خواهند شد كه اين خانه را به صاحبانش مسترد كنند. آن روز ممكن است زود يا دير باشد‚ اما حتمي و آمدني و تخلف ناپذير است. " امام خامنه ایی   13/7/1373

 

"البته پليدتر از آمريكا‚ دولت صهيونيست‚ در فلسطين اشغالي است. چرا چون بالاخره دولت آمريكا‚ يك دولت و متكي به يك ملت است. در صورتي كه اساسا دولت غاصب صهيونيستي‚ متكي بر يك ملت نيست! ملت ساكن آن مناطق‚ ملتي است كه امروز آواره است! اسراييل از اول‚ با ظلم و آدمكشي‚ با دروغ و فريب به وجود آمده است. در آن روز يك عده افراد زورگو و متجاوز‚ با پشتيباني دولت انگليس به منطقه فلسطين آمدند. اهالي آن منطقه را بيرون كردند‚ فرزندان و بازماندگان آنها - بيش از يك ميليون نفر - هنوز هم در زير چادرها و در شرايط اردوگاهي زندگي مي كنند! زير چادر‚ يا چيزي شبيه چادر‚ در كوخها زندگي مي كنند! مردم فلسطين‚ در خارج از فلسطين‚ با حال كوخ نشيني و اردوگاه نشيني زندگي مي كنند. خانه هاي آنها و وطن آنها در اختيار كساني است كه از اروپا‚ از استراليا‚ از آمريكا‚ از آسيا و از آفريقا به آن جا رفته اند و يك ملت جعلي و دروغين به وجود آورده اند و در آن جا به نام يك ملت‚ زندگي مي كنند و يك دولتي هم دارند! اساسا اين چنين ملتي‚ وجود و هويتي ندارد. " امام خامنه ایی   5/1/75

 

دولت اسراييل با قتل عام و غدر و فريب و سفاكي و لگدزدن به ارزشهاي انساني به وجود آمد. حقوق يك ملت در مقابل پاي مهاجرين صهيونيست كه وارد فلسطين اشغالي شدند‚ قرباني شد. در طول قريب پنجاه سالي كه از عمر اين دولت جعلي مي گذرد‚ دايما سركوب و قتل نفس و دروغ و فريب و تجاوز و حمله به انسانها و بيگناهان‚ مايه حيات و تداوم زندگي آن بوده است.

 امام خامنه ایی   5/1/75

 

"ما ميل داريم اسرائيل همه اش آتش بگيرد و اگر خداوند توفيق دهد مي رويم و مردم را از شر اسرائيل نجات مي دهيم"

امام خمینی 14/8/62

 

"اگر اين افتراق بين مسلمين نبود ممكن نبود ممكن بود كه اسرائيل با يك جمعيتي كمي اينطور جسور بشود و همه حيثيت مسلمين را زير پاي خودش بگذارد  امام خمینی" 20/10/60

بدون هیچ صحبت اضافی در نگاه سیاسی و اجتماعی رهبران عالی جمهوری اسلامی ( امام خمینی (ره ) و امام خامنه ایی (حفظ ا..)  ملت و مردمی بنام  مردم اسراییل جایی ندارد و اگر هم به آن اشاره می شود با عنوان ملت دروغین و جعلی یاد می شود . حال که آقای مشاعی در یک مصاحبه اشتباهی مرتکب می شود زیاد مهم نیست چون از این موارد در مصاحبه ها همیشه پیش می آید اما چیزی که مایه تاسف و کدورت و ناراحتی و یاس در میان فرزند روح ا.. شده است پافشاری ایشان بر این اشتباه است جناب مشاعی معذرت خواهی نکرد هیچ بر این صحبتهای خویش هم ادامه داد و این نشانه ایی است خطرناک که احتمال نفوذی ها را در درون دستگاه حاکمه جمهوری اسلامی در ذهن متبادر می سازد البته  قبلن سوتیهای جناب مشاعی را بر نا آگاهی ایشان قلمداد می کردیم اما پافشاری ایشان در این قضیه آب پاک را بر روی ذهنمان !ریخت که نه حوادث قبلی نیز عمدی و با  برنامه بوده است .

از آقای مشاعی که بگذریم نمی دانم چرا کسی که ادعای ضد صهیونیست بودنش باعث آوازه ایشان در چهار گوشه گیتی شد  و باعث شد ما در رای دادن به ایشان  علی رغم تمام مشکلات اقتصادی و فرهنگی  که ناتوان از حل آن نیز بودن به ایشان افتخار می کردیم این سطور را با قلبی از تالم و تاثر می نویسم ای کاشک که جناب ریاست جمهور در برخورد با ایشان بسیار ساعی تر بود و اگر برخوردی هم در خفا با ایشان نموده حداقل به یک تذکر سفت و سخت در انظار عموم می پرداخت که تا به حال چنین چیزی را نه در رسانه دیده و نه شنیده ام .

شاید مرغ کیلویی 3500  معامله شود در بازار اما حداقل  آقای احمدی نژاد آرمانهایی که با آن زنده ایم را به گور نسپار

این درخواست بسیار ناچیزی است .

جناب احمدی نژاد به حرف و صحبتهای مردم گوش بده ....

این درخواست بسیار کمی است ......

 

**********

جمع بندی :

 برادر بزرگوار شاید صحبتهای بالا داری گزندگی باشد و شاید گزندگی آن نیز بالا باشد و نوعی تخریب را تداعی کند اما  در این مملکت کم مساله دارتر از شما برای ریاست جمهوری آینده پیدا نمی شود و اگر هم شود اقبال عمومی با او نیست سر همین بعنوان کسی که از همین الان رای به شما می دهد و نه به امثال مشاعی که  وصله ناجور کابینه حضرت عالی است  بیایید همان طور که به راحتی با وزرا برخورد می کنید و ایشان را عزل و نصب می فرمایید در موارد  اینچنینی که کوته فکری است اگر بگوییم در اینده روی نمی دهد برخوردتان انقلابی تر و همسو با مواضع مشخص  امام راحل و امام حاضر باشد .

و من ا..التوفیق

 

+ نوشته شده توسط محمد در 87/06/05 و ساعت 22:15 |

افتضاح چهارمين جنگ صليبي، كه در عرض ده سال بر شكست سومين جنگ افزوده شد، هيچ گونه مايه تسلي خاطر براي دين مسيحي، كه بزودي با احياي حكمت ارسطو و خردگرايي دقيق طرفداران ابن رشد مواجه ميشد، نبود. متفكران در توضيح اين موضوع كه از چه رو خداوند راضي به شكست مدافعان چنين امر مقدسي شده و فقط توفيق را نصيب مردم شروري چون ونيزيها ساخته ممارست فراواني داشتند. در ميان اين شك و ترديدها، به انديشه مردمان ساده دل چنين خطور كرد كه فقط بيگناهي ميتواند وسيله استيلاي دوباره بر سنگر مسيح شود. در 1212، جواني آلماني، كه چندان اطلاعي درباره وي در دست نيست و فقط از او به نيكولاوس ياد ميكنند، اعلام داشت كه خداوند به او ماموريت داده است كه سپاهي صليبي از كودكان بيارايد و آنها را به سرزمين مقدس رهبري كند. كشيشان و نيز مردمان غير روحاني عمل وي را تقبيح كردند، اما در عهدي كه بيش از ساير اعصار مردمان دستخوش احساسات پر شور ميشدند، چنين نظري بآساني رواج گرفت. پدر و مادرها نهايت درجه كوشش كردند تا كودكان خود را از اين خيال متصرف كنند، اما هزاران پسر (و برخي از دختران با لباس پسرانه) كه رويهمرفته سنشان از دوازده تجاوز نميكرد، پنهاني از خانه‌هاي خود خارج شدند و به دنبال نيكولاوس راه افتادند، و شايد هم خوشحال بودند كه استبداد خانه را پشت سر ميگذراند و آزادي راه اورشليم (بيتالمقدس) را انتخاب ميكنند. خيل انبوهي مركب از سي هزار كودك ، كه بيشترشان از كولوني بيرون آمده بودند، از كنار رود سن سرازير شد و از فراز سلسله جبال آلپ گذر كرد. عده زيادي از گرسنگي تلف، و برخي كه از قافله عقب مانده بودند نصيب گرگان بيابان شدند ; جماعتي از دزدان به آنها پيوستند و، بين راه خوراك و پوشاكشان را دزديدند. آنها كه جان سالمي در برده بودند سرانجام به جنووا رسيدند. در اينجا ايتالياييهاي مادي آنها را مورد تمسخر قرار دادند و به شك انداختند. هيچ ناخدايي حاضر نبود ايشان را به فلسطين برساند، و هنگامي كه به پاپ اينوكنتيوس سوم پناه آوردند، وي با ملايمت آنها را به بازگشت به زاد و بومشان تشويق كرد. بعضي نوميد و پريشان دوباره رو به سوي جبال آلپ نهادند، و بسياري در جنووا اقامت گزيدند و به فرا گرفتن رسوم و آداب يك جامعه بازرگاني مشغول شدند. در همين سال، در فرانسه، شباني دوازدهساله موسوم به اتين نزد فيليپ اوگوست آمد و گفت كه هنگامي كه وي مشغول چرانيدن گله خويش بوده، عيسي بر وي ظاهر شده، به او فرمان داده است كه راهبر لشكري صليبي مركب از كودكان به فلسطين باشد. فيليپ او را فرمان داد كه به نزد گوسفندانش برگردد; با اينهمه، بيست هزار جوان دور هم گرد آمدند تا زير پرچم اتين عزم فلسطين كنند. اين جماعت رو به مارسي به راه افتادند، زيرا اتين به آنها نويد داده بود كه آنجا اقيانوس دهان باز خواهد كرد و آب خواهد خشكيد تا همگي به فلسطين برسند. در مارسي اقيانوس دهان باز نكرد، اما دو تن از كشتيداران حاضر شدند به رايگان آنها را به مقصدشان برسانند. همه آنها در هفت فروند كشتي جمع شدند و، در حاليكه مترنم به سرودهاي پيروزي بودند، به حركت در آمدند. دو تا از اين كشتيها در نزديكي ساحل ساردني شكست، و همگي سرنشينان آن دو تلف شدند. كودكان ديگر را به تونس يا مصر بردند و آنها را به عنوان غلام فروختند. بعدا، به فرمان فردريك دوم، كشتيداران مزبور را به سبب ارتكاب به اين جرم به دار آويختند. سه سال بعد، اينوكنتيوس سوم در چهارمين شوراي لاتران بار ديگر از اروپاييان تقاضا كرد كه موطن عيسي مسيح را از چنگ مسلمانها بيرون آورند، و نقشه هجوم به مصر را، كه از جانب ونيز خنثا شده بود. پيش كشيد در 1217 پنجمين سپاه صليبي از آلمان، اتريش، و مجارستان، به سرداري اندراش دوم شاه مجارستان، به حركت در آمد و به سلامت به دمياط و واقع در منتهي اليه شرقي مصب نيل، رسيد. شهر دمياط بعد از يك سال محاصره گشوده شد، و ملك كامل، سلطان جديد مصر و سوريه، پيشنهاد صلح كرد، به اين معني كه حاضر شد قسمت اعظم بيتالمقدس را به صليبيون واگذارد، اسراي مسيحي را آزاد كند، و صليب واقعي را باز پس دهد. صليبيون افزون بر اينها خواستار غرامتي نيز شدند، كه ملك كامل از پذيرفتن آن خودداري ورزيد. جنگ از سر گرفته شد، لكن به خوبي پيش نرفت. قواي امدادي تازه نفسي كه انتظارشان ميرفت نرسيدند. سرانجام معاهده ترك مخاصمهاي براي هشت سال ميان طرفين به امضا رسيد كه طبق آن مقرر شد صليب واقعي به صليبيون باز گردانده شود، لكن دمياط بار ديگر از آن مسلمانان باشد و كليه سپاهيان مسيحي از خاك مصر بيرون بروند. صليبيون مسبب اين فاجعه را شخص فردريك دوم، امپراطور جوان آلمان و ايتاليا، ميدانستند. در 1215، وي با اداي سوگند به جرگه صليبيون در آمده و وعده داده بود كه به جمع محاصره كنندگان دمياط بپيوندد، اما اشكالات سياسي در ايتاليا، و شايد هم نداشتن ايمان كافي، مانع از حركت وي شده بود. فردريك در 1228، هنگامي كه براي تاخير و تعللهاي پي در پي تكفير شده بود، عزم جنگ صليبي ششم را كرد. در ورود به فلسطين وي هيچگونه كمكي از مومنين مسيحي آنجا دريافت نكرد، زيرا همه او را متمرد و رانده كليسا ميدانستند و از حشر و نشر با وي خودداري ميورزيدند. وي نمايندگاني به نزد ملك كامل فرستاد كه در اين موقع رهبري لشكريان مسلمانان را در نابلوس بر عهده داشت. كامل مودبانه به نامه فردريك جواب داد ; فخرالدين سفير سلطان، از اطلاع فردريك بر زبان عربي و احاطه وي بر ادبيات، علوم، و فلسفه سخت در شگفت شد. دو سلطان از سر مودت شروع به تبادل آرا و تعارفات كردند و، با عقد پيماني (1229)، دو جهان اسلام و مسيحيت را متحير ساختند. به موجب اين عهدنامه، ملك كامل عكا، يافا، صيدا، ناصره، بيتلحم، و تمامي بيتالمقدس، مگر قبهالسخره كه در نظر مسلمانان مقدس بود، را به فردريك واگذار كرد. مقرر شد كه زايران مسيحي حق ورود به محوطه مزبور را داشته باشند، تا در صورت تمايل در محل هيكل سليمان نماز گزارند و مسلمانان نيز در بيت لحم از حقوق همانندي برخوردار شوند. طرفين موافقت كردند كه كليه اسراي خود را آزاد كنند و مدت ده سال و ده ماه مكلف به حفظ صلح باشند. امپراطور تكفير شده موفق به تحصيل چيزي شده بود كه يك قرن تمام جهان مسيحي در نيل به آن كوتاهي كرده بود. سرانجام دو فرهنگ مختلف، كه با تفاهم و احترام متقابل براي لحظهاي به هم نزديك شده بودند، مودت بين خود را امكانپذير ديدند. مسيحيان بيت المقدس خوشحال شدند، اما پاپ گرگوريوس نهم اين عهد نامه را به عنوان توهيني به عالم مسيحيت ناپسند شمرد و حاضر به تصويب آن نشد. پس از عزيمت فردريك، اشراف مسيحي فلسطين اورشليم را در اختيار خود در آوردند و با حكمران مسلمان دمشق عليه سلطان مصر متفق شدند (1244). سلطان مصر تركان خوارزمي را به كمك طلبيد، و ايشان بيت المقدس را تسخير و تاراج كردند و عده زيادي از ساكنان شهر را كشتند. دو ماه بعد، ملك ظاهر بيبرس مسيحيان را در غزه شكست داد و بار ديگر بيت المقدس مسخر لشكر اسلام شد (اكتبر1244). در حالي كه اينوكنتيوس چهارم مسيحيان را به جهادي عليه فردريك دوم دعوت ميكرد و به تمام افرادي كه حاضر به جنگ با امپراطور مزبور در ايتاليا بودند همان امتيازات و گذشتهايي را نويد ميداد كه شامل حال مبارزان صليبي در فلسطين ميشد، لويي نهم، پادشاه پارساي فرانسه به تدارك هفتمين جنگ صليبي پرداخت. اندكي بعد از سقوط بيتالمقدس، لويي رسما به سپاه صليبي پيوست و بزرگان كشور را تشويق كرد كه از وي پيروي كنند ; هنگام عيد ميلاد مسيح به برخي كه از چنين عملي كراهت داشتند جبه‌هاي گرانبهايي هديه كرد كه بر روي آنها علامت صليب قلاب دوزي شده بود. لويي نهايت كوشش را براي سازشي ميان اينوكنتيوس و فردريك بكار برد تا مگر اروپاي متحدي از مبارزان صليبي پشتيباني كند. اينوكنتيوس حاضر به آشتي نشد ; در عوض، وي راهبي - جوواني د پيانو كارپيني - را نزد خان بزرگ مغولان فرستاد و پيشنهاد كرد كه مغولان و مسيحيان به ضد تركان آسياي صغير متحد شوند. خان مغول در پاسخ خواستار انقياد عالم مسيحي شد. سرانجام در 1248 لويي با شهسواران فرانسوي خويش، از جمله ژان سير دو ژوئنويل كه بعدا فتوحات پادشاه خود را در تاريخ معروفي گرد آورد، عزم فلسطين كردند. مبارزين به دمياط رسيدند و به زودي آن را تسخير كردند، لكن طغيان سالانه آب نيل، كه در طرح نقشه‌هاي جنگ به كلي فراموش شده بود، به مجرد ورود صليبيون آغاز شد، و اراضي اطراف نيل را چنان آب فرا گرفت كه مبارزان تقريبا مجبور شدند شش ماه در دمياط بمانند. اما رويهمرفته اين توقف اجباري مايع تاسف آنها نشد، و ژوئنويل مينويسد كه ((بارونها به تدارك مجالس سور... و مردمان عادي به عشقبازي با زنان هرزه معتاد شدند)) هنگامي كه سپاه صليبي دوباره به حركت در آمد، تعداد نفرات آن بر اثر گرسنگي، بيماري، و فرار تحليل رفته و بر اثر بي انضباطي ضعيف شده بود. در منصوره لشكريان مسيحي، با وجود شجاعتي كه از خود نشان دادند، شكست خوردند و صفوف در هم شكسته آنها هزيمت يافت. ده هزار تن مسيحي، از جمله خود لويي كه بر اثر عارضه اسهال خوني غش كرده بود، به اسارت در آمدند (1250). يكي از پزشكان عرب لويي را معالجه كرد، و بعد از يك ماه پر مشقت، در برابر تسليم دمياط و پانصد هزار ليور (معادل 000،800،3 دلار امروزي) فديه، او را آزاد ساختند. هنگامي كه لويي با پرداخت چنين فديه هنگفتي موافقت كرد، سلطان مصر يك پنجم آن را كاست و براي نيمي از اين مبلغ كه نقدا پرداخته نشده بود، به قول شهريار فرانسه اعتماد كرد. لويي بازمانده لشكريان خويش را به عكا برد، مدت چهار سال در آنجا اقامت كرد، و بيهوده از اروپا تمنا ميكرد كه دست از جنگهاي داخلي خود بردارد و پشتيبان وي در جنگ صليبي جديدي شود. وي راهب معروفي، گيوم دو روبروكي، را به نزد خان مغول روانه داشت و تقاضاي پاپ اينوكنتيوس را تكرار كرد، لكن جواب خان مغول درست همان چيزي بود كه قبلا شنيده بودند. در 1254، لويي به فرانسه بازگشت . سالهاي اقامت لويي در مشرق زمين آتش نفاق و دستهبندي را در ميان مسيحيان آن منطقه فرو نشانده بود. عزيمت وي از فلسطين آن آتش را از نو مشتعل ساخت. از 1256 تا 1260 يك جنگ داخلي در بنادر سوريه ميان ونيزيها و سوداگران جنووايي در گرفت كه پاي كليه فرقه‌هاي مسيحي را به ميان كشيد و قواي مسيحيان را در فلسطين تحليل برد. ملك ظاهر بيبرس، غلامي كه به مقام سلطنت مصر رسيده بود، با لشكريان خويش در كناره ساحلي به حركت در آمد و شهرهاي مسيحي را يكي پس از ديگري تسخير كرد. قيصريه در 1265، صفد در 1266، يافا در 1267، و انطاكيه در 1268 گشوده شد. اسراي مسيحي به قتل رسيدند يا به غلامي در آمدند، و انطاكيه چنان بر اثر تاراج آتش سوزي ويران شد كه ديگر هرگز روي آبادي نديد. لويي نهم، كه اكنون در كهولت باز عرق دينداريش به جنبش در آمده بود، براي دومين بار زير پرچم صليبي عزم فلسطين كرد (1267). سه پسرش از وي پيروي كردند، اما اشراف فرانسوي نقشه‌هاي وي را در عين مردانگي ابلهانه دانستند و حاضر به همراهي با او نشدند. اما ژوئنويل كه لويي را از ته قلب دوست ميداشت آماده شركت در اين هشتمين جنگ صليبي نبود. اين بار پادشاه فرانسه - كه در امر حكومت آدمي خردمند، و در تمشيت امور جنگ شخصي نادان بود - قواي اندك خود را در خاك تونس پياده كرد، زيرا اميدوار بود كه حكمران مسلمان تونس را به دين مسيح دعوت كند و از طرف مغرب مصر را مورد هجوم قرار دهد. هنوز پا به خاك آفريقا نگذاشته بود كه ناگهان ((به واسطه ترشحي در معده بيمار شد)) و، در حالي كه كلمه ((اورشليم)) را بر لب داشت، جان سپرد (1270). يك سال بعد، ادوارد، شاهزاده انگليسي، در عكا پياده شد و شجاعانه به چند حمله بي حاصل دست زد و با شتاب تمام عازم انگليس شد تا اريكه سلطنت را تصاحب كند. ضايعه نهايي هنگامي روي داد كه برخي از ماجراجويان مسيحي بر كارواني متعلق به مسلمانان در سوريه هجوم، و اموال مردم را به غارت بردند، نوزده تن از سوداگران مسلمان را به دار آويختند، و چند شهر مسلمانان را تاراج كردند. سلطان خليل تقاضا كرد كه مسيحيان بايد تلافي مافات را بكنند و در مقابل غرامات كافي بپردازند. چون كسي به تقاضاي وي وقعي ننهاد، به سوي عكا، كه نيرومندترين موضع مقدم مسيحيان بود، لشكر كشيد و بعد از چهل و سه روز محاصره آنجا را تسخير كرد. در اين واقعه شصت هزار نفر اسير گرفته شد كه به دستور خليل يا آنها را به غلامي در آوردند يا كشتند(1291). اندكي پس از اين واقعه، صور، صيدا، حيفا، و بيروت گشوده شدند. چند صباحي مملكت لاتيني اورشليم فقط به صورت عناوين پوچي كه امرايي چند بر خود مينهادند در عالم فرض به جا ماند، و مدت دو قرن تني چند از ماجراجويان يا مردان پرشور، به صورت متفرق و جداگانه، كوششي بيهوده ورزيدند تا مگر اين ((ستيزه بزرگ)) را از سرگيرند، ولي اروپا ميدانست كه جنگهاي صليبي به پايان رسيده است.

+ نوشته شده توسط محمد در 87/02/19 و ساعت 22:39 |

سومين جنگ صليبي عكا را آزاد ساخت، اما بيت المقدس را همچنان در دست مسلمانان باقي گذاشته بود. نتيجهاي چنين اندك از يك سلسله مبارزاتي كه در آن بزرگترين سلاطين اروپا شركت جسته بودند طبعا مايه دلسردي بود. غرق شدن فردريك بارباروسا، فرار فيليپ اوگوست، قصور آشكار ريچارد، توطئه‌هاي بي دغدغه شهسواران مسيحي در سرزمين مقدس، اختلافات بين شهسواران پرستشگاه و مهمان نواز، و شروع مجدد جنگ بين انگليس و فرانسه دماغ اروپاي مغرور را به خاك ساييد و ايقان دين عيسي را در ميان پيروان آن بيش از پيش ضعيف ساخت. لكن چون صلاح الدين زود درگذشت و امپراطوري وي تجزيه شد. اميد مومنين اروپايي بالا گرفت. اينوكنتيوس سوم از آغاز تصدي مقام پاپي خواستار كوشش ديگري در اين راه بود و كشيش سادهاي به نام فولك دونويي، در طي موعظاتي، سلاطين و مردم را به شركت در چهارمين جنگ صليبي دعوت كرد. نتايج حاصله به هيچ وجه مايه اميدواري نبود. امپراطور فردريك دوم پسري بود چهار ساله; فيليپ اوگوست شركت در يك جنگ صليبي را براي يك عمر كافي ميدانست; و ريچارد اول پادشاه انگليس، كه آخرين نامه خود خطاب به صلاح الدين را فراموش كرده بود، به سخنان تشويق آميز و فولك خنديد و در پاسخ وي گفت : ((به من توصيه ميكني كه سه دختر خويش يعني غرور، آز، و ناپرهيزكاري را ترك گويم. من آنها را به آنهايي كه بيش از همه استحقاق دارند ميبخشم : غرورم را به شهسواران پرستشگاه، آزم را به راهبان سيتو، و ناپرهيز كاريم را به جماعت اسقفان.)) با تمام اين احوال، اينوكنتيوس در تقاضاي خويش پافشاري ورزيد. وي پيشنهاد كرد كه مبارزه عليه مصر در صورتي قرين كاميابي خواهد شد كه ايتاليا حاكم بر درياي مديترانه باشد، و تسلط بر سرزمين ثروتمند و حاصلخيزي مثل مصر بهترين وسيله رسيدن به بيت المقدس و تسخير آن شهر است. پس از آنكه مدتي با ونيز چانه ميزدند، عاقبت آن جمهوري كوچك دريانورد را راضي كردند، در برابر 000،85 مارك نقره (معادل 000،500،8 دلار)، وسايل حركت چهار هزار و پانصد نفر شهسوار با مركب آنها، نه هزار تن از ملازمان، و بيست هزار پياده نظام به انضمام سيورسات نه ماهه آنها را از دريا فراهم سازد; به علاوه، پنجاه فروند كشتي جنگي مجهز به افراد پاروزن را در اختيار صليبيون بگذارد. و نيز در مقابل اين خدمات يك شرط قايل شد، و آن گرفتن نيمي از غنايم اراضي تصرف شده بود. لكن ونيزيها به هيچ وجه قصد حمله به مصر را نداشتند. سوداگران ونيزي همه ساله از طريق صدور الوار و آهن و اسلحه به مصر، و وارد كردن غلام، ميليونها دلار استفاده ميكردند و اكنون حاضر نبودند كه اين داد و ستد را با جنگ به مخاطره افكنند يا پيزا و جنووا را در اين معاملات سهيم سازند. به همين سبب، در همان حال كه مشغول مذاكره با كميته صليبيون بودند، مخفيانه با سلطان مصر عقد اتحادي بستند و متعهد شدند كه آن كشور را در برابر تهاجم بيگانگان حراست كنند (1201). ارنول، يكي از وقايعنگاران اين عهد، اظهار ميدارد كه ونيز براي منحرف ساختن جنگ صليبي از فلسطين، رشوه چشمگيري دريافت كرد. در تابستان 1202، لشكريان جديد صليبي در ونيز گرد آمدند. سرداران اين سپاه عبارت بودند از ماركزه بونيفاچو از مونفرا، كنت لويي از بلوا، كنت بودوئن از فلاندر، سيمون دو مونفور ( كه بعدها در مبارزه با بدعتگذاران آلبيگايي شهرت فراواني به دست آورد)، و عده زيادي از بزرگان و اشراف عهد، از جمله ژوفروا دو ويلاردوئن، و مارشال دوشامپاني، كه نه فقط در ديپلوماسي و مبارزات صليبي سهم شاياني ايفا كرد، بلكه تاريخ فضاحت آور آن را به صورت خاطرات آبرومندي تدوين كرد كه خود مقدمه آثار ادبي منثور زبان فرانسه بود. به سنت مالوف، اكثر صليبيون از فرانسه ميآمدند. به هر كس كه در اين امر خطير شركت ميجست دستور داده شده بود كه به نسبت استطاعت مالي خويش مبلغي پول نقد همراه بياورد تا 000،85 مارك نقرهاي كه ونيز مطالبه ميكرد گرد آيد. پس از گردآوري تمام وجوه، هنوز 34000 مارك كمبود داشتند. انريكو داندولو، دوج تقريبا نابيناي ونيز ((كه دلش را درياي كرم ميخواندند))، با تمام حرمتي كه از آن مردي نود و چهار ساله بود، پيشنهاد كرد كه اگر صليبيون در تسخير بندر زارا به ونيز مدد رسانند، جمهوري مزبور از تقاضاي مابقي پول صرف نظر خواهد كرد. اين بندر بعد از خود ونيز مهمترين بندر درياي آدرياتيك محسوب ميشد. در 998 ونيز آن را تسخير كرده بود، و بارها در آنجا مردم علم شورش برافراشته و منكوب شده بودند. اما در اين تاريخ به مجارستان تعلق داشت و تنها راه ارتباط اراضي مجارنشين با دريا بود. از آنجا كه ثروت و قدرت اين بندر رو به فزوني بود، ونيز بيم آن داشت كه رقيب عمده وي در تجارت آدرياتيك شود. اينوكنتيوس سوم چنين پيشنهادي را شريرانه ناميد و تهديد كرد كه هر كس در اجراي اين نقشه شريك شود، او را تكفير ميكند. لكن صداي دلنواز سكه‌هاي طلا آن قدر بلند بود كه امكان نداشت سخنان بزرگترين و مقتدرترين پاپهاي عالم به گوش كسي رسد. ناوگان مشترك جنگجويان بر زارا هجوم بردند و آن بندر را در عرض پنج روز تسخير، و غنايم به دست آمده را ميان خود تقسيم كردند. آنگاه صليبيون هيئتي را به شفاعت نزد پاپ روانه داشتند و تقاضاي عفو كردند. پاپ برايشان آمرزش فرستاد، لكن تقاضا كرد كه غنايم به دست آمده را مسترد دارند. صليبيون از پاپ براي آمرزش گناهان تشكر كردند، اما غنائم را نگاه داشتند. ونيزيها حكم تكفير پاپ را ناديده انگاشتند و درصدد اجراي دومين قسمت برنامه خويش، كه تسلط بر قسطنطنيه بود، برآمدند. حكومت سلطنتي بيزانس از جنگهاي صليبي چيزي نياموخته بود; كمكي كه در اين مبارزات به صليبيون كرد اندك بود، اما منافعي سرشار عايدش شد; قسمت اعظم آسياي صغير را دوباره به چنگ آورد و با آرامش و قرار شاهد تضعيف متقابل اسلام و غرب در كشمكشي كه بر سر فلسطين روي ميداد شد. امپراطور مانوئل هزاران نفر از ونيزيها را در قسطنطنيه زنداني، و چند صباحي امتيازات تجارتي و نيز را در آن سامان لغو كرده بود (1171). اسحاق دوم، ملقب به آنگلوس، بي هيچ ناراحتي و دغدغه خاطري، با اعراب مسلمان متحد شده بود. در 1195 اسحاق به دست برادرش آلكسيوس سوم خلع، زنداني، و نابينا شد. پسر اسحاق، كه او نيز آلكسيوس نام داشت، به آلمان گريخت. در 1202 وي عازم ونيز شد. از سناي ونيز و صليبيون تقاضا كرد كه پدرش را نجات دهند و دوباره به مقام سلطنت بردارند، و در عوض وعده داد كه براي هجوم به مسلمانان همه نوع سيورسات در اختيار آنها قرار دهد. داندولو و بارونهاي فرانسوي قرار داد سنگيني را بر آلكسيوس جوان تحميل كردند: به اين معني كه از وي تعهد گرفتند مبلغ 000،200 مارك نقره به صليبيون تسليم كند ،سپاهي مركب از ده هزار نفر را براي خدمت در فلسطين مجهز سازد، و كليساي ارتدوكس يوناني را مطيع و منقاد پاپ اعظم گرداند. با وجود اين رشوه زيركانه، اينوكنتيوس سوم صليبيون را از هجوم به امپراطوري بيزانس باز داشت، و تهديد كرد كه هركس را كه از گفته او تخلف ورزد تكفير خواهد كرد. برخي از اعيان حاضر به شركت در چنين ماجرايي نشدند. بخشي از سپاهيان، خود را از مبارزات صليبي معاف دانستند و به زادبومشان برگشتند. لكن اميد به تسخير ثروتمندترين شهر اروپا چنان انديشه نويد بخشي بود كه تاب و توان از همه ميبرد. در اول اكتبر 1202، ناوگان عظيم مزبور، مركب از 480 فروند كشتي، در ميان شور و شعفي بسيار، در حالي كه كشيشان بر بالاي حصارهاي جنگي ناوها مشغول ترنم سرود مذهبي ((بيا اي روح القدس، آفريدگار)) بودند، به حركت درآمد. پس از يك رشته تاخيرهاي گوناگون، در 24 ژوئن 1203، آن ناوگان عظيم به مقابل شهر قسطنطنيه رسيد. ويلاردوئن درباره اين واقعه مينويسد : مطمئن باشيد كه آنهايي كه هرگز قسطنطنيه را نديده بودند اكنون ديدگانشان از تحير باز مانده بود، زيرا هرگز باور نميكردند كه در تمامي جهان شهري اين قدر ثروتمند وجود داشته باشد; شهري كه با ديوارهاي بلند و برجهاي استوار محاط بود و كاخهايي شاهانه و كليساهايي پرشكوه داشت، و تعداد اين گونه بناها آن قدر زياد بود كه اگر كسي آنها را به چشم نميديد، هرگز باورش نميشد; و نيز عرض و طول اين شهر بر همه شهرهاي ديگر عالم تفوق داشت. و بدان كه در ميان ما هيچ كس آن قدر جسور نبود كه از ديدن آن منظره لرزه بر اندامش نيفتد; و در اين امير شگفتي نبود، زيرا از آغاز خلقت جهان تا كنون، مردان هرگز به امري چنين خطير، مانند تهاجم ما بر شهر، تن در نداده بودند. اتمام حجتي به آلكسيوس تسليم شد به اين مضمون كه بايد بي درنگ اريكه امپراطوري را به برادر نابينا يا برادرزادهاش، آلكسيوس جوان كه همراه ناوگان سفر كرده بود، واگذارد. چون وي از قبول اين امر خودداري ورزيد، صليبيون در برابر مقاومتي جزيي، جلو حصار شهر، در خشكي پياده شدند، و داندولوي كهنسال اولين كسي بود كه به ساحل قدم نهاد. آلكسيوس سوم به تراكيا گريخت. اعيان يوناني اسحاق آنگلوس را از سياهچال بيرون آوردند، بر اريكه سلطنتش نشانيدند، و پيامي به نام وي نزد سركردگان سپاه لاتين فرستادند به اين مضمون كه وي در انتظار است كه به پسر خويش خوشامد بگويد. داندولو و بارونها، بعد از گرفتن تعهدي از اسحاق مشعر بر انجام وعده‌ها و قولهايي كه پسرش داده بود، وارد شهر شدند، و آلكسيوس چهارم جوان تاج امپراطوري را بر سر نهاد. اما چون يونانيان آگاه شدند كه وي پيروزي خويش را به چه قيمتي خريده است، با نفرت و خشم از وي برگشتند. مردم عادي متوجه شدند كه امپراطور، براي ايفاي قول خويش به منظور رسانيدن كمك مالي به سپاه نجات دهنده، به گرفتن ماليات از آنها نياز دارد. طبقه اشراف يوناني از حضور اعيان و سپاهيان بيگانه در خاك خويش متنفر بودند، و طبقه روحانيون با خشم تمام پيشنهاد را رد كرده بودند و حاضر به اطاعت از شخص پاپ نميشدند. در همين احوال، پارهاي از سپاهيان لاتين كه جمعي از مسلمانان را در مسجدي، آن هم در يك شهر مسيحي، مشغول عبادت ديده بودند، چنان دچار وحشت شدند كه آن مسجد را آتش زدند و مومنين مسلمان را كشتند. آتشسوزي مدت هشت روز ادامه داشت و به فاصله پنج كيلومتر به اطراف سرايت و بخش عظيمي از قسطنطنيه را مبدل به خاكستر كرد. شاهزادهاي كه پيوند نسبي با خاندان امپراطور داشت مردم را به شورش دعوت كرد، آلكسيوس چهارم را به قتل رسانيد، اسحاق آنگلوس را دوباره زنداني ساخت، و خود به اسم آلكسيوس پنجم (مشهور به دوكاس) بر تخت نشست و شروع به تدارك و تجهيز سپاه كرد تا لشكريان لاتين را از اردوگاهشان در غلاطيا بيرون كند. اما يونانيان ، كه ساليان سال در داخل حصار شهرهاي خويش به امن و امان خو گرفته بودند، اينك از آن فضايل ديرينه رومي جز اسمي بيش برايشان به جا نمانده بود. پس از يك ماهي كه قسطنطنيه در محاصره بود، همگي تسليم شدند. آلكسيوس پنجم گريخت، و لاتينهاي پيروزمند مانند گروه عظيمي از ملخهاي گرسنه به جان پايتخت امپراطوري بيزانس افتادند (1204). سربازان صليبي، كه مدتها بود چنين لقمه چرب و شيريني را انتظار ميكشيدند، اينك در اثناي هفته عيد فصح، چنان قسطنطنيه را مورد تاراج قرار دادند كه حتي رم در يورش واندالها و گوتها نظيرش را نديده بود. عده تلفات يونانيان آن قدرها زياد نبود، و شايد از دوهزار نفر تجاوز نميكرد، اما غارت حد و حصري نداشت. اصيلزادگان لاتين كاخها را بين خودشان تقسيم، و نفايسي را كه در آنها يافتند تصاحب كردند. لشكريان وارد خانه‌هاي مردم، دكانها، و كليساها شدند و آنچه پسند خاطرشان افتاد به غنيمت برداشتند. نه فقط طلا و نقره و جواهراتي كه در عرض هزار سال در كليساها گرد آمده بود به تاراج رفت، بلكه پارهاي از يادگارهاي قدسيان نيز ناپديد شد و چندي بعد در اروپاي باختري به قيمتهاي گزافي به فروش رسيد. خساراتي كه بر كليساي سانتا سوفيا وارد آمد بمراتب عظيمتر از ضايعات تركان در 1453 بود، چه در اين تاراج محراب بزرگ كليسا را تكه تكه كردند تا طلا و نقره آن را ميان فاتحان تقسيم كنند. از آنجا كه ونيزيها بارها به عنوان سوداگر به اين شهر آمده بودند، بديهي است كه ميدانستند نفيسترين گنجينه‌هاي آن در كجا قرار دارد، واز اين رو با منتهاي هوشياري اين گونه نفايس را به سرقت بردند. مجسمه‌ها، منسوجات، غلامان، و جواهرات همه به دست آنها افتاد. چهار اسب برنزيي كه مشرف بر شهر قسطنطنيه بود از اين پس به ونيز برده ميشد تا زيب و زيور ميدان كليساي سان ماركو شود. نه دهم تمامي مجموعه آثار هنري و جواهراتي كه بعدها خزانه كليساي مزبور را در عالم ممتاز ساخت از اين سرقتي كه به طرزي دقيق ترتيب داده شده بود تامين شد. براي محدود ساختن هتك ناموس پارهاي اقدامات به عمل آمد. بسياري از سپاهيان جانب اعتدال را رعايت نمودند و خود را با فواحش راضي كردند، لكن اينوكنتيوس سوم شاكي بود كه سپاهيان لاتين، در برابر سركشي نفس اماره، نه اعتنايي به سن داشتند، نه به جنس، و نه حرفه ديني، چنانكه راهبه‌هاي يوناني ناگزير بودند عشقورزي سورچيان يا برزگران فرانسوي يا ونيزي را تحمل كنند. در ميان اين چپاولها، كتابخانه‌ها به يغما رفت و كتابهاي خطي گرانبهايي خراب يا ناپديد شد. دو حريق ديگر كتابخانه‌ها و چند موزه، به اضافه كليساها و خانه‌هاي مردم، را ويران كرد. از نمايشنامه‌هاي سوفكل و اوريپيد، كه تا آن تاريخ تمام و كمال حفظ شده بود، پس از اين تاراجها و آتشسوزيها فقط معدودي به جا ماند. هزاران شاهكار هنري دزديده، ضايع، يا منهدم شد. هنگامي كه موج تعدي و تاراج فرو نشست، اشراف لاتين بودوئن، كنت فلاندر، را برگزيدند تا فرمانرواي امپراطوري لاتيني قسطنطنيه شود (1204)، و فرانسه را زبان رسمي اين سلطنت نوبنياد قرار دادند. امپراطوري بيزانس به چند قلمرو و فئودال تقسيم شد كه بر هر كدام يك نفر از اشراف لاتين حكومت ميكرد. ونيز، كه اشتياق فراواني به نظارت در راه‌هاي بازرگاني داشت، سلطه خويش را بر آدريانوپل، اپيروس، آكارنانيا، مجمعالجزاير يونيايي، بخشي از پلوپونز، ائوبويا، مجمعالجزاير اژه، گاليپولي، و سه هشتم قسطنطنيه محرز ساخت. مواضع مقدم و ((كارخانه‌هايي)) كه سوداگران جنووايي در بيزانس داشتند از چنگ آنها بيرون آورده شد، و داندولو، كه اكنون در چكمه‌هاي غضب امپراطوري لنگ لنگان قدم بر ميداشت، عنوان ((دوج ونيز فرمانفرماي يك چهارم و يك هشتم امپراطوري روم)) بر خويش نهاد. ديري نگذشت كه وي در اوج كاميابي شرارت آميزش در گذشت. بيشتر روحانيون يوناني را از مقامشان عزل، و كشيشان لاتيني را به جاي آنها منصوب كردند، و چون عده اين قبيل كشيشان كم بود، در بعضي موارد افراد عادي را با شتاب تمام در سلك روحانيون در آوردند ; اينوكنتيوس سوم، كه هنوز به عمل لشكريان لاتين معترض بود، اتحاد رسمي مجدد دو كليساي يونان و لاتين را با حسن نيت قبول كرد. اكثر مبارزان صليبي با غنايمي كه به دست آورده بودند به ميهن خود بازگشتند. برخي در متصرفات جديد رحل اقامت افكندند، و فقط مشتي خود را به فلسطين رسانيدند، كه آن نيز بي نتيجه بود. شايد صليبيون چنين ميپنداشتند كه چون قسطنطنيه به دست آنها بيفتد، در برابر تركان پايگاهي خواهد بود مستحكمتر از روزي كه امپراطوري بيزانس بر آنجا حكومت ميكرد. لكن نسلها اختلاف بين لاتينها و يونانيها اينك نيروي جهان يوناني را ناچيز كرده بود. امپراطوري بيزانس هرگز از اين ضربت كمر راست نكرد، و تسخير قسطنطنيه به دست سپاهيان لاتين در طي دو قرن مقدمات استيلاي تركان بر آن شهر را فراهم آورد.

+ نوشته شده توسط محمد در 87/02/19 و ساعت 22:38 |

باقي ماندن صور،انطاكيه ،و طرابلس در دست مسيحيان براي آنها به منزله روزنه اميدي بود.ناوگان ايتاليايي هنوز بر مديترانه تسلط داشت و حاضر بود در برابر مبلغي صليبيون تازه نفس را به مشرق زمين برساند.ويليام،اسقف اعظم صور،به اروپا برگشت و داستان از دست رفتن اورشليم را براي مردم ايتاليا و فرانسه و آلمان نقل كرد. در ماينتس تقاضاي وي چنان در دل فردريك بارباروسا موثر افتاد كه آن امپراتور بزرگ 67 ساله تقريبا بيدرنگ با لشكريان خويش عزم بيتالمقدس كرد (1189) و همه مسيحيان در مقام تحسين او را موساي ثاني و راهگشاي سرزمين موعود خواندند. لشكريان جديد در محل گاليپولي از هلسپونت عبور كردند و مسير جديدي در پيش گرفتند; اينان نيز همان اشتباهات جنگ اول صليبي را تكرار كردند. دسته‌هايي از سپاهيان ترك مرتبا بر آنها هجوم بردند و ارتباط ميان آنها و ملزوماتشان را قطع كردند. صدها نفر از گرسنگي جان سپردند، خود فردريك در رودخانه كوچك سالف در كيليكيا با فضاحت غرق شد (1190)، و فقط بخشي از لشكريان وي جان سالم به در بردند و در محاصره عكا شركت جستند. ريچارد اول، مشهور به شيردل، كه در همين اوان در سي و يك سالگي به پادشاهي انگليس رسيده بود، تصميم گرفت تا با مسلمانان روبرو شود. چون ريچارد ميترسيد كه مبادا در غياب وي فرانسويان و متصرفات انگليس در خاك فرانسه دست اندازي كنند، اصرار ورزيد كه پادشاه فرانسه فيليپ اوگوست نيز بايد در اين سفر همراه وي باشد. فيليپ، كه جواني بيست و سه ساله بود، با اين پيشنهاد موافقت كرد. در محل وزله، دو شهريار جوان طي تشريفاتي هيجانانگيز به دريافت صليب از دست ويليام، اسقف اعظم صور، نايل شدند. لشكريان ريچارد، مركب از نورمانها (زيرا فقط عده معدودي از انگليسيها در مبارزات صليبي شركت جستند)، از مارسي با كشتي به راه افتادند و سپاهيان فيليپ از بندر جنووا حركت كردند، و قرار شد كه هر دو سپاه در سيسيل يكديگر را ملاقات كنند(1190). در آنجا پادشاهان مسيحي مدت شش ماهي را به جدال گذرانيدند و به طرق مختلف خود را سرگرم كردند. تانكرد، پادشاه سيسيل، مايه رنجش خاطر ريچارد را فراهم ساخت، و ريچارد ((سريعتر از آنكه كشيشي قدرت تلاوت ادعيه بامدادي را داشته باشد)) شهر مسينا را تسخير كرد و، در مقابل چهل هزار اونس طلا، آن شهر را به تانكرد مسترد داشت. ريچارد اكنون كه با چنين غنيمتي قادر به پرداخت قروض خود شده بود، لشكريان خود را به كشتي نشاند و عزم فلسطين كرد. برخي از كشتيهاي وي در ساحل جزيره قبرس شكسته شد، و حاكم سوناني آن جزيره كاركنان ناوها را به زندان انداخت. ريچارد پس از توقف مختصري، قبرس را فتح كرد و آن را به گي دو لوزينيان، شاه آواره اورشليم، بخشيد.ريچارد در ژوئن 1191، يعني يك سال پس از عزيمت از وزله، به عكا رسيد. فيليپ قبل از وي در خشكي پياده شده بود. محاصره عكا به دست مسيحيان تقريبا نوزده ماه به طول انجاميد و به قيمت جان هزاران تن تمام شد. چند هفته بعد از ورود ريچارد شيردل، مسلمانان تسليم شدند. فاتحان تقاضاي دويست هزار سكه طلا (000،950 دلار)، هزار و ششصد نفر اسير زبده، و استرداد صليب واقعي را كردند، و مسلمانان نيز متعهد شدند كه اين شرايط را بپذيرند. صلاح الدين اين قرار داد را تائيد كرد و به مردم مسلمان عكا، صرف نظر از 1600 نفر، اجازه داده شد كه هر قدر بتوانند، آذوقه با خود بردارند و شهر را ترك كنند. فيليپ اوگوست، كه به مرض تب مبتلا شده بود، لشكريان خويش را كه مركب از 10500 نفر ميشدند به جا گذاشت و خود به فرانسه بازگشت. به اين نحو، ريچارد تنها سردار سومين جنگ صليبي شد. از اين پس مبارزه بيمانند و سردرگمي آغاز شد كه بعد از هر نبرد و چكاچاك اسلحه، دو طرف متواليا به تعارف و تمجيد از خصال يكديگر ميپرداختند، و در خلال تمام اين ماجراها پادشاه انگليس و سلطان كرد، صلاح الدين، پارهاي از عاليترين صفات كيش و تمدنهاي خويش سخني پر مغزتر از آن بگويد:

پسرم، ترا به خداي تبارك و تعالي ميسپارم..... طبق مشيت وي رفتار كن، زيرا آرامش خاطر در آن نهفته است.

از خونريزي بپرهيز.... زيرا خوني كه بر زمين ريزد هرگز نميخسبد. كوشش كن تا دل آحاد رعيت خود را به دست آوري و مراقب رفاه آنان باشي; زيرا تو از جانب خداوند و من به اين سمت برگزيده شدهاي تا خوشبختي آنها را تامين كني. جهد كن تا دل وزيران، بزرگان و اميران خويش را به دست آوري. اگر من به مقام شامخي نايل آمدهام، علت آن است كه با محبت و ملاطفت دل مردم را تسخير كردهام. وي در سال 1193، هنگامي كه پنجاه و پنج سال بيشتر از عمرش نمي گذشت، بدرود حيات گفت.

+ نوشته شده توسط محمد در 87/02/19 و ساعت 22:37 |

 

در خلال اين احوال، در فلسطين و سوريه مسيحي تمدن عجيب نويني گسترش يافته بود. اروپايياني كه از 1099 در اين اراضي جايگزين شده بودند به تدريج، به سنت مردم خاور نزديك، عمامه بر سر ميگذاشتند و رداهايي فراخ به تن ميكردند چه اين نوع لباسها را براي آب و هواي محل و مقابله با آفتاب سوزان و ريگ روان مناسب ميديدند. هر قدر جماعات مسيحي با مسلمانان ساكن اين قلمرو مانوستر شدند نا آشنايي و عناد متقابل رو به كاهش گذاشت. سوداگران مسلمان آزادانه وارد آباديهاي مسيحينشين ميشدند و امتعه خود را ميفروختند. بيماران مسيحي پزشكان مسلمان و يهودي را مرجح ميشمردند. كشيشان مسيحي به مسلمانان اجازه ميدادند تا در مساجد خود به عبادت مشغول شوند، و در شهرهاي مسيحينشين انطاكيه و طرابلس تدريس قرآن در مكتبهاي مسلمانها مجاز شد. بين ممالك مسلمان و مسيحي قرارهايي براي حفظ جان و مال مسافران و بازرگانان دو طرف گذاشته شد. از آنجا كه فقط عده قليلي از زنهاي مسيحي همراه صليبيون به فلسطين آمده بودند، بسياري از مسيحيان مقيم زنان سوري را به عقد ازدواج خود در آوردند، و ديري نگذشت كه اولاد دو تيره آنها بخش عظيمي از جمعيت مملكت را تشكيل دادند. عربي زبان روزمره مردمان عادي شد. ملو مسيحي عليه رقباي همكيش خود با امراي مسلمان پيمان بستند، و امراي مسلمان نيز گاهي براي ديپلوماسي يا جنگ دست ياري به سوي اين قبيل ملوك ((مشرك)) دراز ميكردند. ميان افراد مسيحي و مسلمان دوستي خصوصي پيدا شد. ابن جبير، كه در 1183 از نقاط گوناگون سوريه مسيحي ديدن كرد، همكشيان خود را مردماني مرفهالحال ديد كه فرانكها با ايشان بخوبي رفتار ميكردند. وي از اينكه عكا ((انباشته از خوكها و صليبها))، و همه جا با بوي عفن اروپاييان متعفن شده است شكوه ميكرد، اما تا اندازهاي هم اميدوار بود كه اين جماعت كفار به تدريج به بركت تمدن عاليتري كه به آن روآوردهاند متمدن شوند. در عرض چهل سال آرامشي كه به دنبال جنگ صليبي دوم آمد، مملكت لاتيني اورشليم همچنان دستخوش اختلافات داخلي بود، حال آنكه دشمنان مسلمان آن به وحدت ميگراييدند. نورالدين حيطه فرمانروايي خود را از حلب تا دمشق بسط داد (1164)، و هنگامي كه در گذشت، صلاحالدين مصر و سوريه مسلمان را زير لواي واحدي متحد كرد (1175). سوداگران جنووا، ونيز، و پيزا با رقابت مهلك خويش نظم بنادر شرق را بكلي بر هم ميزدند. شهسواران بر سر سلطنت اورشليم ميان خودشان ميجنگيدند، و هنگامي كه گي دو لوزينيان با لطايفالحيل اريكه سلطنت را به چنگ آورد (1186)، رنجش در ميان طبقه اشراف فزوني گرفت. برادر گي موسوم به ژوفروا، بشكوه گفت: ((اگر اين گي يك پادشاه است، من استحقاق خدا شدن دارم.)) رژينالد دو شاتيون در قلعه بزرگ كرك، آن سوي اردن و نزديكي سر حد عربستان، خود را پادشاه خواند و بارها قرار ترك مخاصمهاي را كه ميان صلاح الدين و پادشاه لاتيني گذاشته شده بود زير پا گذاشت .وي اعلام داشت كه هدف وي هجوم بر عربستان و از بين بردن مقابر مدينه و با خاك يكسان كردن خانه كعبه در مكه است. لشكر كوچك وي ،مركب از ماجراجوياني شهسوارگونه، با كشتي از درياي سرخ متوجه جنوب شد، در الحورا قدم به خشكي نهاد، و به سوي مدينه حركت كرد. اين مبارزان چندان راه نپيموده بودند كه ناگهان خود را با لشكري مصري مواجه ديدند. در جنگي كه در گرفت تمامي مسيحيان به هلاكت رسيدند، مگر معدودي كه با خود رژينالد گريختند. اعراب چند تني از آنها را به اسارت گرفته بودند به مكه بردند و در عيد قربان آن سال به جاي بز سر بريدند (1183). تا اين تاريخ صلاحالدين خويشتن را با زد و خوردهاي مختصري عليه سلطنت فلسطين راضي ساخته بود; لكن اينك كه تيشه بيحرمتي جديد بر ريشه دينداري و تقواي وي آشنا شده بود، سپاهي آراست كه در سايه جنگاوري افراد آن فتح دمشق وي را مسلم شد، و سپس (1183) با لشكريان مملكت لاتيني اورشليم در جنگي رو به رو شد كه براي دو طرف بي نتيجه بود. چند ماه بعد، صلاحالدين بر رژينالد در كرك هجوم برد، اما موفق نشد به حصار شهر رخنه كند. در 1185 وي با مملكت لاتيني اورشليم قرار متاركهاي چهار ساله گذاشت. اما در 1186 رژينالد صلح را نقض كرد، در كمين يك كاروان مسلمانها نشست و آن را غافلگير كرد و غنايم زياد و چند تن اسير از آنها گرفت كه يكي از اين اسرا خواهر صلاح الدين بود. رژينالد گفت: ((حالا كه اين جماعت به محمد توكل كردهاند، بگذار محمد بيايد و آنها را نجات بخشد.)) محمد (ص)براي نجات آنها نيامد، اما صلاحالدين كه ديگ غضبش به جوش آمده بود، مسلمانان را به جهاد با مسيحيان دعوت كرد و سوگند ياد كرد كه رژينالد را با دست خود بكشد. مهمترين نبرد مبارزات صليبي در حطين، نزديكي طبريه، در چهارم ژوئيه 1187 روي داد. صلاحالدين، كه با وضع جغرافيايي محل آشنا بود، لشكريان خود را در مواضعي قرار داد كه تمام چاه‌هاي آب را در اختيار داشتند. مبارزان مسيحي، گرانبار از اسلحه، كه زير آفتاب سوزان اواسط تابستان از دشت عبور كرده بودند، با عطش جانكاهي وارد معركه قتال شدند. لشكريان مسلمان از بادي كه به طرف دشمنانشان ميوزيد استفاده كردند و بوته‌هايي را آتش زدند، و دود اين بوته‌ها بيش از پيش مسيحيان را به ستوه آورد. در هرج و مرج حيران كنندهاي كه روي داد، ميان پياده نظام و سواره نظام فرانكها جدايي افتاد، و پياده نظام مضمحل شد. شهسواران، كه در برابر اسلحه دشمن و عطش و دود كارد به استخوانشان رسيده بود، سرانجام خسته و كوفته بر زمين افتادند و كشته يا اسير شدند. ظاهرا به فرمان صلاح الدين هيچ گونه شفقتي نسبت به شهسواران مهماننواز يا شهسواران پرستشگاه نشان داده نشد. صلاحالدين دستور اكيد داده بود كه گي، شاه اورشليم، و رژينالد را به نزد وي ببرند; چون هر دو را پيش وي حاضر كردند، صلاح الدين به گي ظرف نوشابهاي داد كه علامت بخشايش بود، اما رژينالد را آزاد گذاشت كه يا محمد (ص) را پيغمبر مرسلي بشناسد يا تن به مرگ دهد. چون رژينالد از پذيرفتن شق اول خودداري ورزيد، صلاح الدين او را به قتل رساند. يكي از غنايمي كه فاتحان از صليبيون گرفتند ((صليب واقعي)) بود كه آن را كشيشي به هنگام مبارزات مثل علم حمل ميكرد، و صلاحالدين آن را نزد خليفه به بغداد فرستاد. سپس چون صلاح الدين مخالفي در راه خود نديد، به عزم فتح عكا راه افتاد، چهار هزار نفر از اسراي مسلمان را آزاد، و ثروت سرشار آن بندر پر ازدحام را در ميان لشكريان خويش توزيع كرد. چند ماهي تقريبا تمامي خاك فلسطين در تصرف وي بود. هنگامي كه صلاح الدين به اورشليم نزديك شد، بزرگان شهر به پيشواز آمدند تا تقاضاي صلح كنند.صلاحالدين آنها را مخاطب قرار داد و گفت: ((به نظر من بيتالمقدس خانه خداست، همچنان كه شما عقيدهاي داريد. به همين سبب من خود به عمد از محاصره آن خودداري خواهم كرد و به آن يورش نخواهم برد.)) وي پيشنهاد كرد كه حاضر است بيت المقدس را آزادي دهد تا به تحكيم قلعه‌هاي آن بپردازند; بي هيچ تعرضي اراضي اطراف آن را تا بيست و پنج كيلومتر كشت و زرع كنند; و وعده داد كه تا حلول عيد پنجاهه كمبود غذا و وجوهات لازم را، هر چه باشد، جبران كند; و اگر تا آن موقع كمك ضروري برسد و اميد نجات باشد، مسيحيان بتوانند شهر را حفظ و شرافتمندانه از آن دفاع كنند، وگرنه بدون خونريزي بيت المقدس را تسليم وي كنند; نيز قول داد كه در چنين صورتي جان و مال ساكنان مسيحي بيت المقدس مصون و محفوظ خواهند ماند. نمايندگان شهر از پذيرفتن پيشنهاد صلاح الدين خودداري ورزيدند و گفتند كه هرگز حاضر به تسليم شهري كه در آنجا منجي آنان خويش را در راه ابناي بشر فنا كرده است نخواهند شد. محاصره شهر فقط دوازده روز به طول انجاميد. هنگامي كه اورشليم تسليم شد، صلاحالدين براي هر مرد ده سكه طلا (شايد معادل 5،47 دلار به پول امروزي)، براي هر زن پنج سكه، و براي هر طفلي يك سكه طلا فديه مطالبه كرد و آزادي هفت هزار نفري را كه فقيرتر بودند مشروط به تسليم سي هزار بزانت طلا، يعني حدود 000،270دلار امروزي، دانست كه هنري دوم پادشاه انگليس براي شهسواران مهمان نواز فرستاده بود. يكي از وقايعنگاران مسيحي مينويسد كه اين شرطها ((با قدرداني و ندبه)) پذيرفته شوند. شايد بعضي از اين مسيحيان مطلع اين حوادث 1187 را با وقايع 1099 مقايسه ميكردند. ملك عادل، براي صلاح الدين، نيز از طبقه تهيدستتري كه مشمول فديه نشده بودند هزار نفر غلام به عنوان تحفه تقاضا كرد. اين تقاضا پذيرفته شد، و عادل تمامي آنها را در راه خدا آزاد ساخت. باليان، رهبر جماعت مسيحيان مقاوم، نيز به تقليد عادل خواستار هزار تن غلام شد و آنها را گرفت و آزاد كرد. هزار غلام ديگر را خليفه مسيحي اورشليم به همين سان مطالبه كرد و آزادي بخشيد آنگاه صلاحالدين گفت: ((برادر من صدقه خود را داده است، بطرك و باليان نيز صدقه خود را دادهاند. اينك نوبت به من ميرسد.)) وي تمام سالمنداني را كه استطاعت پرداخت نداشتند آزاد كرد. بظاهر از شصت هزار اسير مسيحي پانزده هزار نفر بدون فديه ماندند و به غلامي در آمدند. در ميان جماعتي كه با دادن فديه آزاد شدند زنان و دختران اشرافي بودند كه به قتل رسيده يا در حطين اسير شده بودند. صلاحالدين كه در برابر گريه اين قبيل زنان به رقت در آمده بود، شوهران و پدراني (از جمله گي شاه اورشليم) را كه در چنگ مسلمانان اسير بودند آزاد كرد.ارنول ،مباشر باليان نقل ميكند كه ((صلاحالدين به زنان و دوشيزگاني كه شوهران و پدرانشان جان سپرده بودند از خزينه خويش آن قدر مال بخشيد كه حمد خدا را گفتند و، در ساير اقاليم، به هرجا رفتند محبت و احترامي كه صلاحالدين در حق آنها كرده بود ورد زبانشان بود.)) گي و اشرافي كه از بند رهايي يافته بودند سوگند خوردند كه مادامالعمر ديگر قدمي در راه مخالفت با وي برندارند; اما چون به خطه امن مسيحي طرابلس و انطاكيه رسيدند، ((به حكم كشيشان، از بار گران وعده خويش رهايي يافتند))، و در تدارك انتقام از صلاحالدين برآمدند. سلطان صلاحالدين به يهوديان اجازه داد تا دوباره در بيتالمقدس اقامت گزينند و به مسيحيان نيز اجازه داد كه، به شرط حمل نكردن اسلحه، حق ورود به شهر را داشته باشند. وي به زايران مسيحي كمك كرد و حافظ جان و مال آنها شد. بناي قبهالصخره كه به دست مسيحيان مبدل به كليسا شده بود، بار ديگر با گلاب مطهر شد; و صليب طلايي كه بر بالاي گنبد نصب شده بود، در ميان غريو شادماني مسلمانها و غرولند مسيحيان، به زير افكنده شد.آنگاه صلاحالدين با سپاهيان كوفته خويش به عزم محاصره صور حركت كرد، و چون تسخير آن شهر را غير ممكن ديد، بيشتر سپاه را مرخص كرد و خود، بيمار و فرسوده، در پنجاهمين سال عمر خويش به دمشق بازگشت (1188).

+ نوشته شده توسط محمد در 87/02/19 و ساعت 22:35 |

قديس برنار به پاپ ائوگنيوس سوم ملتجي شد تا بار ديگر مسيحيان را زير پرچم صليبي گرد آورد. اما ائوگنيوس، كه در اين موقع گرفتار منازعه با مردم بيدين روم بود، از برنار استدعا كرد كه خود وي اين مهم را به عهده گيرد. پيشنهاد پاپ عاقلانه بود، زيرا برنار، قديسي كه وسيله رسيدن وي به مقام پاپي را فراهم ساخته بود، آدمي بود به مراتب بزرگتر از خود وي . هنگامي كه برنار از حجره خويش در كلروو به قصد ترغيب فرانسويان به جنگ صليبي بيرون آمد، آن شكاكيتي كه در قلوب مومنان پنهان است خاموش، و بيمهايي كه از شنيدن ماجراهاي جنگ صليبي اول در ميان مردم قوت يافته بود زايل شد. برنار مستقيما نزد پادشاه فرانسه، لويي هفتم، شتافت و او را تشويق كرد كه خود در راس سپاه صليبي قرار گيرد. آنگاه در حالي كه پادشاه فرانسه در كنار وي ايستاده بود، خطاب به انبوه مردم در وزله بياناتي ايراد كرد (1146). هنگامي كه سخن وي به پايان رسيد، انبوه مردم همگي حاضر به خدمت شدند. صليبهايي كه فراهم آورده بودند به هيچ وجه كفايت جمعيت را نميداد، به همين سبب برنار جبه خود را ريش ريش كرد تا حاضران هر تكهاي را به علامت پيوستن به سپاه صليبي بردارند. آنگاه خطاب به پاپ نوشت: ((شهرها و قلعه‌ها همه تهي شدهاند، حتي در مقابل هر هفت نفر زن يك نفر مرد باقي نمانده است، و همه جا پر از زنان بيوهاي است كه هنوز شوهرانشان زنده هستند.)) بعد از آنكه برنار فرانسه را آماده جنگ صليبي كرد، متوجه آلمان شد. در آنجا، بر اثر بلاغت پر شور خود، امپراطور كونراد سوم را متقاعد كرد كه جنگ صليبي تنها امر مقدسي است كه ميتواند مايه وحدت گوئلفها و هوهنشتاوفن - دو گروهي كه قلمرو امپراطور را به دو پاره كرده بودند - شود. بسياري از اشراف از كونراد تبعيت كردند، از جمله فردريك امير سوابيا، كه بعدها به بارباروسا (ريش قرمز) معروف شد و در جنگ سوم صليبي جان سپرد. در عيد فصح سال 1147، كونراد و لشكريان آلماني عزم اورشليم كردند. هنگام عيد پنجاهه، لويي و فرانسويان به حركت در آمدند. تاخير در حركت آنان براي رعايت احتياط بود، زيرا مطمئن نبودند كه آلمانيها دشمن خونين آنان هستند يا تركها. آلمانيها نيز به نوبه خويش همين ترديد را درباره تركها و يونانيها داشتند. در مسير آنها آنقدر شهرهاي بيزانس تاراج شد كه بسياري دروازه‌هاي خود را به روي مبارزان صليبي ميبستند و جيره ناچيزي را با زنبيلها از فراز حصار شهر به لشكريان آلماني نثار ميكردند. مانوئل كومننوس كه در اين موقع امپراطور روم شرقي بود، با لحن ملايمي پيشنهاد كرد آن سپاهيان اصيل بهتر است به جاي رفتن از جانب قسطنطنيه، در محل سستوس از تنگه هلسپونت عبور كنند ; اما كونراد و لويي از قبول چنين پيشنهادي خودداري ورزيدند. جمعي از مشاوران لويي وي را تشويق كردند كه قسطنطنيه را براي فرانسه متصرف شود; لويي به چنين امري تن در نداد، شايد هم يونانيان از وسوسه وي آگاه بودند. به هر حال، مردم امپراطوري شرقي از هيبت و اسلحه شهسواران غربي متوحش شدند، و ديدن محارم و زناني كه همراه ايشان بودند مايه تفريح خاطر آنها شد. در معيت لويي، پادشاه فرانسه، الئونور آن ملكه مزاحم سفر ميكرد، و جمعي از مغنيان و غزلسرايان به دنبالش بودند. دو كنت تولوز و فلاندر هر دو كنتسهاي خود را همراه داشتند و بخشي از بار و بنهاي كه به دنبال قافله فرانسويان حركت ميكرد عبارت بود از جامهدان و صندوقهاي مملو از لباس و اسباب بزكي كه براي حفظ زيبايي اين بانوان در مقابل هر گونه تغييرات و تبدلات آب و هوا، جنگ، و مرور زمان ضرورت داشت. مانوئل با شتاب تمام وسايل حركت سپاهيان آلمان و فرانسه را از تنگه بوسفور فراهم ساخت و مقاديري سكه قلب براي داد و ستد با صليبيون در اختيار يونانيها گذاشت. در آسيا، بر اثر كميابي آذوقه و قيمتهاي گزافي كه يونانيان مطالبه ميكردند، برخوردهاي بسياري بين منجيان و نجات يافتگان روي داد، و فردريك ريش قرمز تاسف ميخورد از اينكه براي نيل به امتياز مقابله با كفار ناگزير بود با تيغ خويش خون مسيحي را بريزد . علي رغم نصايح مانوئل، كونراد اصرار داشت همان خط سيري را بپيمايد كه اولين سپاهيان صليبي طي كرده بودند. با وجود بلدهاي يوناني، يا شايد با حضور آنها، لشكريان آلماني پي در پي به بيابانهاي بي آب و علف و دامهايي كه مسلمانان گسترده بودند در افتادند، و تلفاتي به آنها وارد آمد كه دلسرد كننده بود. در محل دورولايوم (اسكي شهر فعلي) يعني همان نقطهاي كه سپاهيان جنگ صليبي اول قلج ارسلان را شكست داده بودند، سپاه كونراد با عمده قواي مسلمانان رو به رو شد و چنان در هم بشكست كه از هر ده نفر مسيحي فقط يكي جان سالم به دربرد. لشكريان فرانسوي، كه مسافت زيادي با جبهه جنگ فاصله داشتند، با شنيدن خبر دروغين فتح آلمانيها فريب خوردند و بي محابا پيش تاختند و، بر اثر هجومهاي لشكريان مسلمان و گرسنگي متحمل تلفات سنگيني شدند. چون بقيهالسيف فرانسويها به آتاليا رسيدند، لويي از ناخدايان كشتيهاي يوناني تقاضا كرد كه سپاهيانش را از طريق دريا به شهر مسيحي طرسوس يا انطاكيه برسانند. نا خدايان براي هر مسافر كرايهاي فوقالعاده مطالبه كردند. لويي، به اتفاق چند تن از اشراف، به همراه الئونور و معدودي از بانوان به كشتي نشست و عزم انطاكيه كرد و سپاهان فرانسه را در آتاليا به جا نهاد. لشكريان مسلمان بر آن شهر تاختند و تقريبا تمامي فرانسويان را از دم تيغ گذراندند(1148). لويي به اتفاق بانوان به اورشليم رسيد، لكن سپاهي همراه وي نبود، و كونراد، كه در آغاز كار با لشكريان عظيمي از راتيسبون حركت كرده بود، اينك افراد سپاهش انگشت شمار بودند. از اين عده كه جان سالم به در برده بودند، واز سربازاني كه در خود اورشليم بودند، لشكري فراهم آمد كه تحت فرماندهي سه سردار مختلف ، كونراد، لويي، و بودوئن سوم (1143-1162)، بسوي دمشق حركت كرد هنگامي كه دمشق در محاصره بود، ميان اشراف نزاع افتاد كه چون شهر گشوده شود، حكومت از آن كدام يك باشد. در اين حيث و بيص، جاسوسان مسلمان به ميان سپاه مسيحي رخنه كردند و برخي از سرداران را به زور رشوه واداشتند كه عمدا دست از هجوم بر دارند يا عقبنشيني اختيار كنند. هنگامي كه خبر رسيد كه امراي حلب و موصل با سپاه عظيمي براي نجات دمشق در حركتند، تفوق با كساني بود كه عقب نشيني را تجويز ميكردند، در نتيجه، لشكريان مسيحي به دسته‌هايي چند تقسيم شدند و به سوي انطاكيه، عكا،يا بيتالمقدس گريختند. كونراد، بيمار و مغلوب، سرشكسته به آلمان مراجعت كرد. الئونور و بيشتر شهسواران فرانسوي به وطن خود بازگشتند. لويي يكسال ديگر در فلسطين ماند و در اين مدت اماكن متبركه را زيارت كرد. شكست مسيحيان در دومين جنگ صليبي مايه بهت اروپا شد. همه جا مردم ميپرسيدند كه چگونه قادر متعال اجازه داده است كه مدافعان راه وي اين سان خوار و خفيف شوند. مخالفان بر قديس برنار تاختند و او را واعظ بي پرواي خيالپردازي خواندند كه مسبب قتل عده زيادي از مردم شده بود. اين جا و آنجا شكاكان جسوري در مهمترين اصول و مباني دين ترديد كردند. برنار در پاسخ مخالفان مدعي شد كه مشيت قادر متعال وراي فهم آدمي است و اين ضايعه قطعا مجازاتي بوده است براي گناهان مسيحيان. لكن از اين پس بذر ترديدهايي فلسفي كه آبلار (فت1142) پراكنده ساخته بود در اذهان حتي مردم عادي بارور شد. شور و رغبتي كه سابقا براي جنگهاي صليبي وجود داشت سريعا رو به زوال گذاشت و عصر ايمان خود را آماده كرد تا در برابر هجوم اعتقادهاي بيگانه يا بي اعتقادهاي محض با آتش و شمشير به مدافعه بر خيزد .

+ نوشته شده توسط محمد در 87/02/19 و ساعت 22:33 |

گود فروا دو بويون، كه سرانجام همگان به امانت و درستي كم نظيرش معترف شده بودند، براي حكومت بر اورشليم و حول و حوش آن انتخاب شد، و از سر فروتني عنوان مدافع كليساي قيامت را بر خود نهاد. در اينجا، يعني سرزميني كه 465 سال قبل از اين حكمفرمايي بيزانس بر آن پايان يافته بود، هيچ گونه تظاهري به تبعيت از آلكسيوس نشد; مملكت لاتيني اورشليم بيدرنگ بدل به كشور مستقلي شد. دين رسمي اين خطه، كه زير نظر كليساي يونان بود، تابع كليساي لاتين شد، بطر اورشليم به قبرس گريخت، و حوزه‌هاي روحاني مملكت پادشاهي جديد به اجراي مراسم نيايش همگاني به زبان لاتيني، داشتن يك اسقف ايتاليايي، و سيادت پاپ گردن نهادند. تاوان حق حاكميت، صلاحيت دفاع از خويش است. دو هفته بعد از آزادي عظيم، يك سپاه مصري به سوي عسقلان رفت تا شهري را كه براي پيروان كيشهاي متعدد مقدس بود آزادي بخشد. گود فروا آن سپاه را هزيمت داد، لكن يك سال بعد در گذشت (1100). برادرش، بودوئن اول (1100-1118) كه لياقت گودفروا را نداشت، جانشين وي شد و عنوان بلند پايهتر پادشاه بر خود نهاد. در دوران سلطنت فول، كنت آنژو (1131-1143)، كشور جديد شامل قسمت اعظم خاك فلسطين و سوريه بود، اما مسلمانان هنوز حلب، دمشق، و حمص (امسا) را در دست داشتند. سلطنت مزبور به چهار امير نشين فئودال تقسيم ميشد كه مركزشان بترتيب عبارت بود از اورشليم، انطاكيه، ادسا، و طرابلس. اين چهار امير نشين هر كدام خود به چندين فيف (تيول) تقريبا مستقل ميشد كه فرمانروايان حسود آن با يكديگر جنگ ميكردند، سكه به نام خود ميزدند، و به طرق مختلف خود را مستقل از ديگران قلمداد ميكردند. پادشاه به راي بارونها انتخاب ميشد و سلسله مراتبي از روحانيون كه فقط تابع اوامر شخص پاپ بودند در كار او نظارت داشتند. عامل ديگري كه اختيارات پادشاه را تضعيف ميكرد واگذاري چندين بندر از جمله يافا، صور، عكا، بيروت، و عسقلان به ونيز، پيزا، يا جنووا در عوض كمك دريايي و گرفتن ملزومات از طريق دريا بود. سازمان مملكتي و قوانين در محكمه قضات اورشليم تعيين وضع ميشد، و اين نظامات يكي از منطقيترين و دقيقترين مجمعالقوانينهاي دولت فئودال بود. بارونها به ناحق تمامي حقوق مالكيت زمين را مدعي شدند، مالكان سابق اراضي را اعم از مسيحي يا مسلمان بدل به سرفهاي خود كردند و آنها را مكلف به قبول تعهداتي ساختند به مراتب شديدتر از آنچه در اروپاي فئودال معاصر رايج بود. مملكت نوبنياد اورشليم عناصر ضعف فراواني داشت ; اما از حمايت بيمانند گروه‌هاي جديدي مركب از رهبانان مبارز برخوردار بود. مدتها قبل از اين حوادث، از 1048 ميلادي، سوداگران آمالفي با اجازه مسلمانان بيمارستاني براي زايران مستمند يا بيمار مسيحي در اورشليم ساخته بودند. در حدود 1120 رمون دوپويي خدمتگزاران اين موسسه را به صورت يك فرقه مذهبي در آورد كه اعضاي آن به قيد سوگند ملزم به رعايت پاكدامني، فقر، فرمانبرداري، و حراست مسيحيان در فلسطين بودند. اين فرقه، كه اعضاي آن به شهسواران يوحناي حواري اشتهار يافتند، به يكي از عاليترين انجمنهاي خيريه دنياي مسيحي تبديل شد. تقريبا در همين تاريخ (1119) اوگ دوپين و هشت نفر ديگر از شهسواران صليبي خود را وقف انضباط، رهبانيت، و شمشير زدن در راه اعتلاي مسيحيت كردند. اين جماعت از بودوئن دوم اقامتگاهي در نزديكي محل هيكل سليمان گرفتند، و به همين سبب ديري نگذشت كه به شهسواران پرستشگاه مشهور شدند. قديس برنار نظامات سختي را براي آنان وضع كرد كه رعايت آنها ديري نپاييد. اين زاهد مسيحي، در مقام تمجيد، شهسواران مزبور را ((ماهرترين افراد در فن جنگ)) خواند و به آنها دستور داد كه ((بندرت استحمام كنند)) و موي سر خود را از ته بتراشند. برنار خطاب به شهسواران پرستشگاه نوشت: ((آن مسيحي كه در جهاد كافري را به هلاكت رساند مسلما به پاداش خود نايل ميشود، و هر گاه خودش كشته شود، نيل به چنين پاداشي قطعيتر خواهد بود. فرد مسيحي به مرگ كافر افتخار ميكند، چه از اين طريق است كه عيسي را تسبيح توان گفت.)) آغاز اين نامه حاوي جملهاي بود كه گويي طنيني از اوامر پيامبر اسلام خطاب به مسلمانان محسوب ميشد. برنار معتقد بود كه اگر افراد خواهان پيروزي بر دشمن خود باشند، بايد به آنها ياد داد كه با وجدان آسودهاي دشمن را بكشند. يك شهسوار مهماننواز جبهاي سياه بر تن ميكرد كه بر روي آستين چپش صليب سفيدي نقش بسته بود; يك شهسوار پرستشگاه جبه سفيدي بر تن ميكرد، و روي شنل علامت صليب سرخي داشت. از نظر ديني، افراد هر فرقهاي از افراد فرقه ديگر متنفر بودند. پيروان هر دو فرقه از امر حراست و بهبود حال زايران به تدريج به حمله بر قلعه‌ها و مواضع مسلمانان پرداختند ; هر چند كه عده پيروان شهسواران پرستشگاه فقط سيصد نفر، و مجموع نفرات فرقه ديگر در حدود ششصد نفر بود، با اينهمه در 1180 هر دو سهم شاياني در مبارزات صليبي ايفا كردند و به عنوان سلحشوران شهرت عظيمي به دست آوردند. هر دو فرقه براي جلب كمك مالي تلاش ميكردند و از كليسا و حكومتها، و از فقير و غني، پول ميگرفتند. در قرن سيزدهم و هر فرقهاي در اروپا صاحب تمولي عظيم بود شامل ديرها، دهكده‌ها، و شهرها. هر دو با ساختن قلعه‌هاي عظيمي در سوريه مايه اعجاب و شگفتي مسيحيان و مسلمانان شدند، و در عين حال كه فرد فرد اين سلحشوران فقر را شعار خود ساخته بودند، همگي در ميان آلام و مشقات جنگ از تجمل سرشاري برخوردار ميشدند. در 1190، آلمانهاي ساكن فلسطين، به ياري معدودي از هواخواهان خويش در وطن، به تاسيس فرقه توتوني شهسواران دست زدند و بيمارستاني را در نزديكي عكا بنياد نهادند. بعد از آزادي اورشليم بيشتر صليبيون به اروپا بازگشتند و از قدرت حكومتي كه در معرض هجوم قرار داشت به طرز خطرناكي كاستند. زايران فراواني به اورشليم ميآمدند، لكن عده آنها كه تمايل به اقامت و جنگيدن داشتند معدود بود. در سمت شمال، يونانيها دنبال فرصت بودند تا دوباره بر انطاكيه، ادسا، و ديگر شهرهايي كه طبق ادعاي آنها به امپراطوري بيزانس تعلق داشت تسلط يابند. در سمت مشرق، در قبال دستاندازيهاي مسيحيان و استمداد مسلمانان به تدريج اعراب به جنبش در آمده متحد ميشدند. آوراگان مسلمان اورشليم داستان المانگيز سقوط آن شهر به دست صليبيون را نقل ميكردند. اين جماعت در مسجد عظيم بغداد گرد آمده، خواستار آن بودند كه جهان اسلامي بيتالمقدس را آزاد سازد و بناي مقدس قبه الصخره را از دست ناپا كفار بيرون آورد. خليفه قدرت كافي براي چنين عملي نداشت، اما غلامزاده جواني، زنگي نام، امير موصل، دعوت آوارگان را لبيك گفت. در 1144، سپاه كوچك وي، كه با كفايت تمام اداره ميشد، ادسا موضع مقدم جناح خاوري مسيحيان، را از چنگ آنان بيرون آورد، و چند ماه بعد زندگي ادسا را بار ديگر براي عالم اسلام فتح كرد. خود وي به قتل رسيد، اما پسرش نورالدين (محمود زنگي) جانشين وي شد، كه از لحاظ جرئت دست كمي از پدر نداشت و از نظر كفايت بمراتب از وي برتر بود. خبر اين حوادث اروپا را به تدارك دومين جنگ صليبي بر انگيخت.

+ نوشته شده توسط محمد در 87/02/19 و ساعت 22:30 |

به موجب آمرزشي تام، مقرر شد كه هركس در جنگ كشته شود، از هر گونه عقوبتي كه به واسطه ارتكاب گناه دامنگيرش شده است برهد. سرفها، كه بسته به اراضي مخصوص بودند، اجازه حركت يافتند; رعاياي پادشاهان از مالياتها معاف شدند; بدهكاران تا مدتي از پرداخت ربع فراغت يافتند; زندانيان آزاد شدند; و پاپ، با جسارت، اختيارات خويش را تعميم بخشيد و مجازات افرادي را كه محكوم به مرگ شده بودند به خدمت مادامالعمر در فلسطين تخفيف داد. هزاران تن از ولگردان به رهروان اين قافله مقدس پيوستند. افرادي كه از فقري ناگزير به امان آمده بودند، ماجراجوياني كه حاضر بودند تن به مخاطرات در دهند، پسران كهتري كه اميد تهيه تيولنشينهايي را در مشرق زمين در سر ميپختند، بازرگاناني كه به دنبال بازارهاي جديد براي كالاهاي خود بودند، شهسواراني كه با عزيمت سرفهاي خويش به جنگ خود را دست تنها ميديدند، مردمان كمرويي كه از زخم زبان اطرافيان و تهمت ترسويي احتراز داشتند - همگي به جماعتي از مومنين واقعي پيوستند تا سرزميني كه محل ولادت و وفات عيسي مسيح بود نجات دهند. به حكم آن نوع تبليغاتي كه هنگام رواج دارد، درباره محدوديتها و ناتوانيهاي مسيحيان مقيم فلسطين، فجايع مسلمانان، و كفرهاي آيين محمد(ص) همه گونه راه مبالغه و اغراق سپرده شد. مسلمانان را به پرستش تنديس پيغمبر اسلام متهم ميكردند و حتي، طبق شايعات بياساسي كه بر سر زبان مومنين مسيحي افتاده بود، سخناني نامربوط درباره پيغمبر اسلام ميگفتند. افسانه‌هاي غريبي از ثروت سرشار مشرق زمين و لعبتان پري پيكري كه در انتظار مرداني دلاور نشسته بودند نقل مجالس بود. بديهي است كه اين همه انگيزه‌هاي متنوع نميتوانست توده مردمان متشابهي را كه واجد شايستگي تشكيلات نظامي باشند به دور هم گرد آورد. در بسياري موارد، زنان و كودكان به اصرار تمام همراه شوهران و پدر و مادر خود به راه افتادند. شايد اين قبيل پافشاريها بي ليل هم نبود، زيرا به زودي فواحش را نيز جمع كردند تا آماده خدمت به سلحشوران باشند. اوربانوس ماه اوت 1096 را موعد حركت سپاه صليبي تعيين كرده بود، لكن كشاورزان بيحوصله، كه اولين دسته از داوطلبان جنگ بودند نميتوانستند درنگ كنند. يك چنين جماعت مبارزي كه عده آنها به حدود دوازده هزار نفر ميرسيد (و از اين عده فقط 8 نفر شهسوار بودند) در ماه مارس، به سر كردگي پيرمنزوي و والتر بيپول يا گوتيه بيپول، از فرانسه عازم فلسطين شدند;دسته ديگري كه محتملا مركب از پنج هزار نفر بود، به سرپرستي گوتشالك كشيش، از آلمان به راه افتاد; و هيئت سومي به رهبري اميكو، كنت لينينگن، از خطه راينلاند در آلمان حركت كرد. همين گروه‌هاي بي نظم و ترتيب بودند كه اغلب به يهوديان آلمان و بوهم هجوم بردند، به تقاضاهاي مردمان و كشيشان محل هيچ گونه ترتيب اثري ندادند، و شهوت خونريزي را در جامه دينداري پنهان ساختند و چند صباحي بدل به جانوران درنده شدند. افرادي كه تازه در صف لشكريان صليبي در آمده بودند وجوهي اندك و غذايي ناچيز به همراه آورده بودند، و رهبران بيتجربه آنها نيز براي تغذيه افراد آذوقه كافي نداشتند. بسياري از آنها دوري مسافت را دست كم گرفته بودند، و همچنانكه در كناره راين و دانوب راه ميسپردند، به هر خمي كه ميرسيدند، كودكانشان از فرط بيطاقتي مدام ميپرسيدند كه آيا به اورشليم نرسيدهاند هنگامي كه كيسه‌هاي آنها تهي شد و گرفتار بي غذايي شدند، از راه اضطرار به چپاول مزارع و خانه‌هايي كه در سر راه آنها قرار داشت دست زدند. ديري نگذشت كه هتك ناموس نيز بر تاراج اموال افزوده شد. مردم به شدت در مقابل آنها مقاومت ورزيدند. برخي از شهرها دروازه‌هاي خود را به روي آنها بستند، و بعضي ديگر بي درنگ توفيقشان را از دادار مسئلت نمودند. سرانجام اين سپاه كاملا تهيدست، كه تعداد زيادي از نفرات آن بر اثر قحطي و طاعون و جذام و تب و مبارزات حين راه به هلاكت رسيده بودند، به دروازه قسطنطنيه رسيد. آلكسيوس به آنها خوش آمد گفت، لكن شكم آن جماعت گرسنه را به طرز دلخواه سير نكرد;از اين رو صليبيون به حومه‌هاي شهر ريختند و قصرها، خانه‌ها، و كليساها را غارت كردند. آلكسيوس براي نجات پايتخت خويش از شر اين ملخهاي عابد، كشتيهايي در اختيار آنها گذاشت تا از تنگه بوسفور عبور كنند، ملزوماتي برايشان فرستاد، و به آنها دستور داد كه در آن سوي بوسفور توقف كنند تا قواي مسلحتري از عقب برسد. صليبيون به علت گرسنگي يا بيتابي به اوامر آلكسيوس اعتنايي نكردند و به سوي نيقيه پيش تاختند. نيروي منظم و با انضباطي از تركان، كه همگي كمانداران ماهري بودند، از شهر بيرون آمدند و اين نخستين لشكر اولين جنگ صليبي را تقريبا بكلي مضمحل كردند. والتر بيپول از جمله كشتگان اين نبرد بود، اما پير منزوي، كه از سپاه مهارناپذير خويش منزجر شده بود، قبل از شروع مبارزه به شهر قسطنطنيه بازگشت، و تا 1115 در عين سلامت ميزيست. در خلال اين احوال، هر يك از امرا و اربابان فئودال كه دعوت پاپ را براي شركت در جنگ صليبي لبيك گفته بود، در حوزه خويش قواي خود را گرد آورده بود. در ميان اين امرا و سالاران هيچ يك از پادشاهان اروپا نبود، و در واقع هنگامي كه اوربانوس مردم را به جنگ صليبي دعوت ميكرد، فيليپ اول پادشاه فرانسه، ويليام دوم پادشاه انگليس، و هانري چهارم امپراطور آلمان همگي محكوم به تكفير پاپي بودند. لكن عده زيادي از كنتها و دوكها حاضر شدند كه در چنين جهادي شركت كنند - و تقريبا تمامي آنها از قوم فران يا فرانسوي بودند. اولين جنگ صليبي اقدام خطيري بود كه بيشتر از جانب فرانسويان صورت گرفت، و تا اين تاريخ هنوز مردمان خاور نزدي اقوام اروپاي باختري را فران (فرنگي) مينامند. گود فروا دوبويون (بويون آبادي كوچكي در بلژيك) صفات يك راهب را با شايستگيهاي يك سرباز در وجود خويشتن جمع داشت، به عبارت ديگر، در تمشيت امور حكومت و اداره جنگ شجاع و لايق بود و پرهيزكاريش به سر حد تعصب ميرسيد. بوهموند، امير تارانت، (تارانتو) فرزند روبر گيسكار بود. وي تمام شجاعت و كارداني پدرش را به ارث برده بود و هواي آن در سر داشت كه از متصرفات سابق امپراطوري بيزانس در خاور نزديك براي خويشتن و لشكريان نورمانش قلمروي ايجاد كند. همراه وي برادرزادهاش تانكرد اهل اوتويل بود كه بعدها قهرمان حماسه معروف به رهايي اورشليم اثر شاعر ايتاليايي تاسو شد. وي مردي بود زيباروي، بيباك، دلاور، بخشنده، و دوستار شكوه و ثروت، كه عموما او را بر سبيل شهسوار مسيحي مطلوب تحسين ميكردند. رمون، كنت تولوز، كه قبلا در نبرد با مسلمانان در اسپانيا شركت جسته بود، اكنون در پيري جان و ثروت عظيم خويش را وقف جهادي بمراتب بزرگتر ميكرد. لكن خلقي آتشين نجابت وي را آلوده، و آز دينداريش را لكهدار كرد. اين جماعات از راه‌هاي گوناگون عازم قسطنطنيه شدند. بوهموند به گود فروا پيشنهاد كرد كه شهر مزبور را بگيرند. گود فروا را به بهانه آنكه وي فقط براي مبارزه با جماعت كفار سفر كرده است، از قبول چنين امري خودداري ورزيد، لكن اين فكر بكلي از بين نرفت. شهسواران نيمه وحشي و نيرومند مغرب زمين مردان تحصيلكرده و مهذب مشرق را به ديده تحقير مينگريستند و آنها را بدعتگذاراني غرق در خوشگذراني و شهوات ميدانستند. گنجينه‌ها و نفايسي كه در كليساها، قصرها، و بازارهاي پايتخت امپراطوري بيزانس بر روي هم انباشته شده بود آنها را به تحير و غبطه وا ميداشت، چه معتقد بودند كه ثروت بايد از آن مرد دلير باشد. آلكسيوس شايد از اين گونه خيالاتي كه به مخيله منجيان وي خطور ميكرد بويي برده بود، و شايد آنچه از برخورد با خيل لجام گسيخته كشاورزان (كه غرب خود وي را براي شكست آنها شماتت كرده بود) ديده بود او را به رعايت جانب احتياط و شايد هم به تزوير متمايل ميكرد. وي براي مقابله با تركان ياري خواسته بود، اما منتظر نبود كه قواي متحد اروپا در پشت دروازه‌هاي پايتختش گرد آيند. هرگز آلكسيوس نميتوانست خاطر جمع باشد كه عشق اين جنگجويان به فتح قسطنطنيه از گشودن بيتالمقدس كمتر است، يا در صورت بيرون آوردن اراضي سابق امپراطوري از چنگ تركان، متصرفات مزبور را به بيزانس باز پس دهند. از اين رو پيشنهاد كرد كه حاضر است همه گونه آذوقه، مساعده مالي، وسايط حمل و نقل، و كمك نظامي در اختيار صليبيون گذارد و به رهبران آنها رشوه‌هاي شايستهاي تقديم كند، و هر سرزميني را در جنگ فتح كردند، به حكم تعهدات به عنوان تيول وي نگاه دارند. اشراف مغرب زمين، كه در برابر سيم و زر نرم شده بودند، به اين امر تن در دادند. در اوان سال 1097 سپاهيان صليبي، كه رويهمرفته در حدود سي هزار نفر ميشدند و هنوز زير فرمان سرداران مختلفي بودند، از تنگه بوسفور عبور كردند. بخت با صليبيون يار بود، چه تشتت ميان مسلمانان به مراتب از نفاق مسيحيان فزونتر بود. نه فقط قدرت مسلمانان در اسپانيا تحليل رفته و در افريقاي شمالي گرفتار منازعات مذهبي شده بود، بلكه در شرق خلفاي فاطمي مصر بر نواحي جنوبي سوريه تسلط داشتند، و حال آنكه سوريه شمالي و قسمت اعظم آسياي صغير در دست دشمنان آنها يعني تركان سلجوقي بود. ارمنستان عليه فاتحان علم طغيان بر افراشت و با فرانكها هماواز شد. به اين نحو، سپاهيان اروپايي پيش تاختند و نيقيه را به محاصره در آوردند، و چون آلكسيوس قول داد كه به شرط تسليم به كسي آسيبي نخواهد رسيد، پادگان تر نيقيه تسليم شد (19 ژوئن 1097). امپراطور يوناني پرچم خويش را بر فراز دژ شهر به اهتزاز در آورد، آن خطه را از چپاول بيملاحظه مبارزان مسيحي نجات داد و، با هداياي كلاني، موجبات رضايت خاطر سرداران فئودال را فراهم ساخت; اما لشكريان مسيحي زبان به شكوه گشودند كه آلكسيوس با تركان متحد بوده است. بعد از يك هفته استراحت صليبيون عزم انطاكيه كردند و در نزديكي اسكي شهر (دورولايوم)با سپاهي از تركان به سرداري قلج ارسلان رو به رو شدند. در جنگ خونيني كه روي داد (اول ژوئيه 1097) صليبيون فاتح شدند. آنگاه بدون احتمال خطر مواجهه با دشمني، مگر كمبود آب و خوراك و گرمايي كه قاعدتا خون غربي با آن مانوس نبود، در آسياي صغير شروع به پيشرفت كردند. در آن هشتصد كيلومتر راهپيمايي دشوار، گروهي از مردان و زنان و تعدادي از اسبها و سگها از فرط تشنگي به هلاكت رسيدند. چون از سلسله جبال توروس عبور كردند، برخي از اشراف لشكريان خود را از قواي اصلي جدا كردند تا در پي فتوحاتي خصوصي روان شوند، چنانكه رمون، بوهموند، و گود فروا عزم ارمنستان كردند و تانكرد و بودوئن اول (برادر گود فروا) رو به ادسا آوردند; در اين ناحيه بود كه بودوئن، به حيله‌هاي جنگي و نيرنگ اولين مملكت لاتيني شرق (اورشليم) را بنياد نهاد (1098). اكثريت عظيم صليبيون شاكي بودند كه اين گونه تاخيرها قرين نحوست است، لكن اشراف مراجعت كردند و پيشرفت به سوي انطاكيه ادامه يافت. وقايعنگار و مولف كتاب اعمال فرانكها انطاكيه را ((شهري بغايت زيبا، چشمگير و لذتبخش)) توصيف كرده است. اين شهر مدت هشت ماه در محاصره بود. در اين مدت بسياري از صليبيون بر اثر گرسنگي يا باران سرد زمستاني جان سپردند. برخي با جويدن ((نيهاي شيريني به نام زوكرا)) (شكر) غذاي نوظهوري پيدا كردند. اين اولين باري بود كه فرانكها لب به نيشكر ميزدند. بتدريج طريقه فشردن و گرفتن عصاره آن را از گياهي كه براي همين منظور كاشته ميشد فرا گرفتند. فواحش شيرينيهايي بودند بمراتب خطرناكتر; يكي از كشيشان عاليرتبه محبوب كه در باغي همخوابه سوري خود را در آغوش گرفته بود، به دست تركان به قتل رسيد. در ماه مه 1098 خبر آمد كه لشكر عظيمي از مسلمانان به سرداري كربوغا امير موصل بزودي از راه فرا خواهد رسيد; چند روزي قبل از رسيدن اين لشكر، انطاكيه گشوده شد (سوم ژوئن 1098) ; بسياري از صليبيون كه ميترسيدند در برابر كربوغا تاب مقاومت نداشته باشند، در اورونتس بر كشتي نشستند و فرار كردند. آلكسيوس، كه با لشكري يوناني پيش ميتاخت، بر اثر هزيمت سپاهيان فراري اغفال شده، تصور كرد كه صليبيون شكست خوردهاند; به همين سبب بازگشت تا مگر آسياي صغير را در مقابل تركان حراست كند. اين گناهي بود كه هرگز به خاطر آن آلكسيوس را عفو نكردند. پير بارتلمي، كشيشي اهل مارسي، براي آنكه قوت قلبي به سپاهيان صليبي داده باشد، نيزهاي را به دست گرفته، مدعي شد كه اين همان نيزهاي است كه با آن پهلوي عيسي را دريدهاند. مسيحيان هنگامي كه رو به ميدان جنگ نهادند، اين نيزه را همچون علم مقدسي بر بالاي سر خود حمل كردند، و سه نفر شهسوار كه جامه سفيد بر تن داشتند به اشاره آديمار نماينده پاپ ناگهان از پشت تپه‌ها ظاهر شدند، و نماينده پاپ مدعي شد كه اين سه نفر قديس موريس، قديس تئودور، و قديس جورج شهداي راه دينند. صليبيون، كه از ديدن اين علايم غيبي الهام گرفته بودند، اين متحدا به سر كردگي بوهموند به پيروزي قاطعي نايل آمدند. پير بارتلمي، كه متهم به ارتكاب ي تزوير مذهبي شده بود، پيشنهاد كرد كه حاضر است براي اثبات صدق گفتار خويش از ميان آتش عبور كند. وي رنج گذشتن از ميان تل هيمهاي سوزان را بر خود هموار ساخت ; ظاهرا وي سالم از ميان آتش بيرون آمد، لكن روز بعد بر اثر سوختگي و فشار قلبي جان سپرد. پس از اين واقعه نيزه مقدس را از ميان علمهاي لشكريان صليبي برداشتند. براي قدر داني از زحمات بوهموند، با رضايت عموم او را امير انطاكيه كردند. وي رسما آن ناحيه را به عنوان فيف (تيول) سالار خويش آلكسيوس ضبط كرد، اما در واقع چون شهريار مستقلي حكومت كرد. سركردگان سپاه صليبي مدعي شدند كه آلكسيوس به علت كوتاهي در رسانيدن كم به آنها تعهدات خويش را زير پا گذاشته و آنان را از بند تعهدات رهانيده است. سرداران صليبي بعد از آنكه شش ماهي را به تجديد قوا و تجهيز مجدد سپاهيان فرسوده خود مشغول بودند، لشكريان خويش را به طرف اورشليم حركت دادند. سرانجام در هفتم ژوئن 1099، بعد از يك جنگ سه ساله كه قواي صليبي را به دوازده هزار نفر مبارز كاهش داد، با دلي خوش و تني كوفته به مقابل ديوارهاي اورشليم رسيدند. از شوخيهاي تاريخ بود كه فاطميان حريفان اين مبارزان، يعني تركان، را يك سال قبل از اين واقعه از شهر بيرون كرده بودند. خليفه فاطمي پيشنهاد كرد كه اگر صليبيون به عقد صلح راضي شوند، وي حاضر است تامين جاني و مالي عموم زايران مسيحي و مومنين مقيم اورشليم را تضمين كند. اما بوهموند و گود فروا خواستار تسليم بلا شرط شدند. پادگان خليفه فاطمي، كه مركب از هزار نفر بود، مدت چهل روز مقاومت ورزيد. در 15 ژوئيه گود فروا و تانكرد در راس لشكريان خويش از ديوار شهر گذر كردند، و در اين حال صليبيون، كه در عين شجاعت سالها رنج و مرارت را تحمل كرده بودند، از رسيدن به مقصد عالي خويش سر از پا نميشناختند. كشيشي رمون نام اهل آژيل، كه خودش شاهد اين واقعه بوده است، مينويسد:چيزهاي بديعي از هر سو به چشم ميخورد. گروهي از مسلمانان را سر از تن جدا كردند...گروهي ديگر را با تير كشتند يا مجبور كردند كه از برجها خود را به زير افكنند، پارهاي را چندين روز شكنجه دادند و آنگاه در آتش سوزانيدند. در كوچه‌ها توده‌هايي از كله و دست و پاي كشتگان ديده ميشد. هر طرف اسب را هي ميكردي در ميان اجساد كشتگان و لاشه اسبان بودي. ساير معاصران نيز به تفصيل مطالبي درباره اين واقعه نگاشتند و حكايت ميكنند كه چگونه زنان را به ضرب دشنه به قتل ميرساندند، ساق پاي كودكان شيرخوار را گرفته بزور آنها را از پستان مادرشان جدا ساخته به بالاي ديوارها پرتاب ميكردند، يا با كوفتن آنها بر ستونها گردنشان را ميشكستند; و چطور هفتاد هزار مسلماني كه در شهر مانده بودند به هلاكت رسيدند. يهوديان را كه جان سالم به در برده بودند در كنيسهاي جمع كردند و زنده زنده سوزانيدند. فاتحان همگي رو به سوي كليساي قيامت نهادند، كه به عقيده ايشان زماني سردابه آن قرارگاه عيساي مصلوب بود. در آنجا يكديگر را در آغوش كشيدند و از فرط سرور و فراغ بال گريستند و براي پيروزي خويش حمد خداوند مهربان را گفتند.

+ نوشته شده توسط محمد در 87/02/18 و ساعت 21:36 |

چند پست آینده درباره تاریخچه  جنگهای صلیبی است که از کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت جلد چهارم عینا تقدیم می شود ( اهمیت این مبحث از آنجا ناشی می شود که این ترکیب واژه یعنی ترکیب دو واژه جنگ و صلیب که بصورت جنگ صلیبی استعمال می شود ورد زبان دنیای غرب شده و متاسفانه هم دنیای غرب و هم دنیای شرق ( منظورم اسلام ) تاریخچه دقیقی از آنچه که در آن دوران اتفاق افتاد است را نمی دانیم ،حال برای اینکه  گوشه ایی 200 ساله از منازعه 3500 ساله  دنیای شرق و دنیای غرب که موسوم و معروف به  جنگ صلیبی شده است را بهتر بشناسیم بهتر است این  چند پست را با دقت بخوانیم تا با شالوده کلی آن عصر  آشنا شویم لازم به گفتن است که که کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت منبع بسیار دست اولی است درباره  تمدن غرب که خواندن مجموعه 13 جلدی آن برای هر فردی که نگران سرنوشت جامعه خویش است  ضرورت دارد چه اینکه ردپای بسیاری از کلمات حاکم بر گفتمانهای همین دوران خودمان که از زبان دول غربی می شنویم را می توانیم در بستر تاریخی و اصیل خودش تا این زمان ردیابی کرده و بشناسیم و برای اموری که بر ضد ماست و هر روزمانند حقوق بشر ، تساوی حقوق ، جامعه متساهل ، جامعه پوپولیست و ...  دست آویز حضرات می شود روشن شوند برای خودمان سپس عالمانه و آگاهانه موجهای تبلیغی و زهر آگین نشان را بسوی دریای پر از دورویی و دروغ خودشان توسط موج شکنهای دانایی پس بفرستیم .)

جنگهاي صليبي

1095 - 1291

I - علل

جنگهاي صليبي اوج حوادث قرون وسطي و شايد جالبترين واقعهاي بود كه در تاريخ اروپا و خاور نزديك روي ميداد. اكنون دو دين بزرگ جهان، اسلام و مسيحيت، بعد از قرنها مناظره، سرانجام آن را به حكميت نهايي بشر - يعني به ميدان جنگ - واگذار ميكردند. تمام ترقيات قرون وسطايي، جميع عرصه بازرگاني و جهان مسيحي، همه شور اعتقاد مذهبي، و كليه قدرت فئودالسيم و فريبندگي شواليهگري در دويست سال جنگي كه براي روح بشر و منافع بازرگاني در گرفت به اوج كمال و ذروه اعتلا رسيد. اولين علت مستقيم جنگهاي صليبي پيشتازي تركان سلجوقي بود. دنيا خود را با سلطه مسلمانان بر خاور نزدي وفق داده بود; خلفاي فاطمي مصر در حكومت بر فلسطين طريق مدارا پيش گرفته بودند و، صرف نظر از چند واقعه استثنايي، فرقه‌هاي مسيحي آن سامان از آزادي زيادي در پيروي از تعاليم ديني خويش برخوردار بودند. حاكم، خليفه ديوانه قاهره، كليساي قيامت را ويران كرده بود (1010) لكن خود مسلمانان مبالغ معتنابهي خرج تعمير مجدد آن كرده بودند. در سال 1047، جهانگرد و شاعر ايراني، ناصر خسرو، كليساي مزبور را چنين توصيف كرد: ((... جايي وسيع است چنانكه هشت هزار آدمي را در آن جاي باشد، همه را به تكلف بسيار ساخته از رخام رنگين و نقاشي و تصوير، و كليسا را از اندرون به ديباهاي رومي آراسته و مصور كرده و بسيار زر طلا بر آنجا به كار برده، و صورت عيسي عليهالسلام را چند جا ساخته كه بر خري نشسته است.))

اين فقط يكي از كليساهاي متعدد در بيتالمقدس بود. زايران مسيحي حق داشتند آزادانه به اماكن متبركه رفت و آمد كنند;ساليان سال بود كه زيارت فلسطين نوعي عبادت يا كفاره محسوب ميشد; همه جاي اروپا، انسان كساني را ميديد كه برگهاي نخل فلسطين را چليپاوار، به نشانه زيارت از اماكن متبركه، زيور تنپوش خويش ميكردند; پيرز پلومن معتقد بود كه اين قبيل افراد ((رخصت داشتند كه از آن پس تمام عمر سخن دروغ بگويند.)) لكن در 1070 تركان بيتالمقدس را از چنگ فاطميان بيرون آوردند، و زايران مسيحي از اين پس ناقل رواياتي بودند درباره تعدي تركان و بيحرمتي آنها نسبت به اماكن متبركه. طبق روايتي قديمي كه صحت آن مسلم نيست، يكي از زايران به نام پير لوميت (پير منزوي) از جانب سيمون، بطر بيتالمقدس، نامهاي نزد پاپ اوربانوس دوم به رم آورد كه در طي آن تعقيب و آزار مسيحيان فلسطين بتفصيل بيان، و از پاپ عاجزانه تقاضاي كم شده بود (1088) .

دومين علت مستقيم جنگهاي صليبي تضعيف خطرناك امپراطوري بيزانس بود. امپراطوري مزبور مدت هفت قرن ميان تقاطع بزرگراه‌هاي اروپا و آسيا قرار داشت و مانع تهاجم لشكريان آسيايي و خيل جماعات چادر نشين استپها به اروپا بود. اكنون اين امپراطوري بر اثر نفاقهاي داخلي، بدعتهاي مخرب، و شقاق 1054 كه مايه جدايي آن از غرب شده بود، آن قدر ضعيف بود كه ديگر نميتوانست موفق به انجام اين امر خطير تاريخي شود. در حالي كه بلغارها، پچنگها، كومانها، و روسها بر دروازه‌هاي اروپايي آن هجوم ميبردند، تركان مشغول تكه تكه كردن ايلات آسيايي آن امپراطوري بودند. در 1071 سپاهيان بيزانس تقريبا در مناذگرد تارومار شدند. تركان سلجوقي ادسا ]الرها يا اورفه[، انطاكيه (1085)، طرسوس، حتي نيقيه را تسخير كردند و از آن سوي بوسفور چشم بر خود شهر قسطنطنيه دوختند. امپراطور آلكسيوس اول (1081 - 1118)، با امضاي عهد نامه خفت آوري، بخشي از آسياي صغير را نجات بخشيد، لكن براي مقابله با هجومهاي بيشتر فاقد قواي نظامي بود. اگر قسطنطينه به دست تركان ميافتاد، تمامي اروپاي خاوري در برابر لشكريان آنها مفتوح ميشد و فتح تور (732) بي نتيجه ميماند. آلكسيوس غرور مذهبي را فراموش كرد، سفرايي نزد پاپ اوربانوس دوم و شوراي پياچنتسا گسيل داشت،اروپاي لاتين را تشويق كرد او را در هزيمت دادن تركان از اروپا ياري كند. آلكسيوس ميگفت كه مبارزه با اين جماعت كفار در خا آسيا عاقلانهتر خواهد بود تا آنكه دست روي دست نهند و منتظر سيل آنها از طريق شبه جزيره باكان به پايتختهاي اروپايي باشند.

سومين علت مستقيم جنگهاي صليبي حس جاهطلبي شهرهاي ايتاليايي مانند پيزا، جنووا، ونيز، و آمالفي بود كه ميخواستند دامنه قدرت تجاري روز افزون خود را بسط دهند. هنگامي كه نورمانها سيسيل را از دست مسلمانان بيرون آوردند (1060-1091) و لشكريان مسيحي حوزه حكمت مسلمين را در اسپانيا كاهش دادند(از 1085 به بعد)، مديترانه باختري به روي بازرگانان مسيحي باز شد. شهرهاي ايتاليايي از راه بنادر صادركننده كالاهاي داخلي و مصنوعات وراي آلپ ثروتمندتر و نيرومندتر شدند و در صدد برآمدند به برتري مسلمانان در مديترانه خاوري پايان داده، بازارهاي خاور نزديك را به روي امتعه اروپاي باختري بگشايند. اطلاع نداريم كه اين سوداگران ايتاليايي تا چه حد به شخص پاپ تقرب داشتند. تصميم نهايي از جانب خود اوربانوس گرفته شد. اين فكر به مخيله ساير پاپها هم خطور كرده بود. مثلا ژربر، كه به اسم سيلوستر دوم مقام پاپي را احراز كرد، از عالم مسيحيت خواستار نجات بيت المقدس شد، و بنا به اصرار او جماعتي از مبارزان مسيحي بينتيجه قدم به خاك سوريه گذاشتند (حد1001).

 گرگوريوس هفتم در گرماگرم مبارزه منهدمكنندهاي با هانري چهارم گفته بود: ((جان بر كف نهادن در راه نجات اماكن متبركه در نظر من به مراتب خوشتراست تا حكومت بر عالمي.))

 هنگامي كه اوربانوس در مارس 1095 رياست شوراي پياچنتسا را به عهده گرفت، آتش آن مبارزه هنوز سرد نشده بود. در اين شورا اوربانوس به حمايت از تقاضاي سفيران آلكسيوس سخن گفت، اما توصيه كرد تا مجمع عظيمتري به نمايندگي از جانب قاطبه مسيحيان براي اعلام جنگ عليه اسلام تشكيل نشده است، در گرفتن تصميم شتاب نورزند. احاطه وي بر اوضاع زيادتر از آن بود كه تصور كند در چنين امر خطيري، در يك سرزمين دور دست، پيروزي مسيحيان قطعي باشد. بي شك اوربانوس پيش بيني ميكرد كه جنگجويي نامرتب بارونهاي فئودال و دزدان دريايي نورمان را به صورت مبارزهاي مقدس در آورد و اروپا و امپراطوري بيزانس را از خطر مسلمانان برهاند. آرزوي اوربانوس آن بود كه كليساي شرقي را دوباره به زير سلطه حكومت پاپي، و عالم مسيحي را به صورت جهان نيرومندي تحت فرمان پاپها در آورد و بار ديگر شهر رم را به پايتخت جهان مبدل كند. اين مفهوم ذهني ناشي از نهايت دولتمردي بود. از مارس تا اكتبر 1095 اوربانوس به سياحت در ايتالياي شمالي و فرانسه جنوبي مشغول بود و از امرا و بزرگان قوم براي كمك ضروري در اين راه نظر خواست. در كلرمون، واقع در اوورني، شوراي تاريخي روحاني اجلاس كرد; هرچند كه يك روز سرد ماه نوامبر بود، هزاران نفر از مردم نواحي و جوامع مختلف چادرهاي خود را در ميان صحرا برافراشتند، و چنان اجتماع عظيمي برپا شد كه هيچ تالاري گنجايش آن همه مردم را نداشت; هنگامي كه هموطن خود اوربانوس دوم را بر بالاي صفه بلند كردند، و وي به زبان خود آنها به ايراد موثرترين خطابه‌ها در تاريخ قرون وسطي پرداخت، قلب همه از فرط احساسات در تپش افتاد

 پاپ خطاب به حاضران چنين گفت:

اي نژاد فرانك! نژاد محبوب و برگزيده خدا!...از مرزهاي اورشليم و از جانب قسطنطنيه خبر غمانگيزي آوردهاند كه قومي ملعون بكلي از خدا بيخبر جابرانه بر اراضي اين مسيحيان هجوم برده و با ويراني و ايجاد آتشسوزي مردم را از زادوبومشان بيرون راندهاند.اينان جماعتي از اسرا را به مملكت خويش برده و بخشي از آنها را زير شكنجه‌هايي بيرحمانه به قتل رساندهاند. اين مردم محرابها را با لوث وجود خويش آلوده ميسازند و سپس آنها را ويران ميكنند. قلمرو يونانيان اكنون به دست آنها تكه تكه شده است و يونانيان از آن اراضي وسيعي كه پيمودن سراسر آن حتي بيش از دو ماه طول ميكشد محروم شدهاند. اكنون اگر شما رنج قصاص اين اعمال ناحق و بازگرفتن اين اراضي را بر خود هموار نسازيد،اين مهم از دست چه كسي ساخته است آري شماييد كه خداوند بين الطاف خويش بيش از ديگران حشمت در جنگاوري، شجاعت عظيم، و نيرو ارزاني داشته است تا سر مردمي را كه در مقام مخالفت با شما قد علم ميكنند بر خاك بساييد. بگذاريد كردار نياكان شما جلال و عظمت شارلماني و ساير شهرياران اين سرزمين - مشوق شما باشد. بگذاريد مزار مقدس منجي و خداوندگار ما كه اكنون در تصرف اقوام پليد است و اماكن متبركهاي كه اكنون ملوث شده است شما را برانگيزد....بگذاريد هيچ گونه تشويشي در امور خانوادگي و هيچ نوع تملكي شما را از اين امر خطير باز ندارد. زيرا اين سرزميني كه اكنون شما در آن سكنا داريد، از همه سو دريا و قله كوه‌ها آن را در بر گرفته است براي نفوس عظيم شما بسيار تنگ است. خوراكي كه از آن عايد ميشود به سختي تكافوي نيازهاي مردمي را كه به كار كشت مشغولند ميكند. از اين روست كه شما يكديگر را ميكشيد و ميدريد، به جنگ دست ميبريد، و بسياري از شماها در اين زد و خورد داخلي به هلاكت ميرسيد. لذا، بگذاريد نفرت از ميان شما رخت بربندد; بگذاريد كشاكشهاي شما پايان يابد. قدم در طريق كليساي قيامت نهيد; آن سرزمين از چنگ قومي تبهكار بيرون آوريد و خود بر آن استيلا يابيد; اورشليم بهشتي است آكنده از لذات و نعمتها، سرزميني است به مراتب ثمربخشتر از همه سرزمينها. آن شهر شاهي، كه در قلب عالم قرار گرفته است، از شما تمنا دارد كه به ياريش بشتابيد. مشتاقانه رنج اين سفر را براي آمرزش گناهان خويش تقبل كنيد، و در عوض به حشمت فناناپذير ملكوت الاهي پشتگرم باشيد.

از ميان جمعيت غريو پرهيجاني به آسمان برخاست كه: ((مشيت خدا چنين است!))اوربانوس نيز با آنها هماواز شد و از ايشان تقاضا كرد كه اين جمله را شعار نبرد خودسازند، و به افرادي كه حاضر به شركت در جنگ صليبي شده بودند دستور داد كه بر روي سينه يا پيشاني خويش علامت صليب را نقش كنند. ويليام آوممزبري مينويسد: ((بي درنگ پارهاي از خواص جلو پاي پاپ به زانو افتادند و جان و مال خويش را وقف خدمت خدا كردند)) هزاران نفر از عوام نيز به همين سان پيمان بستند. رهبانان و زاهدان از گوشه عزلت به در آمدند تا در واقع، و به معني كلمه، مجاهدان لشكر مسيح باشند. پاپ پر جنب و جوش از آن محل رو به سوي ديگر شهرها نهاد، كه از جمله بود تور،بوردو، تولوز، منپليه، و نيم...و مدت نه ماه مردم را به شركت در جنگ صليبي تشويق ميكرد. هنگامي كه بعد از دو سال غيبت به رم بازگشت، مردمان آن شهر، كه كمتر از ديگر شهرهاي مسيحي ديندار بودند، مقدمش را باشور تمام پذيره شدند. اوربانوس، بدون مواجهه با مخالفت شديدي براي آزاد ساختن صليبيون از بند تعهداتي كه مانع از شروع جنگ صليبي ميشد، اختيارات لازم را به دست گرفت و براي دوره اين جنگ، سرفها واسالها را از تعهداتي كه در برابر اربابان خود داشتند رها ساخت. وي به عموم صليبيون اين امتياز را تفويض كرد كه از اين پس در دادگاه‌هاي كليسايي محاكمه شوند نه در محاكم اربابي; و تضمين كرد كه در غياب آنها اسقفان هر محل حافظ دارايي آنها باشند. وي به موجب فرماني - هر چند كه كاملا ضمانت اجرايي نداشت - همه جنگهاي مسيحيان را ممنوع كرد و، فوق قوانين مربوط به تبعيت و سر سپردگي فئودال، اصل جديدي براي فرمانبرداري وضع كرد. اكنون اروپا بيش از پيش متحد شده بود و اوربانوس دوم خويشتن را، دست كم از لحاظ نظري، مالك الرقاب شايسته و مقبول سلاطين اروپا ميديد. تمامي جهان مسيحي به طرزي بيسابقه به جنبش در آمد و با شور فراواني خود را براي جنگ مقدس با عالم اسلام آماده ساخت.

+ نوشته شده توسط محمد در 87/02/17 و ساعت 22:1 |

بنام خدا

از اولین برخوردهای باستانی بین دو تمدن شرق وغرب می توان به آزاد سازی قوم به اسارت گرفته شده  یهود توسط کوروش بود شاید بپرسید چرا قوم یهود را مساوی تمدن غرب گرفته اید؟ متاسفانه این قوم آنقدر نژاد پرست و. قدرت طلب هستند و خود را برتر از هر قومی می دانند که حد و مرزی نمی شود برای آن متصور شد،این قوم برای آنکه در صدر باشد همیشه به منابع قدرت جهانی  متصل می سازد مثل یک موجود انگل زی تمام عیار روزی به ایرانیان زمانی به مصریان سپس به رومیان بعد به روسها بعد از آن به انگلوسکسونها و هنگامی که افول برای آن قوم برتر از نگاه تمدنی مشاهده می شود همانطور که برشمردم قوم میزبان جدیدی را می طلبد !!

دین مسیحیت راابتدایهودی سازی می کند با آموزهای یهودی بعد  آنرا  به  امپراطور  روم  غالب و قالب کرد ( دین مسیحیت با شرط قبول داشتن تورات! ما انجیل و تورات را قبول داریم اما نه به عنوان متن دینی معتبر همانند قرآن اما یکی از بلاهای که یهود بر مسیحیت وارد کرد همین قبول بودن کتاب عصر عتیق است) .

این قوم هنگامی در چنگال بابالیان بود و یا اینکه بابلیان (منبع قدرت قبل از ایرانیان!) به قوم جدید و از راه رسیده یعنی ایرانیان چسبید به یک میزبان جدید ، این چسبیدن به  قدری هولناک بود که دختری از این قوم همسر داریوش شاه ایران می شود (عهد عتیق) و در یک اتفاق عجیب و نسبتا باور نکردنی کینه ایرانیان را به شکل عجیبی به دل می گیرند که استر ملکه یهودی ایران زمین فرمان قتل عام 50000نفر از بزرگ زادگان ایرانی را می گیرد، این حادثه توسط بعضی از تاریخ نویسان شاخ و برگ بیش از حد داده می شود اما متاسفانه اصل ماجرا واقعی است . بنده همیشه طبق  کتابهایی که درباره تاریخ می خوندم خیال می کردم برای این نام سلسله دوم پادشاهی ایران  هخامنشیان بخاطر نام جد کوروش بوده تا اینکه با معنی مخوف این کلمه  توسط یک تاریخ شناس جنجالی  آشنا شدم تقربیا با یافته های خودم درباره این قوم یهود هم خوانی داشت!( ناصر پورپیرار در خیلی از جاها تند رفته است و اشتباه اما بعضی از جاها عجیب حرف می زند و قابل بررسی بنده معتقدم ایشان خیلی جاها تند تند و اشتباه رفته است اما نمی دانم بعضی از امور چگونه از زبان ایشان جاری شده است ، احتمالا ایشان بعضی اطلاعات سازماندهی شده رو بخاطر مقاصد خاصی درز می دهد حال منشا این اطلاعات کجاست اما این اطلاعات در کل یک چیزی رو بیش از حد بزرگنمایی می کنه و اون اینکه قدرت یهود! هرچند که این قدرتمخفی ناخشایند هست برای ما اما عبرت آموز نمی دانم اما متاسفانه در اموری که انسان فکر میکند ایشان خیال پردازی می کند رگهایی از حقیقت دیده می شود که یکی از این امور نام هخامنشیان است  او می گوید : ) بخاطر ظلمی که داریوش بر مردم روا داشت در قضیه امر استر و همچنین نفوذ شدید روحانیون یهود در دستگاه حاکمه  مردم به این حکومت می گفتند :

 خاخام منش !این کلمه چقدر شبیه است به هخا منش =  ه +خام+منش &  خا+خام+منش

در کتیبه داریوش که همه ماها با غرور به آن نگاه می کنیم سند جنایت استر و یهودیان مستتر و مخفی است که بر ماها و بخصوص بر مادها(لرها آذریها لک ها و کردها)و بین النهرینها ( آشوریها + بابلیها +عیلامها+سومریها ) کسانی که بر پای داریوش نشسته اند حاکم همدان (اکباتان) حاکم آذرگشسب(اذربایجان)و.......هستند که امر یهودیان را برنتافتند و جالب اینکه جنگ اینان بر ضد سیاستهای خاخامنشی هخامنشیان بوده است نه پادشاهی ایرانی بر ایرانی و جالب ترین بخش سخنان  ناصر پورپیرار درباره علامت روی تاج اهورامزدا در همین کتیبه است ، متاسفانه  این علامت در سالهای قبل برداشته شده است و به جای آن علامتی دیگر را گذاشته اند !؟ فکر می کنید علامت مذکور در  تاج اهورامزدا که اکنون تعویض شده است البته به طور ناشیانه چه چیزی بوده است ؟

 

ناصرپورپیرار معتقد است  ستاره شش پر داوود

 چند عکس از همین امر رو برایتان می گذارم،

این قوم مشمئز کننده سپس بر دوش اسکندر فاتح جدید  و منبع جدید قدرت از ایران به مقدونیه و یونان و سپس روم پر می کشد اما با کینه عمیق از ایرانیان !

 از کسانیکه برضد سلسله  خاخامنشیان شوریدند!

بنده حقیر  کورش رو خیلی دوست دارم اما  از جانشینان او بخصوص از داریوش اول و داریوش سوم متنفرم، داریوش اول بخاطر واقعه استر و داریوش سوم بخاطر شکست از اسکندر .

یک سوال مهم  در سلسله هخامنشیان بعد از کوروش و خشایار  چه چیزی برای مردم ایران زمین شد؟!

این تنفر از ایرانیان زمانی به اوج خود رسید که  این قوم در دروازه مسیحی یهودیزده شده  به اسلام روی آوردند ، چرا امرای بنی امیه این همه  به ایرانیان ستم می کردند یکی از مواردش نفوذ یهودیان بعنوان وزیر و منشی در دستگاه فاسد و ابتدای دمشق مرکز یهودیان بود چیزی شبیع نفوذ ایرانیان در تیسفون ( بغداد و مدائن ) در دستگاه فاسد عباسی !اسم وزیران یهودی امویان در کتب تاریخی آمده که خدمت بزرگواران ارائه خواهم نمود.

به همین خاطر برخورد محبت آمیز کوروش با یهودیان پای آنان به سرنوشت ایرانیان باز شد.

 

درباره یهود و برخورد با دین اسلام بخاطر اینکه اعظم مردم ایران زمین مسلمان هستند و سپس برخورد یهود با تشیع رو خواهم نوشت در پست بعدی هر چند این پست بحث برانگیز خواهد شد

 اما ستاره  تاج داریوش واقعا گم شده است!! این تصاویر رو ببینید!

تذکر : حرف های ناصر پورپیرار  رو جاهایی که بسیار تند رفته است خیلی از دوستان نقد کرده اند که وبلاگهاشون هست در اینترنت که دیدیدنشون خالی از لطف نیست سعی کنید در برخورد با افکارناصر پورپیرار مقداری واقع بینانه بانقدهای که بر ضد و بر سود آن نوشته شده است برخورد نمایید! بنده خودم بنا به ابنکه مورد ایرانی کشی در کتاب عهد عتیق یهودیان آمده است بخش سخنان ایشان رو قبول دارم و صد البته نه با آن شدت و حدتی که ایشان بیان می کند ا..اعلم

متشکرم

نمونه ایی از لینکهای حادثه استر ( ایرانی کشی یهودیان)

چند لینک  بر ضد ناصر پورپیرار

حق و صبر

 

ذوالقرنین

 

در جستجوی سده های گم شده

 

درباره ناصر پورپیرار

+ نوشته شده توسط محمد در 86/11/28 و ساعت 21:52 |

این یک نامردی تمام عیار است که می گویید شیعه در صدر اسلام (23 سال اول )نبوده است .

وقتی حضرت رسول هستند مخلصین ونه منافقین دور شمع وجود آن نازنین می چرخیدند، اما وقتی در اخرین حج پیامبر جانشین خویش را برگزید، کسانی که نمی خواستند تن بدهند به رای خدا ورسول بزرگوار در جانشینی حضرت علی (ع) ایشان را حتی متهم کردند به پریشان گویی ! این قضیه را هم اهل سنت نقل کرده اند هم  اهل تشیع ،  شاید بهتر باشد بگوییم در صدر اسلام نه شیعه بود و نه سنی اما در حالت خوشبینانه از غدیر خم تا سقیفه بنی ساعده هم از نظر مکانی و هم از نظر زمانی ( چرا مکانی ؟ چون حضرات از همان ثانیه اعلام مساله جانشینی سعی  خود را  شروع کردند که این مساله منتفی شود  جناب دکتر شریعتی این قضیه را بخاطر حسادت شیوخ مسن به جوان نو رس می داند و استدلال می کند این حسادت باعث شد دین و ایمان خیلی ها بسوزد ) بله از نظر زمانی ومکانی باعث شد که دو  صحابه  در همان دو سه ماه آخر به دو دسته تقسیم شوند ( باز هم می گذریم از وقایعی که همین آقایان حرف رسول اکرم را گوش نمی کردند که نمونه بارز آن تصمیم مردم در جنگیدن خارج از مدینه در غزوه احد بود که همه سیره نویسان اعلام کردنده اند که دونفری که باعث شدند جنگ خارج از مدنیه باشد همان خلفای معلوم بودند که برخلاف نظر نبی اکرم مردم را تهیج کردند به جنگ در بیرون مدینه ، در غزوه احزاب دیگر مردم که کشته زیادی داده بودندبه حرف ایشان گوش نکردند ، از این قضایا زیاد پیدامی شود که متاسفانه بحث اصلی ما یعنی رویاروی  ایران با غرب را به حاشیه برد  که این ختم کلام درباره تشیع ایرانیان و شیعه در صدر اسلام است و بنده  بی هیچ حرف و حدیثی این نقل خود(حال کنید از اعتماد به نفسی) را  بنا بر اسناد  معتبر و آیه های قرآن و اصحاب رسول و حضرت علی (ع) و قیامهای تشیع در جای جای بلاد ایران زمین قبل از صفویه که درپست قبلی باز بنابر تاریخ بدانها اشاره کردم قبول دارم  و سعی نخواهم کرد که دوباره برگردم به این موضوع هرچند مقاله ایی تحت عنوان تشیع در ایران  و صدراسلام را در آینده با انسجام بیشتر خمت بزرگواران ارائه می دهم )  ادامه بحث صحابه حداقل از غدیر تا سقیفه  به دو و احیانا سه  دسته در امر ولایت مسلمین تقسیم شدند یک دسته حرف رسول اکرم را قبول کردند که متاسفانه در اقلیت بودند و  صحابی بزرگوار از جمله ابوذر ، سلمان ، عمار ، فاطمه (ع) ، زبیر ، حسن(ع) ، حسین (ع) ! در این گروه تشریف داشتند ؛ سرنوشت این گروه جالب است  ابوذر ابتدا به بلاد شام و سپس ربذه تبعید می شود و در تنهایی می زیید و می میرد ، سلمان سوار بر الاغی به عنوان حاکم  تیسفون (مدائن، بغداد) می رود و در آنجا به تعلیم اسلام به ایرانیان می پردازد و در آنجا فوت می شود ، عمار در صفین در رکاب امام علی (ع) کشته می شود و کشندگان ایشان از جانب رسول اکرم بعنوان گروه ناحق قبلا معرفی می شوند ، فاطمه (ع) لای درب خانه توسط اشقیاء ضربه می بیند و بعد از شدت جراحت فرزند که دارد را سقط می نماید و از درد اتفاقاتی که با مسببین آن کلاما! قهر می نماید  از در سن پایینی حدود20 سال ( دکتر شریعتی سن 26 را مناسب این امر می داند) از دنیا می رود ، حسن (ع) بعد از پدر جانشین می شود و به امر معاویه سم خورانده می شود و از سرنوشت امام حسین هم بگذریم که سند ندارد! این حرف را بخوانید (امام حسین(ع) به خاطر شیعه بودن کشته نشد، و همان طور که در همه تواریخ مستند ثبت است و آقای مطهری هم در کتاب حماسه حسینی به آن اشاره کرده است، در روز کربلا لشکر کوفه هم در پشت امام نماز خواندند و این نشان می دهد که با امام از نظر دینی مشکلی نداشتند، امام شهید شد چون برای امر به معروف و نهی از منکر قیام کرده بود.) جمع کنید کاسه کوزه تان را ، مگر می شود که امر امام حسین درباره دین نباشد مگر امر به معروف و نهی از منکر غیر از دین است مگر می شود حکومت در دست انسان نباشد و بعد بخواهد امر به معروف کند ، (اصلاح دین جدم )مگر با  لبه تیز شمشیر یا بدون خون ریزی و سلام وصلوات  میسر می شود ؟

 امام زمان هم اگر اعتقاد دارید هم احتملا می روند بالای منبر از شبکه معارف برای جناب بارک و بوش و بلر و این آخری مال فرانسه سارکوزی که بیایید گفتگوی تمدنی بکنیم ! خواهش می کنم دست از جنگ تمدنی بردارید ! هنگتینتون غلط کرده از جنگ تمدنی حرف زده بیایم با هم مصالحه کنیم!

مگر در همان کربلا وقتی حضرت سخنرانی می کردند همه آن ملعونین نمی گفتند برای  بغضی که نسبت به پدرت  کشنده عرب داریم  کار با تو داریم .....

می بخشید  ای پسر رسول خدا ما  با دین شما کاری نداریم  می آییم پشت سرت هم نماز می خوانیم اما به خاطر دین پدرت تو را خاندانت را همه را از دم تیغ می گذرانیم ، دین تو با دین بابایت فرق دارد ! اما باید تو را بکشیم استغفرا.. ،

اینها برای رضای خدا به کربلا آمده بودند که جلوی یک خارجی ( یک از دین خارج شده را بگیرند ) حالا دارید می گویید از نظر دینی با امام حسین مشکلی نداشتند

خجالت بکشید از این دست قیاسها روشنفکرانه ( که دقیقا روشن کفرانه هستند )

کدام عقل سالم قبول می کند  که اینها دست از جنگ کشیدند رفتن پشت سر امام حسین نماز خوانندن ! شاید منظور شما همان روز اول باشد ! که روز عاشورا ( و نه روز کربلا این هم از اشتباه شما لطف کنید گیر به غلط املایی ندهید و این چیزها را سر آدم نکوبید بروید بند 7 نظرات خودتان را بخوانید ! ) کسی که علی اکبر را به شهادت رسانده برود نماز بخواند پشت سر پدر بزرگوار آن شهید والا مقام ........

اما دسته دوم  جنابان خلفاو حضراتشان که رسیدند به حاکمیت دمشق و بغداد در سنوات بعدی  و کشنده و قاتل دسته اول  این را دیگر منکر نیستید ؟

 

دسته سوم انصار بودند که می خواستند ولایت را از آن خود کنند که مدی شان در راه شام طعمه تیر جنیان شد ؟ ! چه گروهی ایمن مدعی را نیز خاموش کرد ؟

 

طبق روایات متعددی که به دست ما رسیده و جناب دکتر شریعتی از قضاء این حدیث و روایت غدیر خم و حادثه سقیفه  را قبول دارند( من نمی دانم شما چگونه دم از شریعتی می زنید و  سپس می فرمایید شیعه در صدر اسلام وجود نداشت حداقل کتاب ناکثین مارقین قاسطین  ایشان رو مطالعه کنید  شاید خود  این کتاب شیعه صفوی وعلوی خود دلیلی است بر بودن شیعه در صدر اسلام البته در حیات حضرت رسول امام علی که نمی تواند یار گیری کند هر چند متاسفانه دشمنان این یار  گیری رو انجام دادند در کتاب اول که گفتم دکتر شریعتی  این را صریحا اعلام می کند خب از اینجا یه سوال پیش می آید این یارگیری که دکتر هم معترف است به آن بر علیه چه چیزی صورت گرفت ؟!) اما حداقل فاصله زمانی حادثه غدیر تا رحلت رسول منجر شد که افردای به شرف شناخت از  حضرت علی (ع) و تشرف به تشیع (اولین رکن تشیع اذهان به امامت حضرت امام علی(ع) )  نائل شوندو امثال اویس قرنی، ابوذر غفاری، سلمان فارسی، زبیر ، فاطمه زهرا (دختر رسول ا...، همین یک نفر برای اثبات بودن تشیع در صدر اسلام  کفایت می کند !)، عمار پسر یاسر ، میثم تمار،  اصبغ نباته، حارث بن عبدالله، رشید هجری(دست و پای رشید هجری را به چه جرمی ابن زیاد برید ، کسی که او را رشید البلایا)، حجر (این صحابی حضرت توسط معاویه به همراه 51 تن در سال 51 به شهادت رسیدند ، جالب این است که حدیثی از سوار جمل نقل از رسول درباره اصحاب عذراء محل شهادت رشید هجری ! آنوقت حضزات می فرمایند تشیع در ابتدا نبوده است ! ای تفو بر این روزگار غدار) ، زید بن صوحان العبدی (یاد باد جواب دهان شکن او به سوار جمل، این بزرگوار در همین جنگ جمل به شهادت می رسد این آقا جانباز نیز بوده و جالب اینکه خبر جانبازی ایشان را در جنگ نهاوند رسول اکرم را به آن عزیز شهید آن جانباز رفیق آن شیعه امام علی  می دهد ، بروند آقایان از تهمتی که به تشیع می زنند استغفار کنند ) ،سلیمان بن صرد الخزاعی ( او یسار بوده نامش د رجاهلیت سپس رسول بزرگوار اسلام ایشان را سلیمان نام می نهد که درواقعه توابین به دست امویان به شهادت می رسد ،سهل بن حنیف انصاری ، صعصعه بن صوحان ( اخراجی از کوفه توسط معاویه )، عبدا..بن ابی طلحه ،عبدالله بن جعفر طیار عبدالله بن خباب بن الارت( کشته شده توسط خوارج )، عبداله بن عباس( صحابی مسلم حضرت رسول و حضرت امیر)، عدی بن حاتم طایی( خواهر ایشان به اشاره حضرت علی توسط حضرت رسول آزاد می شود که سپس به شام نزد برادر می رسد  و اورا آگاه نموده ایشان پیش حضرت رسول می رسدند و اسلام می آورند داستان سخنرانی ایشان نزد معاویه درباره حضرت علی (ع) از بدیهات تاریخ اولیه اسلام است)،اما از  امثال مالک اشتر و قنبر و کمیل و .......دیگر هم می گذریم ...

 

خجالت دارد با وجود این زهاد که بعضا در رکاب حضرت رسول بودند  قباحت دارد که اعلام می فرمایید تشیع نبوده است

 

اما اگر هم بنا را بگذاریم  که  اسلام راستین کدام است ؟ برای ما مشخص نمایید ؟

تشیع

اهل سنت ( حنفی ، مالکی ، اشعری، حنبلی ، وهابی ؟!)

کدامیک ؟ به نظر شما

اگر بفرمایید تشیع حال هر کدام از نحله هایش این سوال را جواب دهید : چرا چیزی که در صدر اسلام نبوده ( طبق گفته های شما !) ایمان دارید ؟

اگر هم بفرمایید سنت خب حساب ما به کلی  منفک می شود و حرفی نداریم و اگر هم خواستید با هم احتجاج کنیم در آن مورد خدمت شما بزرگوار می رسیم!

اما اگر شما شیعه هستید از کدامین کانال شیعه شده اید ؟

اگر هم نیستید و اهل سنت هم نیستید بفرمایید تا بداینیم که دین شما چیست و چه اصولی دارد ؟

اما اصول تشیع :

توحید ، معاد ، نبوت (مشترک با اهل سنت ) امامت ( امامت توام با نبوت حضرت رسول تا واقعه غدیر خم و تفهیم امامت حضرت علی (ع) بعد از ایشان و متناوب این تفهیم ها و تفویضها به بعد ....... شاید این سوال پیش بیاید مقام امامت در غدیر خم تفویض شد یا اینکه تفهیم شد که به نظر این حقیر سر ا پا تقصیر تفهیم شد که بعد از حضرت رسول ایشان امام ( خلیفه الله (نماینده) )مردم خواهند بود ) و آخرین آنهم عدل

------

 بگذریم بعضی موقع ها بر اثر حب و بغض ها نمی دانیم چه می گوییم

 

+ نوشته شده توسط محمد در 86/11/24 و ساعت 23:16 |

بنام خدا

می خواستم در این پست ادامه مطلبی رو  که شروع کرده بودم رو بیارم که  دوستان سوالاتی رو  در قالب نظر و انتقاد پرسیدندد یا ابهام بود که لازم دیدم ابتدا به اون برسم بعد ادامه بدم

ابتدا این نظرات که در پست قبلی اومده بودن رو مطالعه کنید :

 

نویسنده: مهدی

پنجشنبه 18 بهمن1386 ساعت: 14:38

بسم الله
شما نمی توانید کمی مطالعه کنید بعد بنویسید؟
همان طور که قبلا در همین جا نوشتم،
در صدر اسلام شیعه و سنی نداشتیم. این بحث ها و نام گذاری ها بعدا ایجاد شد. فکر می کنید همه ایران امروزی شیعه است؟ از ایران پیش از صفویه که بگذریم که اکثریت سنی بودند. کجا امام حسین(ع) با شهربانو ازدواج کرده است؟ اصلا کسی به نام شهربانو وجود دارد؟ مگر شما ادعا ندارید که مادر امام زمان رومی است؟ این با مبانی بحث شما مشکلی ندارد؟ کوفه توسط عمر بن خطاب ساخته شد و مرکزی بود برای لشکر اسلام که در حال مبارزه با ایران و روم بود نه اینکه حضرت علی(ع) آنجا را انتخاب کرد چون آنجا ایرانی بود! ضمن اینکه در دوره ساسانیان، مردم شمال عربستان و جنوب عراق کنونی عرب بودند و حکومت حیره که توسط خسرو پرویز ساقط شد، حکومتی عرب بود که برای جلوگیری از هجوم اعراب شبه جزیره به وجود آمده بود. این داستان ها در مورد مردم یمن هم ساخته پرداخته عده ای داستان پرداز است که از تاریخ بی اطلاعند.

 

 

نویسنده: ارمینه

پنجشنبه 18 بهمن1386 ساعت: 19:24

خیلی جلب بود مخصوصا این فراز که گفتی :"تادشمنانمان را نشناسيم ،سلاحايشان را نشناسيم خودمان سربازبي اجرومواجب آن دشمن هستيم،بايد او را بشناسيم و در جلوي او قد علم کنيم حتي براي يک لحظه ..."
.
اما یه سئوال
مگر مادر حضرت حجت(عج) شاهزاده رومی نبود
؟
بحث رو ادامه بده جالب بود تاریخ اسلام رو خوب مسلطی میام میخونما...
یاحق

 

بهتر دیدم با ارائه چند دلیل که از فراسوی تاریخ به یادگار مانده است پاسخی داشته باشم برای ایشون(چون ما به یک بیماری مبتلا شدیم و اون اینکه تا بگیم قال معصوم دوستان می فرمایند حدیث جعلی است سندیت ندارد و  هکذا  پس ابتدای امر چند رخداد رو در تاریخ که ایشون هم اگر بخوان رد کنن باز مورخین قدیم و جدید  بر اون اذهان دارن رو سند می گیریم چه اینکه اگر یک نقطه رو اصل نگیریم و در همه چیز شک کنیم که نمیشه ):

 

این قسمت از فرمایش اولین نظر رو ببینید :

(در صدر اسلام شیعه و سنی نداشتیم ) ، (از ایران پیش از صفویه که بگذریم که اکثریت سنی بودند )

 

صدر اسلام منظورتون چه سالی است یعنی از  چه سالی تا به چه سالی ؟

  بنده یک مقطع از تاریخ  رو  صدر اسلام می گیریم اگر اشتباه بود بگید تا تصحیح کنم

 از  شهادت امام علی (ع) تا خروج ابومسلم خراسانی چیزی در حدود 90 سال میشه یعنی از 40 هجری تا 130 هجری حالا ده سال کم و زیادش زیاد گیر ندید !

 در طول این 60  سال گروهی از مردم بلاد اسلامی  توسط حاکم وقت ( دستگاه اموی) تحت عنوان  رافضی و خارجی مورد اذیت و آزار کشتار قرار گرفتند که اوج این کشتار  اگر از واقعه  کربلا با اغماض برای شما دوست بزرگوار بگذریم !  کشتار حره در مدینه  توسط  سپاه اعزامی یزید  ، قیام زید پسر امام سجاد  ، دستگیری اصحابش و  سوختن پسر و خودش در آتش دستگاه اموی و فرماندار وقت کوفه حجاج یوسف  می توان نام برد حال بگذریم از کشتاری که معاویه  در دمشق  بر  یاران حجربن عدی صحابه حضرت امیر وارد نمود و ایضا سرکوب قیامهای مختار و .......

سوال : آیا گروهی که از کوفه تحت عنوان توابین قیام نمودند و از دم تیغ جلادان اموی گذشتند  رافضی بودند؟ یا حجر بن عدی خارجی ؟ یا زید بن علی  بی دین و ملحد ؟

از شهادت امام حسن(ع) و امام حسین(ع)  و امام سجاد(ع)  و امام باقر (ع) در این دولت می گذریم که شاید سندیت نداشته باشد !

برادر عزیز هرکجا در ادبیات صده اول اسلام و صده های بعی به لفظ رافضی برخوردید آن را مساوی یاران حضرت امیر قلمداد کنید ،  دشمنان ائمه می گفتند خارجی و رافضی  و دوستان و ایضا خود آن بزرگواران می فرمودند شیعه . این یک

اما

وقتی اسماعیله بر ضد خلاف قیام مسلحانه قیام نمود  هنوز صفویه ی وجود نداشت

وقتی  سربداران بر ضد مغولان قیام کردند هنوز صفویه ی وجود نداشت  ُ یا سلطان محمود که رافضی های ری را قتل عام نمود که هنوز صفوی ها نبودند که ایشان را ارفضی(شیعه) کنند که بعدش قتل عام بشن

وقتی فرزندان بویه ( آل بویه ) از همدان  بر ضد خلافت قیام نمودند و بغداد را مسخر شدند صفویه هنوز وجود نداشت

بزرگوار از ایرانیان قوم ماد بیشترین تماس را با اعراب داشت علت هموجواری که با ایشان داشت

 به ترتیب از جنوب به بالا  ترکیب جمعیتی مادها اینگونه است

 لرها ( از نواحی بوشهر بخشی از فارس  بخشی از خوزستان بخشی از اصفهان تمام بختیاری بخشی از همدان بخشی از لرستان بخشی از اراک )

  لک ها ( بخش میانی لرها و کردها شمال بخشی از لرستان  تمام کرمانشاه  بخشی از همدان ایلام )

  کرد ها  ( گستره ای از استانهای سنندج ، اقلیم کرد عراق ، جنوب شرقی ترکیه بخشی از آذربایجان غربی ، شمال شرقی سوریه )

و آذریها ( زنجان ، قزوین آذربایجان شرقی بخشی از آذر بایجان غربی اردبیل کشور آذربایجان )

 

از این  چهار طایفه مادها (آذریها را با ترک ها اشتباه نگیرید که متاسفانه در سنوات آخیر این دو را یکی شمرده اند , زردتشت را بدنیا آمده در میان این قوم معرفی کرده اند) بله از این چهار قوم سه قوم تمام و کمال شیعه هستند و قوم چهارم یعنی کردها در حدود 50 درصد و جالب اینکه در میان لرها و لک ها و آذریها دو چیز را نمی توان پیدا کرد یکی از برادران اهل سنت و یکی مسیحی اما تا دلتان بخواهد علی الهی را می شود پیدا کرد یکی از کارهای صفویه که خیلی ها بر آن بغض دارند ! این بود که مقام حضرت را از الاهیت به امامت در میان مادها برگرداند ، شما لطف کنید یک کمی بروید تاریخ را تخصیص تر و فراتر از نگرش دیگران مطالعه میدانی ! بفرمایید.

سوال صفویه  سربداران را شیعه کرد یا گیلانیها یا مازنی ها را ؟

مگر شمال ماوای فرارایان شیعه از دست خلفای اموی و عباسی نبود ، مگر جد اعلای همین صفویه در شمال زیست نمی نمود هاست ؟ آیا آنها را نیز صفویه شیعه کرد ؟ یا اینکه همینها ( سلسله مرعشی هاو ... ) صو فیها را شاه کردند ؟

چرا صفویه نتوانتست بلوچها را شیعه کند ؟ چرا توانست زابلی ها را شیعه کند ؟ چرا سنندج کنار کرمانشاه سنی ماند ؟  اینطور نیست که شما می فرمایید شیعیان زاده صفویه هست و لفظ شیعه درست شده بدست صفوی!

برادر بزرگوار این شمشیر که بر فرق  صفویه فرو می آید ما که می دانیم از نیام  کمر بسته چه کسانی بیرون می آید ، من ظلم و عشرت صفویان را از یاد نمی برم کما اینکه هویت دادن این سلسله به ایرانیان و جدا کردنشان از خلافت عثمانی را نیز از یاد نمی برم  تا کی ما می بایست همیشه در حالت تقیه می ماندیم ،  شما یا شیعه نیستید  که اینگونه می تازید یا اینکه نمی دانید در هیمن سلسله ما توانستیم  اشهد ان علی ولی ا..را در اذان بگوییم

 اما عزیز من همانجا هم عرض کردم ( پست قبلی ) که منظورم شیعه و سنی نیست منظورم موقیعت مکانیست  اما برای حسن ختام بر ا ین قسمت نظرات شما چند روایت با منبع خدمتتان عرضه می دارم که باشد بروید درباره منابع جستوجو کنید و اینجانب با اشتباه ام آشنا کنید :

( این مقاله توسط محسن حیدرنیا در سایت شیعه نیوز آمده است که قسمت هایی که درمورد این بحث بودند از آن برداشت شد و منابع آن نیز بر اساس تنظیمی که از این مقاله در اینجه آوردم تصحیح شد.)

دیدار «الابناء» با علی علیه السلام


به سال دهم هـ. ق پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله، علی علیه السلام را به یمن گسیل داشت تا امور آن منطقه را سامان بخشد و خراج ایشان را جمع آورد. در آن زمان، در یمن طبقه ای وجود داشت که اعراب به آنها «الابناء» و گاه «بنی الاحرار» می گفتند. آنان در جامعه ی یمن از جایگاه خاصی برخوردار بودند و همواره به آزادگی و شرافت اتصاف داشتند. اینان ایرانی نژادهایی بودند که اجدادشان از جانب خسرو انوشیروان برای یاری مردم یمن و حمیریان تحت ستم حبشیان، به آن دیار اعزام شده بودند و آنان پس از درهم شکستن حبشی های مهاجم در همان جا سکنا گزیدند. سال ها بعد بر اثر آمیزش آنان با ساکنان بومی عرب، نسلی پدیدار شد که به «الابناء» یا «بنی الاحرار» به معنای «فرزندان ایرانیان» یا «پسران آزادگان» شهرت یافتند. (۱)

حضور علی علیه السلام در یمن در سال دهم هجری، این امکان را در اختیار الابناء ایرانی نژاد قرار داد تا از نزدیک با سیره ی انسان دوستانه، کریمانه و بزرگوارانه اش آشنا شده و از همان جا دوستی و محبت او را در دل های خویش جای دهند. الابناء پس از آشنایی با علی علیه السلام اسلام آورده و فیروز را از جانب خود به مدینه فرستاده، مراتب ایمان و وفاداری خود را به پیامبر صلی الله علیه و آله عرضه داشتند. (۲) 

علی علیه السلام خونخواه هرمزان ایرانی

 
در پی مرگ عمر، عبیدالله پسر او، نه تنها ابولؤلؤ و همسر و دخترش را به قتل رساند، بلکه هرمز را نیز بی هیچ مستمسک قابل قبول شرعی و عرفی کشت. عثمان خلیفه ی سوم وظیفه داشت عبیدالله را به سبب قتل بی دلیل یک ایرانی مسلمان، قصاص کند؛ زیرا از بی گناهی او آگاه بود. لیکن خلیفه جرأت نداشت تا در این مورد، به وظیفه ی اسلامی خود عمل کند.


علی علیه السلام، خلیفه ی سوم، عثمان را در این مورد سخت نکوهش کرد و به عبیدالله بن عمر چنین گفت: ای فاسق اگر روزی بر تو دست یابم، تو را به خونخواهی هرمزان خواهم کشت. (3)
عبیدالله تا پایان عمر از علی علیه السلام بر حذر بود. او در جنگ های جمل و صفین در مقابل آن حضرت قرار گرفت و سرانجام در یکی از نبردهای جنگ صفین کشته شد.


دفاع علی علیه السلام از حمراء


اعراب، ایرانیان ساکن کوفه و بصره را به نام های چندی از جمله «موالی»، «بنی عم»، «زط»، «سیابجه»، «اسواران» و «حمرا» می خواندند. آنان را موالی می گفتند، از آن رو که با قبائل عرب پیوند «ولا» داشتند و بنی عم می نامیدند، از آن جهت که با طوایف عرب چنان موالاة و هم پیمانی داشتند که گویی پسر عموهای ایشانند.
زط همان شکل تعریب شده جت است که در اصل قومی از هندوان بودند که کار ایشان نگهبانی در راه ها و مسالک و بعدها به اسواران ایرانی نیز که شغل نگهبانی داشتند، اطلاق گردید. سیابجه جمع «سیجی» معرب سپاهی است که مانند زط غالبا به طبقه ی کار آزموده ی نظامی ایرانیان، اطلاق می شد. حمراء به معنی سرخ رویان یا سپیدرویان نامی بود که به اعتبار رنگ روشن پوست ایرانیان به آنان می دادند
.

در نظام مالی که عمر و سپس عثمان اعمال می کردند، معمولا حقوق و عطایای موالی ایرانی پایین تر از اعراب بود. از این رو وقتی که ایرانیان در دوران خلافت علی علیه السلام از حقوق و عطایایی برخوردار شدند، جمعی از سران و اشراف کوفه از جمله اشعث بن قیس کندی، در برابر آن حضرت زبان به اعتراض گشودند که از چه روی ما را مغلوب این حمراء ساخته ای؟ (لماذا غلبتنا هذه الحمراء؟) (4)


آن حضرت که پیوسته عدالت و انسان دوستی را وجه ی همت خویش داشت، بر این باور بود که تعلق به نژاد عرب نمی تواند به عنوان یک امتیاز برای ایشان به حساب آید. به همین جهت با صراحت در برابر این فشارها ایستادگی می کرد و هرگز به خواست های غیر منصفانه ی ایشان وقعی نمی نهاد.


عدالت علی علیه السلام سخت مورد توجه ایرانیان قرار گرفت؛ زیرا پیش از این، شاهد بودند که چگونه خلیفگان و خاصه عاملان و کارگزاران ایشان در بصره و کوفه، پای از جاده ی عدل و داد بیرون نهاده و حقوق آنان را تضییع می نمایند و موالی که از حدود سال های شانزده هـ. ق به بعد رفته رفته به بصره و کوفه آمده و سکنا گزیدند، از نزدیک با اعمال ننگین امیران فاسق و ظالمی چون سعید بن عاص، مغیرة بن شعبه، ولید بن عقبه و عبدالله بن عامر آشنا بودند و هرگاه از ظلم و جور ایشان به خلیفه ی دوم و سوم شکایت می کردند، راه به جایی نمی بردند.

اما در همان حال به چشم خود شاهد بودند که علی علیه السلام با آن که هنوز به خلافت نرسیده بود، با جرات و جسارت تمام، فرزندش حسن را به اجرای حد شرعی در مورد ولید بن عقبه ی شراب خوار فرمان می دهد و عبیدالله بن عمر را به قصاص خون به ناحق ریخته ی هرمزان تهدید می کند و در میان موج مخالفت اشراف و بزرگان سرکش قریش که خود را تافته ی جدا بافته می دانستند، حقوق موالی ایرانی را استیفا می نماید.


این مشاهدات کافی بود تا قلب هر انسانی را به شوق و جذبه و کشش وادارد. حمراء در وجود علی علیه السلام روح بزرگی را یافتند که فراتر از علایق نژادی و زبانی و قومی، به موضوع انسانیت و عدالت می اندیشید. از همین رو در جریان جنگ های جمل و صفین از آن حضرت دفاع می کنند و در رکابش به جنگ با ناکثین و قاسطین می پردازند.


جنگ جمل و حمایت ایرانیان از علی علیه السلام


چنان که گفته آمد در دهه ی سوم و چهارم هـ. ق (سال های ۲۰ تا ۴۰) بسیاری از ایرانیان در بصره و کوفه سکنا گزیده بودند. آنان تعدادی مهاجر و عده ای دیگر، از ساکنان اصیل و قدیمی همین منطقه بودند. بصره و کوفه تا پیش از فتوحات بخش غربی ایران محسوب می شد. از جمله ی این ساکنان قدیمی این دو شهر، طوایفی موسوم به زط و سیابجه بودند که همواره به عنوان بخش مهم از اسواران یعنی نیروهای آزموده و مجرب دوران ساسانیان به حساب می آمدند. این زطها و سیابجه در سال ۳۶ هـ. ق در جریان جنگ جمل در اطراف بصره با سپاهیان اصحاب جمل مقابله کردند و کار را بر عایشه، طلحه و زبیر سخت نمودند. (5)

با تسخیر بصره توسط جملیان، زطها و سیابجه در کوفه به سپاه علی علیه السلام پیوستند و تا پیروزی کامل در برابر ناکثین، در رکاب حضرتش نبرد کردند. آن حضرت که نظاره گر فداکاری های بی شائبه و خالصانه ی ایرانیان حاضر در سپاهش بود، همواره در چهره ی آنان مردمانی نجیب و آزاده را مشاهده می کرد که می تواند از یاری جدی ایشان در راه بسط عدالت و دفع بیداد و ریشه کن کردن فتنه ی ریشه دار منافقان و بنی امیه، بهره مند گردد. از این رو، با ارسال نامه هایی به عاملان خود در همدان و آذربایجان نیروهای ایرانی را برای مقابله با معاویه در جنگ صفین، به یاری خود طلبید. (6)


هدایای ایرانیان به علی علیه السلام


در زمانی که علی علیه السلام در کوفه بودند، به رسم سابق شماری از ایرانیان (7) نزد آن حضرت آمدند تا هدایایی تقدیم دارند. پیشتر کارگزاران عثمان همچون ولید بن عقبه و سعیدبن عاص، افزون بر خراجی که از ایرانیان مسلمان می گرفتند، ایشان را به اعطای هدایای نوروزگان و مهرگان نیز مکلف ساخته و از این راه میلیون ها دینار به چنگ آوردند. از این رو، هدایای نورزی به صورت سنتی رایج درآمده بود.


وقتی ایرانیان هدایای خود را نزد حضرت آوردند، برای آن که خاطر آنان مکدر نشود، هدایا را پذیرفتند؛ اما دستور دادند، مقابل قیمت آن هدایا، از میزان خراج آنان کسر گردد. همچنین به هنگامی که آن حضرت به عزم صفین از شهر انبار می گذشتند دهقانان (معرب دهبان به معنای بزرگ ده است که معمولا از طبقات مرفه و طراز اول جامعه محسوب می شدند)، به همراه دیگر مردم به دنبال علی علیه السلام راه افتاده دوان دوان ایشان را مشایعت می کردند. علی علیه السلام آنان را از این کار منع فرمودند. آنگاه دهقانان پیش کشی های خود را اهدا کردند. آن حضرت هدایا را تنها بدان شرط قبول نمودند که قیمت آنها را حساب کرده و به ایشان بپردازند. (8)


در همین زمان ابوزید انصاری را به نحوه ی اخذ خراج و جزیه از ایرانیان رهنمون ساختند. (9) دستورهای صریح و آشکار آن حضرت در این باره را باید به واقع پایه گذاری نظامی نوین، عادلانه و کارآمد در نظام اخذ مالیات بر افراد (خراج، برای مسلمانان و اهل جزیه و جزیه ی ویژه ی غیر مسلمانان) به حساب آورد. این نظام عادلانه که از جانب علی علیه السلام اعمال گردید، توجه عمیق تر ایرانیان را به شخصیت عدالت جوی و انسانی اش بیش از پیش جلب نمود و طبعا به دنبال آن عشق و محبتی ژرف را در اعماق روح و جان ایرانی ایجاد کرد. عشقی که در طول قرون متمادی، هرگز خاموش نگشت و ولاء اهل بیت را در این سرزمین به صورت بخشی اساسی و تفکیک ناپذیر از فرهنگ ایرانیان، درآورد.


آری اینها نمونه هایی بود از نخستین آشنایی های مردم ایران با علی علیه السلام که بی تردید باید در موضوع گرایش و محبت ایرانیان نسبت به علی علیه السلام و خاندان پاکش و در پی تسری و رواج تشیع در ایران، بدان ها توجه کافی و وافی مبذول داشت.

پی نوشت ها

1) یعقوبی، ابن واضح، یعقوبی، بیروت، داربیروت، سال انتشار ندارد، ج ۱، ص ۲۰۰. فیاض، علی اکبر، تاریخ اسلام، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۶۷ ش، ص ۲۷.

2)فیاض، تاریخ اسلام، ص ۱۲۳.

3)محمدی ملایری، دکتر محمد، تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی، جلد۳، دل ایرانشهر، بخش دوم،تهران، انتشارات توس، چاپ اول، ۱۳۷۹ ش، ص ۲۴۲.

4) درباره ی اسواران، زط، سیابجه، و موالی ر. ک دکتر ملایری، ج ۳، ص ۲۱۱ به بعد و ج ۲ ص ۴۲۲ و نیز، لسان العرب، ابن منظور، ذیل واژه ی حمراء و الموالی و نظام الولاء، دکتر مقداد

5) دکتر محمدی، ج ۳، ص ۲۱۱ و ۲۱۲، به نقل از تاریخ طبری.

6) ابن اعثم کوفی، محمد بن علی، الفتوح، ترجمه ی کهن فارسی، محمدبن احمد مستوفی هروی، تصحیح غلامرضا طباطبایی مجد، انتشارات آموزش انقلاب اسلامی، چ ۱، ۱۳۷۲، صص ۴۵۶- ۴۵۴.

7) درباره ی ایرانیان ساکن کوفه و بصره، ر. ک. فتوح البلدان، بلاذری، ترجمه ی دکتر توکل، صفحات ۶۵، ۳۶۷، ۳۹۸، ۴۵۲. ۳

8) ابن مزاحم، نصر، وقعة صفین، تصحیح عبدالسلام محمد هارون، ترجمه پرویز اتابکی، چاپ تهران، ۱۳۶۶ ش، ص ۱۹۸- ۱۹۹.
9) دکتر محمدی، ج ۳، ص ۲۴۷، به نقل از فتوح البلدان بلاذری.

 

ايرانيان در منظر قرآن:

( منبع این مقاله رو خدوتتون بعدا عرضه می کنم راستش تو رایانه ذخیره بود !)


طبق استناد به احاديثي كه وارد شده در قرآن آياتي وجود دارد كه اشاره به قوم ايران و ايرانيان دارد كه به بعضي از آن‌ها اشاره مي‌شود. پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ به هنگام تلاوت قرآن به اين آيه رسيدند كه خداوند مي‌فرمايد: « ... وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لا يَكُونُوا أَمْثالَكُمْ»[1] يعني « و اگر روي برگردانيد (خداوند) جاي شما را به مردمي غير از شما خواهد داد كه مانند شما نخواهند بود.» از آن حضرت پرسيدند: كساني كه اگر ما روي برگردانيم خداوند آن‌ها را به جاي ما قرار مي‌دهد چه كساني هستند؟ رسول خدا در حالي كه بردوش سلمان فارسي مي‌زد فرمود: «اين مرد و قوم او هستند.»[2]


در حديثي ديگر ابوهريره مي‌گويد: خدمت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نشسته بوديم كه سوره جمعه نازل شد. آن را براي ما تلاوت كرد و وقتي به آيه « و آخرينَ منهم لمّا يلحقوا بِهم»[3] رسيد، مردي پرسيد يا رسول الله آن گروه چه كساني‌اند؟ آن حضرت ضمن اشاره به سلمان فرمودند: «قسم به جان كسي كه جانم در دست او است «لو كان الايمان معلقاً بالثريا لتناوله رجل من العجم و اسعدهم به الفارس؛ اگر ايمان به ستاره ثريا بسته باشد و در آسمان قرار گيرد افرادي از عجم آن را به دست مي‌آورند و سعادتمند‌ترين آن‌ها مردم فارس (ايران) هستند.»[4]


آيه ديگري در قرآن است كه طبق حديث نبوي از ايرانيان به عنوان پاسداران و نگهبانان دين ياد شده است. آيه مي‌فرمايد: «اگر اين قوم نسبت به آن (هدايت الهي) كفر ورزند (مهم نيست) زيرا كساني را نگاهبان آن ساختيم كه نسبت به آن كافر نيستند.»[5] شخصي از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ پرسيد: اي رسول خدا منظور از آن گروه نگهبان دين در اين آيه چه كساني هستند؟ حضرت فرمودند: سوگند به خدا، اين گروه نگهبان، سلمان و قوم او هستند.»[6]


قرآن از اسلام آوردن ايرانيان،كوشش‌ها، خدمات و تلاش‌هاي پر ثمر آنان براي پيشرفت اسلام، در زمينه‌هاي مختلف پيش‌گويي مي‌كند كه نشانگر جايگاه بلند ايرانيان است كه به اسلام ناب محمدي ـ صلي الله عليه و آله ـ ايمان آورده و با عشق و معرفت از قرآن و عترت پاسداري مي‌كنند.


ايران و ايرانيان از زبان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و ائمه ـ عليهم السلام ـ :


رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ غير از احاديثي كه در تفسير آيات در مورد ايرانيان آورديم، بارها در مورد ايران و ايرانيان سخن گفته و از آن‌ها به نيكي ياد كرده است كه به چند مورد اشاره مي‌شود. پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ مي‌فرمايند «ايرانيان خويشاوندان ما اهل بيت‌اند ... »[7] و در جاي ديگر مي‌فرمايند: «اعظم الناس نصيباً في الاسلام اهل الفارس؛ در بين مردم، مردم فارس بيشترين سهم را از اسلام دارند.»[8] و در جايي ديگر از ايرانيان به عنوان خوشبخت‌ترين مردم ياد كرده و مي‌فرمايند: «اسعد العجم بالاسلام اهل الفارس؛ خوشبخت‌ترين ملت غير عرب به واسطه اسلام مردم ايرانند.»[9] و در مقالي ديگر ايرانيان را اهل بهشت مي‌نامد و آن‌ها را جزء شفاعت شدگان در قيامت به حساب مي‌آورد و مي‌گويند: «اول كساني كه در روز قيامت برايشان شفاعت مي‌كنم از ميان امتم، اهل بيتم هستند سپس نزديك‌ترين نزديكانم از قريش ... سپس از عجم‌ها»[10]

علي ـ عليه السلام ـ هم كه حكومتش حكومت عدل و داد بود و ملاك برتري انسان‌ها را به يكديگر تقوا و ايمان آن‌ها مي‌دانست احترام خاصي به ايران و ايرانيان داشت و هيچ تبعيضي ميان اعراب و آن‌ها قائل نمي‌شد و هميشه از آن‌ها به نيكي ياد مي‌كرد روزي اشعث نزد امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ آمد و از ميان صفوف جماعت گذشت تا خود را به نزديكي حضرت رساند و گفت: «اي امير مؤمنان اين سرخ رويان (ايرانيان) كه اطراف شما را گرفته و نزد شما نشسته‌اند بر ما چيره شده‌‌اند.» حضرت از اين سخن اشعث ناراحت شد و سرش را به زير افكند، بعد فرمودند: « آيا امر مي‌كنيد كه آنان (ايرانيان) را طرد كنم؟ هرگز طرد نخواهم كرد چون در اين صورت از زمره جاهلان خواهم بود. اما سوگند به خدايي كه دانه را شكافت و بندگانش را آفريد، حتماً شما را براي برگشت مجدد به آيين‌تان سركوب مي‌كنند، همان‌گونه كه شما آنان (ايرانيان) را در آغاز براي پذيرش اين آيين سركوب نموديد.»[11]


علي ـ عليه السلام ـ هميشه در بزرگداشت ايرانيان مي‌كوشيد و به آن‌ تأكيد مي‌كردند، هنگامي كه عمر از راه ايران به طرف مدينه مي‌رفت، قصد كرد زنان ايراني را بفروشد و مردان آن‌ها را عبد عرب قرار دهد تا افراد ضعيف را حمل كنند و پيران را بر پشت خود طواف دهند. امام علي ـ عليه السلام ـ به او فرمود: پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مي‌فرمايند: «بزرگان قوم را احترام كنيد، هرچند مخالفت شما كردند و اين ايرانيان حكيم و با احترام‌اند آن‌ها به ما سلام مي‌كنند و رغبت به اسلام دارند ... » عمر گفت علي بن ابيطالب از من پيشي گرفت و عزم مرا درباره عجم‌ها نقض كرد.»[12]


وقتي ايرانيان از تبعيض اعراب نسبت به خود شكايت كردند علي ـ عليه السلام ـ به پيش اعراب رفت و در اين زمينه با آن‌ها صحبت كرد و مفيد واقع نشد آن ‌حضرت ميان موالي آمد و گفت: «با كمال تأسف اينان حاضر نيستند با شما روش مساوات در پيش گيرند و مانند يك مسلمان متساوي الحقوق رفتار كنند. من به شما توصيه مي‌كنم كه بازرگاني پيشه كنيد، خداوند به شما بركت خواهد داد.»[13]


ائمه ديگر هم در مناسبتي‌ و رويداد‌هاي مختلف از ايران و ايرانيان و آداب و رسوم آن‌ها تعريف و تمجيد كردند همواره سعي داشتند ذهنيت برتري اعراب بر ايرانيان را از بين ببرند مخصوصاً همان‌طور كه از روايات و شواهد بر مي‌آيد امام زمان ـ عج الله تعالي فرجه الشريف ـ به ايران عنايت خاصي دارند آن حضرت خطاب به ميرزاي قمي مي‌فرمايند: «اين جا (ايران) خانه شيعيان ما است. مي‌شكند، خم مي‌شود، خطر هست ولي ما نمي‌گذاريم سقوط كند، ما نگه‌اش مي‌داريم.»[14]


روايات و احاديث در مورد شهرهاي ايران مخصوصاً قم و خراسان هم بسيار چشم‌گير مي‌باشد و در اين روايات از شهر قم بسيار تعريف و تمجيد شده است كه به طور اختصار به بعضي اشاره مي‌شود.


در فضيلت شهر قم و اهل آن روايات بي‌شماري وجود دارد كه در آن‌ها از قم با عناوين و القاب مختلف و ستايش‌هاي گوناگوني ياد شده مثل سرزمين نجيبان، حجت بلاد، معدن علم و فضل، استراحت‌گاه مؤمنان، مأواي فاطميان، محل باز شدن در بهشت، سرزمين مقدس، حرم اهل بيت، شهر پر بركت، كوفه كوچك و ... كه به بعضي اشاره مي‌شود. امام صادق ـ عليه السلام ـ مي‌فرمايد: «اهل خراسان اعلامنا و اهل قم انصارنا و اهل كوفه اوتادنا[15]؛ مردم خراسان بزرگان ما و مردم قم ياران ما و مردم كوفه حاميان استوار ما هستند.» در جاي ديگر امام صادق ـ عليه السلام ـ مي
فرمايند: «بر مردم قم فرشته‌اي بالهايش را گشوده است كه هيچ جباري نمي‌تواند اراده بد كند مگر اين كه خداوند او را ذوب مي‌كند، مانند نمك در آب. سپس به عيسي بن عبدالله اشاره كرد و فرمود: سلام خدا بر اهل قم كه شهرهاي آنان را از آب باران سيراب مي‌كند و بركاتش را بر آن‌ها نازل مي‌كند و بدي‌هايشان را به خوبي بدل مي‌كند. آن‌ها اهل ركوع،‌ سجود، قيام و قعود هستند. آن‌ها فقها و علما و فهميده ها هستند. آن‌ها اهل درايت و روايت و حسن عبادت هستند.»[16] و يا در مورد شهر طالقان امام صادق ـ عليه السلام ـ مي‌فرمايد: «خداي متعال را گنج‌هايي است در طالقان كه نه طلاست و نه نقره و درفشي كه از آغاز تا كنون باز نشده و به اهتزاز در نيامده است. اين خطه داراي مرداني است كه نسبت به ذات مقدس خداوند ترديدي در آن قلب‌ها ايجاد نمي‌شود ... آنان زاهدان شب و شيران روزند. در اطاعت از امام و رهبرشان مطيع‌تر از كنيزكان نسبت به مولاي خويش‌اند ... شعار آنان خون‌خواهي سالار شهيدان امام حسين ـ عليه السلام ـ است ... به واسطه اين رادمردان خداوند امام بر حق مهدي ـ عليه السلام ـ را پيروز مي‌گرداند.»[17]

 [1] . سوره محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ ، آيه 38.

[2] . ميزان الحكمه، ري‌شهري، ج 10، ص 70.

[3] . جمعه، آيه 3.

[4] . الدرالمنثور، ص 152.

[5] . انعام، 89.

[6] . نفس الرحمن، ص 48.

[7] . كنزالاعمال،‌ج 2، ص 303.

 [8] . همان. [9] . همان. [10] . همان، ص 94.

[11] . ابن ابي‌الحديد، شرح نهج‌البلاغه، ج 20، ص 284.

[12] . بحارالانوار، ج54 ،‌ ص330. [13] . بحارالانوار، ج 9،‌ ص124.

 [14] . عنايات ولي عصر به علماء و مراجع، ص 109.

[15] . بحارالانوار، ج 57،‌ ص217. [16] . همان، ج 60، ص 216. [17] . همان، ج 53، ص 307

اما قسمت بعدی  نظر شما

 مگر مادر حضرت حجت(عج) شاهزاده رومی نبود؟

 منظور سوال این بود که  چرا  با اینکه مادر حضرت حجت را رومی می  دانید اما مردم همان گرایش را که به امام سجاد (ع) که مادر بزرگوارشان شهربانو دختر یزگرد سوم بود ( ابتدا سند این قسمت رو عرض کنم  ابن بابویه از حضرت امام رضا (ع)  یکبار نقل می کند  و قطب راوندی هم یکبار از امام باقر (ع)، شباز شیخ مفید خود روایت کننده این قضیه است تا جایییکه می فرماید دو دختر یزگرد به اسارت در آمدند یکی که شاه زنان نام داشت  به تزویج حضرت امام حسین درآمد و دیگری به محمد بی ابی بکر داد  که قاسم جد مادری حضرت صادق فرزند اوست یا بعبارتی امام سجاد با قاسم پسر محمد ابی بکر پسر خاله بودند . عین اخبار در کتاب منتهای الامال موجود است که نمی خواهم زیاد به آن توجه کنم چرا که این دلیل روی آوردن ایرانیان به حضرت امیر یکی از 5 دلیل اولیه بود که بر فرض جعل سند !؟! باز چهار دلیل مانده است !)

 اما شما با این سوال فرض گرفته اید ازدواج امام حسین با  دختر یزدگرد صورت گرفته است  و آنرا  را  ازدواج امام حسن عسگری با نرگس خاتون مادر حضرت حجت سنجیده و عدم میل ایرانیان را  به رومیان حاصل از این ازدواج خواستار شده اید  درست است ؟

 1 _  ازدواج امام حسن عسگری با نرگس خاتون  مخفیانه صورت گرفته است ، حضرت  عسگری همانطور که از اسم شریفش به ذهن متبادر نیز می شد در ( سر من  رای)  سامرای کنونی  صورت پذیرفته است و جالب این که همین کلمه سر من رای  پنهان از چشم مردم  معنی می دهد ( من به فتح میم )

2- اینکه  نرگس خاتون  همانطور که  دختر یزگرد بعنوان شاه زاده با حضرت امام حسین  ازدواج کردند اینطور نبوده است ، ازدواج ایشان  بدین صورت بوده است  خانم نرگس خاتون   بعنوان کنیز به اسارت گرفته شده  توسط حضرت امام حسن عسگری آزاد می گردد و کسی جز پدر حضرت و عمه  حضرت از این خبر آگاه نبود ه است .

3- شیعیان ایرانی در زمان امام حسین و امام سجاد به عینه  مولود مبارک  امام حسین و  دخت یزگرد را که امام سجاد (ع) بود می دیدند  و این حسن خاطری بود برایشان ! اما  فشار عباسیون در زمان امام هادی(ع) و امام حسن عسگری(ع) چنان بود که در سر من رای (سامرا) حتی سپاهیان مخصوص عباسی هم نمی توانستند نزدیک آن حضرات شوند  چه برسد به ایرانیان و البته از نوع رافضیش !! و امام دوازده هم هم به کل از دیده مسلمانان عباسی !  و رافضیان علوی  غایب شدند و حتی اولین کسی که به ایشان دشمنی آغاز کردند و ادای امامت نمودند عمویشان جعفر کذاب بود ، حالا کسی که اسماعیلیان فقط تا جد پدربزگش یعنی امام صادق را قبول داشتند و زیدیانی( بیشتر مستقر در یمن !) که تا امام سجادش را قبول داشتند  و بیشتر شیعیان  غیر دوازده امامی او را محل تردید قرار دادند چه تاثیری می توانست در گرایش به  روم  پدید  می آورد

اما  به نظر این حقیر  با ظهور ایشان و بر ملا شدن  راز  تولد و راز  اینکه مادر ایشان  شاه زاده ایی رومی از نوادگان شمعون بن حمون بی الصفا وصی حضرت عیسی(ع) می باشد ، خیلی از آقایان روم پرست  و یونانی پرست حاضر در دنیای غرب  ایشان رو از خودشان خواهند دانست ! همانگونه که محبت آل علی را در دل ایرانیان  نشاند  این محبت اولیه ! را در دل رومیان  خواهد نشاند.

شاید این نکته را عین خیال پردازی و  نوعی .... بدانید اما فرق دنیای امروز و دیروز فقط طرز لباس پوشیدن است ونه تفکر  بعضی ها دلاشان به این خوش می کند که فالان کس در حزب مات هست یا نه یا در فامیل ما هست یا نه و قصه الهذا.....

می مانیم تا زمان بگذرد انشاءا.. که اشتباه فکر نکرده باشم و اگر کرده باشم خداوند ما را ببخشاید که قصد جسارت نداشتیم.

 

......

 

گفته بودم جنگ امام علی (ع) و معاویه به جهت ترکیب نفرات  مثل جنگ ایارن و روم بود یکی چیزی به ذهنم رسید شاید خالی از نکته نباشه :

 

آخرین جنگها بین روم و ایران ( تحت همین عنوان ، البته بغیر جنگهای سلجوقیان و روم ) در زمان حضرت رسول اتفاق افتاد که سوره  روم دلیل اون هستش  و اینکه اگر  این جنگ رو که ایرانیان بردند و جنگی که در ادنی من الارض ایرانیان شکست خوردند و خبرش در همون سوره روم امده در نظر بگیریم و فاصله زمانی تجهیز برای یک جنگ رو  در زمان قدیم بین دو ابرقدرت! 5 سال بگیریم و در صورتی که همین مواهجه رو آخرین  برخورد تمدن ایرانی و رومی از نوع باستانیش تا زمان فتح دمشق و فتح تیسفون (مدائن)  در نظر بگیریم  و زمان اون رو  تا زمان جنگ صفین سال 38 یا 39 یا 40 هجری چیزی در حدود همون چهل سال میشه چون سوره روم مکی هستش و قبل از هجرت با اغماض همون چهل سال  یک سوال وکه همون نکته هست پیش می آید  :

آیا  چهل سال برای فراموشی خاطرات  نسلی که که یکبار روبروی هم قرار گرفته اند کافی هستش یا نه ؟ این سوال رو داشته باشید تا برم ببینم تاریخ نزول سوره روم و جنگ صفین دو قیام ابومسلم دقیقا چه سالی هستش ........

 این جواب نظرات

 اما پست امروز  رو انشاء ا.. سر فرصت خواهم نوشت و اینکه اصلا چرا ما با روم ها از همون قدیم سر جنگ داشتیم یا رومی ها با ما سر جنگ داشتند  و نقل تاریخی از چند  نبرد بزرگ  نظامی و فرهنگی !

  ==

 

+ نوشته شده توسط محمد در 86/11/19 و ساعت 19:32 |

دشمن کيست
دژخم من ايراني کسي است که نميخواهدمن ايراني بمانم . نمي خواهد دوباره قد راست کنم نمي خواهدمن خودم باشم نميخواهد علم توليد کنم نميخواهد من انساني زنده با تفکر پويا باشم آخر ايراني کسي است که در هجوم اسکندر ، سعدابي وقاص،چنگيز،تيمور، سرداران چکمه پوش اروپايي عصر استعمارکهنه ونو واين آخري سردار جعلي قادسيه مظلومانه ايستاد؛
ايستادني سرفرازانه که براي تاريخ خواهد ماند نه حل شدن در تمدني نو که حل کردن تمدن مهاجم دردرون مرزهايش،مگراز تمدن مصرجزفرياد بردگان سازنده اهرامش که سيلي است برگوش ناشنوايتاريخ! چيزي باقي مانده است ؟
مردم آن ديار کجايند ؟
بله ،
چون نخواستند بمانند رفتنند ، ولي من ايراني تا آخر عمر تاريخ خواهم ماند چون ميخواهم بمانم والبته
تادشمنانمان را نشناسيم ،سلاحايشان را نشناسيم خودمان سربازبي اجرومواجب آن دشمن هستيم،بايد او را بشناسيم و در جلوي او قد علم کنيم حتي براي يک لحظه !!
روزگاري که اقوام آريايي مسکن خود را در شمال روسيه بخاطر کمبود چراه گاه و منابع حياتي رهاکردن به چند دسته تقسيم شدند و هر کدام بسويي کوچ کردند گروهي راه سرزمين اروپا را برگزيدند و گروهي بسوي هند روان شدند و گروهي ديگر راه جنوب را در پيش گرفتند ، اين دسته بعد از گذر از کوههاي البرز وبعد از نبردهاي نه چندان سخت سرزميني را فتح کردند که به يک دژ نظامي طبيعي بيشتنر مي ماند ، هرچند اين گروه به 3 دسته منشعب شدند و ولي در زمان حکمراني هر کدامشان همه تابع يک حکومت مرکزي بودند و اين کهن دژ عظيم را بصورت کامل حفاظت مي کردند کوههاي زاگرس (غرب)
،البرز(شمال)
و هندوکش(شمال شرقي وشرق) د
ريا هاي عمان و خليج فارس(جنوب)
وکويرهاي بي آب و علف در گستره شرق وعمق فلات باعث شده بود حکمرانان اين فلات بدون دغدغه حسادت تمدنهاي بيروني بنيادهاي تمدني را با سرعت در کوهپايه هاي داخلي فلات مستقر کنند وجالب اينکه در حمله هاي تمدني ديگري که به اين منطه شد وباعث برانداري حکومتهاي ايراني شد قسمت اصلي نيروي نظامي ايران در بيرون اين حصار نظامي متلاشي شدبطور مثال در حمله اعراب ( جنگ قادسيه) قسمت اعظم سپاه ساساني و همچنين پايتخت(مدائن) در جنگ فرسايشي خارج از دژطبيعي از بين رفت .
در برسي حمله اسکندر باز نيروي نظامي خارج از قلات اصلي فرسوده شد کما اينکه آريوبرزن در داخل کوه هاي منتهي به فارس (نواحي بختياري کنوني) با نيروي بسيار قليل به مدت زيادي دربرابر سپاه غرب ايستادگي کرد واگر نبود خيانت شايد اصا اسکندر وارد مرکز فلات نمي شد،
و در حمله مغول اولين جنگها در ناحيه بيروني هندوکش رخ دادو سپاه خوارزمشاهيان (سلسله حاکم آنروز ايران) از بين رفت ،
در جنگ ايران و روسيه در عصر قاجار سپاه تزاري نتوانست از ديواره طبيعي فلات دژ ايران گذر کرد و هرچند توانست شهرهايي ايراني نيشين زيادي (حدود20شهر) را متصرف شود که آنها نيز خارج از دژ اصلي بودند (متاسفانه!)
در حمله آخري يعني حمله صدام به ايران صدام فقط توانست تا کوه پايه غربي رشته کوه زاگرس وارد خاک ايران شود و همانجا نيز گرفتار و زمينگير شود و جاي تعجب هم اين بود که به همان مقدار هم در سخنرانيها و اطلاعيه ها اظهار رضايت مي کرد!

اما قصه اصلي ..

بعد از برقراري زير ساختهاي تمدني چشم حکمران ايراني بسوي تمدنهاي ديگر وبخصوص سرزمين غرب فلات ايران يعني بين النهرين که مادر تمدنهاي بي شماري است دوخته شد والبته وسوسه تصاحب اين سرزمين ديگران را نيز نوازش مي کرد .

مختصات اين ناحيه نيزجالب توجه است: کوههاي زاگرس ( شرق )و آناتولي ( شمال ) کويرعربستان(جنوب و جنوب غربي) درياي مديترانه(غرب) کوير سينا پيوند دهنده دو قاره آسياو آفريقا(جنوب غربي) و داراي رودهاي عظيم و خروشان جاري در قلب اين ناحيه همه براي تمدنهايي که به مرحله بالايي از زايش نظامي و اجتماعي رسيده اند جاي بسيار مناسبي است براي بسط سرزميني کاري که اروپاييها در قاره آمريکا انجام دادند .
هرچند تمدناهاي با شکوهي در اين ديار بسر مي بردند ولي بعلل مختلفه ضعيف و طعمه قدرت هاي بزرگتر از خود مي شدند ! مهمترين علت ضعف تمدنهاي نظير آشور ، بابل ، عيلام ،سومر ، فينيقه و تمدن ديني يهودي (شايسته است بدون حب و بغض خاصي اين قوم را داراي تمدني خاص خويش بدانيم ....) اين بود که از بخت بد اين چند تمدن در کنارهم در يک محدوده جغرافياي خاص و بدتر از آن در يک محدوده زماني خيلي نزديک به هم بوجود آمدند و اين چيزي جز درگيري و فرسايش برايشان به ارمغان نياورد و از اين رو عيلام و آشورو بابل و سومر طعمه ايرانيان شدند و فينيقيه و يهود طعمه يونان (+ روم) .
درباره اين قسمت از کنکاش تاريخي سعي مي کنم نوشته هايي از جلد (1) تاريخ ويل دورانت خدمت بزرگواراني که مي آيند اينجا و نظر نمي دهند و هممينطوري مي روند ! عرضه کنم

در باره عکس و توضيحاتي که که گوشه آن مبني بر جنگ امام علي(ع) و معاويه و تعبير آن به جنگ غرب با شرق در پست آينده با ارائه شواهدي چند خدمت بزرگوارن خواهيم رسيد ، فقط يک توضيح کوچک بدم که اگر از اسم هايي چون امام علي و معاويه و چند اسم ديگر بگذريم خواهيم ديد که اين جنگ يک جنگ پارسي و رومي است کما اينکه الان قضاياي فلسطين و لبنان و غرب ترکيه و شمال آفريقا مويد اين نکته است که هر چند اين سرزمينها از لحاض ديني و تمدني جزء تمدن اسلامي هستند اما مباني سياسي دولت مردان و جهت سرنيزه هاي ارتشيان اين دول به سمت شرق نشانه رفته اند
( سوال آيا 20 سال بعد از شکست ايران و روم از مسلمانان آيا ترکيب جميعتي پايتخت امپراطوري ساسانيان ( مدائن) تغيير کرده است ؟
آيا مي دانيد مدائن چند کيلومتري پايتخت حضرت علي مي باشد ؟
قبل از ادمه بگم که اين سخنان به معني اين نيست که شيعه ضد غرب است اما سني طرفدار غرب نه به هيچ وجه منظورم نيست بحث فقط درباره مکان طرفدارن غرب و شرق هستش و بس !
مردم کوفه از نظر ترکيب جميعتي خليي دست نخورده بودهاست ان زمان و تغيير مکان پايتخت امپراطوري ساساني به پايتخت اسلامي يعني کوفه کمتر از 100 کيلومتر گمان نکنم از نظر بافت و فرهنگ زياد تغيير در اداره امور داده داشته باشد و جالب اينکه بعد از به خلافت رسيدن معاويه پايتخت به مرکز خاورميانه ايي روم يعني دمشق منتقل مي شود و در زمان ابومسلم خراساني پايتخت دولت اسلامي کاملا منطبق مي شود بر ويرانه هاي مدائن ! شهر بنام بغداد که جالبتر اينکه بغ داد يا بخ داد يا چيزي بنام خدا داد اصلا و کاملا ريشه ايراني دارد و در زمان مامون بي پروايي ايرانيان کار را تا آنجا پيش مي برد که پايتخت را به پايتخت پارت هاد در عصر اشکانيان يعني مرو مي برند هرچند که اين امر با شهادت امام رضا و روي برتافتن جدي خراسانيان (پارتها) از مامون عطف به ماسوق مي شود و پايتخت دگر باره به بغ داد(بغداد) بر مي گردد! شايد درست نباشد منشاء مناقشاتي که بين امام علي (ع ) و معاويه را ناديده بگيريم ولي 5 اتفاق باعث شد که ايرانيان کمتر مخالفتي با ائمه معصومين بناميند ( اين 4 اتفاق از نظر بنده است واحتمال خطا در آن راه دارد شايد 99 درصد آن اشتباه باشد و يک درصد درست الله اعلم )

1-سلمان پارسي فرماندار حکومت مي شود در مدائن خب ايشان طبق مدارک تاريخي شيعه حضرت علي (ع) و از ياران صديق ايشان بوده اند که تشيع جنازه آن بزرگوار توسط امام علي (ع) در مدائن از بديهيات تاريخ اوليه اسلام است شايد اولين بار حضرت سلمان آن صحابه پاک منش تخم ولايت و دوستي امام علي (ع) را در دل ايرانيان کاشت
2_فتح يمن توسط حضرت علي (ع) و رفتار احترام آميز ايشان نسبت به مردم آنجا که از قضاي امر بيشترشان باقيمانده سپاه اعزامي خسرو شاه ايران به يمنبه سپه سالاري بازان بودند و جالب اينکه خود اين ايرانيان که بدست مبارک حضرت علي (ع) اسلام آورده بودند نقش فزوني از گرايش تشيع در قلوب ايرانيان داشت
3_ قرار گرفتن معاويه در پايتخت خاور ميانه ايي روم يعني دمشق و تبديل کوفه به پايتختي امام علي (ع)

4- ازدواج شهربانو دختر يزگرد سوم با امام حسين (ع) و تولد چهارمين پيشواي شيعيان امام سجاد حاصل از اين ازدواج ، ازدواج معاويه با زني مسيحي ( بخوانيد رومي ) و تولد يزيد منفورترين شخصيت نزد ايرانيان و شيعيان

5_رفتار خشونت آميز امويان با مردم سرزمين ايران از کوفه تا سيستان باعث شده بودکه مردم دل خوشي از خاندان اميه نداشته باشند و از طرفي احترام بني اميه به يهوديان و مسيحيان نواحي شامات خود مزید برعلت شده بود بر تنفر ایرانیان از آل امیه
شما کمتر وزير ايراني در دربار بين اميه مي بينيد چرا؟
بيشترين ميزان نفوذ ايرنيان را در زمان خلافت مسلمين در دربار 10 خليفه اوليه عباسي مي بيند علت چيست ؟
آيا اين چيزي غير از احساس تملک ايرانيان بر دستگاه خلافت عباسي در پايتخت باستاني ايران دارد ؟
حتي الان اگر کاخ معاويه مرکز خلافت بني اميه را در دشق مورد مطالعه قرار بدهيد بيشتر از آنکه معماري اسلامي داشته باشد حاوي معماري يوناي رومي است .
سخن آخر
بايد توجه کرد که امامان بزرگوار منزلت خويش را بخاطر سلوک و منش خويش بدست آوردند و در دلها جاي باز کرده اند مثلا در ارادت هندوهاي هند يا مسلمانان اروپايي به امام حسين (ع) يا حضرت مهدي (عج) که عنصر ايراني نيست اين منزلت را خودشان کسب کرده اند اما5پارگراف که بعنوان علت ذکر نمودم به معني جايگاه اوليه يا اولين برخوردها منظور هست(يعني برخورد اوليه : علماي علوم اجتماعي ذکر مي کنند اولين برخورد با يک شخص ناشناس پايه شخصيت في ما بين را تا حدود بسيار زيادي مي سازد) شما وقتي توحش سپاه شام را در کربلا ببينيد خواه ناخواه از انها منزجر خواهيد شد و ياا اينکه در روايتي آمده شخصي به امام معصوم مي رسد و ايشان را ناسزا مي گويد اما برخورد محبت آميز ايشان نسبت به آن شخص خاطي باعث مي شود که فرد خاطي از محبين آن امام همام قرار گيرند ، از اين ديدگاه مي توان وجود شيعيان لبنان را اتفاقا جزو تمدن فينقيه ها هستند را مورد بررسي قرار داد که آن هم بخاطر تبليغ تشيع توسط يار وفادرا حضرت علي (ع) صحابه حضرت رسول ابوذر غفاري در درمرز استراتژيک تمدن غرب(سرزمين فلسطين) مي توان ديد .....( نتيجه اين بحث اين شد برخورد اوليه انديشه هاي سياسي امام علي (ع) با مردم ايران زمين بسيار عالي بود کما اينکه در کتب تاريخي آمده است امام دوم شيعيان حضرت امام حسن مجتبي فرزند امام علي (ع) بهمراه سپاهيان پيشرو مسلمان به امر پدر همراه بوده اند تا کمترين تعدي نسبت تازه مسلمانان روا نشود همچني از سفر امام علي (ع) به نهاوند نيز سخن گفته شده است .
الله اعلمو اين برخورد خوب و متعالي باعث شده که مردم ايران در طول اين 1400 پيرو ائمه معصوم باشند، از چهار فرقه برادران اهل تسنن سه فرقه شان به ائمه ارادت وِيژه دارند که آنهم کار سران ايراني اين فرق بوده کما اينکه ابو حنيفه ايراني ارادت خود را نسبت به حضرت صادق بارها و بارها اعلام مي دارد..............)
دوستاني که در اين باره نظر مخالف دارند يا دليلي براي تاييد اين گفته ها دارند مشتاقانه و خاضعانه در انتظارنظرات گوهربارشان خواهم ماند ........
يا حق


ادامه دارد
--------
ايدي بنده در مسنجر ياهو عبارت است از ( ID: payamman ) بنده از ساعت ?? الي ?? شب به وقت تهران بصورنت آنلاين درباره مسائل و موضوعات وبلاگ در خدمتم

 

+ نوشته شده توسط محمد در 86/11/16 و ساعت 18:14 |

                                        

                         

در هنگامه بالا گرفتن مسایل سیاسی طرفهای  دعوا از راههای مختلف برای همراه کردن  جامعه با خود از هیچ گونه ابزاری  چشم پوشی نمی کنند ومغز اجتماع را با سیل اطلاعات هوشمند که توانایی پیدا کردن هدف یا بهتر بگوییم قربانی را دارد مورد هجوم قرار میدهند و قربانی تنها درمیانه کارزارمثل یک توپ به هرطرف پرتاب میشودوهنگامی به خود میاید جزء قداره بندان این وآن قرار گرفته است وصد البته برای همراهی کردن هزار دلیل  انفجاری در مغز دارد که به اشارت ابروی اربابان قدرت درمواقع قوت گرفتن تردید ودودلی منفجر می شوند و طرف در خوش خدمتی که آن را مقدس نیز می داند از هیچ چیزش فرو گذاری نمی کند. ونمونه آن وضع جامعه  خودمان که از هیچ تهمتی بر ضد غیر هموطنانمان دریغ نمیکنیم .

 ما ایرانی هستیم ،ایرانی که پشتوانه تمدنیش حداقل برای خودمان  که مستور نیست ،روزی سرآمد علم و اطلاعات عصروآن دگر روز خوابیده به ته چاه جهل وسستی و امیدوار گذر کاروانی!! که علوم را مثل طناب برایش پایین بیندازند!! وصد البته شتر درخواب بیند......

اولین مشکل این ملت خود ملت است هر چند که طرفین دعوا در کشورمان، خود را بری ازهرمشکل می دانند ومذهب،ملی گرایی،غرب گرایی وزمانی نه چندان دور شرق گرایی را عامل بدبختی تمدن مان می دانند، به نظر این حقییر نه مشکل ازمذهب هست نه درملی گراییمان مشکل افراد هستند،افرادی مثل خودم که چوب حراج زده اند به این آخرین گنج هایی که برایمان مانده است،البته حراج که نه چوب آتش!!

 گنجهایی که بهمت بزرگ مردمان در دوران سیاهی فلاکت مغولی تا بیشعوری قاجاریه  وقلدری میرپنجی  حفظ شد.

جالب اینکه یکی مثل مغول هردو را می خواست  از دم تیغ بگذراند دیگری  مذهب را  برای قدرتش،قدرت داد وملیت را بخاک سیاه نشاند وآخریش هم برای اینکه توازن تاریخ بهم نریزد پدر مذهب ومذهبی را درآورد و ملی گرایان را تا هنگامه بدرد خوریشان به اوج رسانید، بنده نه دوست دارم  قصه سرداران باستانیم همچو آریوبرزن رااز یاد ببرم ونه سرداران بزرگ دینیم همچو سردار  تمام زندگیم عباس(ع) را !! من هم حافظ و هم سعدی را می خواهم  با آن تیکه های عربیشان وهم فردوسی  زنده کننده زبان مادریم فارسی را.

 دشمن کیست ؟

====

برای ادامه دادن نظر دادن شرط است ، ایمیل و سایت و وبلاگ خود رو حتما قید کنید  ممنون میشم

ایدی بنده در مسنجر یاهو عبارت است از (  ID:  payamman    ) بنده از ساعت ۱۰ الی ۱۱  شب  به وقت تهران  بصورنت آنلاین  درباره مسائل و موضوعات وبلاگ در خدمتم

+ نوشته شده توسط محمد در 86/11/14 و ساعت 23:37 |

آمریکا و ما!؟

مرجع : وبلاگ آرمان خواهی
"شیطان بزرگ" تعبیر عرفانی بلندی بود از ابراهیم قرن که بزرگترین تباه کننده انسانیت و نورانیت و معنویت را به خوبی توصیف می کرد، لیکن برخی آنرا در حد تعبیری سیاسی یا تبلیغاتی فهمیدند و آنگاه امکان مذاکره با شیطان بزرگ حتی در طبقه هفتم جهنم موجه نمود و کاری غیرعقلایی به حساب نمی آمد!
"شیطان بزرگ" تعبیر عرفانی بلندی بود از ابراهیم قرن که بزرگترین تباه کننده انسانیت و نورانیت و معنویت را به خوبی توصیف می کرد، لیکن برخی آنرا در حد تعبیری سیاسی یا تبلیغاتی فهمیدند و آنگاه امکان مذاکره با شیطان بزرگ حتی در طبقه هفتم جهنم موجه نمود و کاری غیرعقلایی به حساب نمی آمد!
در قبال مساله "آمریکا و ما" در ماه های اخیر تحولات بسیاری اتفاق افتاده که بسیار تامل برانگیز است البته اگر نخواهیم حق سوال کردن را نیز محدود نمائیم و امکان طرح سوالاتی که شاید همگان آنرا بنحوی توجیه کرده اند وجود داشته باشد!
در مساله اخیر با تغییر عنوان "مذاکره" به "گفتگو" و همچنین مسائل "ایران" به مساله "عراق"، این امر مباح اعلام شد و موجه جلوه کرد لیکن فارغ از امکان سوال از اصل این پبشنهاد و امکان اثربحشی بر آمریکا و نتیجه عملی حاصله، که مسوولان مربوطه بایدبدان پاسخ دهند، دلایلی پیشینی نیز موجوداند.
رهبری در سال 76 و 77 با این استدلال که طرح مساله مذاکره نشانگر سلطه آمریکائیها، مخدوش نمودن مواضع امام، عادی سازی روابط، تضعیف اقتدار انقلاب، ناامیدی مستضعفان جهان، حذف محوریت و علمداری انقلاب، مجبور نشان دادن ایران به مذاکره و.. می باشد، آنرا غیرمشروع دانسته اند که البته به نظر می رسد آن دلایل همچنان به جای خود باقی بوده است که این اتفاق رخ داد و توجیه گردید!
مساله دبگر پبوند میزان قدرت یابی آمریکا در منطقه با موضوعات مهمی چون استقلال اسرائیل، حذف فلسطین و حزب الله لبنان، فشار بر سوریه و... است که چنانچه می بینیم در این موارد آمریکائیها تندتر از قبل شده اند و حتی به فروش سلاح در منطقه و تغییر استراتژی دموکراسی خواهی به ارعاب و نظامی گری همت گمارده اند! در این برحه آیا قدرت بخشی به آمریکا توجیهی دارد؟ آیا دادن امکان تبلیغ علیه نظام مانند طرح مساله لزوم محدودسازی سپاه و... بعنوان مسائل مطرح در این مذاکرات قابل جلوگیری یا توجیه و شفاف سازی است؟
و مساله دیگر اینکه مگر پیش نیاز مذاکره در کلام رهبران انقلاب و منطق صحیح، تغییر شرایط گرگ و میشی و ستیز آمریکا نبوده و مگر می شود در عین تصویب بودجه سالانه برای براندازی انقلاب آنرا تغییریافته دانست که چنین امری را با توجیه عدم طرح مسائل مشترک خودمان، گشودیم؟ آیا تاکنون مساله ما، نداشتن افراد معتمد برای مذاکره بوده که با تغییر دولت، این مساله رفع شده باشد؟! تشکیل کمیته همکاری مشترک چه توجیهی دارد؟
و نگاهی هم به بازخوردهای مساله، چرا تا دیروز هیچ کس حق نداشت سخنی از مذاکره بگوید و اگر می گفت ده ها اعتراض صورت می گرفت و حال . . . اینها سوالاتی است که باید نخبگان و مسوولان بدانها پاسخ دهند چرا که متاسفانه حتی برای سخنان رهبری نیز استدلال و توجیه مناسبی مطرح نشده چه رسد به عملکرد دستگاه ضعیف و خودباخته دیپلماسی که . . .!
+ نوشته شده توسط محمد در 86/06/24 و ساعت 0:28 |